رمان نوش‌دارو پارت پنجاه و شش

5
(2)

 

 

تلفن را در دستش جابه‌جا کرد و کمی از خورشت بامیه‌ای که برای ناهار درست کرده بود را چشید

مزه‌اش بدک نبود، صدای ترانه از پشت خط آمد

_من میرم آزمایشگاه جوابو بگیرم به گوش باش، بهت زنگ میزنم

 

زیر گاز را خاموش کرد و جوری که صدایش به گوش امیرعلی نرسد آهسته گفت

_آره برو، امیر تو خونه‌ست نمیتونم زیاد باهات حرف بزنم به خدا اگه میتونستم خودم میرفتم ولی تو که خودت میدونی..

میان حرفش پرید

_باشه عروس خانوم ولی توام زیادی گنده‌اش کردی چیزی میخواست باشه خدای نکرده تا الان خودشو نشون میداد، ذهنتو زیاد درگیرش نکن

باشه‌ای گفت و تماس را قطع کرد. کمی اضطراب داشت جواب آزمایشش از خیلی وقت پیش آماده شده بود و او هی پشت گوش مینداخت، میترسید مریضی بدی گرفته باشد حتما زده بود به سرش کاش این افکار از ذهنش بیرون میرفتن یه میگرن ساده بود. بیخودی داشت برای خودش مشکل می‌تراشید

 

از آشپزخانه خارج شد امیرعلی روی کاناپه نشسته بود و لپ‌تاب هم جلویش روی میز قرار داشت اصلا حواسش بهش نبود

 

فردا قرار بود به تهران بروند و او از حالا چمدان‌هایش را آماده کرده بود کمی غصه داشت مادرش در این چند روز به جز فردای روز عروسیش بهش حتی یه زنگ هم نزد

 

پدرش میگفت باید درکش کنی طاقت دوریتو نداره سخته تا کنار بیاد

 

آهی کشید و گوشه تخت در خودش جمع شد در این چند روز از بس خورده و خوابیده بود که حس میکرد به زودی از نی قلیون بودن درمیاید امیرعلی هم همیشه یا جگر کباب میکرد یا جوجه، حالش از کباب بهم میخورد امروزم تصمیم گرفت یه خورشت بامیه درست کند بدجور هوس کرده بود

..

گرم خواب بود که با نوازش‌های دستی بیدار شد، خوب میدانست صاحب این دست‌های همیشه گرم مال کیست حرکاتش را از بر بود

 

الان حتما ملحفه را کنار میزد و میرفت سر وقت کار اصلیش. نفس‌های داغش به گوشش خورد و مورمورش شد

 

_خانمی بسه دیگه چقدر میخوابی؟

 

پوفی کشید و به طرفش برگشت با آن هیکلش تمام تخت را اشغال کرده بود و مجبور بود به دیوار بچسبد

 

_یه ذره برو اونورتر، ساعت چنده؟

 

بینیش را از بالای گوش تا گردنش مالید

_ساعت یکه خانوم نمیخوای به شوهرت غذا بدی؟

 

با این حرفش سریع از جایش بلند شد

 

_ناهار آماده‌ست خب، پاشو با هم بخوریم

 

دستش را کشید که این بار روی شکمش افتاد با شیطنت و لبخند جذابی بینیش را کشید

 

_منظورم یه چیز دیگه بود ناناز

 

از شرم خون به صورتش دوید “پسره بی‌حیا”

 

مشتی به بازویش زد و خواست از رویش بلند شود که نگذاشت و با پا بدنش را قفل کرد

 

جاهایشان عوض شد حالا او روی تخت افتاده بود و نصف تن امیر هم رویش بود در این مدت خوب به آتیشی بودنش پی برده بود برعکس او کاملا خنثی بود و با یک رابطه سریع خسته میشد، واقعا نمی‌فهمید این همه انرژی را از کجا می‌آورد؟

 

تاپش را از تن در آورد و بوسه‌ای به لبش زد

 

_اونجوری نگام نکن خب باید یه جور اون سه سال رو جبران کنم دیگه

 

چشم‌غره‌ای برایش رفت و زیرلب پررویی هم نثارش کرد. همیشه همین بود منطقش واقعا جالب بود از آن شب تا حالا به جز روز اول پدرش درآمده بود واقعا بقیه زن‌ها هم مثل او بودن؟ این مرد اصلا خستگی برایش معنا نداشت هر فرصتی که به دست میامد کارش را پیش میبرد

 

چشم ازش گرفت و نگاهش را به گل‌های ملحفه داد امیرعلی با خنده بوسه‌ای به گردنش زد عین عروسک چوبی فقط نگاهش میکرد

 

_یه بوس نکنیا…!! فقط نگام کن خب؟

 

خنده‌اش گرفت، نگاه خشک و خالی هم خرجش نمیکرد بعضی‌وقت‌ها از شدت شرم چشم بهم میبست

 

امیرعلی از دیدن حالت صورتش حرصش گرفت

 

_باشه بخند گریه‌اتم می‌بینیم

 

به دنبال حرفش روی تنش خیمه زد و گازی از چانه‌اش گرفت، انگار قصد نداشت لبش را بردارد

 

تنها صلاح نازنین همین نیشگون گرفتن‌های ریزش بود که دردی ازش دوا نمیشد

 

_امیر تو رو خدا، بابا من اصلا غلط کردم ازدواج کردم…

شاکی سرش را عقب برد اما حالا چانه بینوایش اسیر انگشتان محکمش بود

_بیخود، چرا سختش میکنی نازی؟ بذار به هردومون خوش بگذره خب

چشم غره‌ای برایش رفت که باعث خنده‌اش شد

لپش را کشید و صورتش را جلوی لبش خم کرد

 

_حالا یه بوس بده ببینم تا ناکام نمردم

 

خدانکنه‌ای گفت و طبق حرفش لبش را به صورت خوش‌تراشش چسباند، همین بوسه ساده پر از انرژیش میکرد که راند شیطنت‌هایش را شروع کند

اصلا چنین رابطه‌هایی در تصورش نمیگنجید امیرعلی عاشق تنوع بود و همه نوع رابطه‌ای را میخواست تجربه کند، خاک بر سرش کنند اگر یکم به مادرش رفته بود یا لااقل به حرف ترانه گوش داده بود و کمی فیلم و کتاب آموزشی نگاه میکرد آن‌وقت اطلاعاتش بالاتر میرفت

 

دوست داشت همسرش را خوشحال کند از بی دست و پا بودن بیزار بود، به قول مادرش افسار شوهرش را باید دست میگرفت

 

نفهمید چقدر گذشت که خسته از رویش بلند شد و کنارش دراز کشید، بوسه‌ای به شقیقه‌اش زد و دست دورش حلقه کرد

 

_عشق امیر بخواب دیگه تموم شد

 

دوست داشت دانه به دانه موهای خوشگلش را از ریشه دربیاورد ولی انقدر خوابش میامد و ضعف داشت که چیزی نگفت و فقط پلکهایش را بست

 

با احساس سردرد شدیدی از خواب بلند شد نگاهی به دور و برش کرد که با جای خالی امیر مواجه شد

 

آخ سرش داشت میترکید چشمانش همه چیز را تار میدید، ساعت از سه گذشته بود و این بی‌حالیش هم حتما از سر گشنگی بود

 

از اتاق بیرون رفت خانه خلوت و در سکوت غرق بود. نگاهش به میز چیده شده داخل آشپزخانه افتاد

 

لبخند کم‌جانی زد. چشمش به یادداشت روی یخچال افتاد کمی جلوتر رفت و با دقت متن را خواند

 

“:-عزیزم من ناهارمو خوردم، یکی از دوستام زنگ زد به کمکم احتیاج داره تا غروب میام غذاتو بخور”

 

آهی کشید و پشت میز نشست دست و دلش به غذا خوردن نمیرفت، به زور چند قاشق برنج خورد و سراغ ظرف ترشی روی میز رفت

 

هر چه میخورد سیر نمیشد یک ظرف را تمام کرده بود…!!! ترسیده دست از غذا خوردن کشید و لیوان آبی برای خودش ریخت

 

همان لحظه صدای زنگ موبایلش بلند شد با کرختی از جایش بلند شد و گوشیش را از روی کانتر برداشت

 

اسم ترانه روی صفحه موبایل آه از نهادش بلند کرد، چطور فراموش کرده بود؟

 

سریع تماس را وصل کرد

 

_الو تری، به خدا تازه بیدار شدم ببخش یادم رفت…

 

دست پیش گرفته بود تا سرزنشش نکند اما صدای نگرانش باعث شد جمله‌اش را نصفه رها کند

با گیجی پرسید

_چیزی شده؟

 

سکوتش بیش از پیش دلشوره‌اش را زیاد کرد تکیه به صندلی داد

 

_جون به لب شدم یه چیزی بگو..!!

 

با من_من شروع کرد به صحبت کردن

 

_جواب…آزمایشت…رو…گرفتم

 

جان کند تا این جمله را گفت و او حس میکرد ذره ذره روح از تنش دارد جدا میشود

 

_خب…چیشد؟

 

جوابی نیامد. پاهایش شل شدن با زانو روی کاشی‌های کف آشپزخانه سقوط کرد، بزاق دهانش را به سختی فرو داد و لب زد

 

_چیشده ترانه؟

 

 

خسته ام………………
خوابم میاد…………….

نه از این خواب های معمولی…….

از این خواب ها که می‌خوابی دیگه بیدار نمیشی…..

***

دستان لرزانش را تند تند روی دکمه‌های کیبورد تکان داد. چشمانش میخ صفحه روبرویش بود

“:-تومور سر گاهاً با تار شدن چشم حالت تهوع و لرزش دست و پا خودش را نشان میدهد و به مرور بر تمام اعضای بدن اثر میگذارد”

 

نفس‌هایش به شماره افتاد. لپ‌تاب را میان دستانش فشرد، امکان نداشت دروغه او فقط به یک سردرد ساده دچار شده بود

بهش چی میگفتن؟ آهان میگرن… تومور از کجا پیداش شده؟ اصلا…اصلا تو فامیل که کسی همچین مریضی نداشت

 

به خودش در آینه خیره شد صورت رنگ پریده و لاغرش چشمان گود افتاده…

 

عقب عقب رفت و سرش را فشرد، داشت از حقیقت فرار میکرد تمام آن سردردها دوبینی‌ها الکی نبود؛ مرض به جانش افتاده بود

 

پشتش به دیوار خورد کسی دست گذاشته بود روی زنگ و برنمیداشت حتما ترانه بود گفت خودش را زود میرساند

 

سراسیمه کلید را از روی میز برداشت و در را از داخل قفل کرد، مگر چه شده بود یه مریضی ساده بود زود خوب میشد

 

باید قرص‌هایش را زودتر میخورد آره

 

از داخل کشو بسته‌های قرص را بیرون کشید

لرزش بدنش قطع میشد همینطوری نمیماند بدون آب داروها را قورت داد، معده‌اش سوخت. آتش گرفت

 

خودش را گوشه اتاق جمع کرد و زانوهایش را در بغل گرفت، الان خوب میشی نازی الان سرت خوب میشه

 

خودش را گهواره‌وار تکان میداد و زیرلب این کلمه‌ها را با خود تکرار میکرد

 

دندان‌هایش از سرما بهم میخوردن وسط چله تابستونه شیراز گرمه‌‌ها پس چرا میلرزم؟

 

از داخل کمد پتویی بیرون آورد و دور خودش پیچید، الان خوب میشم…الان خوب میشم با مشت به سینه‌اش کوبید نفس بکش لعنتی

 

مثل این بود یک تخته سنگ وسط سینه‌اش گذاشته باشند راه نفس کشیدنش را میبست

.‌..

 

از پنجره به تاریکی هوا خیره شد الان امیرعلی میاد چرا اینجام؟

 

سریع پتو را کنار زد و از جایش بلند شد نزدیک در بود که یکهو ایستاد، سقف خانه انگار روی سرش آوار شد

 

پاهایش تحمل وزنش را نداشتن همان‌جا کف اتاق افتاد

 

الان میاد انقدر اسممو صدا میزنه که پیدام کنه، آخ بیچاره امیرعلی دیوونه میشه میدونم

 

موهایش را در چنگش فشرد و زیرلب هذیان گفت

 

_نمیفهمه، نمیذارم…طاقت نمیاره

 

در جنگ و جدال با خودش صدایش را از بیرون اتاق شنید، به جان لب ترک خورده‌اش افتاد و ترسیده به دیوار چسبید

 

صدای قدم‌هایش در راهرو می‌پیچید و پشت بندش اسمش را صدا میزد

 

_نازی کجایی تو؟

 

دستگیره تکان خورد. بغضش را قورت داد دست بر دهان گرفت تا جلوی خودش را بگیرد تا این زبان بی‌صاحابش به کار نیفتد

 

قفل بودن در باعث تعجبش شد چند ضربه به در کوبید

 

_نازنین در و چرا قفل کردی؟ اون تویی؟

 

بوم بوم بوم…. کوبش قلبش را در گوشش احساس میکرد

 

لحنش حالا نگران شد

 

_در و واکن نازنین

 

کاش میمرد این تومور لعنتی چرا همین‌جا جانش را نمیگرفت؟

 

گوشهایش را گرفت تا نشنود چشمانش را بهم فشرد تازه عروس بود مگر نه؟ عروس مریض عروس سیاه‌بخت شده بود…!!

 

آه و نفرین چه کسی پشتش بود آخ زندایی انقدر گفتی که آخر سر آهت دامنم رو گرفت ببین به چه روزی در اومدم، دردی به جونم افتاده که درمون نداره

 

وحشت سرتاپایش را گرفت میخواست انکار کند وجود آن غده لعنتی را خوب میشد همه که نمیمردن مگه نه..!!

 

شوری اشک را روی لبش احساس کرد. آرام هق زد و خودش را بغل کرد

 

امیرعلی از صدای گریه‌اش شکه از پشت در بلند شد. لگدی به در زد

 

_نازنین این در و باز کن واسه چی گریه میکنی؟

 

گوشش را به در چسباند گریه‌هایش داشت آتشش میزد، دوباره و چندین بار به در کوبید

سکوتش عصبانیتش را به اوج کشید. مشتی به در زد

 

_نازی اون روی سگمو بالا نیار، چته لعنتی؟

 

دست بر دهان گرفت و هق‌هقش را خفه کرد مصیبت پشت مصیبت این بار حتم داشت میمرد و کمر مردش هم خم میشد

 

زندگی نوپایشان شروع نشده خراب شد، نگاه به عکس عروسیش انداخت و بغضش بیشتر شد چقدر خوشحال بود

 

آن زمان هم این تومور توی سرش بود کاش اصلا آزمایش نمیداد کاش پایش میشکست و پیش دکتر نمیرفت، حالا که از همه چیز خبر داشت دردش بیشتر بود حالا روز و شب برایش نمیماند

 

***

 

دقیقا نمی‌دانست چه ساعتی از روز بود، اصلا امروز چندشنبه بود؟ تمام خانواده در خانه‌اش جمع شده بودن عجب عروسی بود یه پذیرایی هم بلد نبود از مهمانانش کند

 

با صدای چرخش کلید در قفل سیخ سرجایش نشست. موهای ژولیده‌اش دورش ریخته شده بود و مردمک‌های چشمش میلرزید

 

در باز شد با دیدن مادرش اخم کرد.مثل یک دیوانه به حالت جنون عقب رفت و به تخت چسبید

 

_جلو نیا واسه چی اومدی؟

 

مریم خانم نگاهش پر از نگرانی و دلسوزی بود

 

_نازنین دخترم، چته تو؟ الان سه روزه خودتو تو اتاق حبس کردی شوهرت داره دق میکنه چرا چیزی نمیگی…!!

 

سرش را محکم به چپ و راست تکان داد و جیغ زد

 

_نه…نه، برو بیرون بهت میگم برو بیرون

 

امیر از صدای جیغش طاقت نیاورد با کلافگی در را باز کرد و وارد اتاق شد

 

دیدن حالش قلبش را سوزاند، ولی باید می‌فهمید سر چه چیزی زندگی را به کامشان زهر کرده بود

 

به سمتش قدم برداشت رنگ صورتش زرد و نزاز بود، سه روز لب به غذا نزده بود در آن چند ساعت نبودنش یکهو چرا همه چیز بهم ریخت؟

 

_نازنین…خانمم چته؟ با منم نمیخوای حرف بزنی، با امیرت…!!

 

سر پردردش را میان انگشتانش فشرد و از روی دیوار سر خورد

 

_برید بیرون تو رو خدا…

 

به گریه افتاد. چرا کسی درکش نمیکرد! کاش میتوانست از اینجا فرار کند یا حداقل خودش را خلاص کند

 

همه او را دیوانه فرض میکردن هر کس یه چیزی میگفت امیر در تمام این سه روز پشت در مینشست و به گریه‌هایش گوش میداد اما امروز تحملش بریده بود میخواست جواب سوالش را بفهمد

 

جلوی پایش زانو زد و بغض مردانه‌اش را قورت داد

 

_تا نگی نمیرم نازی، کاری کردم؟ چیشده لعنتی…

دست به سینه‌اش کوبید

 

_من عوضی رفتم بیرون چیشد هان؟
کاش پام میشکست و تنهات نمیذاشتم، کاش

 

طاقت نداشت خودش را سرزنش کند او که گناهی نداشت تنها اشتباهش همین دل دادن به دخترعمویش بود چه میگفت زندگیش را سیاه کرده بود، این مرد صبور بود اما نه در این حد نمیتوانست شکستنش را ببیند نه تحمل این یکی برایش سخت بود

 

نازنینی که تحمل ناراحت کردنش را نداشت حالا شانه‌های لرزان مردش را میدید و هیچ نمیگفت.

حال خرابش تیری بود بر قلبش دلش، داشت از این حجم سنگین غصه میترکید دردش را به کی میگفت؟ او که رفتنی بود تاب نمی‌آورد عذاب کشیدن عشقش را ببیند

 

گلویش انگار خار گذاشته بودن میسوخت

 

_برو بیرون امیر، تو رو خدا

 

با تنها کسی که آرام صحبت میکرد امیرعلی بود و بس نمیخواست چشمش به بقیه بیفتد

 

زانوهایش را بغل کرد و خودش را تکان داد

_بگو برن، واسه چی اومدن اینجا؟

 

نگاه سرگردانش را تک به تک اجزای صورتش چرخاند این دختر چه مرگش بود! این همه بغض از کجا میامد؟

دقیقاً حالش مثل وقت‌هایی بود که مهرداد ترکش کرده بود شبیه به همان روزها

 

به خود جرئت داد و نزدیکش شد صورت سرد و رنگ پریده‌اش را بین دو دست قاب کرد

 

نگاهش دو دو زنان روی چشمان اشکیش از چپ به راست در گردش بود

 

_میخوای به پات بیفتم آره؟ همینو میخوای! میمیرم نازنین

 

قطره‌های اشک مچ دستش را خیس کردن. سد تحملش برید، آتشفشان شد. با تمام توانش فریاد کشید

_بسه، منه بی همه چیز رو جنونی نکن چه مرگته هان؟

 

هق هقش که اوج گرفت دیوانه شد به جان وسیله های داخل اتاق افتاد

 

عربده میزد و تمام خشمش را با شکستن وسایل خالی میکرد

 

گریه‌اش که بند آمد او هم خسته شد به نفس نفس افتاد پای دیوار روی زمین سر خورد و پلک بهم بست

 

نگاهش که به دست خونیش افتاد انگار کسی با چاقو به جان قلبش افتاده باشد کشان کشان خودش را به سمتش کشید

 

با گریه مچ دستش را گرفت

 

_چه بلایی سرت آوردی!

 

شاکی دستش را از میان انگشتانش بیرون کشید و نگاه تندی بهش کرد

 

_نزدیکم نشو، من غریبه‌ام…

سه روزه دارم میمیرم و زنده میشم مگه حالم برات مهمه؟

 

کاش انقدر ضربه به تن نحیف و پردردش نزند طلبکار بود؟ آخ که اگر می‌فهمید حتما کنفیکون میکرد

 

سکسکه‌ای کرد و سرش را زیر انداخت، لبهای خشکش را با زبان تر کرد نگفته سرش به دوران افتاده بود

 

نفسی گرفت

_طلاقم بده

 

جوری به طرفش برگشت که عضلات گردنش تیر کشید، چشم تنگ کرد انگار درست نشنیده بود

 

_چی گفتی؟

 

صدایش آرام بود اما میلرزید. نازنین مرگ را جلوی چشمانش میدید این کابوس زودتر از آن تومور لعنتی جانش را میگرفت

 

امشب دق میکرد شک نداشت. امیر از سکوتش رگ‌های پیشانیش بیرون زد

 

صدای امیررضا از پشت در میامد

_داداش تو رو خدا بسه، بذار بیایم تو

 

در قفل نبود اما انگار جرعت نداشتن پا در داخل بگذارند امیر که دیوانه میشد هیچکس جلودارش نبود، هیچکس

 

حالا نازنین ترسیده و تنها مقابلش نشسته بود خون از دستش هنوز جاری بود. چانه‌اش لرزید

 

_برو دنبال زندگیت، فکر کن…فکر کن مردم

 

چه سخت بود گفتن این حرف‌ها وقتی خودت هم از شنیدنش عذاب بکشی، مرد مقابلش گیج شده بود چنگ زد به موهایش یک بار دو بار.

 

سر بالا آورد، صورتش کبودِ کبود بود خدایا سکته نکنه…!!

 

نزدیکش شد و دست زخمیش را گرفت

 

_تو رو خدا آروم باش، به خاطر خودت میگم

 

شالش را دور انگشتانش پیچید تا خونش بند بیاید، زبان و دلش یکی نبود این مرد از زیر و بمش به خوبی آگاه بود

 

شکه به اشکهای روانش خیره شد. اخم کرد

 

_طلاق میخوای و نگران حالمی؟

 

با پشت دست صورتش را پاک کرد و ازش فاصله گرفت

 

_تو حق داری بدونی چیشده…ولی من نمیتونم بگم

 

اخمهایش بیشتر شد مغزش قفل کرده بود. چانه‌اش را فشرد و دندان بهم سایید

 

_منو بازی نده نازی، هنوز یه هفته هم نشده عقد کردیم….

تو چته لعنتی، چته؟

 

آخرش را با فریاد گفت و به ضرب چانه‌اش را ول کرد، نفهمید. انقدر عصبانی بود که اصلا متوجه برخورد سرش به دیوار نشد

 

با آخی که از دهانش خارج شد سر برگرداند یکهو نگرانی جایش را به خشم داد، به سمتش رفت و در آغوشش کشید

 

_جان؟ لعنت به من…

 

پشت سرش را نوازش کرد خدا رو شکر چیزیش نشده بود، نازنین بی‌حال در آغوشش خزید حق این مرد نبود اینطور مجازات شود آن هم بی‌گناه

 

_سرم خوب نمیشه، درد میکنه

 

امیرعلی فکر کرد سر دخترک از برخورد با دیوار درد گرفته، همان‌جا را بوسید

 

_خوب میشی هیچی نیست

 

نفس‌هایش سنگین و منقطع شده بودن سرش را به سینه‌اش چسباند و عطر تنش را عمیق بو کشید

 

_اگه‌‌‌.‌..اگه بمیرم…

 

دخترک زده بود به سرش با خشونت از خودش جدایش کرد و شاکی نگاهش کرد

 

_دیوونه شدی این چرت و پرتا چیه؟ بار آخرت باشه‌ فهمیدی

 

لب بهم فشرد و سر به زیر انداخت.

 

امیر با شک رهایش کرد فهمید چیزی سرجایش نیست، فهمید یک جای کار میلنگد

 

_چیشده نازی چرا دردتو بهم نمیگی؟

 

بغضش را به سختی قورت داد

 

_اگه بگم مثل من خفه میشی اگه بگم نابود میشی، طاقت نمیاری

 

بدون اینکه پلکی بزند خشک شده نگاهش کرد

 

جو سنگینی بینشان حکمفرما شد. نازنین آهی کشید خوب میدانست بعد فهمیدنش همه چیز تغییر میکند این برایش بدتر از مرگ بود

 

_اگه قراره به خفه شدن تو باشه راضیم تو این سهم شریک شم، بیشتر از این نابودم نکن همین الانم فرقی با مرده ندارم

 

تیز نگاهش کرد چرا نمیرفت؟ تهش تباهی بود میخواست به چه برسد..!!

 

_دست بردار امیر بهتره ندونی

 

از این کشمکش کلافه دندان قروچه‌ای کرد

 

_دِ باید بدونم تو سه ساعت چی سر زندگیم اومده، منو چی فرض کردی؟ اصلا برات مهمم!!

 

وقت هایی که عصبی میشد ازش می‌ترسید سردردهایش باز شروع شده بود چیزی عین مگس درون مغزش میچرخید

 

نفس بریده فرق سرش را فشرد

 

_میمیرم امیر، به خدا میمیرم

 

وحشت کرده بود در این سه روز حس میکرد حالش بدتر از قبل شده، حالا که فهمیده بود توموری درون سرش وجود دارد حس میکرد هر آن جانش گرفته میشود

دردهایش طاقت‌فرسا بود. امیر از دیدن حالش لعنتی نثار خودش کرد و تن لرزان دخترک را میان بازوانش فشرد

 

جسمش یخ بود! اخم کرد

_چرا انقدر سردی تو؟

 

دندان‌هایش باز بهم میخوردن مثل طفلی ترسیده سرش را در سینه‌اش فشرد

 

_دکتر نمیرم امیر، بذار همین‌جا باشم

 

لحن مظلومش قلبش را تکه پاره میکرد هیچ درک درستی از حرف‌هایش نداشت

 

با خستگی چانه‌اش را به سرش چسباند

 

_زخم نزن بهم، داری از دستم میری چرا هم حال خودتو هم منو بد میکنی؟ زندگیمون انقدر ارزش نداره..!!

من چی نازی، ما تازه ازدواج کردیم چرا اینجوری میکنی؟

 

هق هقش را در سینه‌اش خفه کرد امیر چیزی نگفت گذاشت قشنگ خودش را خالی کند از درون اما میسوخت

 

تیشرتش خیس از اشک بود این دختر چرا آرام نمیشد؟ سرش را از سینه‌اش جدا کرد

 

_بسه…بسه منه دیوونه رو از این روانی‌تر نکن، به خدا میرم و یه جور گورمو گم میکنم که اسممو نیاری

 

ترس از دست دادنش باعث شد سریع دست دور کمرش حلقه کند، انگار میخواست جلوی رفتنش را بگیرد

 

_بذار بمیرم، بعد برو حالا نه؛ حالا باید پیشم بمونی

 

عصبی پسش زد و فریاد کشید

 

_خفه شو….

خفه شو تا دهنتو پرخون نکردم

 

از گریه داشت خفه میشد نفسش به زور بالا میامد

 

_مریض شدم…تومور دارم…

 

چنگ زد به موهایش و هیستریک مثل دیوانه‌ها خندید

 

_آزمایش نشون داد، دارم میمیرم

خون در رگهایش یخ بست، در باز شد و همه وارد اتاق شدن

 

نگاهش فقط به زن مقابلش بود شقیقه‌اش نبض زد. سرش را تکان داد تا این کابوس از سرش بپرد

 

دخترک گاهی گریه میکرد و گاهی میخندید بقیه هم سعی در آرام کردنش داشتن

 

به سختی دست به دیوار گرفت و از جایش بلند شد. میان راه بود که صدای مظلومش قلبش را به درد آورد

 

_داری میری؟

 

همان‌جا سقوط کرد، سیبک گلویش بالا پایین شد

 

بغضی قصد خفه کردنش را داشت چیزی عین گردباد خراب شده بود روی زندگیش و او حالا مانده بود چطور آواره‌هایش را جمع کند

 

میدانی این روزها تلخ می گذرد ،
دستم می لرزد از توصیفش
همین بس که:
نفس کشیدنم در این مرگِ تدریجی،
مثل خودکشی است با تیغِ کُند

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 3.7 (3)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
رمان آخرین بت

دانلود رمان آخرین بت به صورت pdf کامل از فاطمه زایری 5 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه: رمان آخرین بت : قصه از عمارت مرگ شروع می‌شود؛ از خانه‌ای مرموز در نقطه‌ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیدا کردن محموله‌های گمشده‌ی دلار و رفتن‌ به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری می‌کند تا لاشه‌ی رویاهای مدفون در…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
36 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
تارا فرهادی
تارا فرهادی
3 ماه قبل

وااای چه پارت غمگینی بود نازنین بیچاره
با اینکه از این داستان خبر داشتم ولی با خوندنش واقعا قلبم درد گرفت🥲🥺💔
انشالله که سلامتیشو به دست میاره
خسته نباشی لیلا جان❤️

Tina&Nika
Tina&Nika
3 ماه قبل

اخی خدا به نازنین شفا بده عزیزم😔

camellia
camellia
3 ماه قبل

خانم مرادی واقعا دیگه قلبم یاری نمی ده.فکر می کنم دارم خفه میشم 😣 😭 کاش این قسمت مریضی نازنین واقعیت نداشته باشه واز اون جاهایی باشه که گفتید ساخته ذهن خودتونه.روانم به هم ریخته به خدا.😥😭نه طاقت خوندن ادامه اش رو دارم,نه طاقت نخوندنش.

آخرین ویرایش 3 ماه قبل توسط camellia
camellia
camellia
پاسخ به  لیلا
3 ماه قبل

پناه بر خدا.امید دارم خدا خودش کمکش کنه,😐😓😔🙁

...
...
3 ماه قبل

این چه مسخره بازیه؟ هرچی میشه خفه خون میگیره هیچی نمیگه همه رو دق میده:/
خب حرف بزن دیگه گوسفند

آهو
آهو
پاسخ به  ...
3 ماه قبل

گوسفند لقب جالبی بود 😂 😂

camellia
camellia
پاسخ به  لیلا
3 ماه قبل

ای وای.😣

تارا فرهادی
تارا فرهادی
پاسخ به  ...
3 ماه قبل

ادبم خوب چیزیه والا 😑
کاش یاد بگیرم و بفهمیم که با یک حرفمون چقدر میتونیم دل طرف مقابلمون رو بشکونیم اونم وقتی که توی شرایط روحی خوبی نباشه😔
#زخم زبان_ممنوع
#قضاوت_ممنوع

سحر
سحر
3 ماه قبل

واای خدا این دختر چرا اینقد بدبختی داره خیلی ناراحت شدم. از صمیم قلبم از خدا میخوام که خدا شفاش بده😭 من نازنینو خیلی دوست دارم

آلباتروس
آلباتروس
3 ماه قبل

تاسف برانگیز بود!
اما مطمئم که یه راهی هست
هیچ سوالی بی جواب نیست
و هیچ دردی بی درمان.
دلم روشنه که خوب شروع میشه شروعی که فقط و فقط با خوشی جلو میره.

آهو
آهو
3 ماه قبل

😭 😭 😭 😭

آهو
آهو
پاسخ به  لیلا
3 ماه قبل

دمپایی مال ننه ندا بودا 🤔😉

neda
عضو
پاسخ به  لیلا
3 ماه قبل

کارت تموم شد پست کن بیاد 😂

neda
عضو
پاسخ به  آهو
3 ماه قبل

😂♥️

مبینامرادی
مبینامرادی
3 ماه قبل

به شخصه خیلی ناراحت و متاسف شدم😞
خسته نباشی لیلا جان
وبرای نازنین از صمیم قلب میخوام زود تر سلامتیشون رو به دست بیارن

مبینامرادی
مبینامرادی
پاسخ به  لیلا
3 ماه قبل

💛💛🤍🤍🤍

خواننده رمان
خواننده رمان
3 ماه قبل

چرا ترانه همچین خبری رو مستقیم به خود نازی گفته

خواننده رمان
خواننده رمان
3 ماه قبل

وووواااااایییی خداکنه خوش خیم باشه نگرانمون کردی لیلا جون😢😢😢😢💔💔💔💔

مائده بالانی
مائده بالانی
3 ماه قبل

چرا این زوج رنگ خوشی رو نمیبینن.

راستش خیلی غمناک بود و بیشتر درد ناک.

خسته نباشی،منتظر ادامه اش هستم تا ببینم چی میشه

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  لیلا
3 ماه قبل

انشالله که عملش با موفقیت انجام بشه خدا شفای عاجل بده بهش

...
...
پاسخ به  لیلا
3 ماه قبل

تو واقعیت هم اسمش نازنینه؟و اینکه واقعا تموم اتفاقای رمان تا الان براش افتاده؟

بانو
بانو
3 ماه قبل

😭 😭

دسته‌ها

36
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x