رمان نوش‌دارو پارت پنجاه و هفت

5
(2)

 

لبه مانتو چروکش را مرتب کرد و دستان یخ‌زده‌اش را بهم قفل کرد

خدا میدانست با چه مشقتی خودش را به اینجا رسانده بود، شرکت ساختمانی ملِک متعلق به مهرداد ملکی

 

این روزها با یادآوری اسمش هم دلش هری پایین می‌ریخت! شب و روز خواب و خوراک برایش نمانده بود

پدرش چندین بار میخواست سر صحبت را باهاش باز کند اما هر بار با عوض کردن حرف از جواب دادن طفره میرفت

چه میگفت؟ خودش هم هنوز شکه بود اصلا چطور دلش را به این مرد باخت…!! مگر دو خط موازی بهم می‌رسیدن؟ اختیار قلب بی‌صاحابش را که نداشت

 

منشی با دیدنش ابروهایش بالا پرید، حتما بعد این مدت توقع دیدنش را نداشت

 

با قدم‌هایی سست به سمت میزش حرکت کرد و نفسی گرفت

 

منشی از رنگ و روی پریده دخترک کنجکاو پرسید

_چیزی شده خانم؟ ساعت کاری داره تموم میشه‌ها

نگاه بی‌فروغش را بهش دوخت و بی‌رمق نالید

 

_به آقای مهندس بگید اومدم…برای استعفا

 

جانش رفت تا این جمله کوتاه بر زبانش جاری شد، منشی بدون اینکه دلش به حال دخترک بسوزد آدامسش را جوید و نگاهش را به کامپیوتر روبرویش داد

 

_آقای مهندس دو روزی نیستن، احتمالاً درگیر ازدواجشونن

 

مات مانده خیره به لبهایش بود که تکان میخورد، حس میکرد اشتباه شنیده

 

بزاق دهانش را قورت داد

_ازدواج؟

 

همین…. کلمه دیگری به ذهنش نمی‌رسید

 

منشی انگار از حس درونش خبر داشت که با کمال بی‌رحمی گفت

 

_آره مادرشون زنگ زد خبر داد…

آخر این هفته نامزدیشه، چطور خبر نداری؟

 

نگاه وق‌زده‌اش میخ صورت زن مقابلش بود لبهایش مثل ماهی باز و بسته شد ولی صدایی ازش خارج نشد

 

جمله زن در سرش چندین و چند بار تکرار شد هر بار بهت و ناباوریش بیشتر از قبل

 

منشی با نگرانی صدایش میزد و دستش را جلوی صورتش تکان میداد اما کر شده بود مثل کسانی که در کما فرو رفته باشند

 

عین یک تیکه یخ خودش را در آسانسور انداخت

 

ازدواج کرده بود؟ با کی!

 

بازیم داد، فقط با دل ساده‌ام بازی کرد و رفت

 

 

حس میکرد کسی با چکمه از رویش له شده بود. با شانه‌هایی افتاده کنار جدول ایستاد و به عابرین خیره شد

 

چنگ زد به سینه‌اش برای کمی بلعیدن هوا سرفه‌اش آمد با مشت زدن سعی کرد نفسش را بالا بیاورد

 

سریع از داخل کیفش اسپریش را بیرون آورد دستپاچه با دستی لرزان جلوی دهانش گرفت و چند پاف زد

 

اعصابش ضعیف بود و هر وقت استرسی میشد نفس تنگی به سراغش میامد

 

کنار جدول نشست و خودش را بغل کرد صدای مردانه‌ای دقیقاً در نزدیکیش شنیده شد

 

_اینجا چرا نشستی خانومی؟ سوار شو میرسونمت

 

قلبش شکست. با بغض سر بالا آورد نفهمید در نگاهش چه دید که ترحم چشمان هیزش را پوشاند و عقب گرد کرد

 

پشت تو پناه گرفتم

وقتی نگاه هرزه ای درخیابان

برایم پلک هایش را برهم فشار داد…

تو خودت را کنار کشیدی و گفتی

چیکار میکنی کُتمو ول کن!!

اشک‌هایش روی صورتش جاری شدن، از اولم سهم تو نبود فرشته غصه چیو میخوری؟

 

دلش داشت میسوخت یک تیکه‌اش را انگار بریده بودن و جای خالیش حالا مثل حفره درد میکرد

 

یادش به آن شب افتاد. یعنی همه حرف‌هاش دروغ بود؟ فرشته صدا کردن‌هایش… اصلا آن نگاه آخرش را کجای دلش میگذاشت

 

دستش را جلوی دهان فشرد و هق‌هقش را خفه کرد. فرشته تنها از اولم خیالبافی کردی بالا بالاها چرخیدی آخه چیت به اونا میخوره..!! پاتو کج گذاشتی، شیطون گولت زد رفتی سراغ اون سیب ممنوعه

 

آره، این عشق برایش ممنوع بود. مثل همه چیزهایی که در کودکی حقش بود اما برای او مجاز نبود

 

دوست داشت برای آخرین بار یک دفعه هم که شده او را ببیند، باز هم عطر تلخ و خنکش را وارد ریه‌اش کند باز هم نگاهش به چشمهای سبزش بیفتد

 

لبخند که میزد مهربان میشد انگار خدا تمام هنرش را در خلقت این مرد به کار برده بود

 

اصلا چطور عاشق یه مرد بور شده بود؟ همیشه دوست داشت شوهرش چشم مشکی باشد و پوستش هم تیره، از مردهای سفید خوشش نمیامد چرا یکهو سلیقه‌اش عوض شد….!!

 

با پای پیاده خیابان‌ها را بالا پایین کرد آدرس خانه‌شان را که بلد نبود فقط میدانست در بهترین نقطه شهر خانه دارد؛ جدا از خانواده‌اش…

 

آن دختر را به خانه‌اش میبرد؟ برایش از نازنین میگفت! آن‌وقت حسودی نمیکرد؟ حتما خانواده‌دار بود به خودش میرسید مثل او با لبهایی بی‌رژ از خانه بیرون نمیزد

 

هزینه آرایشگاه یک‌ماهش میشد خرج چند ماه خوراک و دواهای پدرش، آخ بابایی ببین دخترکوچولوت عاشق شده همیشه دوست داشتی یه نفر بیاد از جونشم منو بیشتر بخواد دیدیش بابا؛ چند روزم نشد حرفشو پس گرفت رفت با یکی دیگه

 

فرشته کیلویی چند؟ مگر عقلش را از دست داده بود، آن حرف‌هایش هم سرسری بود.

 

حتما دور و اطرافیانش گوشش را پر کرده بودن دختر خوب برایش کم نبود

 

جلوی خانه‌ای ایستاد و نفسی تازه کرد، خانه‌های اینجا سقفشان تا بلندای آسمان بود به چشم نمیدید! با مردم آن‌جا فرق داشت لباس‌هایش زیادی توی ذوق میزد

 

گوشه‌ای ایستاد و به خیابان خیره شد، نگاهش همه جا میچرخید دخترکی دست مادرش را گرفته بود و پشت ویترین به عروسک‌ها خیره بود انگار فرشته هفت ساله جلوی چشمش نقش بست

 

همیشه سهم او از عروسک داشتن تماشا کردن از ویترین مغازه‌ها بود، تنها عروسکش همانی بود که پدرش در شش سالگی برایش خرید همانی که با جان و دل ازش مراقبت کرد حالا قدیمی و پر از پینه‌های بسته بود

 

چته فرشته عقده‌های گذشته‌ات رو داری یادآوری میکنی؟

 

صدایی در سرش گفت هر چه که خواستم نشد همه چیزم رو ازم گرفتن

 

تو نوجوونی وقتی که پدرش به زندان رفت و مادرش هم ترکش کرد تنها با وانت پدرش کار میکرد و درس میخواند هفده سالش بود اما قد یه زن چهل‌ساله کوله‌بار تجربه داشت

 

این دنیا بدجور بهش درس زندگی داده بود تمام احساسش همه این سال‌ها در قلبش مدفون شده بود اما یک‌جایی کم آورد از این محکم بودن خسته بود، از اینکه به خودش تکیه کند هم زده شده بود

 

مگر چند سالش بود؟ دلش کمی دخترانگی میخواست همین.

 

نگاهی به ناخن‌های نامرتب و کدرش داد توی جیب مانتویش مخفی کرد خجالت میکشید؟

 

صدای دخترانه ظریفی در نزدیکیش شنیده شد

 

_مهرداد بیا بریم دیگه، اَه اون اخماتو باز کن

 

در این شهر چند مرد مهرداد نام وجود داشت؟

 

سر کج کرد یک لحظه قلبش ایستاد. گفته بود لبخندش قشنگترین تصویر دنیاست؟ باید حرفش را پس میگرفت این چین بین ابرویش همین خط‌های ریز و شکسته برای خودش عالمی داشت

 

چشم ازش برنمیداشت هنوز او را ندیده بود چقدر ته‌ریش بهش میامد، آن دخترک جوان چه نسبتی با این مرد داشت که اسم کوچکش را صدا میزد؟ اصلا چرا از ماشین پیاده نمیشد!

 

دوست داشت صورتش را ببیند..‌ نفهمید مهرداد چی بهش گفت که با حرص پیاده شد و زیرلب غرغر کرد

 

یک لحظه نگاهش بهش افتاد. با همین دختر قرار بود ازدواج کند مگر نه؟

 

پوستش روشن بود و چشمان درشت آبی داشت شاید هم لنز بود نمیدانست، موهایش بلند و اتوکشیده از زیر شال سفیدش خودنمایی میکرد

 

تیپش خانومانه و شیک بود آنقدر که یک آن بغض بر گلویش چنگ انداخت، با وجود چنین دخترانی مگر دیده میشد؟

 

از این ضعفش بیزار بود از این عشقی که انقدر حالش را خراب کرده بود

 

راه کج کرد برود باید به دنیای خودش برمیگشت، آدم های اینجا دو روزه هم را فراموش میکردن پس چرا این دل لعنتی انقدر تند میتپید؟ دوست داشت از سینه بزند بیرون و کف خیابان بیفتد به همه نشان دهد و بگوید :_ببینید از اول خط خطی نبودا، ترک زیاد داشت اما این بار بدجور شکستنش هیچ پینه‌ای هم بهش وصل نمیشه

 

صاحبش همان مرد شیک‌پوش سوار بر ماشین بود که ندید او را، شاید نشناخت!

 

عینک آفتابی زده بود. سیگار برگش بین لبهایش خودنمایی میکرد جوری انگشتانش را دور آن جسم باریک کاغذی حلقه کرده بود که یک لحظه حسودیش شد

 

تلخ‌خندی زد. به سیگار حسودی میکرد؟

 

خاک بر سرش کنند این چه جور عشقی بود؟ کاش میمرد و هیچوقت این روزها را نمیدید برو فرشته چرا وایسادی..!!

 

میخوام برم، ولی دلم نمیاد بذار ببینمش فقط یه خورده! مجانی دیدن که ایرادی نداشت داشت؟

 

عابرین با تعجب و گاهاً ترحم‌برانگیز خیره‌اش بودن، فکر میکردن گداست؟

 

شوری اشک را روی لبش احساس کرد انقدر خیره نگاهش کرد که بالاخره سر کج کرد متوجه شد ولی انگار باور نمیکرد

 

عینکش را از روی چشمش برداشت، نگاه ریز‌شده‌اش را بهش دوخت

 

میان اشک لبخند زد قلبش آرام گرفت با همین نگاه، برای یه هفته‌اش بس بود دیگر؛ نبود؟

 

باید میرفت هوا داشت تاریک میشد. دستانش را در جیب مانتویش مشت کرد و قدم سنگینی برداشت

 

سرش سبک و قلبش عین گنجشک در سینه میزد، صدایی از پشت سر او را خواند حتما توهمی بیش نبود کسی که اسم کوچکش را بلد نبود

قدم دیگر… _فرشته صبر کن

 

همان آهنگ، همان تن صدا این بار با لحنی خش‌دار! سر برگرداند با بهت به مرد روبرویش خیره شد و قدمی به عقب برداشت

 

مستاصل به سمتش رفت و اخم کرد

 

_وایسا بهت میگم

 

سرش را تند بهم تکان داد نه…نه بودنش اشتباه بود، کسی در سرش بهش هشدار داد برو فرشته قلب شکسته‌تو جمع کن و از اینجا برو

 

تمام نیرویش را در پاهایش جمع کرد و دوید به کجا؟ مهم نبود…

 

مهرداد سریع سوار ماشین شد و لعنتی زیر لب گفت

 

دخترک وارد کوچه شده بود. به دنبالش فرمان داد و داخل پیچید اینجا کمی خلوت‌تر بود و در دیدرس مردم نبود

 

از ماشین پیاده شد و به طرفش پا تند کرد

 

_وایسا لعنتی، کجا میری؟

 

خسته شده بود، پاهایش رمق نداشتن ولی همان‌طور به راهش ادامه میداد؛ تا جایی که به بن‌بست خورد

 

راهش را گم کرده بود! مثل بچه ای ترسیده به دور و برش نگاه کرد و لب بهم فشرد

 

با چند قدم بلند خودش را بهش رساند و بازویش را چنگ‌ زد

 

_نمیشنوی صدات میزنم؟

 

لحن خشنش باعث شد بلرزد، در نزدیکیش بود سرش روی صورتش خم شده بود

 

نگاه دزدید

 

_ولم کنید

 

حتی در این وضعیت هم فعل‌هایش را جا نمینداخت!

رهایش نکرد این مرد غد و لجباز هر دو شانه‌اش را گرفت و به دیوار چسباند

 

قلبش داشت از سینه بیرون میزد با ترس اسمش را زمزمه کرد

 

_آقا مهرداد

 

چشمان بارانیش عصبیش کرد ناخوداگاه فشاری به بازویش داد

 

_اسممو رو زبونت نیار

 

داشت تلافی میکرد؟ مثل همان شب که بهش گفته بود فرشته صدایش نزند…!!

 

دلخور سرش را بالا آورد

 

_شما‌‌‌‌‌…شما دارین ازدواج‌‌‌‌…می‌کنید

 

تمام جانش با همین یک جمله رفت. اخم ریزی کرد زبانش تند و تلخ شده بود

 

_به تو چه؟ واسه چی اینجا اومدی هان؟

 

اشکهایش شدت گرفت، تا چه حد میتوانست سنگدل باشد؟ آخ فرشته زندگیت مثل همین کوچه بن‌بسته راهی نمونده باید بسوزی و دم نزنی

 

نفس تنگی باز سراغش آمده بود اما دیگر مهم نبود دوست داشت فقط بخوابد، از آن خواب‌های طولانی

 

مرد مقابلش قصد نداشت تمام کند تیشه گرفته بود دستش و بی‌وقفه زخم میزد

 

_تعقیبم میکنی!

کی بهت اجازه داد؟ از اون شرکتم اخراجی نبینمت فهمیدی…؟

طلبی هم که داری فراموش کن از این پولا زیاد بخشیدم

آخرش را با پوزخند گفت و رهایش کرد

 

کسی افتاده بود به جان قلب بیچاره‌اش آخ شکست لعنتی تمومش کن، بسه ادامه نده

 

روی زمین سقوط کرد مرگ اینطوری سخت بود، جان دادن از آن سخت‌تر

 

ضربان قلبش از بالا پایین شدن سینه‌اش معلوم بود، صدقه داده بود؟ دلش سوخته بود…!!

 

موهایش را از روی شال چنگ زد. جیغ؛ فریاد چرا هیچی از گلویش خارج نمیشد چرا لال شده بود؟

 

حقش نبود به خدا نبود، به زور بریده بریده از میان نفسهای کشدار و سنگینش لب باز کرد

 

_ازت….مت‌‌‌‌‌‌..متنفرم

 

پنجه‌های دستش مشت شد و دندان بهم سایید

 

نفسی گرفت. باید ادامه میداد

 

_از…تو…

 

قلبش را چنگ زد و برای کمی هوا تقلا کرد

 

جلوی پایش زانو زد. موهای فر مشکیش را زیر شال جا داد

 

_هیس نشنوم

 

صدایش آزاردهنده بود؟ نفس بریده زیرلب نالید

 

_دارم…میمیرم

 

با خشونت چانه لرزانش را گرفت

 

_چرند نگو، چته تو؟ نفس بکش

 

لحن تلخش اشکهایش را روان کرد، خبر نداشت از مریضیش؟ داشت خودکشی میکرد زنده ماندنش به درد هیچکس نمیخورد

 

لبخند کمرنگی میان اشک زد و به تیله‌های سبز و شاکیش خیره شد

 

_خوشگل بود؟

 

مهرداد سردرگم و کلافه دست یخ‌زده اش را گرفت

 

_هذیون میگی، چرا انقدر سردی؟

 

تلخ خندید

 

_ازم…ازم…بیشتر دوست داره؟

 

طاقت نیاورد. این دختر داشت دیوانه‌اش میکرد، در آغوشش کشید

 

_آروم باش چی میگی تو!

 

عطر تنش را با تمام وجودش بلعید نفس نفس میزد و کلمات به زور از دهانش خارج میشد

 

_دوستش…داری…‌مگه‌‌‌‌‌‌…نه؟

 

سرش را از سینه‌اش جدا کرد و شالش را از روی موهایش برداشت

 

_نفس تنگی گرفتی هیچی نگو

 

باز هم لبخند زد! با چشمانی پر آب. اگر قرار بود این آخرین سکانس زندگیش باشد باید برای یک‌ بار هم که شده اسمش را صدا میزد

 

_مهرداد؟

 

دستش روی دکمه مانتویش خشک شد، شکه سر بالا آورد

 

صورتش عین گچ دیوار سفید بود، مهرداد سی و چهار ساله ترسید تمام فکرهایش را پس زد و دخترک را در آغوشش بلند کرد

 

_میبرمت دکتر یه ذره دووم بیار لعنتی

 

اشک از گوشه چشمش ریخت، نالید

 

_حالم خوبه

 

نگاه بدی بهش کرد و در سمت شاگرد را باز کرد، دخترک را صندلی جلو نشاند و خودش هم پشت فرمان نشست

 

چرا دستانش انقدر میلرزید؟ حتی نمیتوانست ماشینش را روشن کند! با صدای ضعیف و خفه‌ای اسمش را دوباره صدا زد

 

_مهرداد…

 

کنترلش را از دست داد محکم زد روی فرمان

 

_خفه شو، خفه شو لعنتی…

مهرداد مرد

 

نفسش بالا نیامد و بی‌رمق هق زد

 

با دستانی لرزان اسپریش را از داخل کیفش بیرون کشید و جلوی دهانش گرفت

 

مهرداد نگاهش قفل اسپری درون دستش بود سوئیچ میان مشتش فشرده شد، سوزشش را احساس نکرد دخترک برای ذره‌ای نفس کشیدن داشت جان میداد و نمیخواست از اسپریش استفاده کند!

 

خون در رگ‌هایش جاری شد نفس به سینه‌اش برگشت ضربان تند و نامرتبش حالا داشت منظم میشد، این دردها شیره جانش را میگرفتن

 

دهانش خشک و تلخ شده بود آهسته از میان لبهای خشک شده‌اش واژه آب را زمزمه کرد گنگ و ضعیف

 

مهرداد خم شد و از صندلی عقب بطری آبش را به دستش داد

 

_بگیر، دهنیه ولی

 

مهم نبود انقدر تشنه‌اش بود که یک نفس آب را سر کشید، در این مدت مهرداد چشم ازش برنمیداشت با اخم ریزی به حرکاتش خیره بود

 

درب بطری را بست و به سمتش گرفت

 

_ممنون

 

چشمانش ریز شد

 

_تو آسم داری؟

 

نگاه دزدید و از جواب دادن سوالش طفره رفت

 

خودش را به سمتش کشید و دست زیر چانه‌اش نشاند

 

_ببینمت چرا نخواستی از اسپری استفاده کنی؟

 

بدنش هنوز بیحال و سر بود دوست داشت کمی بخوابد

 

_باید برم خونه…خسته‌ام

 

فشار انگشتانش بیشتر شد

 

_منم خسته‌ام، میفهمی اینا رو اصلا؟

یهو از کجا پیدات شد هان…

تو کی بودی؛ چطور اومدی تو زندگیم! چرا اومدی اینجا؟

 

مزاحمش شده بود؟ لبهایش لرزید چرا مراعات نمیکرد باز تبر گرفته بود و به تن کوفته‌اش میکوبید به خدا که زدن نداشت

 

_میرم دیگه نمیام فقط‌…فقط…اومده…

 

حرف در دهانش ماسید. لبهای گرمش به جان دو تیکه گوشت صورتیش افتاد

 

رویش خم شد که مجبور شد به صندلی بچسبد، با دست به سینه‌اش کوبید تا ازش جدا شود دریغ از یک اینچ فاصله

 

با گازی که ازش گرفت قطره اشکی روی استخوان گونه‌اش نشست

 

دیوانه شده بود حتما! از لبش فاصله گرفت و حالا اشکهایش را میبوسید

 

_بسه…بسه نریز لعنتی، مهرداد رو دیوونه کردی بسه

 

بغض انباشته شده تو گلویش را سخت فرو داد

 

_میخوای ازدواج کنی

 

بیقرار شالش را باز کرد و بینیش را به موهای فرش چسباند

 

_نه، کی گفته؟

 

قلبش از این نزدیکی هیجان گرفته بود اما چیزی مانع میشد این وسط

 

_ولم کن تو رو خدا

 

بی‌توجه طره‌ای از موهای فر درشتش را زیر بینیش گرفت و عمیق بو کشید، پلک بهم بست

 

_نمیتونم نمیشه، نمیذاری

 

آخرش را با حرص کشید. چانه‌اش لرزید

 

_میرم، به خدا دیگه منو نمیبینی

 

خوشش نیامد تلخ شد، نگاه تیزش را به چشمان مات مشکیش داد

 

_کجا بری…

 

زیر چشمش دست کشید

 

_مگه میذارم؟

 

دستش را پس زد

 

_اشتباه‌ست، درست نیست…غلطه

 

گفت و هق زد. شاکی و پرخشونت مچ دستش را گرفت هنوز این مرد کله‌شق را نشناخته بود

 

_نمیذارم بری حالا که اومدی نه

 

خسته از این همه کشمکش شالش را سر کرد مچ دستش را از حصار انگشتانش آزاد کرد و دست به دستگیره گرفت

 

مهرداد خوب قصدش را فهمید، از پشت یقه مانتویش را کشید و همزمان قفل مرکزی را زد

 

_کجا؟ مگه هنوز اجازه دادم!

 

ناتوان و سرخورده تقلا کرد خودش را از چنگال دستش نجات دهد، مشت‌های کم جانش روی بازو و سینه ستبرش فرود میامد

 

_چی از جونم میخوای، تو یه دروغگویی…

من خرم، ساده‌ام زود گول میخورم از این بیشتر بهم زخم نزن

 

صدایش از فرط گریه میلرزید

 

در آغوشش گرفت جلوی ضربه‌هایش مقاومتی نمیکرد دخترک دیگر نایی برایش نمانده بود، آخ این نفس لعنتی گریه که میکرد بدتر میشد

 

حرصش گرفت از این ضعف، در آغوشش اسیر شده بود و راه فراری نداشت

 

سرفه‌اش گرفت. مهرداد متوجه حالش شد دست برد از داخل کیفش و اسپری را بیرون کشید؛ جلوی دهانش گرفت

 

_لعنت به من، لعنت… نفس بکش نفس بکش

 

سینه‌اش به خس خس افتاده بود، مهرداد تعلل نکرد و دو دکمه اول مانتویش را باز کرد

 

_جانم…جان، چته تو الان خوب میشی عزیزم

 

جسم بی‌حالش جانی برای هلهله کردن نداشت این مرد نگرانش بود تیله های سبزش میلرزید

 

حتی جلوی نوازش‌هایش را نمیتوانست بگیرد محرمش نبود درست، اما نگاه این مرد هرز نبود میخواست فقط نفس رفته‌اش را بهش برگرداند

 

اسپری را کناری انداخت و شروع به مالیدن از روی گلویش تا بالای سینه‌اش کرد

 

شیشه‌های ماشین دودی بود وگرنه حتما مردم فکر بد میکردن دیگر مغزشان به اینجا خطور نمیکرد که دخترک داشت جلوی چشمان مرد جان میداد

 

در این دقایقی که نوازشش میکرد حتی نگاه به خط سینه‌اش نینداخت

 

بوسه‌ای به گیج‌گاه سرش زد

 

_خوبی؟

 

روی سر بالا گرفتن نداشت. آهسته لب زد

 

_آره

کمی راه نفسش باز شده بود کمی بدنش گرم شد، خجالت زده دستش را پس زد و یقه‌اش را جمع کرد

 

دستش را از دور شانه هایش برداشت و کمی فاصله گرفت

 

_دکمه مانتوتو ببند میبرمت دکتر

 

خواست مخالفت کند که با نگاهش حرفش را خورد، سر به زیر انداخت و دکمه‌های مانتویش را بست

 

اصلا اگر بهش میگفتن نفسش تا یک دقیقه دیگر قطع میشود راضی بود ؛ بی‌حسرت باید لحظه لحظه این سکانس را در ذهنش ضبط میکرد و برای خودش خیالبافی میکرد

 

خبر داشت که هم درد بود و هم درمان؟ این قلبی که مثل گنجشک تند تند میتپید وصله شده بود به جانش و بس

 

عجیب بود، نفسش باز تنگ بود اما لبخند میزد مهرداد اخم میکرد و او مثل دیوانه‌ها میان لبخند اشک میریخت

 

اصلا بگذار همه فکر کنند عقلش زایل شده مگر چند بار در عمرش عاشق میشد؟ چند مرد در دنیا دستش را گرفته بود و موهای فرش را از جلوی صورتش کنار میزد!

 

این زل زدن به چشم‌های مشکیش برایش خوشایند بود گر میگرفت، گرم و سرد میشد

 

اصلا خبر داشت چه زلزله‌ای در وجودش ریخته بود؟

 

آن شب تا صبح بیدار ماند و رویا دید، ازدواج نکرده بود. میتوانست کمی خوشبین باشد به این عشق تازه جوانه زده ریشه‌اش که محکم باشد غمی نبود

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 3.7 (3)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
رمان آخرین بت

دانلود رمان آخرین بت به صورت pdf کامل از فاطمه زایری 5 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه: رمان آخرین بت : قصه از عمارت مرگ شروع می‌شود؛ از خانه‌ای مرموز در نقطه‌ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیدا کردن محموله‌های گمشده‌ی دلار و رفتن‌ به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری می‌کند تا لاشه‌ی رویاهای مدفون در…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
20 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Dina
Dina
3 ماه قبل

شاید این پارت رو بشه به عنوانِ خلاصه ای «عشق» در نظر گرف
لبخندیِ میانِ اشک …
فریاد های بی جان
هم درد و هم درمان
لرزش های مردمک چشم
اغوش
اشک
اگر بگم اشکم در اومد دروغ نگفتم
واقعا قلمتون جادو میکنه!!
خیییییلی زیاددد دمتون گرم

آلباتروس
آلباتروس
3 ماه قبل

چقدر از مهرداد بدم اومد
چقدر از فرشته بدم اومددد
مهرداد یهو خبر ازدواجش رسید؟؟؟😂😂مغزم سوت کشید.
از ضعف فرشته اصلااا خوشم نیومد
و اماااا

پشت تو پناه گرفتم
وقتی نگاه هرزه ای درخیابان
برایم پلک هایش را برهم فشار داد…
تو خودت را کنار کشیدی و گفتی
چیکار میکنی کُتمو ول کن!!

این‌متنتو دوست داشتم.

خدا قوت
و
یا حق!

سحر
سحر
3 ماه قبل

چرا من خوشم از فرشته نمیاد🤔 دست خودمم نیست 😁 کلا انگاری رو مخمه🥴

Tina&Nika
Tina&Nika
3 ماه قبل

لیلا جان عالی بود از حال نازنین خبری داری ؟

Tina&Nika
Tina&Nika
پاسخ به  لیلا
3 ماه قبل

اها خواهش میکنم عمل کرد ؟؟

💜Shayda💜
💜Shayda💜
3 ماه قبل

الهی 😚❤
ولی نازی چیی؟

💜Shayda💜
💜Shayda💜
پاسخ به  لیلا
3 ماه قبل

نه نه منظورم اینه نازی خوب میشه😪
گناه داره من تو پارت دیگه گریم گرفت به خدا

مائده بالانی
مائده بالانی
3 ماه قبل

خسته نباشی مثل همیشه زیبا و گرم بود.
قبلا هم بهت گفته بودم داستان مهرداد و فرشته رو بیش تر دوست دارم. عاشقانه اش برای من جذاب تره

camellia
camellia
3 ماه قبل

مهرداد با خودش چند چنده?! 🤔 😏 خوب و عالی و به موقع و منظم و پارت نون و آب دار مثل همیشه 😍 ,ولی من گوشه نه چندان کوچیکی هنوز درگیر نازنینم,هر چند خودمو سرگرم میکنم با خوندن رمانای متعدد.😓🙁

آخرین ویرایش 3 ماه قبل توسط camellia
camellia
camellia
پاسخ به  لیلا
3 ماه قبل

خواهش,می کنم.ممنون از شما خانوم. ❤ قطعا خدا بزرگه و پناه همه فقط خودش هست.😌

آخرین ویرایش 3 ماه قبل توسط camellia
خواننده رمان
خواننده رمان
3 ماه قبل

ممنون لیلا جان درسته این پارت هم غم فرشته ناراحت کننده بود ولی امیدوارم مهرداد بتونه باهاش ازدواج کنه و آخرش خوش باشه خسته نباشی

دسته‌ها

20
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x