رمان نوش‌دارو پارت پانزده

3.7
(3)

همه نگران دست از غذا کشیدن

_چیشد یهو ؟

محمد برو ببین این بچه که تا الان خوب بود

 

 

وای اگر میفهمیدن کار او است !!

 

پشیمانی به جانش افتاده بود ولی دیگر کار از کار گذشته بود سرش را پایین انداخت و با تکه‌های کبابش مشغول بازی شد

 

 

لحظاتی بعد با سر و صورتی خیس برگشت صورتش هنوز هم سرخ بود

 

 

دلش برایش سوخت غذا کوفتش شد نازی این همه خباثت رو از کجا آوردی ؟

 

 

_خوبی پسر چت شد یهو از سر سفره بلند شدی ؟

 

پدربزرگ بود که این سوال را پرسید

دستی به صورتش کشید و رو به یاسمین گفت

_یه لیوان آب برام بریز زن داداش

 

 

نفهمید چرا !! نزدیک بودن پارچ آب یا برای جبران کارش زودتر از یاسیمین دست دراز کرد و لیوان ابی برایش ریخت و به سمتش گرفت

 

 

_بگیر بخور حتما تند بوده

 

 

با دیدن نگاهش دستش میان راه خشک شد

 

تازه فهمید چی گفته و دستش شروع کرد به لرزیدن خاک بر سرت کنند نازی تلافی کردنت هم به درد لای جرز دیوار میخوره خودت آبروتو بردی

 

 

امیرعلی با چشمانی ریز شده و کمی متعجب لیوان آب را ازش گرفت و یک نفس سر کشید

 

 

تا آخر غذا یک لقمه به راحتی از گلویش پایین نرفت

 

نگاه سنگین امیرعلی تا آخر رویش بود بعد از ناهار همه مشغول استراحت شدن

 

 

پاورچین پاورچین از خانه بیرون زد و وارد حیاط شد حوصله‌اش داشت سر میرفت مثل گذشته‌ها به پشت باغ رفت و روی کنده چوبی نشست که صدایی از پشت سر به گوشش خورد

 

 

جرئت برگرداندن سرش را نداشت اینجا چه میخواست ؟

 

 

 

با قدم‌های محکم و بلندش خودش را بهش رساند و کنارش ایستاد اخم ریزی بین ابرویش بود و نازنین میترسید آن اتفاق سر ناهار را فهمیده باشد که با شنیدن حرفش شکش به حقیقت پیوست

 

_چرا اون‌کار رو کردی ؟

 

 

لب گزید و مشغول بازی با انگشتانش شد

_کدوم کار ؟

 

صدایش میلرزید ، ترس از واکنشش داشت

 

کلافگی در لحنش موج میزد

 

 

_با من بازی نکن دخترجون ، حتما برای کارت دلیلی داشتی درسته ؟

 

 

خدای من این مرد باید بازپرس میشد با این ابهت کلام و جدیتش

 

 

سر بالا گرفت و آهسته زمزمه کرد

_تلافی کارت بود

..

چشمانش ریز شد و یک قدم به سمتش برداشت

_کدوم کار ؟

 

 

سرش را پایین انداخت سخت بود گفتنش ولی دل به دریا زد و لب باز کرد

 

 

_پاتو از گلیمت درازتر کردی تو حق‌ نداشتی…

 

..

 

با صدای خنده‌اش حرفش را قطع کرد و متعجب نگاهش کرد

این الان به من خندید اخمی کرد

_فکر نکنم حرف خنده‌داری زده باشم

 

..

 

خوب که خنده‌اش را کرد دستی به گوشه لبش کشید و نفسش را در هوا فوت کرد حالا مستقیم در نگاه دخترک خیره بود

_یعنی انقدر بچه‌ای که با لمس صورتت فکرت تا کجاها رفت هوم ؟

 

 

حس کرد نفسش یک لحظه سنگین شد این مرد هدفش از تحقیر کردنش چه بود خواست بگوید من از آن دخترها نیستم جناب که حد و مرزی ندارند و دوست دارند مردها لمسشان کنند خواست بگوید من اصلا فکری درباره‌ات نکردم اصلا چه فکری میتوانست بکند

 

 

اما همه این حرف‌ها را در دل زد و فقط توانست بگوید

_بهتره دیگه نزدیکم نشی جناب کیایی

 

 

با تمام شدن جمله‌اش نگاهش را از چشمان متعجبش گرفت و به طرف ویلا پاتند کرد

 

 

 

 

این وسط بغض در گلویش چه از جانش میخواست باید برخورد محکم‌تری باهاش میکرد جوری که دیگر جرئت نکند به سمتش بیاید او یک زن بود خوب متوجه بود که این پسرعمو هدف های مهمی در سر دارد باید یک جوری او را از خود میراند

 

 

روزها از هم میگذشتن در یک بیمارستان کار پیدا کرده بود و خدا رو شکر راضی بود ترانه هم همراهش کار میکرد و احساس تنهایی نمیکرد امروز سرش از همیشه شلوغ‌تر بود تا به خانه رسید فقط توانست لباس عوض کند و خودش را روی تخت بیندازد

 

 

چشمانش گرم خواب شده بود که با صدای زنگ گوشیش از خواب پرید زیر لب غرغر کرد کی آخه نصفه شب مزاحم میشه

 

 

با دیدن اسم ترانه ابرویش بالا پرید متعجب دکمه سبز را لمس کرد

 

 

_هان چیه بنال

 

 

 

ریز خندید که حرصش بیشتر شد

_تو خواب بی‌ادب میشیا چته تو ؟

 

 

چشمانش را دور کاسه چرخاند

_تری اگه کار خاصی نداری قطع کنم

آخه الان چه وقت زنگ زدنه ؟

 

گلویش را صاف کرد و لحنش را جدی کرد

_نه..نه ، کارم جدیه میگم فردا که جمعه‌ست…

 

 

 

منتظر ادامه حرفش بود که با مکثش حرصش بیشتر شد

 

 

_خب جمعه‌ست که چی بگو دیگه

پوفی کشید

_بابا خره دو هفته‌ست بکوب داریم کار میکنیم فرداشب سپیده مهمونی گرفته میای بریم یا نه ؟

..

 

_وای خب مهمونی گرفته باشه خیلی خستم به خدا

 

 

_ای بابا تو مثل اینکه ویندوزت بالا نیومده بخواب فردا میام اونجا با هم حرف میزنیم

 

 

 

انقدر خوابش مبامد که خداحافظی نکرده قطع کرد و سرش را روی بالش گذاشت

 

 

با برخورد نور خورشید به چشمانش از خواب بلند شد دستی به سر و رویش کشید ساعت ده و نیم صبح را نشان میداد بعد از مدت‌ها توانسته بود یه دل سیر بخوابد به سمت حمام رفت و دوش کوتاهی گرفت

 

تاپ و شلوارک قرمزی پوشید که روی تاپش طرح قلبی بود موهایش را دم‌اسبی بست و از اتاقش بیرون رفت بوی کلم‌پلو تمام خانه را گرفته بود

 

سلام بلند بالایی داد و ناخنکی به غذا داد
که باعث چشم‌غره مادرش شد

 

 

ملاقه به دست جلویش ظاهر شد

_صدبار بهت گفتم دست به غذا نزن بذار درست شه بعد

..

 

ریز خندید و گونه‌اش را بوسید

 

_اوم مریم بانو چه کردین شما
چشم تکرار نمیشه…

 

از این چشم ها زیاد داده بود پشت میز نشست و تکه‌ای از نان سنگگ تازه را برداشت و با پنیر مشغول خوردن شد

 

 

مادرش همانطور که مشغول آشپزی بود گفت

_خب چه خبر دیشب کی اومدی اصلا متوجه نشدم

 

 

لقمه‌اش را جوید و جرعه‌ای از چایش را نوشید

 

 

_کارم طول کشید اومدم دوازده بود

 

 

سر تکان داد و چیزی نگفت بعد از خوردن صبحانه جلوی‌تی‌وی نشست و مشغول فیلم دیدن شد به کار عادت کرده بود و یک روز هم تعطیل بود حوصله‌اش سر میرفت

 

 

مشغول تماشای فیلم بود که مادرش با ظرف پاپ کرن کنارش نشست و کنترل را از روی میز برداشت

 

 

_وای شروع شد سریاله

این چیه آخه به اینم میگن فیلم !

 

با اعتراض نگاهش کرد

 

 

_عه مامان داشتم میدیدما !!

نه فیلم‌های آبکی ترکی خوبه حتما

 

 

چشم و ابرویی برایش آمد

 

 

_صد البته خوبه بشین با هم نگاه کنیم

 

 

 

مشتی پاپ کرن برداشت و از روی مبل بلند شد

 

_شما ببین خوش بگذره من حوصله این چرت و پرتا رو ندارم

 

 

 

مادرش دیگر چیزی نگفت انگاری از همان اول غرق فیلم شده بود عاشق فیلم های ترکی بود و هیچکدامشان را هم از قلم نمینداخت تازگی هم یه سریال جدید میدید به اسم سیب ممنوعه و عاشق نقش ییلدیز بود

 

هوف او که چیزی از این سریالات در نمی‌آورد گوشیش را روشن کرد و روی تخت نشست که با دیدن تماس های از دست‌رفته‌ای که متعلق به ترانه بود ضربه آرامی به پیشانیش زد

 

 

با یادآوری دیشب فهمید که حتما به خاطر مهمانی زنگ زده بود

 

 

شماره‌اش را گرفت که با دو بوق جواب داد

 

_خوب خوابیدی خانوم ؟

 

 

معلوم بود بدجور از دستش شاکی بود

 

 

_ تازه گوشیمو نگاه کردم جون تری…

 

وسط حرفش پرید

 

 

_جون خودت

 

پوفی کشید

 

 

_باشه جون خودم حالا کارتو بگو

 

 

 

_دارم میام خونتون با هم حرف میزنیم

 

_باشه پس منتظرتم فعلا

 

 

 

تماس را قطع کرد و خودش را با کاری سرگرم کرد تا برسد

 

 

 

حدسش درست بود ترانه از همان بدو ورود اصرار داشت که با هم به مهمانی امشب بروند اهل چنین مهمانی‌هایی نبود قبلا هم جشن تولد سپیده رفته بود و دیده بود که چه کارهایی در آن مهمانی‌ها انجام میدهند اما انقدر ترانه در گوشش خواند که مجبور شد قبول کند

 

 

حالا هم داشت آماده میشد تا قبل از شام به مهمانی که خارج از شهر بود برسند

 

 

 

ترانه میگفت مهمانی دخترانه است پس تصمیم گرفت یک تیپ آزادتر بزند کت و شلوار اسپرت سفیدش را پوشید که زیرش تاپ همرنگش را تن زده بود موهایش را با اتو‌مو صاف کرد و دورش رها کرد

آرایش ملیحی هم روی صورتش انجام داد و کمی عطر به خودش زد

 

..

 

 

تک زنگی به گوشی ترانه زد تا منتظرش بماند پدرش از سرکار برگشته بود با دیدنش ابرویش بالا پرید

 

 

_جایی داری میری دخترم ؟

 

 

لبخندی زد و کفشهایش را جلوی در پوشید

 

 

 

_با ترانه داریم میریم مهمونی زود برمیگردم

 

 

 

قبل از اینکه پدرش چیزی بگوید مادرش با نگاه موشکافانه‌ای از درگاه آشپزخانه گردن کج کرد

 

 

_نگو که میخوای با این تیپ بری چیشده تغییر عقیده دادی ؟

 

 

 

در دل به افکار مادرش خندید و گفت

 

 

 

_نگران نباش مریم بانو مهمونی دخترونه‌ست من فعلا برم تا دیر نشده

 

 

_به سلامت مراقب خودت باش

 

چشمی گفت و از خانه بیرون زد سوار دویست شش سفیدش شد و به سمت خانه ترانه راند

 

 

 

جلوی در حاضر و آماده منتظر ایستاده بود تک بوقی زد و کنار پایش توقف کرد

 

 

سریع سوار ماشین شد و با دیدنش سوتی زد

 

_اوه خوشگله رو ، ندزدنت خانوم

 

سری از تاسف تکان داد و ماشین را به حرکت در آورد

 

_خودتو تو آینه نگاه کردی کمتر میمالیدی خب

 

 

چشم غره‌ای برایش رفت و در آینه ماشین رژش را تجدید کرد

 

_بعد مدت‌ها داریم میریم خوش گذرونی مردم انقدر بوی الکل و آمپول به بینیم خورد

دلم بدجور هوس قلیون کرده جون نازی

 

 

با اخم نگاهش کرد

_دیگه چی تو مگه به من قول نداده بودی دور این چیزا رو خط بزنی ؟

 

_وای نازی بسه دیگه دیگه ماهی یه بارم اشکال داره مگه !

 

با حرص پوست لبش را کند اصلا حرف حالیش نبود نمیخواست ترانه هم مثل سپیده و بقیه دخترهای در مهمانی به مشروب و دود آلوده شود

 

با ورودشان به ویلای سپیده که مال پدرش بود و پاتوق مهمانی‌هایشان تمام شکش به یقین تبدیل شد

 

از اول هم میدانست نباید پا در چنین مراسمات مسخره‌ای بندازد مهمانی نه تنها دخترانه نبود بلکه مرد و زن با وضع فجیعی کنار هم بودن که عقش میگرفت نگاه کند

 

بساط دود و عرق هم مثل همیشه برپا بود بازوی ترانه را گرفت و زیر گوشش عصبی غرید

 

_مگه تو نگفتی مهمونی دخترونه‌ست اینکه کم از پارتی نداره ؟

 

شانه‌ای بالا انداخت

 

_من چه بدونم بابا سپید خودش گفت

 

به دنبال حرفش اشاره‌ای بهش زد

 

_بیا اومد بهتره ما هم خوش بگذرونیم اون اخماتم باز کن

 

پوفی به این همه بی خیالیش زد و به طرف جایی که اشاره کرده بود برگشت

 

 

سپیده دست در دست مردی با یک لباس تنگ چسبون که تا پایین باسنش را میپوشاند به سمتشان آمد

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

28 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نازنین
نازنین
5 ماه قبل

سلام عزیزانی که این رمان رودنبال میکنن باید بگم من با خانم مرادی صحبت کردم اینترنتشون قطعه به محض اینکه مشکلشون حل بشه ادامه ی رمان روپارت گذاری میکنن🙏

بی تام
بی تام
5 ماه قبل

دیگه نخوندن رمان بهتر از خوندنش این حجم بی احترامی به خواننده خیلیی بد خیلییی

خواننده رمان
خواننده رمان
5 ماه قبل

لیلا خانم چی شده چرا پارت جدید نیومده چن روزه

HSE
HSE
5 ماه قبل

عالی بود لیلا جونم💓💓 خسته نباشی
ممنون که پارت ها رو طولانی میزاری …

بگم که تازه دیشب رمانتو از پارت یک تا این پارت خوندم و واقعا جذب این داستان جذاب شدم😍

بی تام
بی تام
5 ماه قبل

همه رمان ها ظاهرا تا خواننده پیدا میکنن و نظر میدن فوری نویسنده جومیگیرتش وپارت گذاریش نامنظم میکن

camellia
camellia
پاسخ به  بی تام
5 ماه قبل

فکر نمیکنم خانم مرادی این طوری باشه.من تو سایت” مد وان “ازشون” بوی گندم” رو خوندم,خیلی منظم و عالی پارت گزاری داشتند.پارتای حسابی و نون و آب دار.شاید خدای نا کرده اتفاقی براشون افتاده.

HSE
HSE
پاسخ به  camellia
5 ماه قبل

دقیقا …. لیلا همیشه پارت گذاریش منظم بودی …

رضا میر
رضا میر
پاسخ به  بی تام
5 ماه قبل

و اکثر خواننده ها تا یه روز نویسنده پارت نمیذاره فوری قضاوت میکنن
خانوم لیلا اینجوری نیس یکی از معدود نویسنده هاییه که همیشه به خواننده هاش احترام میذاره و کامنت هارو میخونه…
قضاوت کردن درست نیس البته فکر کنم یاد نگرفتی….

camellia
camellia
5 ماه قبل

چرا امروز پارت نگزاشتیدخانم مرادی?😥از صبح چند باره چک میکنم,نیست که نیست.😣انشاالله که حالتون خوبه.😍نگران شدم.😐

camellia
camellia
5 ماه قبل

منتظر پارت جدیدیم😶پس کو?👀

رویا
رویا
5 ماه قبل

از صبح منتظر پارتم لیلا جون پس کی میزاری پارت بعدیو 🙁

Newsha
Newsha
5 ماه قبل

واااییی بالاخره تایم اجازه داد اومدم😂🥲🤌🏻
عااالیی بود عزیزم موفق باشی همیشه😍😘

Fateme
Fateme
5 ماه قبل

مرسی که انقدر پارتای قشنگ و طولانی داری لیلا جونم عالی بود❤️

خواننده رمان
خواننده رمان
5 ماه قبل

عالی بود لیلا جان خیلی منتظر پارتای جدید بودم

مریم
مریم
5 ماه قبل

عالی بود لیلا جان.بی صبرانه منتظر ادامه رمان هستم😍

setilover
setilover
5 ماه قبل

بالاخره رسید به پارت های جدید😍

نازنین
نازنین
پاسخ به  setilover
5 ماه قبل

تو مگه قرار نبود نخونی؟

setilover
setilover
پاسخ به  نازنین
5 ماه قبل

نتونستم مقاومت کنم نخونم🤣🤦‍♀️

نازنین
نازنین
پاسخ به  setilover
5 ماه قبل

خیلی دلم برات تنگ شده بودبخدا خوش اومدی خواهری

Zoha
Zoha
پاسخ به  setilover
5 ماه قبل

به ستی عزیزم
میبینم اینجا هم پیدات شده🤣

Emma
Emma
5 ماه قبل

عالییی

نازنین
نازنین
5 ماه قبل

عالی بود خسته نباشی خواهرم

شیما
شیما
5 ماه قبل

مینا خانم برو پارت قبلی رو بخون شرح حال بدبختی من اونجاس

نیوشا خاتوون
نیوشا خاتوون
پاسخ به  شیما
5 ماه قبل

دوست عزیز شیما جون•• من همون قسمت قبل خوندم سرگذشت تلخ تورو•••••••
منی که دوروبرم دیدم همچین چیزهایی تو فامیل دور و دوستوآشنا دروهمسایه و دراصل اول از همه پدرومادره خودم به سبک سُنتی قدیمی قاجاری•••• ازدواج کردن• بعد هم تو کشور وجامعه خودمون میبینم و میخونم سرگذشتها و زندگی های مختلف رو
( به تازگی یکی از بچه ها دوستان همینجا سرگذشت نیمه تلخ فکرکنم عمو،زن‌عمووی خودش رو با نام• مائده عروس خون بس•••• داره رمان بیوگرافی مینویسه به گمونم توی مُد وان )
خییلی خوب درک میکنم حرف،صحبتهای تورو عزیزم
ما هنوزم فرهنگموون همون عتیقه زمان قاجار•••• یا قبل از اون هست
فقط همراه با تکنولوژی جدید😐
هر بنده خدایی هم خواست درستمون بکنه یجورایی به راه راست هدایتمون بکنه پَسش زدیم🤒🤕😔💔😳😵😨😱 تو تاریخ نمونش هست**

نیوشا خاتوون
نیوشا خاتوون
پاسخ به  شیما
5 ماه قبل

ببخشید این یک تیکه جا افتاد البته وضعیت تهران کموبیش بهتره مردم یسری روشنفکر
با علم روانشناسی بیشتر آشنا هستن
(همانطور که قبلن گفته بودم) و مُدرنیته رو یجورایی درک میکنن
برای مثال تو آشناهای دورموون یکی از پسراشوون(پسر کوچیکه خانواده) تو شهرستان روستا تو سن نزدیک به ۳۰ سالگی رفت با دختره ۱۰،۱۲ساله عقد کرد چندسال بعد که دختره ۱۵ سالش شد براشوون عروسی گرفتن•••• الان برادر دومی هم که احتمالن ۲۰ سالگی ازدواج کرده بود سنتی با دخترخالشوون اومدن تو تهراان درس خونده بودن• دختر بزرگشوون الان ۱۵سالش داره دبیرستان درس میخونه زنعمو کوچیکش هم شاید۵سال ازش بزرگتر باشه( الان۲۰ساله باشه) تو شهرستان،روستا ازدواج کرده بچه دار شده 😐 داره بچه داری میکنه😕

نیوشا خاتوون
نیوشا خاتوون
5 ماه قبل

درود* من خودم برام مهم نبست درهم بر هم(مخلوت) همه فیلم؛سریالای همه کشورها رو دوستدارم میبینم؛ { فقط برام مهم این که از موضوع سبکش خوشم بیاد )
مامان من هم عاشق سریاال سیب ممنوعه شده بود، ییلدیز روهم دوستداشت😀😁😂

رویا
رویا
5 ماه قبل

به به خوشحالم که به پارت های جدید رسید
موفق باشی خیلی خوب بود

Zoha
Zoha
5 ماه قبل

عالی بود لیلای عزیز😍

دسته‌ها

28
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x