رمان نوش‌دارو پارت پنجاه و پنج

3.7
(3)

 

چشمانش گرم خواب بود که با صدای در هوشیار شد، پوفی کشید و غلتی در جایش زد

 

امیرعلی از دیدن این صحنه لبخند شیطنت‌آمیزی روی لبش نشست کرواتش را شل کرد و بعد از گذاشتن قهوه‌ها روی میز به طرفش رفت، آرام تکانش داد

_نازنین عزیزم، الان چه وقت خوابه آخه!

 

تخس یک چشمش را باز کرد و با لحن خواب‌آلودی گفت

 

_داره صبح میشه امیر به خدا خسته‌ام

 

حسابی خورد توی برجکش اصلا آخرش را اینطوری تصور نکرده بود، دست دراز کرد و فنجان قهوه‌اش را برداشت؛ کمی مزه مزه کرد در همان حال بازوی لخت دخترک را نوازش میکرد

 

_بیا یکم قهوه بخور…
دربست اومدی خوابیدی تو؟

 

 

همان لحظه صدای زنگ خانه بلند شد کسی دست گذاشته بود روی زنگ و برنمیداشت

 

نازنین که خواب از سرش پریده بود با چشمانی گرد شده سرجایش نیم‌خیز شد و به امیرعلی خیره شد که دست کمی از او نداشت

 

_کیه این وقت شب؟

 

اخم محوی بین ابرویش نشست فنجانش را روی میز گذاشت و از جایش بلند شد

 

_برم ببینم کیه تو بیرون نیا

 

چیزی نگفت و به تاج تخت تکیه داد واقعاً عجیب بود آخر چه کسی میتوانست این موقع از شب زنگ خانه‌شان را بزند، آن هم در چنین شبی…!!!

 

با صدای آشنایی که از هال شنیده میشد تعجبش بیشتر شد، وای خدا این که عمه فرنوشه اینجا چیکار میکنه؟

 

پابرهنه به سمت خروجی اتاق رفت که همان لحظه عمه هم جلویش ظاهر شد

 

زبانش بند آمده بود و فقط خیره نگاهش میکرد، امیرعلی هم که سعی میکرد خنده‌اش را قورت دهد رو به عمه گفت

 

_آخه عمه جون این موقع واجب بود بیاین اینجا؟ ما دیگه داشتیم می‌خوابیدیم

 

اخمهایش درهم رفت، انگشتش را در هوا تکان داد

 

_خبه خبه، من یکی رو نمیتونین دور بزنین…

 

نگاهش را به نازنین داد، با حرص سر و وضعش را اسکن کرد

 

_تو چته؟ برو از جلوی در کنار ببینم

 

به خودش آمد و تند از در فاصله گرفت

 

با قدم های تند و کوتاهش وارد اتاق شد و دقیقاً وسط تخت نشست

 

چشمانش از این گردتر نمیشد، خطاب به امیر با لحن آرامی گفت

 

_عمه اومده اینجا چیکار؟

 

دست به کمر پوفی کشید و شانه‌ای بالا انداخت

 

_والا ازش کارهای عجیب غریب سر میزنه، این بار اما نمیدونم چی تو کلشه

 

_اونجا واینستین منو بر بر نگاه نکنین…

امیر چراغو خاموش کن که خوابم میاد

 

جان…!!! مانتویش را هم درآورده بود زیرش تیشرت بلندی پوشیده بود واقعا میخواست همینجا بخوابد؟

 

امیر که صبرش کم شده بود نزدیک تخت شد و با کلافگی لب باز کرد

 

_عمه جون قربونتون برم، اینجا یه اتاق دیگه هم هست خب برید اونجا اگه خوابتون میاد

 

صورت گرد و تپلش قرمز شد

_بله بله؟ من که میدونم هدفت چیه ولی کور خوندی امشب همینجا میخوابم…

 

به دنبال حرفش وسط تخت دراز کشید و پلک‌هایش را بست

 

_شما هم بخوابین دیگه صبح شد

 

داشت خنده‌اش میگرفت عمه فرنوشش واقعا در شوخی استاد بود حالا هم تمام نقشه‌های امیر را خراب کرده بود، امیری که فقط در حال حرص خوردن بود

 

نگاهش که بهش افتاد اخمی کرد و برایش خط و نشان کشید، انقدر بامزه شده بود که نتوانست خنده‌اش را مهار کند و همانجا کف اتاق نشست

 

حالا کی بخند کی نخند… عمه با غرغر از جایش بلند شد

 

_دِ اگه گذاشتین بخوابم، شما زن و شوهر خسته نیستین؟

 

لبش را جمع کرد و مظلوم سر پایین انداخت

 

امیر با بی‌حوصلگی دست عمه را گرفت

 

_درتون به سرم، میدونم واسه چی اومدین اصلا من به نازی دست نمیزنم….

 

شما فقط برید تو همین اتاق روبروییه بخوابید به خدا واسه خودتون راحت‌تره

 

 

از این حرفش کمی خجالت کشید روی سر بالا گرفتن نداشت، عمه که کمی دلش به حالش سوخته بود حالا با یه من اخم بهش زل زد

 

_دیگه چی پسر؟

هر چی باشه امشب شب عروسیتونه منم اومدم اینجا تا یکم باهاتون حرف بزنم

 

حس میکرد روی سرش علامت سوال بزرگی نصب شده بود، این همه راه آمده بود چه چیزی بگوید؟ عجب اعجوبه ای بود

 

امیر که حالا کمی آرام شده بود پایین تخت نشست و گفت

 

_خب بگید فرمایشاتتون رو ما گوش میدیم

 

 

دستانش را درهم قفل کرد و سرفه مصلحتی کرد انگار در کنفرانس مهمی قرار بود سخنرانی کند

 

_خب باید بهت بگم پسرم، این نازنین رو میبینی؟ عین دختر نداشتمه مادرش که والا از بس اِفه میاد به این چیزا فکر نمیکنه وظیفه خودم دونستم بیام یه چیزایی رو برات روشن کنم

 

عرق از روی کمرش سرازیر شد با هر حرفی که عمه میزد دوست داشت زمین دهن باز کند و او را یک‌جا ببلعد، امیر که وضعیت را خطری دید سعی کرد جلویش را بگیرد

 

_باشه قربونتون برم اصلا من کاریش نداشتم برم بیرون بخوابم؟

 

شاکی دستش را گرفت

 

_وایسا ببینم…

داماد امشب کجا میخواد بره…!!

 

درمانده سرجایش نشست و نگاهش را به نازنین داد، خوب حالش را می فهمید عمه از بس رک بود که مراعات نمیکرد انگار قصد تمام کردن هم نداشت

 

_امیرعلی این دخترم از اول جون نداشت ضعیفه، تو ماشاالله هیکلت سه برابرشه نزنی همون بار اول نترکونیش…!!

آروم پیش برو شما اول باید از اون گوشت مزاحم خلاص بشید فهمیدین؟

 

چرا آب نمیشد؟ دست و پایش یخ کرده بود امیرعلی سکوت کردن را جایز ندید و عمه را از جا بلند کرد

 

_باشه هر چی شما بگین حالا اگه مشکلی نیست برید اتاق بخوابید

 

گوشه دیوار در خود جمع شده بود و فقط به جان لب‌های بینوایش افتاده بود، امیرعلی بالاخره با زور عمه را از اتاق بیرون کرد

با صدای بسته شدن در به ناچار نگاهش را بالا آورد هر دو حسابی شکه بودن و قصد شکستن سکوت را نداشتن

 

امیر نگاهی به قهوه‌های سرد شده انداخت و پوفی کشید، عمه خانم فقط آمده بود توضیحاتش را بدهد و برگردد خانه واقعا انتظار همچین چیزی را نمی‌کشید

 

لباس راحتیش را تن زد و به سمت تخت رفت دخترک هنوز همان‌جا نشسته بود دلش به حالش سوخت خجالتی که بود حالا بیشتر از قبل معذب شده بود

 

به طرفش رفت و دست دور شانه‌اش حلقه کرد

 

_نازی بیا بخواب عزیزم فراموشش کن

 

 

بخوابد؟ دوست داشت فقط بمیرد با
حرف‌های عمه استرسش بیشتر شده بود اصلا به امیرعلی نگاه نمیکرد

 

گوشه تخت دراز کشید و ملحفه را تا بالای گردنش چسباند، کمی بعد تخت تکان خورد و امیر هم زیر ملحفه خزید

 

ضربان قلبش روی هزار بود از پشت بهش چسبیده بود و نفسهای گرمش پوست گردنش را میسوزاند

 

حتی خودش را تکان نمیداد مبادا این آرامش قبل از طوفان به این زودی خراب شود!! نوازش‌هایش داشت حالش را بدتر میکرد و نمیتوانست مخالفتی نشان دهد

 

یعنی امشب قرار بود اتفاق بیفتد؟

 

کم طاقت شده بود این از تند شدن نفسهایش و پیشروی دستانش آشکار بود

 

زیرلب نه ضعیفی از دهانش خارج شد مثل جوجه‌ای لرزان در آغوشش اسیر بود و راه فراری نداشت

 

امیرعلی از شانه‌هایش گرفت و او را به طرف خود برگرداند، سریع پلک‌ بهم بست و روتختی را چنگ زد

 

موهایش را از جلوی صورتش کنار زد و بوسه داغی روی گونه‌اش نشاند

 

_خودتو به خواب نزن، حرف‌های عمه که یادت نرفته؟

 

وای چرا یادآوری میکرد؟ میخواست بیشتر از این خجالتش دهد..!!

 

چشمانش را بیشتر بهم فشرد

 

لبخند محوی زد و پیشانیش را به پیشانی دخترک چسباند

 

_نمیخوام اذیتت کنم برگِ گلم

 

همزمان با حرف‌هایش بند تاپش را یکی یکی پایین میکشید، سرشانه‌اش را بوسید

 

_نترس عزیزم امشب فقط از شر اون راحت میشیم همین

 

سرش را در بالش مخفی کرد نه میتوانست جلویش را بگیرد نه موافقتش را اعلام کند سه سال گذشته بود در همه این مدت امیرعلی حریم‌ها را دور نزده بود حالا امشب اگر مخالفتی میکرد به غرور مردانه‌اش برنمیخورد؟

 

در ثانی تا کی میتوانست فرار کند بالاخره که دیر یا زود این اتفاق میفتاد، همه زوج‌ها هم چنین شبی برایشان خاطره میشد حالا او از خجالت حتی به مردش هم نگاه نمیکرد و فقط ملحفه را چنگ میزد

 

کف دستانش از فرط عرق چسبناک شده بود امیرعلی نرم پیش میرفت جای جای بدنش را با لبانش مهر انداخت

 

چیزی عین آب روان در درونش سرازیر شد حالا کمی آرام شده بود و از استرس چند دقیقه قبل خبری نبود

 

زن بودن به راستی که چقدر ارزشمند بود اینکه یک مرد با عشق بدنت را طواف دهد و تو را همانند قدیسه بپرستد حس نابی بود

 

هر آن منتظر درد اصلی بود ولی هر چه که میگذشت لذت جایش را به ترس میداد،

” :پس چرا توی رمانا رابطه رو دردناک جلوه میدادن؟”

 

سرش را بالا نمی‌آورد و به زنجیر طلایی که از گردنش آویزان بود نگاه میکرد

 

بوسه‌هایش از گردنش پایین‌تر رفتن انقدر که لرزی به جانش افتاد و آرام با ناله اسمش را صدا زد

 

نگاه تبدارش را بالا آورد خودش را رویش بالا کشید و صورتش را میان دستانش گرفت

 

_جانم…

اگه میخوای همین‌جا تمومش کنم؟

 

با خجالت سرش را در گردنش مخفی کرد و نه آرامی گفت، باید امشب تمام میشد باید بر این استرس غلبه میکرد

 

امیر موافقتش را که دید آخرین بندینه لباسش را هم باز کرد و به جان لبهای خشک شده و بی‌رنگش افتاد

 

آن شب تا روشنی هوا بیدار بودن امیرعلی فرای تصورتاش بود اصلا نگذاشت درد بکشد کم کم داشت از این همه خوب بودنش گریه‌اش میگرفت

 

اینکه همسرت انقدر حواسش بهت باشد حس شیرینی بود

کمی ضعف کرده بود، اما امیر از قبل آمپول و سرم خریده بود برای همچین موقع‌هایی..!! شوهر آدم دکتر باشه خیلی خوبه:) خونریزیش کمی بیش از حد بود مجبور شد پد بهداشتی بگذارد

 

روی تخت دراز کشید و امیر هم با سرنگ کنارش نشست

 

_به خاطر استرست اینجوری شدی درد که نداری؟

 

انقدر ازش خجالت میکشید که فقط توانست سرش را به علامت منفی تکان دهد و صورتش را در بالش مخفی کند

 

لبخندی زد و شلوارکش را کمی پایین داد سرنگ را به آرامی داخل پوستش فرو کرد و پدل الکلی را رویش فشرد

 

همانطور کنارش دراز کشید و ملحفه را روی هردویشان کشید

 

بوسه‌ای به سرش زد و موهایش را نوازش کرد

 

_حالا دیگه خانم خودم شدی، عشق امیر

 

از بس امشب زیر گوشش این جمله‌ها را گفته بود که دوست داشت زار زار گریه کند یک گریه از سر خوشی

 

در دل خدا را شکر کرد و با خیالی آسوده در آغوش گرمش زیر نوازش‌هایش به خواب رفت

***

 

 

با عصبانیت از خانه پدرش بیرون زد و توجهی هم به صدازدن‌های مادرش نکرد

 

 

سوار ماشینش شد و پایش را روی پدال گاز فشرد، سرش داشت میترکید از این همه افکار ضد و نقیض به واقع دیگر کششی برایش نمانده بود

 

از بس در این مدت با خانواده‌اش بحث کرده بود که از شمارش دست خارج شده بود خانواده‌اش عقیده داشتند زودتر با یکی از دختران با اصل و نصب دار ازدواج کند و به فکر زندگیش باشد اما حرف او یک کلام بود نه…!!

 

هیچ علاقه‌ای به دخترانی که مادرش برایش انتخاب میکرد و خودشان را آویزانش میکردن نداشت

 

دلش را جایی حواله محله‌ای که فقر و خلاف درش بیداد میکرد گرو گذاشته بود! درون خانه آجرنما که فرشته‌ای داخلش زندگی میکرد

 

اسم این حس هر چه که بود دلتنگ بود، دلتنگ آن دختر چادری که یک هفته پا در شرکت نذاشته بود و انگار نمیخواست هیچوقت دیگر او را ببیند

 

دستش چندین بار به سمت دکمه زنگ رفت و برگشت…

 

کلافه چنگی به موهایش زد و کمی عقب رفت برای چی آمده بود؟ میخواست چکار کند!!

 

پشیمان از آمدنش برگشت برود که با صدای در پاهایش میخ زمین شدن

 

به سمت صدا برگشت و پلکش لرزید، آخ که دلش برای این تیله‌های مشکی تنگ بود زیر چشمانش گود افتاده بود و صورتش رنگ پریده به نظر میامد

 

یک قدم به جلو برداشت و ناباور اسمش را صدا زد

 

_فرشته؟

 

به زور جلوی خودش را گرفت، قلبش داشت میترکید یک هفته از دیدن این مرد خودش را محروم کرده بود با خود میگفت حتما رفته پی زندگیش اما حالا روبرویش بود

 

چادرش را جلوتر کشید و با لحن سردی جوابش را داد

 

_واسه چی اینجا اومدین؟

 

دلخوری صدایش را نمیتوانست پاک کند

 

از این جمع بستن‌ها بیزار بود چرا دخترک همچین میکرد..!! مشتش را به دیوار فشرد و زمزمه کرد

 

_اومدم ببینمت

 

انتظار این جواب را نداشت، اخم کرد

 

_اشتباه کردین، اگه واسه طلبتونه پشت تلفن گفتم که سر…

 

مشتش را به دیوار کوبید و نعره زد

 

_ساکت شو لعنتی

 

بغضش گرفت با دیدن دست خونیش که مشت کرده بود با ترس هینی کشید و دست بر دهان گرفت

 

اخمهایش وحشتناک توی هم بود و رگ گردنش متورم شده بود

 

_طلب چی؟ زده به سرت دیوونه شدی

 

هر آن می‌ترسید یکی از همسایه ها باخبر شود و سرش را از پنجره بیرون بیندازد

 

خواهش را در نگاهش ریخت و با عجز گفت

 

_برید از اینجا آقا مهرداد، پدرم بیدار میشه چرا دنبال دردسرین؟

 

لبه چادرش را با دست سالمش گرفت صدایش از عصبانیت میلرزید

 

_به همین چادر قسم، به خاطر دلسوزی اون پول رو ندادم چرا سرکارت برنمیگردی هان؟

 

 

اشک از چشمانش پایین ریخت، لبهایش لرزید

 

مهرداد از دیدن اشکش خون به مغزش نرسید مردمک‌های لرزانش را بر اعضای صورتش چرخاند

 

_چته، چرا ازم فرار میکنی؟

دیوونم کردی تو همین دو هفته یه خواب راحت نداشتم…

 

شانه اش را رها کرد و انگشت به سمتش نشانه رفت

 

_به خاطر توعه، یه چیزی بگو فرشته!!

 

داشت توبیخش میکرد…!!! به خاطر کار نکرده؟ مگر چه گناهی کرده بود

 

اشکهایش را پاک کرد و لبخند تلخی بر لب نشاند

 

_مقصر منم آقا مهرداد؟ مگه من چیکارتون کردم…

 

دست بر سینه‌اش کوبید و با بغض ادامه داد

 

_دیگه اسممو رو زبونت نیار فرشته مرده

 

 

آخر جمله صدایش لرز عجیبی داشت، به سمت در رفت که چادرش از پشت کشیده شد

 

 

_صبر کن، باید جواب این قلب رو بدی

 

بهت‌زده به طرفش برگشت و گنگ نگاهش را بهش داد

 

لب زد

 

_چه جوابی؟

 

سخت بود گفتنش، مهرداد پسر عیاش و خوش‌گذران مهندس ملکی جلوی کارمند شرکتش به زانو درآمده بود

 

نگاهش را ازش گرفت و دستی به گردنش کشید

 

_دو هفته‌ست خواب و خوراک ندارم من‌…

 

مکث کرد و نگاه مستقیمش را بهش دوخت

 

 

_اولش دلسوزی بود، اما بعدش نفهمیدم اصلا…

 

نفسش را در هوا فوت کرد و چنگی به موهایش زد

 

دخترک خشک شده سرجایش مانده بود و با قیافه‌ای مات زده منتظر ادامه حرفهایش بود

 

پشتش را بهش کرد و سوییچ را در دستش چرخاند

 

_از فکرت بیرون نمیام، تو بگو چیکار کنم؟

 

انگار رعد و برقی در مغزش به صدا در آمد دست بر دیوار گرفت نفس کم آورده بود

 

مهرداد وقتی که جوابی ازش نشنید به طرفش برگشت، خودش هم شکه بود در عرض دو هفته این دختر تمام فکر و ذکرش را پر کرده بود نه در خانه بند میشد نه در شرکت قرار بود آخر این راه به کجا ختم شود؟

 

سرش را زیر انداخت و با نوک کفشش ضربه‌ای به سنگریزه‌های جلوی پایش زد

 

_میدونم باورم نداری، از نظرت من یه آدم پولدار و مرفه‌ام که از سر هوس دنبالت افتادم؛ ولی من پسر هجده ساله نیستم فرشته…

تو این مدت با خودم کلنجار رفتم که حالا اینجام اگه…

 

“:هیس تمامش کن داری خطرناک میشی، این قلب ساده رو به بازی نگیر”

 

از چشمان مرد مقابلش خون میبارید، هر دو دستش را بر دهان گذاشت تا صدای گریه‌اش بالا نرود

 

مهرداد با دیدن حالش عصبی حرفش را نصفه رها کرد

 

باید مثل دخترهای دیگه از این اعتراف عاشقانه جیغ میزد و خوشحالیش را نشان میداد اما او فرق داشت باید فرار میکرد از این نگاه، از این مرد که عجیب شده بود

 

باید این عشق تازه جوانه زده در دلش را از ریشه میسوزاند او را چه به مهندس ملکی…!! بینشان فرسنگ‌ها فاصله بود در و دیوارهای خانه‌ اجاره‌ایشان داشت می‌ریخت آن‌وقت این مرد خجالت نمی‌کشید؟

 

خانواده اش در قصر زندگی میکردن و خودش هم جدا در یک برج آسمان خراش تنها بود که به خوابش هم ندیده بود

 

حتما سرش به جایی خورده بود که همچین پیشنهادی بهش میداد! دور و برش پر از دختر رنگاوارنگ بود انتخاب اولش نازنین بود و حالا به سراغ او آمده بود؟

 

نکند چون چشمانش شبیه عشق اولش بود بهش علاقه پیدا کرده بود، عکس نازنین را روی میز کار اتاقش در شرکت دیده بود هنوز هم دوستش داشت

 

یادش هست یه روز بهش گفته بود چشمای سیاهت عین نازیه!!!

 

داشت از بغض خفه میشد از این بخت سیاهش، آخ فرشته میون این همه مشکل فقط عاشق شدنت کم بود به چه جرعتی عاشق این مرد شدی؟ آخر عشق و عاشقی هم برای آدم‌هایی مثل او جرم بود

 

قلبش ریش میشد با دیدن دست زخمیش چرا مراقب نبود؟ میترسید باز سراغ الکل و سیگار برود نگرانش بود او هم در این دو هفته عقل و قلبش را باخته بود

_زخمتون رو ببندید عفونت نکنه

 

صدایش از زور گریه ضعیف بود و میلرزید

 

زهرخندی زد و مشتش را باز کرد

 

_مگه برات مهمه؟

 

خواست فریاد بزند آره مهمه از همان روزی که از نازنین حرف زدی حسود شدم، نفهمیدم غلط زیادی کردم

 

دست به در حیاط گرفت و چنگی به سینه‌اش زد، راه نفسش بسته شده بود

 

_برید از اینجا

 

خواست صدایش کند و در آغوشش بگیرد آخر کجا را داشت برود

 

اما دخترک خیلی زود از جلوی چشمانش محو شد با بسته شدن در به خودش آمد

 

زیرلب لعنتی گفت و لگدی به لاستیک ماشین زد تا حرص و خشمش را خالی کند

 

اما نه، این حالش خوب شدنی نبود تحمل
پس زده شدن را نداشت سوار ماشینش شد و از آن کوچه دور شد

 

با صدای جیغ لاستیک‌هایش ناآرام در را باز کرد و تا وسط کوچه به دنبالش دوید

 

بغضش همان‌جا ترکید و دو زانو روی زمین افتاد، حالش بد بود نکنه تصادف کنه؟ حتما میره سراغ مشروب میدونم

 

تن لرزانش را در بغل گرفت و آرام هق زد سهم او از داشتنش همین عاشقی کردن از دور بود وگرنه محال بود کبوتری عاشق برج شود…!!

 

زیر این گنبد نیلی ، زیر این چرخ کبود

توی یک صحرای دور، یه برج پیر و کهنه بود

یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد

از افق، کبوتری تا برج کهنه پر گشود

برج تنها سرپناه خستگی شد

مهربونیش مرهم شکستگی شد

اما این حادثه ی برج و کبوتر

قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد

اول قصه‌ مونو تو می دونی تو می دونستی

من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی

باد و بارون که تموم شد، اون پرنده پر کشید

التماس و اشتیاقو ته چشم برج ندید

عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود

بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید

ای پرنده من، ای مسافر من

من همون پوسیده ی تنها نشینم

هجرت تو هر چه بود معراج تو بود

اما من اسیر مرداب زمینم

راز پرواز و فقط تو می دونی تو می دونستی

نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی

آخر قصه مونو تو می دونی تو می دونستی

من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 3.7 (3)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
رمان آخرین بت

دانلود رمان آخرین بت به صورت pdf کامل از فاطمه زایری 5 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه: رمان آخرین بت : قصه از عمارت مرگ شروع می‌شود؛ از خانه‌ای مرموز در نقطه‌ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیدا کردن محموله‌های گمشده‌ی دلار و رفتن‌ به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری می‌کند تا لاشه‌ی رویاهای مدفون در…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
29 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
کاربر
کاربر
3 ماه قبل

امیر علی که اول یه آدم لات و دوهزاری بود بقول خودتون الان چطور شد دکتر

آهو
آهو
پاسخ به  کاربر
3 ماه قبل

ولی ازاول داستان ما جایی نخوندیم امیرعلی لات دوهزاری باشه🤔

نیوشاخاتوون*
نیوشاخاتوون*
3 ماه قبل

اوایل داستان میگفتن امیرعلی میخواست با دختره ازدواج بکنه😐😕 امیدوارم هیچ کسی(هیچ دختری تو همچین شرایطی قرار نگیره)

نیوشاخاتوون*
نیوشاخاتوون*
3 ماه قبل

حالا این مهرداد هم خداا روشکر داره کم کم سروساموون میگیره 👏😘💗 فرشته هم دختر بامزه،بانمک خودمونی خاکی و باصفایی امیدوارم بلاخره نحایت این۲ هم خوشبخت بشن•••••••
اما من دلم برای نامزد قبلی امیرعلی هم سوخت
💔 او

تارا
تارا
3 ماه قبل

چرا از فرشته بدم میاد😐 به دل نمیشینه اصلا

سحر
سحر
پاسخ به  تارا
3 ماه قبل

منم همین حسو دارم. با اینک از مهردادم اون اوایل خیلی بدم اومد ولی الان یه کم دوزش کمتر شده ولی حیفه مهرداد که فرشته رو بگیره البته چون خوشم از فری نمیاد اینو میگم هااا

بی نام
بی نام
3 ماه قبل

دیدین گفتممم. عاشقشش میشه

بی نام
بی نام
پاسخ به  لیلا
3 ماه قبل

آووره چرا که نه فری هم حقشه مثل تری خوشبخت شه.. خخخخخخ

آلباتروس
آلباتروس
3 ماه قبل

فقط عمه!😂😂😂
عجب عمه باحالی دارن اینا

Tina&Nika
Tina&Nika
3 ماه قبل

خیلی قشنگ بود واقعا امیرعلی دکتر متخصصه ؟؟

Tina&Nika
Tina&Nika
پاسخ به  لیلا
3 ماه قبل

اها من فکر کردم متخصصه 🥰

خواننده رمان
خواننده رمان
3 ماه قبل

خسته نباشی لیلا جان خیلی قشنگ بود مهرداد خیلی گناه داره کاش خانوادش منطقی فکر کنن برن فرشته رو براش بگیرن

سحر
سحر
3 ماه قبل

فرشته خانم نیومده داره با نازی حسودی میکنه، خوشمان نیامد ازش

مائده بالانی
مائده بالانی
3 ماه قبل

خسته نباشی.
زیبا بود
میگم امیر علی هم هوله چقدر. خب یه امشب روصبر میکرد.
کار عمه زیاد جالب نبود

آهو
آهو
پاسخ به  لیلا
3 ماه قبل

توهم هی طرفداری کن😡

دسته‌ها

29
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x