رمان نوش‌دارو پارت پنجاه و چهار

3.3
(3)

 

بالاخره آن روز موعود فرا رسید بعد از سه سال نامزدی قرار بود امشب ازدواجشان رسمی شود

 

چقدر سختی کشیده بودن تا به این مرحله از زندگی رسیده بودن، همه موانع و مشکلات را پشت سر نهادن این وسط عشقشان روز به روز بیشتر از قبل میشد

 

ذوق وصف ناشدنی داشت تنها فقط کمی استرس داشت که آن هم طبیعی به نظر میامد

 

همراه ترانه و مادرش به یکی از بهترین سالن‌های شهر رفته بودن آرایشگر که دختر جوان و بذله‌گویی هم بود با مهارت خاصی مشغول درست کردنش بود و در این بین فکش هم دائم می‌جنبید

 

خنده‌اش میگرفت بیچاره شوهرش شب که میاد خونه لال میشینه حرفهای زنشو گوش میده…!!

 

بعد از اتمام کارش ازش خواست چشمانش را باز کند، خوابش میامد از بس یک‌جا نشسته بود سرش را بالا آورد و از داخل آینه بزرگ روبرویش به چهره‌اش خیره شد

 

مثل بقیه نه تعجب کرد نه دهانش باز ماند، آرایشگر حرفه‌ای بود و چنان میکاپ ساده و لایتی روی صورتش پیاده کرده بود که قیافه‌اش به جای اینکه تغییر کند زیباییش دو چندان شده بود

 

موهایش را مدل فرحی بالای سرش جمع کرده بود هیچ فکر نمیکرد چنین مدل مویی انقدر بهش بیاید، گردنبند زمردیش که قبل از ازدواج امیر بهش هدیه داده بود در گردن کشیده‌اش حسابی میدرخشید و خودنمایی میکرد

 

با کمک آرایشگر لباسش را پوشید بماند چقدر پول بابت پارچه این لباس و تور رفت از شش ماه قبل چنین طرحی را به خیاط سفارش داده بود و برایش آماده کرده بودن

 

کمی ابریشم هم در جنس پارچه به کار رفته بود کمرش تنگ بود و آستین ها در عین پوشیدگی روی شانه قرار میگرفتن و یقه لباس هم قایقی بود

از رختکن که بیرون زد صدای سوت ترانه با هلهله مادرش بلند شد

 

از خجالت سرش را زیر انداخت، ترانه با جیغ بغلش کرد و همراه با بغضی که در صدایش نشسته بود گفت

 

_داری ازدواج میکنی خواهری، نری تهران منو فراموش کنیا؟

 

کم مانده بود اشکش دربیاید

 

_دیوونه نمیرم که تا ابد بمونم، بازم میام

 

به زور جلوی خودش را گرفته بود تا اشک نریزد، به هر حال دوست جون جونی هم بودن سخت بود از هم جدا بشوند هر چند حالا هر دو سرگرم زندگی خودشان بودن

 

ترانه هم بعد سه سال دوستی و برو بیا بالاخره سهیل با خانواده به خواستگاریش رفته بود و قرار عقد و عروسی هم برای دو ماه دیگر بود که میشد بعد محرم و صفر

 

خوشحال بود حالا هر دو بعد از شکست زندگیشان راه خوشبختی را پیدا کرده بودن

 

مادرش با تحسین و لبخندی پررنگ خیره بهش بود، دستی به صورتش کشید

 

_عین ملکه‌ها شدی دخترم

 

صدایش کمی میلرزید و نازنین خوب میدانست از سر چه…. خودش را در آغوشش انداخت و بوسه‌ای به صورت نرم و سفیدش زد

 

_برام دعا کن مامان بذار همیشه خوشبخت باشم

 

اشک شوقی که میامد روی گونه‌اش بنشیند را با دست پاک کرد و زمزمه‌‌وار گفت

 

_دعای خیر من و بابات همیشه پشتته

 

آرامش به وجودش سرازیر شد چه چیزی بهتر از اینکه در چنین زمانی دعای خانواده‌ات پشتت باشد، شاید از هم دور میشدن اما باز هم دخترشان بود و نگران بودن

 

بعد از دقایقی که برایش به کندی میگذشت بالاخره امیرعلی هم سر رسید تمام این لحظات جزء به جزئش را میخواست در ذهنش ثبت کند

 

حتی پلک به هم به زور میزد در آن کت و شلوار مشکی و خوش‌دوختش شبیه به هیچکسی نبود

 

شوهرش شبیه به مدل و بازیگرهای هالیوود نبود چال گونه نداشت، موقع خندیدن فقط گوشه چشمش چین میفتاد و او دوست داشت ساعت‌ها به این تصویر زل بزند

 

چشمانش وحشی نبود نه از آن‌هایی که در رمان ها تعریف میکردن به هیچ وجه….

 

دو تیله قهوه‌ای ساده که حالا با برق خاصی بهش خیره بود

 

دستان پر مو و بزرگش جا میشد برای هر دو دستش، گاهاً شب‌ها با گرفتن همین دست میخوابید بهش امنیت میداد

 

او عاشق این مرد بود با تمام ساده بودنش در نظرش مثل یک تندیس میدرخشید

 

مهربانیش، حسادت کردن‌هایش….
همیشه و همه جا پشتش بود نمیگذاشت احساس تنهایی کند

 

همجنس‌های او به چنین مردی نیاز داشتن نه که دائم قربان صدقه الکی به جانش برود و عشق را کافه و کادو ببیند، نه…!! زندگی یعنی جایی میان بازوان گرمی که سفت به خودش فشار دهد و زیر گوشت زمزمه کند :آخیش خستگیمو در بردی زن

 

در آن سو امیرعلی مات مانده سرجایش خشک شده بود، نازنینش در آن لباس همانند فرشته‌ها میدرخشید آخ که باورش نمیشد دوست داشت بوسه‌ای از آن لبان ظریف و قرمزش بگیرد و از خوشی فریاد بزند

 

 

با اشاره فیلمبردار به خودش آمد و با گام‌هایی سنگین و آرام نزدیکش شد

 

خم شد و لب به پیشانیش چسباند، پلک بهم بست خواب نبود این زن حالا مال خودِ خودش بود خدا به حرف دلش گوش کرده بود و چه سعادتی از این بهتر

 

همه با لبخند نظاره‌گر این تازه عروس و داماد بودن یکی خجالتی و آن یکی هیچ ابایی از ابراز عشقش نداشت

 

دسته گل را به طرفش گرفت و صورت گلگون شده‌‌اش را بالا آورد که از شرم سرخ و سفید میشد

 

_نمیخوای چیزی بگی ملکه من؟

 

چشمان سیاهش نورانی شد، ملکه‌اش بود! قلب بی‌جنبه‌اش که این چیزها حالیش نمیشد اصلا جلوی تپش تندش را نمیتوانست بگیرد، میترسید همین‌جا از حال برود.

 

دست سردش را میان انگشتانش فرو کرد تا کمی گرم شود، با یک دستش دامن لباسش را بالاتر گرفت تا یه وقت با آن کفش‌های پاشنه هفت سانتیش کله‌پا نشود

 

 

ماشین عروسشان به زیبایی تمام تزئین شده بود و صندلی عقب هم پر از بادکنک های رنگی رنگی بود

 

با ذوق دست امیر را رها کرد و جلوتر ازش سوار ماشین شد، عاشق ترکاندن بادکنک بود حالا هم شرایطش مهیا بود

 

با کمک ناخن بلند انگشت اشاره‌اش به سمت بادکنک نشانه رفت، صدای فیلمبردار هم در آمده بود همه برنامه‌هایش را بهم ریخته بود

 

 

امیرعلی با خنده ببخشیدی گفت و به سمت اتومبیلش رفت، عروسش مثل دختربچه‌ها ذوق و شیطنت داشت مگر دلش میامد جلوی شادیش را بگیرد؟

 

سوار شد و با لحن شوخی گفت

 

_اگه گذاشتی بادکنک‌ها تا باغ سالم برسن من اسممو عوض میکنم…!

 

همان لحظه صدای ترکیدن بادکنک در ماشین پیچید، سریع به طرفش برگشت و با هشدار اسمش را صدا زد

 

_نازنین؟

 

ریز خندید و صاف سرجایش نشست

 

_چیه خب؟ مثلا عروسیمونه مثل عصا قورت داده‌ها یه جا بشینم و هر چی فیلمبردار گفت نقش بازی کنم…!!!

 

آخ که دخترک زده بود به هدف خودش هم حوصله‌ امر و نهی‌های گروه فیلمبرداری را نداشت

 

ماشین را به حرکت در آورد و با یک چشمک ریز رو بهش گفت

 

 

_موافقی از دستشون جیم بزنیم و سریع بریم آتلیه؟

 

با تکان دادن سر و پلک سریعی که زد موافقتش را اعلام کرد

 

خندید و پایش را آرام از روی کلاچ برداشت ماشین از جا کنده شد و نازنین از هیجان جیغ خفیفی زد

 

_یواش‌تر برو امیر خیابون شلوغه

 

نیم‌نگاهی بهش کرد، دستش را گرفت و با عشق بوسه‌ای به پشتش زد

 

_نترس خوشگلم منو دست کم گرفتی؟

 

 

چیزی نگفت و فقط با خنده به ماشین‌های اطراف خیره شد، یک سوناتا مشکی کنارشان حرکت میکرد که دختربچه‌ای سرش را از شیشه‌اش بیرون داده بود

 

به رویش لبخند زد و برایش دست تکان داد که ذوق کرده جیغ زد

 

_مامان عروسو ببین

 

 

ماشینشان ازش سبقت گرفت و چهره دخترک دور شد

 

امیرعلی نگاهش را از جاده بهش داد

 

_به چی خیره شدی خانمی؟ داره حسودیم میشه‌ها

 

با صدایش آرام به طرفش برگشت و یک ابرویش بالا رفت

 

_حسودی چیه دیوونه؟

یه دختربچه از همین ماشین بغلی داشت نگام میکرد ندیدیش عین عروسک بود

 

لپش کشیده شد

 

_از خانمم که خوشگلتر نیست…

اصلا چطوره بریم خونه هوم؟

 

چشم‌غره‌ای به شوخیش زد و سری به تاسف تکان داد

 

_خیلی لوسی به خدا کلی مهمون منتظرمون تو باغ وایسادن اونوقت تو به چه چیزایی فکر میکنی

 

فرمان را چرخاند و از آینه جاده را کاوید

 

_حالا تو هی بزن تو برجکمون، این چند ساعتم میگذره بعد ببینم باز واسم چشم غره میری یا نه؟

 

لحنش جدی بود یک جوری که استرس گرفت از همین الان داشت به آخر شبش فکر میکرد و او چه ساده بود که با خود میگفت میتواند امشب را راحت استراحت کند

 

اصلا آمادگی رابطه را نداشت سه سال گذشته بود اما هنوز خجالت و ترسش پابرجا بود… بالاخره که چی نازی تا ابد که نمیتونی فرار کنی:)

 

آهی در دل کشید و سعی کرد افکارش را پس بزند سرش کمی سنگین شده بود و خدا خدا میکرد سردرد کذاییش باز به سراغش نیاید

 

بعد از رفتن به آتلیه و کلی عکس انداختن که عکاس بهشان محول کرده بود بالاخره کارشان تمام شد و سوار ماشین شدن

 

از درون در حال حرص خوردن بود عکاس عقده‌ای هر چی عکس مورد داره میخواست رو ما پیاده کنه….!!

 

با غیض به نیم رخ خندان امیر خیره شد

 

_بد نگذره بهت؟ شک ندارم خودت از عکاس خواستی این عکس‌ها رو بگیریم آره!

 

از حرص‌ خوردن‌هایش لذت میبرد؟ در ظاهر بادی به غبغب انداخت و با لحن خونسردی گفت

 

_چیزی نبود که…

حالا من مراعاتت رو کردم خانوم

 

کارد میزدی خونش درنمیامد رویش را ازش گرفت و به صندلیش تکیه داد

 

امیرعلی بعد از روشن کردن ماشین از گوشه چشم نگاهی بهش انداخت و با شیطنت گفت

 

_عروس اخمو ندیده بودیم که اونم پیش من نشسته، شانس ندارم که

 

تخس به طرفش برگشت

 

_خیلی دلتم بخواد تو خوابتم نمیدیدی جناب

 

ای جانی زیرلب گفت و گونه‌اش را لمس کرد

 

 

_من میمیرم واست، معلومه که دلم میخواد

 

جمله‌اش را با حرص کشیده‌ای تمام کرد و به عادت نیشگون آرامی از کنج لبش گرفت

 

به زور نگاهش را ازش گرفت امروز بیش از حد احساساتش را نشان میداد کم مانده بود تو آتلیه از خجالت و هیجان آب شود خدا امشب را بخیر بگذراند

 

باغ انقدر شلوغ بود که جای سوزن انداختن نبود تمام فامیل و آشنا از گوشه کنار آمده بودن

 

با دیدن مهرداد که از دور به سمتشان میامد از تعجب ابروهایش بالا پرید

 

انتظار نداشت او را در عروسیش ببیند ظاهرش هیچ چیزی را نشان نمیداد کمی ترسیده بود، خودش را به امیرعلی چسباند

 

متوجه شد و دست دور کمرش حلقه کرد صدای آرامش را زیر گوشش شنید

 

_آروم باش عزیزم اتفاقی نمیفته

 

خاطره روز بله برون در ذهنش تداعی میشد و باعث دلهره‌اش بود

 

حالا مقابلشان ایستاده بود خونسرد با لبخند محوی نگاه خیره‌اش را ازش گرفت و دست روی شانه امیرعلی گذاشت

 

_خوشبختش کن، نازنین لیاقتش خیلی بالاست

 

با این حرف بهت زده نگاهش کرد این مرد واقعا مهرداد بود؟ بودنش اینجا به خودیِ خود غافلگیر کننده بود این حرف‌ها دیگر از کجا درآمده بود…!!

 

امیرعلی حتی اخمهایش را هم جمع نمیکرد با حساسیت خاصی نازنین را به خودش فشرد و لب زد

 

_از جونمم بیشتر دوستش دارم

 

تلخ‌خندی زد و ازش فاصله گرفت

 

_خوشحالم برات

 

نگاهش را به چهره مات نازنین داد اینکه حسرت نمیکشید دروغ بزرگی بود این زن ارزش بالایی در ذهن و قلبش داشت اما انگار قسمت نبود سهم او باشد و حالا با این سرنوشت کنار آمده بود

 

نگاهش را به زمین داد و با لحن آرامتری ادامه داد

 

_ببخش که اذیتت کردم نازی، امیدوارم همیشه بخندی و قدر عشقتو بدونی

 

انگار یک تیکه از قلبش جدا شد این مرد کم بلا سرش نیاورده بود اما امشب او را یاد گذشته‌ها انداخته بود نه اینکه دوستش داشته باشد نه، او را مثل همان مهرداد ده ساله دوست داشت

 

نگاهش مثل گذشته صاف و شفاف بود صداقت از کلامش میبارید پشیمان بود و حالا به اشتباهش پی برده بود

 

امشب خوشحالیش دو چندان شد از ته دل همان‌جا خواست مهرداد هم طعم خوشبختی و آرامش را بچشد

 

با رفتن مهرداد امیرعلی دستش را کشید و با هم روی جایگاهشان نشستن

 

با حرص پشت چشمی برایش نازک کرد

 

_برج زهرمار نباش دیگه، مهرداد که چیز بدی نگفت

 

با همان اخم دستش را فشرد و دندان قروچه‌ای کرد

 

_نمیخواد طرفداریشو کنی، همین آقا کم بلا سرمون نیاورده

 

آهی کشید و نگاهش را به جمعیت داد حرف زدن بی‌فایده بود امیرعلی هیچوقت با مهرداد رابطه‌اش خوب نمیشد و این اصل جدانشدنی زندگیش بود

 

 

با ورود عاقد صدای جمع خوابید پارچه ساتن سفیدی روی سرشان قرار گرفت که هر دو طرفش را جاری‌هایش گرفته بودن و ترانه هم وسط قند میسابید

 

صدای عاقد را میشنید و نگاهش به آیات قرآن بود زندگیشان با آرامش شروع میشد و در دل آرزو کرد مثل سوره نور خانه‌شان گرم و نورانی باشد

 

عاقد برای بار سوم خطبه را خواند، در قرآن را بست و نفس حبس شده‌اش را بیرون فرستاد

 

خواست بله را بگوید که ترانه با شیطنت
پیش دستی کرد

 

_عروس زیرلفظی میخواد

 

انگار زن‌عمو از قبل آماده این لحظه بود که تند با جعبه درون دستش خودش را رساند

 

این کت و دامن سبز فیروزه‌ایش را به زور خود امیرعلی برایش انتخاب کرده بود تا امشب بپوشد، بعد مرگ امیرحسین همیشه تیره میپوشید و حتی موهایش را هم رنگ نمیکرد حالا به خاطر دل پسرش کوتاه آمده بود و کمی به خودش رسیده بود

 

چقدر هم زیبا شده بود، صورت مهربانش را بوسید و با تشکر جعبه چوبی را ازش گرفت

 

یک دستبند طلا سفید که حسابی به پوست دستش میامد

 

_امیرعلی خودت دستبند رو ببند واسه زنت مادر

 

معذب سرش را زیر انداخت امیرعلی چشم آرامی گفت و به سمت جعبه دست دراز کرد

 

با حوصله دستبند را به دست چپش بست از گرمای انگشتانش انگار دستش داشت میسوخت

 

بالاخره کارش تمام شد و صاف سرجایش نشست، از درون بدنش همانند کوره آتش بود در آینه به صورت قرمز شده‌اش خیره شد

 

نگاهش بهش افتاد که چشمک ریزی برایش فرستاد و زیرلب گفت

 

_خجالتی‌ترین عروس دنیایی

 

 

لبهایش کش آمد. صدای عاقد در گوشش پیچید

 

_عروس خانم برای بار آخر عرض میکنم آیا وکیلم؟

 

نگاهش را به اعضای خانواده‌اش چرخاند مادربزرگش با تحسین روی صندلی به عصایش تکیه داده بود و تماشایش میکرد لبخند از روی لب پدرش کنار نمیرفت آخ مادرش که چشمانش پر از اشک بود و به زور جلوی خودش را گرفته بود

 

 

بغضش را قورت داد و چشمانش را بست

 

_با اجازه پدر و مادرم و بزرگترای جمع بله

 

همان لحظه صدای جیغ و هلهله کر کننده‌ای در باغ به صدا در آمد

 

عاقد از امیرعلی هم خواست که با صدایی محکم و رسا بله را داد

 

حالا نوبت به حلقه انداختن بود حلقه‌اش ظریف و تک نگین بود چقدر امیر ازش خواست یک چیز سنگین‌تر بردارد اما او انتخابش را کرده بود ندید بدید که نبود

 

دستش را گرفت و گونه‌اش را بوسید

 

_مرسی که هستی خانمی

 

با حرص نگاهش کرد از همین الان شروع کرده بود حداقل توی جمع رعایت میکرد به جایی برنمیخورد، ولی انگار میخواست حسابی خجالتش دهد

 

 

بعد از تمام شدن مراسم عقد آهنگ شادی از دی‌جی پخش شد و تمام فامیل ریختن وسط مراسم مختلط بود و اینجا دیگر زورش بهش نرسید وگرنه حتما جداگانه میگرفت

 

ماشاالله دخترهای فامیلشان هم که انگار وسط ناف آمریکا بودن از بس پارچه‌های لباسشان کوتاه بود

 

در آن جمع چشمش به مادرش افتاد پناه بر خدا مثلاً مادر عروسه به قول عمه دنبال قر و فر خودشه، انگار نه انگار یه بچه زاییده ببین چه جوری قر میده….

 

پدرش هم عاشقانه نگاهش میکرد و دست میزد دلش ضعف رفت همه جا عین مرغ عشق بودن.

 

ترانه همان‌طور که قر میداد به طرفش آمد، دستش را کشید و از جا بلندش کرد

 

_بیا ببینم عروس تنبل، پاشو یه قر بده بسه تماشا کردی

 

پوفی کشید و به اجبار وارد پیست رقص شد با ورودش صدای دست همراه با سوت و جیغ بلند شد

 

نگاه همه رویش بود و حالا باید هنر نصفه نیمه‌اش را به نمایش میگذاشت

 

تک به تک با همه رقصید چرخی دور خودش زد که نگاهش به امیرعلی افتاد، ببین چه جوری میرقصه یکم سنگین باشی چی میشه خب…!!!

 

اصلا چه معنی داره داماد انقدر برقصه؟

 

حرصی شده به جان پوست لبش افتاد همان‌طور که تکان میخورد حواسش هم بهش بود “:نگاش کن تو رو خدا آبروم رفت این آدم‌بشو نیست”

 

کمی بعد آهنگ قطع شد و چراغ‌ها خاموش شدن، فقط نور هالوژن‌ها بود که فضا را روشن کرده بود

 

یکهو دورش خلوت شد تنها هاج و واج مانده دامن لباسش را گرفت و خواست از پیست خارج شود که دستی دور کمرش حلقه شد

 

نفس در سینه‌اش حبس شد از پشت در آغوش گرمش فرو رفته بود و خشک شده هیچ حرکتی نمیکرد

 

با صدای خواننده و بوسه‌ای که به گوشش خورد به خودش آمد، سر بالا آورد و خودش را در آغوشش بالا کشید

 

این روزها از بس رقص تانگو را تمرین کرده بود که فول شده بود، فقط اگر این خجالت لعنتیش مانعی ایجاد نمیکرد کارش خوب پیش میرفت

 

دودهای رنگی فضا را رویایی‌تر کرده بود سرش را به سینه‌اش فشرد و گوش سپرد به ترانه عاشقانه‌ای که پخش میشد

 

عجب جایی به داد من رسیدی …♪♬

تا من دنیا رو زیباتر ببینم

تا من بخوام اونقدر زنده بمونم …♪♬

باهات رویام رو تا آخر ببینم

عجب جایی به داد من رسیدی

تا من دنیا رو تنهایی نگردم

تو تنها ادمی هستی که
هیچوقت باهاش احساس تنهایی نکردم …♪♬

گهواره‌وار در آغوشش تکان میخورد زمزمه‌های عاشقانه‌اش باعث میشد به اوج برود بهشت همینجا بود کاش زمان متوقف شود حوالی بوسه‌های ریز و و دزدکیش حوالی نگاه داغ و سوزانش که عمیق خیره‌اش میشد

 

چه فرقی داره کی هست و کی نیست …♪♬

بگو داریم تو بیداری میبینیم

که بین دستهامون هیچ مانعی نیست

عجب جایی به داد من رسیدی …♪♬

تا من دنیا رو زیباتر ببینم

تا من بخوام اونقدر زنده بمونم …♪♬

باهات رویام رو تا اخر ببینم …♪♬

عجب جایی به داد من رسیدی

تا من دنیا رو تنهایی نگردم

تو تنها ادمی هستی که هیچوقت …♪♬

باهاش احساس تنهایی نکردم …♪♬

 

 

آهنگ تمام شد و دست از رقص کشیدن، اما هنوز هم در آغوشش بود حالا زیر نگاه بقیه و با روشن شدن چراغ‌ها از شرم رنگ به رنگ میشد؛ با ایما و اشاره بهش فهماند تا رهایش کند

 

دی‌جی پشت میکروفون ایستاد و رو به حضار بلند گفت

 

_خب الان وقت چیه؟

 

همه با خنده مشغول دست زدن شدن و هماهنگ شعری را تکرار کردن

 

_داماد عروسو ببوس یالا

 

وای اینا رو نگاه کن…!!

 

با خواهش به امیرعلی خیره شد، لبخند بدجنسی روی لبش بود که او را میترساند در این معرکه تنهای تنها بود مظلوم گیر آورده بودن؟ اینا هم که دست برنمیدارن انگار اومدن سینما.. ‌

 

خواننده هم هی تشویق میکرد

 

_آقا دوماد بسه، میخوای تا صبح وایسی؟

 

در دل هر فحش بود نثار خواننده و جد و آبادش کرد، میدونم اینا به بوس عادی راضی نیستن.

 

راه فراری نداشت… امیرعلی با خنده صورتش را با هر دو دست قاب کرد و سرش را جلو برد

 

سریع چشمانش را بست و لبش را زیر دندان کشید، هر آن منتظر بوسه‌اش بود که پیشانیش داغ شد

 

صدای هو همه بلند شد، با تعجب چشمانش را باز کرد

 

زیرگوشش پچ زد

 

_عاشقتم برگِ گلم

 

اشک میامد روی صورتش بنشیند، خواننده اما دست بردار نبود

_قبول نیستاااا، داماد اصل کاریو برو

 

:وا چه پرروعه خجالتم نمیکشه. امیرعلی اما دست دور کمرش حلقه کرد و رو به دیجی جواب داد

 

_نه دیگه خانمم گناه داره اذیتش نکنید

 

به دنبال حرفش دستی به صورتش کشید و چشمکی بهش زد، امشب جز آب لبو شدن چیزی عایدش نمیشد

 

تا نصفه شب زدن و رقصیدن مگه خسته میشدن نگاهی به باغ انداخت انگار بمب هیروشیما را همینجا خالی کرده بودن

 

بیچاره خدمه‌ها مشغول تمیزکاری بودن امیرعلی به همه‌شان انعام داد

 

 

یکی یکی از باغ خارج شدن و هر کدام سوار اتومبیلشان شدن، از خستگی رو به موت بود و نایی نداشت پاهایش در آن کفش‌ها حسابی درد گرفته بود

 

همان‌جا در ماشین از پا در آورد نفس به انگشتان گرفته‌اش برگشت

 

امیرعلی مشغول صحبت با پدرش و عمو بود بیحوصله پوفی کشید و دستش را روی بوق گذاشت

 

سریع سر برگرداند و با یک خداحافظی کوتاه به سمت ماشین حرکت کرد، کتش را در راه از تن درآورد و صندلی عقب پرت کرد

 

پشت فرمان نشست و با اخم شیرینی خودش را جلو کشید، دخترک لجباز چه قیافه‌ای هم گرفته بود!!

 

_ببینم میخوای همینجا پس بفرستمت؟

 

جفت ابرویش بالا پرید. دستش را از روی سینه باز کرد و با دلخوری گفت

 

_مگه چیکار کردم؟

 

دلش ضعف رفت لپش را کشید و سرجایش صاف نشست

 

_هیچی عشقم فقط بخند که خستگیم در بره

 

اینو باش تو کجات خسته‌ست منم که مثل جنازه شدم!!!

 

قرار بود سه روزی را فعلا در شیراز بمانند خانه مجردی امیرعلی را برای امشب آماده کرده بودن هر دو خانواده تا دم آپارتمان دنبالشان آمدن

 

ساعت از سه شب هم گذشته بود انقدر خوابش میامد که در بغل مادرش و سفارش‌های ریز و درشتش فقط بی‌حال سر تکان میداد، انقدر که در آخر با حرص او را از آغوشش بیرون آورد و آرام بهش تشر رفت

 

_چته دختر؟ یه امشب آبروداری کن تا یه وقت اون پسر بدبخت نگه منگول گیرش اومده

 

حسابی بهش برخورد، چه انتظاراتی ازش داشتنا از صبح انرژی از دست داده بود و حالا کم کم داشت بیهوش میشد

 

عمورضا جلو آمد، دست هردویشان را گرفت و بهم چسباند

 

_همیشه با هم همینجور خوب باشید بچه‌ها هر مشکلی داشتین عین کوه پشتتونم

 

به دنبال حرفش پیشانی عروسش را اول بوسید و بعد پسرش را در آغوش کشید، عمورضا عاشق امیرعلی بود چقدر دوست داشت همیشه رابطه‌شان خوب شود حالا عمو مثل سابق به امیر اهمیت میداد

 

البته که همیشه حواسش بهش بود فقط در این چند سال کمی سرد شده بودن که آن هم به خاطر رفتارهای خاص خود امیر بود

 

بعد از حداحافظی با بقیه بالاخره وارد خانه شدن مثل عروس‌های دیگه یک قطره اشک هم نریخت…!! شدیداً به خواب احتیاج داشت ولی اول باید از شر این لباس‌ خلاص میشد

 

امیرعلی در آشپزخانه مشغول درست کردن قهوه بود حتما میخواست تا صبح بیدار بماند وگرنه او که اهل قهوه خوردن نبود

 

خدا رو شکر لباسش از کمر زیپ میخورد و راحت باز میشد تور بلندش را با مشقت از سر در آورد مدل مویش با دو سنجاق ساده بسته شده بود

 

دستی زیرشان کشید و در کشو را باز کرد، تاپ و شلوارک سفیدی برداشت و تنش کرد تخت پر از گلبرگ‌های رز قرمز بود

 

هوففف حالا چه جوری بخوابم؟ با دست کنارشان زد و جایی برای خودش باز کرد

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.3 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

25 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نویسنده ی رمان شانس زنده ماندن
نویسنده ی رمان شانس زنده ماندن
4 ماه قبل

لیلا جان مثل همیشه عالی نوشتی …و بسیار زیبا بود متشکرم

💜Shayda💜
💜Shayda💜
4 ماه قبل

عالیییی ای جان دوستم فدای هر ستا شون😂😂😂
شوخی کردم شوخی کردم😂😂
ولی فکر نکنم بتونم پارت فردا رو بخونم
سانسورش کن😂😂😂😂😂

نویسنده شاه دل
نویسنده شاه دل
4 ماه قبل

ای خدا چه پارت قشنگی بوددددد
من ذوووق کردم 🥺
قطعا که خیلی بهم میان

الهی خوشبخت بشن
خسته نباشی نویسنده جان 😁🌷

آلباتروس
آلباتروس
4 ماه قبل

این داستان: نازنین بی اعصاب.

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

خیلی قشنگ بود خوشبخت بشن الهی👏👏👏💞💞💞💞💐

camellia
camellia
4 ماه قبل

خدا رو شکر🤗.بالاخره عروسی این دوتا رو دیدیم💗💖.خوب و قشنگ و عالی بود.😘

آخرین ویرایش 4 ماه قبل توسط camellia
camellia
camellia
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

پناه بر خدا.❤

مریم
مریم
4 ماه قبل

خیلی قشنگ بود

شیما
شیما
4 ماه قبل

نشد که خوشبخت بشم کم بلا سرم نیومده الانم دارم از نامزدم طلاق میگیرم

شیما
شیما
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

میخوام اگه خدا بخواد درس بخونم ساله دیگه آرایشگری هم برم برای اموزش

نویسنده شاه دل
نویسنده شاه دل
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

تو ی مشاور و روانشناس خوب می‌شدی لیلا
اینو جدی میگم 🤣

نویسنده شاه دل
نویسنده شاه دل
پاسخ به  شیما
4 ماه قبل

نشد بشم اون شازده اون… ♪♪
مرد که یه روز میاد با یه اسب قشنگ…
نشد بره از رو سرمون این ابر سیاه!! ♪

ایشالا که توام خوشبخت میشی🥺

سحر
سحر
4 ماه قبل

چقد نازی بی ذوقه🥴😴

مائده بالانی
مائده بالانی
4 ماه قبل

خیلی زیبا بود عزیزم
خسته نباشی.
بلاخره به روز های خوش رسیدن

دسته‌ها

25
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x