رمان نوش‌دارو پارت پنجاه و دو

3.7
(3)

 

 

ماشین مهرداد هنوز هم جلوی در خانه‌شان بود، اضطراب بدی داشت می‌ترسید بقیه شک کنند

در این محله آب خوردنت را هم نمیتوانستی مخفی کنی با دیدن دانه‌های عرق روی پیشانیش قلبش هری پایین ریخت حتما سرش هم درد میکرد

 

با نگرانی لیوان را به سمتش گرفت و آرام صدایش زد

 

_آقای مهندس شما حالتون خوب نیست…

بیاین این شربت رو بخورین یکم دردتون رو کم میکنه

 

با صدای ظریف دخترک پلک‌هایش را باز کرد و دستی به سرش کشید، انگار تازه هوشیار شده بود

 

نگاهی به دور و برش انداخت و در آخر روی چهره‌اش قفل شد تیله‌های مشکی براقش از نگرانی موج میزد، نرفته بود دوباره برگشته بود

 

اخم محوی بین ابرویش نشست نگاهی به لیوان توی دستش کرد و بینیش چین افتاد

 

_این چیه؟

 

لحنش دورگه و خشن شده بود، پوفی کشید و لیوان را به زور میان دستش جا داد

 

_شربت عسله، حالتون رو جا میاره اینو بخورید و از اینجا برید تا شر نشده

 

صورتش را زیر چادر مخفی کرد و پشت بهش کرد که با صدایش در جا متوقف شد

 

_میشه نری؟

 

چشمانش گرد شد. این خواهش کلامش را باید کجای دلش میگذاشت!!!

 

با صدای پدرش از ترس لبش را گاز گرفت باید سریع میرفت به خانه تا بیش از این اسیر دردسر نشود

 

هول کرده رو به مهرداد سریع گفت

 

_من باید برم خونه، شما هم برید اینجا خوب نیست باشید

 

با تمام شدن حرفش به قدم‌هایش سرعت داد و در حیاطشان را باز کرد

 

پدرش با نگاهی پر سوال و مواخذه‌جو ویلچرش را جلوتر کشید

 

_حال همسایه خوب شد دخترم؟

 

سرش را زیر انداخت اهل دروغ گفتن نبود آن هم جلوی پدرش، پدری که ندانسته حقیقت را از چشمانش میخواند

 

لحنش آرامتر شد

 

_فرشته بابا نمیخوای چیزی بگی؟

 

لبش را بهم فشرد و مستاصل به پدرش خیره شد

 

_به خدا اونجور که فکر میکنین نیست، رییس شرکتمه حالش بده منم براش شربت عسل بردم….

نخواستم بگم چون مهم نبود

 

جفت ابروهایش بالا پرید دستی به محاسنش کشید و لب زد

 

_عجب….

چرا دعوتش نکردی تو دختر…!!

 

با بهت چی بلندی از دهانش خارج شد

 

اخم کرد و دست بالا آورد

 

_یواش‌تر کر شدم، خودت میگی رییس شرکته بنده‌خدا حالشم بده بگو دم در بده بیارش اینجا؛ یکم هم اختلاط کنیم بد نیست

 

زبانش بند آمده بود همینش مانده بود رئیس شرکتش را که از قضا مست هم بود پا در خانه‌شان بگذارد

 

پدرش که این مرد را نمیشناخت با این وضعیتش پس فردا میگفت باید قید این کار را بزنی

 

در دوراهی بدی گیر کرده بود با اصرار پدرش از خانه بیرون زد، هنوزم همان‌جا بود چرا نمیره این…!!

 

سرش روی فرمان بود و متوجه حضورش نشده بود، گلویش را صاف کرد

 

_آقا مهرداد؟

 

برای اولین بار اسمش را خواند، با پسوند آقا!!

 

سر بالا آورد مثل اینکه حالش کمی بهتر شده بود، نگاه دلخوری حواله‌اش کرد و سرش را به معنی چیه تکان داد

 

لب گزید و چادرش را میان مشتش فشرد

 

_پدر گفتن اینجا خوبیت نداره بمونید، بیاید داخل اگه دوست دارین

 

از این پیشنهاد کمی تعجب کرد اما اهل تعارف نبود، بدش هم نمیامد از این دختر بیشتر بداند

 

آن شربت عسل اثرش را گذاشته بود و حالا کمی بهتر شده بود، از ماشین پیاده شد فرشته فکر نمیکرد انقدر سریع قبول کند… وای چه پرروعه؟

 

عقب گرد کرد و جلوتر ازش به سمت در رفت مهرداد هم لباسش را مرتب کرد و پشت سرش حرکت کرد

 

آقا فرزاد جلوی ایوان روی ویلچرش به انتظار نشسته بود با دیدن مرد تازه وارد ابرویش بالا پرید هیچ فکر نمیکرد رئیس شرکت دخترش انقدر جوان باشد

 

مهرداد نگاهش دور و بر خانه را میکاوید حیاط ساده و کوچکی داشت اما باصفا بود، او را یاد قدیم‌ها مینداخت

 

حوض کوچک وسط حیاط و تخت تمیزی که کنارش قرار داشت بهش حس خوبی میداد

 

 

مرد نسبتاً مسنی روی ویلچر نشسته بود نگاهی به دخترک کرد یعنی حرف‌های آن روزش حقیقت داشت؟

 

فرشته با لبخند دستش را به سمت پدرش گرفت

 

_پدرم هستن، مشتاق بودن ببینتون

 

به دنبال حرفش رو به پدرش ادامه داد

 

_ایشونم آقای ملکی مهندس شرکتمون، قبلاً در موردش براتون گفته بودم باباجون

 

آقا فرزاد نگاه پرتحسینی به مرد روبرویش کرد، مهرداد به رسم ادب جلو رفت و باهاش دست داد

 

_خوشبختم از دیدنتون، ببخشید که بد موقع و دست خالی مزاحم شدم

 

آقا فرزاد لبخند گرمی روی لبش نشست

_اختیار داری پسرم اینجا هم خونه خودته، فرشته بابا برو دو فنجون چای بریز برای آقا مهندسمون

 

دخترک چشم تندی گفت و سریع وارد خانه نقلیشان شد، از درون بدنش گر گرفته بود حضور مهندس در اینجا برایش قابل هضم نبود انگار داشت چای خواستگاریش را میریخت از بس که دستانش میلرزید و چای از استکان به گوشه کنار سینی ریخته میشد…!! چندین بار ریخت و عوض کرد تا توانست دو استکان چای خوشرنگ بریزد

 

چادرش را محکم روی سرش گرفت و با یک دست سینی را حمل کرد، مهرداد با دیدنش دست از حرف زدن با پدرش کشید؛ سریع از جایش بلند شد و به طرف سینی دست دراز کرد

 

_بدینش به من

 

معذب سینی را به دستش داد و خودش هم کنار ویلچر پدرش به پشتی تکیه داد

 

با دقت حرکات مهرداد را زیرنظر گرفت مثل اینکه عادت داشت روی مبل بنشیند که اینطور در جایش جابه‌جا میشد

 

باید هم سختش باشه پولش از پارو بالا میره همچین جاهایی رو تو خوابشم ندیده

 

بعد از مدت‌ها مهمان در خانه‌شان پا گذاشته بود و چقدر پدرش ذوق داشت برای حرف زدن، از کار و شرکت سوال میپرسید و مهرداد هم با حوصله به تک‌ تکشان جواب میداد

….

 

جرعه‌ای از چایش را خورد، طعم هل و دارچین باعث شد با لذت چشم بهم بزند آخرین بار کی همچین چایی خورده بود، یادش نمیامد چندین سال بود که قهوه جزو روتین زندگیش شده بود

 

نگاهش را به دخترک داد و انگار برای اولین بار چهر‌ه‌اش را از نظر میگذراند

 

لب و دهان کوچک و پوست گندمیش چهره‌اش را بیشتر بانمک نشان میداد تا خوشگل، چشمانش اما درشت و مشکی بود هیکل ریزه‌میزه‌‌اش حتی زیر آن چادر هم معلوم بود

 

از سنگینی نگاهش سر بالا آورد و با تعجب بهش چشم دوخت، لبخند محوی ناخواسته گوشه لبش جاخوش کرد دخترک ساده بود زیر آن چادر متفاوت‌تر از بقیه دخترانی بود که دور و اطرافش دیده بود

 

فنجان خالی را روی سینی گذاشت و سوئیچش را از کنار پایش چنگ زد

 

_ممنون بابت چای، من دیگه رفع زحمت کنم

 

از جا برخواست، آهسته توام با خجالت گفت

 

_خیلی خوش‌اومدین آقای مهندس

 

پدرش هم به دنبال حرفش با ویلچر خودش را جلوتر کشید و گفت

 

_خونمون رو روشن کردی آقا مهرداد خوشحال شدم که امروز به اینجا اومدی تا حداقل بدونم دخترم تو چه جور جایی کار میکنه

 

 

کفشهای مشکی براقش را پا کرد و دست در جیب شلوارش فرو کرد تمام حرکات و رفتارش نشان از پختگی میداد

 

_خواهش میکنم آقای شفیعی زنده باشید…

 

نگاهش با صورت دخترک تلاقی کرد و در ادامه حرفش گفت

 

_فرشته خانم یکی از کارمندهای خوب و حرفه‌ای شرکتمون هستند

 

چشمانش گرد شد. ازش تعریف کرده بود این مهندس هم یه چیزیش میشد…!!

 

نگاه پررضایت پدرش رویش بود تا دم در بدرقه‌اش کرد، قبل از اینکه سوار ماشین شود به طرفش برگشت و حرفی که در دلش بود را بر زبان آورد

 

_فکر نمیکردم حرف‌های اون روزت واقعیت داشته باشه، تو دختر قوی هستی که بار این زندگی رو به دوش میکشی

 

این مرد همین‌طور باعث تعجبش بود چرا امروز انقدر عجیب شده بود؟ هوا دیگر رو به تاریکی بود آرام ازش تشکر کرد و سر پایین انداخت که باعث شد رنگ نگاهش عوض شد

 

_بهت نمیاد خجالتی باشی…

تو شرکت که زبونت شیش متره

 

لب زیرینش را گاز گرفت و برای اینکه بیشتر اسباب سرگرمیش نشود در نیمه باز حیاطشان را بست و بهش تکیه داد

 

مهرداد از این حرکتش جا خورد شانه‌ای بالا انداخت و سوار ماشین شد، امروز روز عجیبی برایش بود باورش نمیشد نازنین و پس زدنش را فراموش کرده بود انگار اصلا همچین اتفاقی امروز نیفتاده بود

 

از کوچه که گذشت حس میکرد چیزی را در آن خانه نقلی جا گذاشته بود، فرشته با آن دختری که روز اول با خودش فکر میکرد زمین تا آسمان فرق داشت

 

پدرش فلج و از کار افتاده بود اما با هم صمیمی بودن، عشق پدر و فرزندی در نگاهشان موج میزد در این جامعه دخترک بدون مادر هم کار میکرد؛ هم به پدرش میرسید اصلا وقتی برای خودش داشت؟

 

تا رسیدن به خانه فکرش مشغول بود یک لحظه هم از یادش خارج نمیشد، لباسش را عوض کرد و خودش را روی تخت انداخت

 

چشمش به قاب عکس نازنین کنار تختش افتاد از روی میز برداشت و نگاهی بهش انداخت

 

عجیب بود اما با این ملاقات آخرشان انگار باری از روی دوشش برداشته شده بود عشق یک‌طرفه به دردش نمیخورد، نازنین راه خودش را پیدا کرده بود چرا او نباید طعم خوشبختی را می‌چشید؟

****

 

قــیـامـتی سـت..!

از لـحـظه ای که

زنــگ ِ تــلـفن بـــلـند مـی شـود..

از جـــا مــی پَـــرم..!

تــا لـحـظه ای کـه..

مــثـل ِ هـمـیـشه..

“تــــو نـــیـستـی”..!!

 

نازنین تنها…نازنین تنها…..

گهواره وار خودش را تکان میداد و زیرلب این کلمات را با خودش تکرار میکرد، دو روز گذشته بود دو روزی که امیرعلی آب شده بود روی زمین…

 

دو روزی که دیگر نازی‌اش را نمیخواست ببیند همه جا را گشته بودن به هر جا که باید سر زدن ولی نبود

 

امیررضا همراه پدرش به بیمارستان‌ها هم سر زده بود دلش داشت میترکید میترسید از اینکه اتفاق بدی برایش افتاده باشد

 

” آخه چرا نذاشت توضیح بدم انقدر تحملش کم بود که ازم گذشت و رفت..!! ”

 

گوشیش را برداشت انقدر زنگ میزد بالاخره که برمیداشت، تا ابد که نمیتوانست خودش را مخفی کند

 

مادرش دائم در حال غر زدن بود

 

_دِ آخه پسره بی‌عقل، سه روز مونده به عروسیتون کجا برداشته رفته!!

 

جوابش فقط گریه بود و سکوت. چه میگفت میترسید از آبرویی که برود مردم نمیگفتن این یکی هم سر چی دختره رو ترک کرده..؟

 

از درون لرزید تصورش هم وحشتناک بود

 

با صدای زنگ در از جا پرید با فکر برگشتن امیرعلی سریع از جا برخواست، اما از دیدن ترانه تمام ذوقش کور شد

 

با ناراحتی گوشه مبل کز کرد، ترانه آهی کشید و به سمتش رفت

 

_نازنین گریه نکن، امیرعلی بچه که نیست به خیالش فکر کرده اگه بره تو بهتر تصمیم میگیری

 

با حرص و بغض حرفش را قطع کرد

 

_چه تصمیمی تری، چه تصمیمی؟

مگه به دوست داشتنم شک داشت مگه خرم دوباره به مهرداد برگردم…!!! فقط بذار بیاد میدونم باهاش چیکار کنم

 

در آغوشش کشید و پشتش را نوازش کرد

 

_آروم باش خواهری، مردها همینجورین دیگه بچه‌ان…

اونم لابد فکر کرده حالا که حقیقت برملا شده دوباره برمیگردی

 

سرش را روی سینه‌اش گذاشت و با هق هق گفت

 

_چرا سرنوشت من اینجوریه آخه؟

مهرداد رفت بس نبود…!!! حالا امیرعلی هم منو نمیخواد همشون فقط میخوان عذابم بدن کاش بمیرم، کاش

 

چیزی برای دلداری دادن به دوستش نداشت بهش حق میداد عروسیش نزدیک بود و حالا داماد پیدایش نبود، کم استرس این دختر نکشیده بود

 

کمی در بغلش ماند و گریه کرد تا آرام شد صدای زنگ گوشیش بلند شد این روزها با این صدا دلشوره بدی میگرفت که نکند خبر بدی آن‌ور خط بشنود

 

با دیدن شماره عمو تعلل نکرد و سریع جواب داد

 

_امیرعلی رو پیدا کردین؟

 

سریع رفته بود سر اصل مطلب لحن عمویش آرام و خسته بود

 

_آره دخترم رضا زنگ زد گفت ویلای خارج شهره، پسره دیوونه شده میگه نمیام…

دارم میام دنبالت با هم بریم اونجا

 

صبر نکرد حرفش تمام شود تماس را قطع کرد و بدون اینکه جوابی به سوال‌های ترانه دهد به سمت اتاقش شتافت

 

دم دستی‌ترین لباسی که چشمش بهش خورد را پوشید و از اتاق بیرون زد

 

مادرش با سری دستمال بسته وارد سالن شد

 

_چیشده، از امیرعلی خبری شده؟

 

جلوی در کفشهایش را پوشید و جواب مادرش را داد

 

_آره عمو الان میاد دنبالم با هم بریم پیش امیر

 

چیزی نگفت و با افسوس سر تکان داد، ترانه به دنبالش از خانه بیرون زد

_راست میگی نازی؟ خدا رو شکر که پیداش شده حالا نگفت کجاست

 

قدم‌هایش را تندتر برداشت و دستی در هوا تکان داد

 

_ویلای خارج شهره

 

همان لحظه صدای تک بوق ماشین عمویش بلند شد، چقدر با عجله خودش را رسانده بود..‌!!

 

تا خود مقصد یکسره فقط لعنت بر امیرعلی میفرستاد، ساکت بود ولی با حرف های عمو بیشتر از دست امیر کفری میشد؛ باید یک تنبیه حسابی میشد پسره احمق

 

با ورودشان به ویلا امیررضا به پیشوازشان آمد

 

_اومدین، برید تو اتاقشه

 

نگاهش را به چهره نگران نازنین داد، تبسمی کرد و دست بر شانه‌اش گذاشت

 

_تو رو ببینه آروم میشه…ترسیده از دستت بده

 

با غیض ازش فاصله گرفت و به سمت اتاق پا تند کرد، با باز کردن در صدای سیلی در اتاق پیچید

 

نگاه گنگش را از دست بالا آمده عمو به صورت کج شده امیرعلی داد

 

قلبش ریخت تمام عصبانیتش فروپاشید انگار یادش رفته بود میخواست دو سیلی در گوش این مرد بخواباند، حالا تحمل دیدن این حالش را نداشت

 

سر و وضعش نشان از حال بدش داشت نگاهش به نازنین افتاد و انگار تمام غم عالم در چشمانش ریخته شد

 

گرفته و با عجز صدایش زد

_اومدی نازی؟

 

با وجود دلتنگیش چشم فرو بست و جوابی نداد، عمو به جایش با توپی پر گفت

 

_اسم نازنینو نمیاری پسره بی لیاقت…

تو زن نمیخوای، حیفه این دختر برای تو همین بود خوشبختش میکنم خوشبختش میکنم از دهنت نمیفتاد…!!

 

هیچ جوابی نداشت حق با پدرش بود بغل تخت نشست و سرش را میان دستانش فشرد نازنین طاقت نگاه کردن به این مرد شکسته را نداشت برایش غریبه بود کاش عمو تمام میکرد، کاش انقدر نیش و طعنه نمیزد

 

امیررضا وارد اتاق شد و به هوای طرفداری از برادرش گفت

 

_الان وقت این حرف‌ها نیست بابا نمیبینی حالشو؟

 

نگاه بدی بهش کرد و نفسی از سر حرص کشید، شروع کرد دور اتاق قدم زدن

 

_فقط میخوام بدونم عقلش کار میکنه یا نه…

اشاره به نازنین کرد و ادامه داد

 

_این دختر بیچاره رو میبینی؟

دو روز چشم به در دوخته بود تا این پسره کله شق پیداش بشه، تو که خودت شاهد بودی

 

امیرعلی با کلافگی سر بالا آورد، چشمانش از بیخوابی یا الکل دو گوی خونی بود

 

_مگه تو این دو روز بهم خوش گذشته که حالا توبیخم میکنی؟

منم یه لحظه چشم رو هم نزاشتم صلاح دیدم نباشم چون بودنم ذره‌ای فایده نداره

 

این بار نازنین تحمل نیاورد، با دلخوری شدیدی میان حرفش پرید

 

_آره نداره، این دو روزم بحث اینکه آبروم بین فامیل نره حالم بد بود الانم اومدم اینجا بهت بگم من مهرداد رو بخشیدم

 

 

با دیدن نگاهش حرفش را خورد، انقدر از دستش شاکی بود که میخواست کمی هم حرصش دهد اما انگار بد راهی در پیش گرفته بود

 

این مرد حالا عین مجسمه با چهره‌ای کبود بهش خیره بود، نفس کشیدن هم برایش حرام شده بود و حس خفگی در گلویش موج میزد

 

 

دخترک با بی‌رحمی ضربه آخر را بهش فرو کرده بود و حالا حتی نمیتوانست کمر راست کند

 

اتاق خلوت شده بود و حالا آن دو تنها شده بودن، نازنین با سنگدلی دستانش را مشت کرد و مقابلش ایستاد

 

_چیه طاقت نداری نه؟

عشق و اعتماد کشکه دیگه، اصلا نازنین که این چیزا حالیش نمیشه هرزه‌ست…

این یکی نشد، یکی دیگه

 

داشت با غیرتش بازی میکرد رگ گردنش متورم شد و ملحفه را چنگ زد

 

_بس کن

 

صدایش لرز داشت از بس به خودش فشار آورده بود که چشمانش داشت از حدقه بیرون میزد، با تاسف سر تکان داد و جلوی پایش نشست

 

_دیوونه‌ای، دیوونه…

 

دستش را به سینه خودش کوبید و بلندتر از قبل گفت

_منو اینجوری شناختی؟ که با حرف‌های یه نفر دیگه بهت پشت کنم آره؟

 

دست بر سرش کوبید

 

_ای خاک بر سر من، خاک تو سرم که تو دیدت اینجوریم

 

بغضش ترکید اتقدر دلش پر بود که همانجا زار زد، امیرعلی تحمل دیدن این حالش را نداشت اشتباه کرد، همه چیز را خراب کرده بود

خودش را بهش نزدیک کرد و سرش را در آغوش کشید

 

_گریه نکن عزیزدلم، ببخش…

من لعنتی رو ببخش

 

سرش را میبوسید و این حرف‌ها را میزد، جلویش را نگرفت نیاز داشت به گرمای آغوشش دلخور بود اما دلتنگیش بهش غلبه کرد؛ سر بر سینه‌اش فشرد بوی الکل در بینیش پیچید و بغضش بیشتر شد

 

_نامرد میدونی تو این دو روز چی کشیدم؟

خیلی بدی، خیلی

 

تمام سر و صورتش را غرق بوسه کرد ترس از دست دادنش در این مدت نفسش را گرفته بود و حالا باید انرژیش را پس میگرفت

 

تن لرزانش را میان بازوانش فشرد و صورتش را کج به گونه‌اش چسباند، اشکهای داغش صورتش را سوزاند

 

_کنارم میمونی؟

 

هنوز هم تردید داشت و دوست داشت دوباره ازش بشنود

 

با خستگی مشت کم جانش را روی بازویش فرود آورد و نالید

 

_آره…آره، من توعه دیوونه رو دوست دارم چرا نمیفهمی..!!!

 

چشم بهم زد، بینیش را به گردنش چسباند و مست شد از عطر تنش

 

_بی تو میمیرم نازی…
همیشه بمون، همیشه باش

*******

 

 

فندک را برداشت و زیر سیگارش گرفت، صدای تق تقش روی اعصاب بود

 

کلافه فندک را گوشه‌ای پرت کرد و سرش را به میز چسباند

 

حالش را نمی‌فهمید بغض سنگینی میان سینه‌اش راه نفسش را بسته بود

 

اصلا نمی‌فهمید دور و برش چه خبر بود موبایلش را چنگ زد و برای صدمین بار شماره‌اش را گرفت

 

با صدای گوینده پشت خط فحشی زیرلب داد از صبح منتظر چشم به در شرکت دوخته بود این دختر همیشه صبح زود با اتوبوس یا مترو خودش را سر وقت میرساند، قرار بود امروز نقشه‌شان را تمام کنند حالا نیامدنش مشکوک بود

 

نه اینطوری نمیشد باید خودش دست به کار میشد، کتش را از روی صندلی چنگ زد و از پشت میز بلند شد

 

منشی جوان با دیدنش سریع خودش را جمع و جور کرد و از جایش بلند شد

 

_خسته نباشید آقا، جایی دارید میرید؟

 

نیم نگاهی بهش کرد و به سمت در خروجی رفت

 

_امروز زودتر مرخصین، به کارمندها هم خبر بدین

 

فضول بود و با تعجب ها بلندی گفت که برگشت و چشم غره بدی بهش رفت

 

سریع منظورش را فهمید و هول کرده سرش را زیر انداخت

 

پوفی کشید و از شرکت خارج شد. در راه گوشیش زنگ خورد با دیدن شماره مادرش اخم کرد باید خودش را برای یک جنگ اعصاب آماده میکرد

 

به ناچار جواب داد

_جانم؟

 

منیژه خانم با دست خودش را باد زد و زیر لب غر زد

 

_این کولر دو روزه خرابه…

هیچکس به فکر درست کردنش نیست، بابات که صبح تا شب سرکاره مهرانم که جواب سربالا میده؛ توام که کلاً نیستی نمیگی یه مادر بدبخت داری…

من بمیرم همتون راحت میشین

 

لبخند تلخی زد

_ای بابا مادر من حرص نخور، زنگ میزنم به نمایندگی میان درستش میکنند واسه همین زنگ زدی؟

 

مادرش همانند بچه ها بود و تاب و تحمل کم توجهی را نداشت، جانش بسته به این پسر بود و دوریش اعصابش را بهم ریخته بود

 

_تو که یه احوالی از ما نمیگیری مگه بیرونت کردیم که نمیای پیشمون…!!

ما اگه حرفی میزنیم به خاطر خودته مگه بدتو میخوایم؟

 

حواسش را به جاده داد و در همان حال جواب داد

_باشه مادرِ من،باشه…

منم که قید نازنین رو زدم اصلا تو عروسیشم شرکت میکنم خیالت راحت شد؟

 

خوشحال از این حرف پسرش قربان صدقه قد و بالایش رفت

 

_خوب کاری میکنی مهردادم، تو که ماشاالله هیچی کم نداری دختر برات فراوونه…

دکتر مهندس، معلم؛ همین دختر پسرعمه‌ام آقا جمال شنیدم نقاشه مهسا با دوستاش رفته بود نمایشگاهش انقدر تعریف میکرد ازش که نگو

 

باز شروع کرده بود، این قصه‌های تکراری مادرش تمامی نداشت قصدش هم این بود پسر ارشدش را به فامیل‌های تحفه‌اش بچسباند

 

کم حوصله پوفی کشید و با بی‌تفاوتی گفت

 

_این نسخه‌ها رو واسه مهران بپیچین، وقت ازدواجش هم هست

 

منیژه خانم از این کم محلی‌های پسرش نمیدانست باید چه چاره‌ای بیاندیشد اصلا دردش چه بود خدا میدانست، دخترانی صد برابر بهتر از نازنین برایش پیدا کرده بود که فقط منتظر یک اشاره از آنها بودن

 

هنوز سرش باد داشت و درکی از زندگی نداشت، باید حتما جدی با شوهرش صحبت میکرد تا یه فکری به حال این مشکل کنند…

 

آدرس محله‌شان هنوز در خاطرش بود وارد خیابان فرعی شد، در و دیوارهای ساختمان‌های دور و برش هر لحظه امکان داشت فرو بریزد

 

توی کوچه‌ای چند پسربچه مشغول بازی بودن که با دیدن ماشین مشکیش حالا دست از بازی کشیده بودن و با تعجب به این ماشین خارجی و گرانقیمتش خیره بودن

 

هیچوقت چنین ماشینی به محله‌شان گذر نکرده بود و اسمشان را هم بلد نبودن

 

سر راه توقف کرد و از میان شیشه باز ماشینش سرش را بیرون برد، یکی از آن‌ها را صدا زد. پسرک سبزه رو که زیر افتاب پوستش تیره شده بود

 

با دست خودش را نشان داد

 

_منو میگین آقا؟

 

دلش ضعف رفت عاشق بچه‌ها بود معصوم بودن و خواستنی

 

لبخندی به رویش زد و سر تکان داد

 

_آره آقا پسر، یه لحظه بیا

 

دوستانش با تعجب به مرد خیره بودن یکی از آن‌ها گفت

_برو دیگه کامیار لولو خورخوره نیست که

 

به غرورش برخورد، اخم کرد و با سینه‌ای جلو به سمت ماشین رفت

 

سرش به زور به شیشه میرسید و باید خودش را بالا نگه میداشت…!!

_بله آقا چی میخواین؟

 

مهرداد از حرکات و رفتار بزرگونه پسرک خنده‌اش گرفت، چند تیکه اسکناس از جیبش در آورد و به طرفش گرفت

 

_ایو بهت میدم باهاش یه توپ خوب میتونی بخری، واسه خودت و دوستات بستنی هم بخر خب؟

 

با ذوق اسکناس‌ها را ازش گرفت، حتی نمیدانست چقدر بود با چشمان درشت مشکیش نگاهش کرد

 

_ممنونم چرا این همه پولو میخواین به ما بدین؟

 

لبخندی گوشه‌لبش نشست، با دست به در آهنی سفیدی اشاره کرد و گفت

 

_اون خونه رو میبینی؟

میخوام بری اونجا و زنگشون رو بزنی ببینی هستن یا نه

 

ابروهای پسرک بالا پرید

 

_خونه فرشته جون رو میگین؟

از لحن پسرک به خنده افتاد، سر تکان داد

 

_آره خودشه، نمیخوام الکی مزاحمش باشم فقط ببین هستن یا…

 

پسرک تند میان حرفش پرید

_نیستن، حال باباش دیشب بد شد با همسایه‌ها بردنش بیمارستان

 

چشمانش ریز شد

_بیمارستان؟

 

سرش را به تایید حرفش بالا پایین کرد و اوهومی گفت

 

_قلب باباش ناراحته، داشت میمرد الانم بیمارستانن هنوز نیومدن

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

19 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
تارا فرهادی
تارا فرهادی
4 ماه قبل

خسته نباشی لیلایی❤️😘

نویسنده رمان نوش‌دارو
نویسنده رمان نوش‌دارو
پاسخ به  تارا فرهادی
4 ماه قبل

فدای تو🤗

بی نام
بی نام
4 ماه قبل

دیدین گفتم عاشققق میششهه

نویسنده رمان نوش‌دارو
نویسنده رمان نوش‌دارو
پاسخ به  بی نام
4 ماه قبل

هنوز زوده واسه این حرفا🤦‍♀️

Bahareh
Bahareh
4 ماه قبل

چقدر این مهرداد الان خوبه ..

نویسنده رمان نوش‌دارو
نویسنده رمان نوش‌دارو
پاسخ به  Bahareh
4 ماه قبل

آره خب🤒

مائده بالانی
مائده بالانی
4 ماه قبل

خسته نباشی باید بگم دیگه از شخصیت مهرداد بدم نمیاد.
امیدوارم همگی پایان خوشی داشته باشن

نویسنده رمان نوش‌دارو
نویسنده رمان نوش‌دارو
پاسخ به  مائده بالانی
4 ماه قبل

چه زود نظرت عوض شد😁😉

ایشاالله

سحر
سحر
4 ماه قبل

نازنینم که چادری بود حالا پوشش فرشته واس مهرداد خاص شد و اینطور دختری رو اطرافش ندیده بود!!بعدشم امیرعلی چقدر بچگانه رفتار کرد بعد چند سال نامزدی اینجور نازنینو شناخت.به خیال خودش که کار درستی کرده

نویسنده رمان نوش‌دارو
نویسنده رمان نوش‌دارو
پاسخ به  سحر
4 ماه قبل

آدما تغییر می‌کنند، مهراد قبلاً برای خوش‌گذرانی‌هاش تنوع‌طلب بود اما حالا اون دو سال زندان عوضش کرده؛ حالا دیدش حسابی تغییر کرده🤣

سحر
سحر
پاسخ به  نویسنده رمان نوش‌دارو
4 ماه قبل

شانس نازنین بدبخت بود

نویسنده رمان نوش‌دارو
نویسنده رمان نوش‌دارو
پاسخ به  سحر
4 ماه قبل

😂🤣

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

خوشبختانه آرامش داره هم به زندگی نازی هم مهرداد بر می گرده ممنون لیلا گلی وقت شناس و منظم😘

نویسنده رمان نوش‌دارو
نویسنده رمان نوش‌دارو
پاسخ به  خواننده رمان
4 ماه قبل

امیدوارم…

مرسی عزیزم😘

سحر
سحر
پاسخ به  خواننده رمان
4 ماه قبل

فک کنم نازنین یه مشکلی داشته باشه. توموری چیزی … و همچنان آرامش ازش دور باشه متاسفانه

نویسنده رمان نوش‌دارو
نویسنده رمان نوش‌دارو
پاسخ به  سحر
4 ماه قبل

امیدوارم آرامش از کسی دور نباشه چون باارزش‌ترین چیز دنیاست

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  سحر
4 ماه قبل

بلا دوره انشالله

آلباتروس
آلباتروس
4 ماه قبل

وااااو
چه پارت باحال و خنده‌داری😂😂😂
بیشتر از امیرعلی خندم می‌گیره با رفتار بچگونه‌اش😂😂😂

نویسنده رمان نوش‌دارو
نویسنده رمان نوش‌دارو
پاسخ به  آلباتروس
4 ماه قبل

آره واقعاً نگاه به هیکلش نکن قلبش عین گنجشیکه😂

دسته‌ها

19
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x