رمان نوش‌دارو پارت پنجاه و هشت

5
(2)

 

 

مطب دکتر خیلی شلوغ بود، امیرعلی با پارتی و پول نوبت را جلو انداخت

به پاهایش انگار وزنه وصل کرده بودن این آمدنش هم به اصرارهای امیر بود، آن شب خورد شدنش را دید گریه‌های مردانه‌اش را روی تراس شنید

 

بالای سرش تا صبح بیدار ماند میگفت اگه یه تار موت ازت کم بشه میمیرم، جانش را قسم داده بود که با هم به دکتر بروند و دوباره آزمایش دهد! میخواست مطمئن شود

 

دکتر که مرد مسنی بود با ریش پرفسوری بعد از بررسی آزمایشات نگاهش را به کامپیوتر روبرویش داد و در همان حال مشغول توضیحات شد

 

_ قبلا که رفتی پیش دکتر بهت چی گفت دخترم؟

 

نگاه کوتاهی به امیرعلی انداخت و آرام لب زد

 

_نرفتم فقط آزمایش دادم

 

از بالای عینک با ابروی پریده نیم نگاهی خرجش کرد، سری تکان داد

 

_که اینطور زیادی گنده‌اش کردی دختر، تومور بدخیم داریم خوش خیم داریم…

نگاه از مانیتور گرفت و دستانش را روی میز قفل کرد

 

_تومور تو همون‌جور که متوجه شدم خوش خیمه، با دارو کنترل میشه اگه نگرانی برات یه سی تی اسکن از سر مینویسم که بهتر از مشکل مطلع بشی

 

قبل از آنکه چیزی بگوید امیرعلی زودتر از او رو به دکتر گفت

 

_حتما همین کار رو میکنیم، پس شما میگین نیاز به عمل و متخصص خارجی….

 

حرفش را برید و سرش را به علامت منفی تکان داد

 

_ابداً احتمال میدم از سر شوک عصبی این توده تو مغزش به وجود اومده…

البته جای نگرانی نیست و با دارو رفع میشه.

 

امید در دلش جوانه زد بعد از گرفتن سی تی اسکن و جواب عکس‌ها معلوم شد که تمام نگرانی‌هایش بیخود بوده، شوک عصبی باعث ایجاد ترشح در مغزش شده بود که باید استرسش را کنترل میکرد

 

موقع برگشت به خانه امیرعلی قبل از اینکه ماشین را به حرکت دربیاورد همان‌جا در آغوشش گرفت و سر و صورتش را بوسه باران کرد

 

اشک از گوشه چشمش ته ریشش را خیس میکرد

_بهت گفتم چیزی نیست، زندگیمونو زهر کردی…

شنیدی که دکتر چی گفت هیچیت نیست خانمم الکی بزرگش کرده بودی

 

با لبخند پلک بهم بست. خطر از بیخ گوششان رد شده بود اما خوب میدانستن که این تومور هر چند خوش‌خیم شوخی نبود، قرار بود زندگیش را مختل کند

 

امیرعلی در ماشین با شوخی‌هایی که میکرد میخواست حواسش را پرت کند آن شب به خانه عمویشان رفتن تمام خانواده آن جا حاضر بودن

 

زن عمو از بدو ورودشان اسپند به دست به استقبالشان آمد

 

_الهی دورت بگردم مادر، تازه عروس رو چشم زدن خدا لعنتشون کنه

 

حسابی خسته شده بود، عمو مهربانانه در آغوشش کشید و چند بوسه به صورت و سرش زد

 

_نازخاتون من چش شده! خوبی باباجان؟

 

در آغوششان دست به دست میشد و زیر انبوه سوال‌هایشان مانده بود چه بگوید

 

همه نگران بودن از همان روزی که فهمیده بودن دست به دعا شدن، زن‌عمو که میگفت شب تاسوعا در مسجد شهر قرار است نذری بدهد

 

همیشه هر سال این موقع‌ها جایش در شاهچراغ بود اما حالا زندگیش دستخوش تغییر شده بود، یک توده کوچک در مغزش رشد کرده بود که اگر باهاش بدرفتاری میکرد بهش ضربه میزد

 

دکتر بهش گفته بود ضربه‌های روحی زیادی خوردی، در آینه لبخند تلخی به چهره اش زد مشکلاتش یکی دو تا نبودن که دکتر چه از زندگیش میدانست؟ اصلا همین دردها یکی یکی جمع شدن که او را آخر سر به این حال و روز در آورد دیگه…

 

با صدای در از آینه فاصله گرفت، امیرعلی بود لبخندی به رویش زد و بسته قرص‌ها را روی تخت گذاشت

 

_بیا عزیزم قرصاتو نخوردی که

 

روی تخت نشست و خیره نگاهش کرد میفهمید از درون عذاب میکشید اما بروز نمیداد

یک هفته از عروسیشان گذشته بود به جای اینکه ماه عسل بروند به جای اینکه کمی خوش بگذرانند حالا شوهرش باید ازش پرستاری میکرد، این چه سرنوشتی بود…!!

 

کنارش نشست و قرص‌ها را یکی یکی از بسته‌هایش جدا کرد، دوزشان قوی بود انقدر که سرش گیج و پلک هایش سنگین شود

 

امیرعلی بعد از عوض کردن لباس‌هایش کنارش خوابید و ملحفه را روی هردویشان کشید

 

بوسه‌ طولانی روی سرش نشاند

 

_بخواب عمر امیر

 

سرش را روی بازویش گذاشت و خودش را بهش نزدیک‌تر کرد

 

_تو نمیخوابی؟

 

روی موهایش را نوازش کرد

_میخوابم عشقم، منم میخوابم

 

چیزی نگفت و طبق عادت دستش را در بغل گرفت.

 

خوابش پر از کابوس بود فقط هذیان میگفت امیر یک لحظه هم چشم روی هم نزاشت و فقط نوازشش میکرد

 

_جانم نازنین.‌‌..

هیچی نیست، من اینجام

 

ترسیده بود بدنش داغ و پر از عرق بود، زیر لب فقط اسم امیر بر لبش جاری بود

 

نگران و کلافه از حال دخترک دست بر پیشانیش گذاشت، همانند کوره آتش بود

 

از روی تخت بلند شد و تشتی از آب ولرم پر کرد باید پاشویه‌اش میکرد. دخترک میلرزید و از درد بیقراری میکرد

 

بغض مردانه‌اش را قورت داد و پاهایش را درون آب نوازش کرد

 

انقدر بالای سرش بیدار ماند تا تبش پایین بیاید. دستمال را دوباره خیس کرد و روی پیشانیش گذاشت

 

نفس‌های منظمش نشان از خوابیدنش داشت تشت آب را از اتاق خارج کرد وبعد از لحظاتی برگشت

 

گردنش حسابی درد میکرد همه چیز زندگیش بهم ریخته شده بود، هیچکس انتظار چنین چیزی را نداشت دردکشیدن عشقش ذره ذره جانش را میگرفت

 

دکتر میگفت این دردها طبیعی است ولی تحملش سخت بود میترسید نازنینش تاب نیاورد

 

موهایش را نوازش کرد، روی چشمانش را بوسید.

 

اگر گریــه نمیکنـــم فکــر نکن از سنگـــــم !
مــن مـــــرد هستم …
تنهـاییــ قـدم زدنم از گریـه کردنـ دردنـاکــــ تـــر استــ

***

 

کتش را از دسته مبل برداشت و خواست برود که صدای پرتحکم پدرش بلند شد

 

_وایسا، هنوز حرفهامون تموم نشده

 

عصبی و با حرص سرجایش نشست دیگر کشش ادامه این بحث مسخره را نداشت

 

موهایش را از دو طرف در چنگش فشرد و آرنجش را روی زانوهایش گذاشت

 

_به چی میخواین برسین؟

فکر کردین با ازدواج کردنم همه چی حل میشه آره…!!

 

منیژه خانم با دلسوزی کنارش نشست

 

_پسرم دردت به جونم، تا ابد که نمیتونی همینجور بمونی! من و پدرت به فکر خودتیم…

 

آقامهدی با عصبانیت حرف همسرش را قطع کرد

 

_بس کن زن، تا الان هر چی گفتی ما هم گفتیم چشم…

از اولشم تو تربیتش اشتباه کردیم که اینطوری بار اومده

 

تحمل شنیدن حرف‌های پدرش را نداشت مثل همیشه زود جوش آورد

 

_فکر کن پسری به اسم من نداری آقای ملکی چرا دست از سرم برنمیدارین؟

من هیچ علاقه‌ای به اون دختر ندارم فهمیدین!

 

خواهرش مهسا گوشه‌ای نشسته بود و بحث برادر و خانواده‌اش را تماشا میکرد، کی قرار بود این آتش خاموش شود خدا میدانست

 

سپیده خواهر دوستش از هر نظر به برادرش میخورد اما حیف که مهرداد حرف حساب توی سرش نمیرفت

 

مثل همیشه منیژه خانم وقتی که نمیتوانست جلوی پسرش را بگیرد شروع کرد به بد و بیراه گفتن پشت سر نازنین

 

صورتش از حرص سرخ شده بود و یکسره آه و نفرینش میکرد

 

_ای من هر چی میکشم از دست اونه،

خودش رفته با یکی دیگه پسرمو بدبخت و حیرون کرده

 

مهرداد کنترلش را از دست داد. به ضرب از جایش بلند شد

 

_بسه…بسه، به نازنین هیچ ربطی نداره من اونو بخشیدم به امیرعلی…

فراموشش کردم انقدر پشت سرش حرف نزن

 

 

با گریه مشتی به سینه‌اش زد

 

_دِ اگه فراموشش کردی پس چرا بازم منو خون به جیگر میکنی؟ دردت چیه میخوای آینه دق شی میدونم

 

آقا مهدی کلافه از آرام کردن همسرش سرش را بین دستانش گرفت

 

_مهسا بابا، قرصمو بیار سرم درد گرفته

 

تند از جایش بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت.

 

مهرداد با حالی خراب کنار پای مادرش زانو زد لحنش خسته‌تر از همیشه بود

 

_هیچکس رو به اندازه نازنین دوست نداشتم و ندارم، ولی…

 

مکث کرد و دستی به ته ریشش کشید

 

_یکی هست که حال بدمو خوب کنه، یکی هست بهم آرامش بده

 

مهسا نزدیک سالن از شنیدن این حرف با تعجب ایستاد

 

جو سنگینی خانه را فرا گرفت همه شکه به مهرداد خیره بودن، سر آخر منیژه خانم طاقت نیاورد و با بهت لب زد

 

_کیه مادر؟ خب اون دختر کیه، از آشناهاست!

 

گوشه لبش را به دندان گرفت و بین ابرویش را فشرد، گفتنش سخت بود خوب میدانست خانواده‌اش واکنش خوبی نشان نمیدهند اما…

 

دلش را به دریا زد و سر بالا آورد

 

_دختر خوبیه، کامل میشناسمش از همه مهم‌تر نجابت و پاکیشه…

 

آقامهدی خودش را جلوتر کشید و میان حرفش پرید

 

_کیه خب، از کی میشناسیش؟

 

همه مشتاق شنیدن بودن، نگاهش را به پدرش داد و لب زد

 

_کارمند شرکتمه، خانم شفیعی

 

به فکر فرو رفت. حتما برایش آشنا بود

 

مهسا با ذوق نزدیک برادرش شد و دست دور گردنش حلقه کرد

 

_جدی میگی داداش…!! عکسشو داری ببینم اسمش چیه؟

 

دست خواهرش را از دور گردنش باز کرد و خونسرد جواب داد

 

_عکسشو ندارم میتونی از نزدیک ببینیش اسمش فرشته‌ست

 

منیژه خانم که تا آن لحظه ساکت بود با ناباوری دستش را روی قلبش گذاشت

 

_یعنی تو داری میگی اون دختر….

 

لبخند محوی به نگاه پر آب مادرش انداخت کاش بعد از دیدن آن دختر هم همین قدر خوشحال باشند

 

آقا مهدی دست دور شانه زنش حلقه کرد و رو به مهرداد گفت

 

_دختر خوب و کاربلدیه ولی در حد کار ازش شناخت دارم، حالا که تو ازش خوشت اومده باید زودتر دست به کار بشیم

 

سر تکان داد و ترجیه داد فعلا سکوت کند.

 

صدای زنگ خانه بلند شد مهسا سریع از جایش بلند شد و به سمت آیفون رفت

 

_حتما مهرانه بالاخره اومد

 

تمام خانواده در سالن نشسته بودن مهران از آمدن برادرش خبری نداشت، با دیدنش یکه خورد و همان‌جا جلوی در ایستاد

 

مهرداد به سمتش رفت و مردانه در آغوشش گرفت

 

_چطوری پسر؟ یه وقت حالی از داداشت نگیریا

 

تکان خفیفی خورد. دستهایش به مانند خبردار کنار بدنش آویزان بودن

 

از حالت صورتش منیژه خانم نگران گفت

 

_چیشده پسرم، با سوگل بحثت شده؟

 

سوگل دوست دخترش بود که از قضا چندین سال با هم بودن و قصد ازدواج داشتند

 

در مقابل نگاه کنجکاوشان سر پایین انداخت و کوتاه جواب داد

 

_نه مشکلی نیست

 

پدرش جلو آمد

 

_خب پس چته!! رفتی بانک چک‌ها رو وصول کردی؟

 

با این حرف رنگش پرید. لبش را بهم فشرد حالا چطور باید بهشان توضیح میداد؟

 

مهرداد مثل پدرش صبور نبود اخم کرد

 

_چرا لال شدی؟ یه حرفی بزن…

 

با دیدن نگاه اشکیش حرفش را خورد و چشمانش ریز شد، این حالش مطمئناً خبر خوبی نداشت

 

منیژه خانم به دنبال حرفش رو به مهران گفت

 

_بگو جون به لب شدیم پسر

 

با حرف مادرش یکهو اخم چهره‌اش را پوشاند لحنش تلخ و گزنده بود

 

_واقعاً…!!

تو که به آرزوت رسیدی مامان، دیگه چرا نگرانی؟

 

رنگ از رخش پرید. آقا‌ مهدی با هشدار اسمش را صدا زد

 

_مهران مراقب باش چی میگی

 

با چهره‌ای برافروخته چشمانش را تنگ کرد

 

_بسه پدر من، بسه…

انگشت به سمت مادرش نشانه رفت و ادامه داد

 

_روز و شب نفرینش کردی اون دختر بیچاره چه گناهی داشت هان؟ حالا کلاهتو بنداز بالاتر، حالا راحت بخواب

 

صدایش رفته رفته بالا میرفت منیژه خانم مات به عصبانیت پسرش خیره بود و چیزی بر زبانش نمیامد

 

مهرداد از پشت یقه‌اش را چنگ زد

 

_منظورت چیه، نازنین چش شده؟

 

با غیض یقه‌اش را ازش جدا کرد و محکم زد تخت سینه‌اش

 

_تو چی میگی این وسط؟ انقدر اون دختر رو اذیت کردی که حالش شد این…

درداش جمع شد، تومور گرفت…تومور

 

دست به دیوار گرفت و ناباور نگاهش را بالا آورد. یک لحظه حس کرد نفسش قطع شد

 

به سختی کمر راست کرد و با لحنی خش‌دار پرسید

 

_چی میگی؟

 

شانه‌هایش لرزید. خم شد و با زانو روی زمین نشست

 

_عمه بهم گفت، چند روزه…

دکتر گفته تومور داره؛ خوش‌خیمه، ولی درد میکشه نازنین حالش بده

 

همه در بهت و سردرگمی فرو رفته بودن منیژه خانم در آغوش مهسا فقط به سینه‌اش چنگ میزد، اما او مثل سکته‌ای‌ها نگاهش به مهران بود حس میکرد هر لحظه نفسهایش کند و نامنظم میشوند

 

یک دستش کنار پایش مشت شد

 

_تو دیدیش؟

 

صدایش انگار از ته چاه بیرون میامد سکوتش که طولانی شد با مشت ضربه‌ای به در زد

 

_میگم دیدیش یا نه؟

 

دیوانه میشد همه خوب میدانستن نازنین زنش نبود، عشق سابقش بود درست. اما هیچوقت فراموش نمیشد گوشه قلبش یاد و خاطره‌اش مدفون بود

 

همبازی بچگی‌هایش چه بلایی سرش آمده بود؟ تا به دیدنش نمیرفت دلش آرام نمیگرفت مگر باور میکرد نازی کوچولویش مریض شده باشد

 

سوئیچ را از روی میز چنگ زد و به سمت در رفت. پدرش صدایش زد

 

_کجا میری مهرداد! صبر کن

 

بی‌توجه پله‌ها را دو تا یکی کرد و به سمت ماشینش رفت، آقامهدی کلافه با آشفتگی به دنبال پسرش از خانه بیرون زد

 

منیژه خانم با دلهره به سمت مهران رفت و بازویش را گرفت

 

_برو دنبال داداشت مهران، الان باز دیوونه بازی درمیاره برو

 

عصبی از صدای داد مادرش بلند شد و از خانه خارج شد، صدای بحث مهرداد و پدر از داخل کوچه میامد. کاش همچین خبری نمیداد؛ کاش

 

نازنین هنوز گوشه ذهن مهرداد خاک میخورد کم چیزی نبود از بچگی با هم بزرگ شده بودن مثل دو تا دوقلو جانشان وصل هم بود و حالا یکیشان طاقت درد کشیدن آن یکی را نداشت

 

با پای پیاده وارد خانه عمه‌اش شد. مریم خانم از دیدنش با نگرانی در را باز کرد

 

_چیشده مهرداد، حالت خوبه پسرم؟

 

مریم‌ خانم هم جانش بند این برادرزاده کله شقش بود، مهرداد بی آنکه جواب سوالش را دهد وارد حیاط شد. چنگ زد به موهایش

 

_نازنین کو، کجاست؟

 

انگار یادش رفته بود نازنین حالا خانه شوهرش بود

 

وقتی جوابی از عمه‌اش دریافت نکرد کلافه شانه‌هایش را گرفت و تکانش داد

 

_عمه جون من بگو دروغه، نازنین که حالش خوب بود…!!!

 

اشک از گوشه چشمش ریخت در آغوشش فرو رفت و های های گریست

 

علی‌آقا با سر و صدایی که از بیرون میامد وارد حیاط شد. از دیدن صحنه روبرویش شکه دهان باز کرد

 

_چه خبره…!! مهرداد اینجا چیکار میکنی؟

 

قصد نداشت چیزی را برهم بزند نازنین سهم او نبود برایش تمام شده بود، اما بی‌خیال که نمیتوانست باشد، میتوانست!

 

غمگین عمه‌اش را از آغوشش جدا کرد

 

_کاری بهش ندارم به خدا، فقط بگید حالش خوبه بذارید دلم آروم بگیره…

دارم منفجر میشم عمه

 

همه از دیدن حالش با افسوس سر پایین انداختن، علی آقا به سمتش رفت و دست بر شانه‌اش گذاشت

 

_خوبه پسر، خوبه…

تحت درمانه دکتر گفت چیز خاصی نیست با دارو رفع میشه؛ فردام با شوهرش میره تهران اونجا پیش یه متخصص خوب

 

این جمله آب سردی بود بر آتش درونش تیکه آخر حرفش بغض بر گلویش چنگ انداخت

با قدم‌هایی سنگین از حیاط خارج شد هیچکس دنبالش نیامد شاید از حالش خبر داشتن که حالا نیاز به تنهایی داشت، به چند برگ سیگار و مشروب

 

گوشه‌ای از دلش اما هنوز میسوخت تعجبی نداشت همه آرزوهایش را با نازنین ساخته بود ولی نشد به در بسته خورد

به خدا که آه نکشید چرا خودخواه بود، یک زمانی فقط خودش را میدید اما طاقت درد کشیدنش را نداشت

امیرعلی مراقبش بود؟ دستی به شقیقه‌اش کشید تا این افکار از ذهنش بیرون بروند هر چی باشه شوهرشه عشق و لیاقتش بیشتره از جونشم بیشتر مراقبه

 

برخلاف فکری که داشت نخواست به ملاقاتش برود، نباید آرامشش را بهم میریخت مسبب این دردها جز خودش کس دیگری نبود

 

درب بطری را باز کرد و جرعه‌ای از مایع تلخ و تند داخل شیشه را نوشید. مخش سوت کشید و سرش سنگین شد

 

تظاهر به فراموش کردنش دروغ بزرگی بود برای او هیچکس مثل نازنین تکرار نمیشد فرشته کسی بود همانند نوش‌دارو که درد قلبش را تسکین میداد

***

شماره‌اش را چندین و چند بار گرفت، بوق میخورد اما کسی جواب نمیداد..!!

 

دلشوره و اضطراب امانش را برید مگر خوابش میبرد، کمی دور اتاق چرخید

 

تا الان باید گوشیشو یه نگاه بندازه…!!! قرار بود امشب همه چیز را به خانواده‌اش بگوید پس چرا تا الان خبری ازش نشده بود؟

 

گوشه اتاق در خودش جمع شد و زانو بغل گرفت. با دیدن عکسش آرام میشد محو تماشای پروفایلش شد

 

عشق چه چیزی عجیبی بود چطور قلب‌ها را بهم پیوند میداد! با هم فرق داشتن، چه کسی فکرش را میکرد

خانواده‌اش مخالفت نمیکردن؟ آهی کشید قرار نبود چیزی راحت به دست بیاید این اصل جدانشدنی دنیا بود

 

دلش قرار نمی‌گرفت تا صدایش را نمی‌شنید دلشوره‌اش تمام نمیشد

 

دیگر داشت ناامید میشد که صدای گرفته‌اش پشت گوشی پیچید

_الو؟

 

نفس در رگهایش جریان پیدا کرد سعی کرد بر خود مسلط شود

 

_کجایی آقا مهرداد! بهت چند بار زنگ زدم

 

دیگر جمع نمیبست اما این آقا مهرداد گفتنش محال بود از دهانش بیفتد

 

لحنش خسته به نظر میامد

 

_خونه‌ام، گوشیم رو سایلنت بود اتفاقی افتاده؟

 

دلش گرفت بغضش را فرو داد چندین ساعت نگرانش بود حالا میگفت اتفاقی افتاده!

 

سعی کرد دلخوری در لحنش را مخفی کند لبخند زد

 

_نه فقط میخواستم حالتو بپرسم به نظر گرفته میای

 

صدای نفس عمیقش از پشت خط به گوش رسید. سکوتش که طولانی شد نگران پرسید

 

_آقا مهرداد چیزی شده؟

 

حوصله حرف زدن نداشت سوال‌های دخترک هم کلافه‌اش کرده بود، سرد و کوتاه جواب داد

 

_مربوط به منه فردا بهم زنگ نزن خودم باهات تماس میگیرم

 

بدون اینکه فرصت حرف زدنی بهش بدهد تماس را قطع کرد

 

وارفته به گوشی موبایلش خیره شد چرا سر در نمیاورد مگر هر چیزی که مربوط به آن مرد بود به او ربط پیدا نمیکرد…!!

 

این روزها شدید حساس و شکننده شده بود در تمام این سالها سفت و محکم مانده بود ولی جلوی این عشق نمیتوانست قد علم کند گریه بود و خودخوری

 

همان‌جا روی زمین به حالت جنینی دراز کشید و سرش را روی بالش فشرد

 

نخواست صحبت کنه.‌‌..!! خنگ که نبود فهمید، حتما با خانواده‌اش بحث کرده بود.

 

آهی کشید و پلک بهم بست قرار بود ته این رابطه چی بشه ؟؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 3.7 (3)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
رمان آخرین بت

دانلود رمان آخرین بت به صورت pdf کامل از فاطمه زایری 5 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه: رمان آخرین بت : قصه از عمارت مرگ شروع می‌شود؛ از خانه‌ای مرموز در نقطه‌ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیدا کردن محموله‌های گمشده‌ی دلار و رفتن‌ به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری می‌کند تا لاشه‌ی رویاهای مدفون در…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
11 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Kmkh
Kmkh
3 ماه قبل

خداروشکر تومور خوش خیمه .
چند روزه داشتم از استرس خودخوری میکردم که حال نازنین الان چطوره

💜Shayda💜
💜Shayda💜
3 ماه قبل

چه بد کاشکی اصلا تومور نداشت چه خوش خیم چه بد خیم هر دو درد اواره 😔😔
خسته نباشی عالی بود 😌😘😘

مائده بالانی
مائده بالانی
3 ماه قبل

خسته نباشی عزیزم.
مثل همیشه عالی بود
امیدوارم بدجنس نباشی و مهرداد و فرشته هم بهم برسند

camellia
camellia
3 ماه قبل

خدا خیرت بده خانم مرادی. 😘 یه کم آروم شدم.خوبه که تومورش,خوش خیمه.خدا رو شکر.دستتون درد نکنه به خاطرپارت خوب و خوب و خوب و عالی و امیدوارکننده تون. 🤗 😍
اینقدر تند تند خوندم که نگو.🙃

آخرین ویرایش 3 ماه قبل توسط camellia
خواننده رمان
خواننده رمان
3 ماه قبل

خدا رو شکر که تومور نازی خوش خیم بود خوشحال شدم ممنون لیلایی عزیز

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  لیلا
3 ماه قبل

انشالله🙏

دسته‌ها

11
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x