رمان نوش‌دارو پارت پنجاه و یک

3
(2)

 

ساعتهــــا به این می اندیشم ،
که چرا زنــــده‌ام هنـــوز
مگـه نگفتـــه بــودم بی تــــو میمیرم
خدا یادش رفته است مرا بکشــــد
یا تــــــو قرار است برگردی…!!!

 

آن دست حلقه شده بین انگشتانش او را میسوزاند، اما هیچ نگفت امروز برای کار مهم‌تری آمده بود

 

نگاهش را ازش گرفت و روی نیمکت آهنی پارک جابه‌جا شد

_گفتم تنها بیای باهات حرف خصوصی…

 

امیرعلی خشک و سرد بین حرفش پرید

 

_نازنین بی من هیچ جا نمیره، حرفتو در حضور من میگی

 

بد باخته بود جای توجیهی نبود، جلوی این مرد قافیه را باخته بود که اینطور غلیظ نازنین را هجی میکرد

 

نگاهش را به چهره پر استرس دخترک داد انقدر وحشتناک بود؟

 

کلافه نفسش را در هوا فوت کرد و گوشه لبش را به دندان گرفت

 

_یه چیزایی از گذشته‌ست که باید بشنوی

 

روی صحبتش با نازنین بود، مهرداد دیگر مثل سابق عربده نمی‌کشید یقه پاره نمیکرد چقدر آرام شده بود

 

دلشوره بدی داشت، نگاه مرددش را به نیم‌رخش داد و آهسته گفت

 

_چه حرفی میخوای بزنی؟

 

دستی به صورت بدون ریشش کشید، سرش پایین بود شاید چون خجالت میکشید!

 

_من چهارسال پیش به زور ترکت کردم

 

گیج شده از جمله مبهمش، ها بلندی گفت ناخواسته از دهانش خارج شده بود

 

فشار دست امیرعلی روی انگشتانش نشست

 

مهرداد با نگاهی خسته سر بالا آورد

 

_تو مهمونی ترکیه مست کردم نفهمیدم…

ستایش ازم عکس داشت، تهدیدم کرد که اگه باهاش ازدواج نکنم و نامزدی رو بهم نزنم عکسا رو پخش میکنه

 

رگ گردن امیرعلی متورم بود و داشت به خودش فشار می‌آورد سکوتش باقی بماند فقط منتظر بود تا واکنش نازنین را ببیند

 

نازنین اما انگار در این دنیا نبود مثل این بود برایش جوک تعریف کرده باشند، زد زیر خنده

 

مهرداد بی‌حوصله اخم کرد

 

_دارم باهات جدی حرف میزنم نازی

 

عادتش بود نصفه صدایش بزند و امیرعلی هم از درون داشت منفجر میشد، حضورش فقط و فقط برای نازنین بود و بس…

نازنینی که حالا خنده‌اش تبدیل به لبخند عصبی شده بود، این اراجیف چه بود آخر…!!! حتما مخش از کار افتاده بود

 

دستش را از میان انگشتان امیرعلی جدا کرد و سر پا ایستاد

 

_بریم امیر اومدنمون به اینجا اشتباه بود

 

 

مهرداد این بار با هشدار اسمش را صدا زد

 

_نازنین صبر کن

 

امیرعلی هم حالا ایستاده نگاهش میکرد

 

 

راه رفته را برگشت و انگشت جلویش تکان داد

 

_چی چیو صبر کنم هان؟

بمونم قصه‌هاتو بشنوم که چی بشه..! من وقتی واسه شنیدنش ندارم پسردایی

 

آخرش را با حرص گفت و شاکی دوباره امیر را صدا زد

 

_میخوای همونجا بمونی که چی بشه؟
بیا بریم

 

امیرعلی اما با نگاهی ریزبینانه به مهرداد خیره بود، حس خوبی نداشت ولی چرا مایل بود ادامه حرفهایش را بشنود؟

 

دست بالا آورد

_وایسا نازنین، بذار حرفاشو بزنه

 

چشمانش را دور کاسه چرخاند و دست به سینه شد، مهرداد مستاصل سرش را میان دستانش فشرد و آرنج‌هایش را روی زانویش گذاشت

 

_نتونستم بگم، ترسیدم…

از خودم بدم اومد سرد شدم؛ اون روزی که بعد اومدنم به ایران اومدی جلوی در خونمون حالم انقدر با دیدنت خراب شد که تموم اون اتفاقات رو از چشم تو میدیدم…

 

اینجای حرفش مکث کرد و نگاه غمگینش را بهش داد

_به خودم میگفتم نازنین اگه عاشقی خرجت میکرد نمیرفتی تو مهمونی گند بزنی…

تحقیرت کردم تا خودم خالی شم

 

رنگش پرید، هر آن ممکن بود تن بی‌نفسش روی زمین سقوط کند

 

امیرعلی هم حالا ناباور نگاهش را بین مهرداد و او می‌چرخاند، ترس به دلش رخنه کرده بود با چشمانی پر از تردید قفل صورت پربهت نازنین بود

 

چرا سکوت کرده بود؟ چرا جواب این مرد را نمیداد…!!

 

لال شده بود راز گذشته حالا مثل آوار روی سرش خراب شده بود، وسط چله تابستان دندان‌هایش از سرما میلرزیدن

 

مهرداد همانطور بدون مراعات ادامه میداد

 

_میدونم بد کردم خیلی، باید بهت همون موقع میگفتم ولی ترسیدم نازی…

از اعتبارم آبروم، ستایش یه عفریته به تموم معناست تو اونو قشنگ نمیشناسی…

نامزدی رو بهم زدم چون نکشیدم چون یه جای دلم با تو بود

 

چرا مثل مترسک زل زده بود و بر دهانش نمیکوبید که این حرف‌های مسخره‌اش را تمام کند

….

 

نگاهش را به امیر‌علی داد اما با جای خالیش مواجه شد

 

بغض وسط سینه‌اش سنگ شد، کجا رفت!

 

گیج و حیران نگاهی به دور و برش انداخت و مثل دیوانه‌ها صدایش زد

 

یکهو قامت خمیده‌اش را از دور دید، وجود مهرداد را فراموش کرد

 

 

به سمتش دوید، از پشت پیراهن قهوه‌ایش را چنگ زد و با ناله اسمش را صدا زد

 

 

_امیر کجا میری؟

 

برنگشت، شانه‌هایش میلرزید

 

 

همان‌جا فرو ریخت، روبرویش ایستاد سرش پایین بود و دست مشت شده‌اش هم کنار پایش بود

 

مشتش را گرفت و بالا آورد

 

 

_چرا یهو رفتی؟ هنوز حرفاش تموم نش….

 

با غیض دستش را ازش جدا کرد و نگاه خونیش را بالا آورد

 

_کجا بمونم هان…!! حالا که حقیقتو فهمیدی من چرا باید باشم….

برو باهاش حرف بزن، هر تصمیمی داری بهش بگو

 

سردرگم به رگ برجسته کنار شقیقه‌اش و مردمک‌های لرزانش خیره شد

 

حتی نمیگذاشت حرفی بزند این مرد چه سرهم میکرد، در موردش چه فکری کرده بود؟

 

اخم کرد

 

_من که چیزی نگفتم، چرا اینجوری میکنی؟

بیا بریم؛ بیا بذار حرفامو بهش بزنم

 

دستش را به معنای سکوت بالا آورد، چقدر لحنش غم داشت

 

_نه نازی، من برم بهتره اینطوری راحت‌تر تصمیم میگیری…

از اول هم اومدنم اشتباه بود

 

 

” چه تصمیمی؟ ‌ ” با چهره‌ای مات نامش را هجی کرد، انگار اصلا نمیشنید ازش فاصله گرفت و همانطور که به عقب قدم برمیداشت سرش را به چپ و راست تکان میداد

 

 

_نه تو میری، جای من اینجا نیست…اینجا نیست

 

 

پاهایش قفل زمین شد نمیتوانست حتی حرفی بزند تا جلوی رفتنش را بگیرد

 

همانطور با خودش زیرلب حرفی را تکرار میکرد و ازش دور میشد

 

 

انقدر آنجا ماند که حالا مثل یه نقطه دیده میشد، دانه‌های درشت اشک از چشمش سرازیر شدن

 

 

( رفت!!! با زانو روی زمین افتاد. :چرا نذاشت از خودم دفاع کنم؟ چرا پیش خودش قضاوت کرد، حالا چیکار باید کنم…)

 

مثل بچه‌ای ترسیده به دور و اطرافش نگاه کرد، یک چیزی گم کرده بود

 

جلوی دهانش را گرفت و هق ‌هقش را در گلو خفه کرد، همه چیز خراب شده بود باز هم تنها شده بود باز هم خوشیش نابود شد

 

پارک خلوت بود، خودش را بغل کرد و بی‌صدا اشک ریخت

 

 

با قرار گرفتن دستی روی شانه‌اش به خودش آمد، سرش را بالا آورد

 

 

یکهو تمام خشمش سر باز کرد با بغض و کینه از جایش بلند شد و محکم پسش زد

 

_عوضی…عوضی، چرا زندگیمو خراب کردی… چرادست از سرم برنمیداری چرا؟

 

به بازو و سینه‌اش مشت میزد و با حرص سرش فریاد میزد

 

نم اشک در چشمان سبزش نشست، جلویش را نگرفت گذاشت خودش را خالی کند

 

خسته شد، مشت‌هایش حالا ناتوان کنار بدنش آویزان مانده بودن مثل بید می‌لرزید و اشک می‌ریخت

 

انگار کسی با چاقو سینه‌اش را بشکافد و قلبش را از سینه در بیاورد، به سمتش رفت دوست داشت در آغوشش بکشد ولی جلوی خودش را گرفت

 

 

_نازنین به من نگاه کن…

به خدا که دوست دارم، من نمیخوام آرامشتو بهم بزنم دیگه نمیخوام…

فقط میخوام بخندی، بشی همون نازی گذشته با خودت اینجوری نکن جون امیر آروم باش

 

با شنیدن اسم امیر داغ دلش تازه شد گریه‌اش شدت گرفت

 

_چرا زندگیمو خراب کردی؟ امیر دیگه برنمیگرده…

سکسکه کرد

_ غرورشو خورد کردی…

 

عصبی موهایش را در چنگش فشرد

 

_من قبلا آزارت دادم، گذشته رو خراب کردم میدونم ولی بهم یه فرصت بده نازنین من همون مهردادم عاشقتم…

بدون تو این قلب لعنتی نمیزنه زندان رو فقط به خاطر تو تحمل کردم؛ بیشتر از این نابودم نکن…نکن

 

عجز در لحن و نگاهش موج میزد، چطور شد به اینجا رسیدن…!! هر دو روی لبه تیغ قرار داشتن دیگر هیچ چیز مثل گذشته نبود دیگر قلبش بیقرار مهرداد نبود

 

او فقط یک مرد میشناخت “امیرعلی” آخ که با یادآوریش هم قلبش فشرده میشد

 

اشکش را با آستین مانتویش پاک کرد و آرام لب زد

 

_من دیگه تو رو دوست ندارم مهرداد…

مرد من امیرعلیه

 

رنگش در جا پرید، بهش ثابت هم شده بود اما حالا که اینطور از زبان عشقش با صراحت میشنید دردش بدتر بود

 

جلوی پایش زانو زد

 

_دوستش داری؟

 

یک قطره اشک سمج از گوشه چشمش پایین ریخت

 

_حس من به تو فقط یه وابستگی بود…

توام همینطور، مهرداد به خودت بیا ما فقط دو تا همبازی بودیم که از سر یه قانون نانوشته مجبور بودیم با هم باشیم؛ چون میترسیدم همو از دست بدیم..!!

عشقی در کار نبود فقط وابستگی بود من عشق واقعی رو با امیر تجربه کردم

 

این کلماتی که با بی رحمی بهش گفته میشد قصد جانش را کرده بود، تحمل شنیدنش را نداشت حقیقت تلخ بود همانند زهر

 

امروز آمده بود حرف‌های آخرش را بزند و حس نازنین را بفهمد حالا همه چیز پیش رویش برملا شده بود، بیخودی داشت دست و پا میزد به واقع دیگر جانی برای جنگیدن نداشت

 

لبخند تلخی زد هر چند به زور

 

بدون اینکه پلک بزند نگاهش را بهش داد جوری خیره‌اش بود که میخواست چهره‌اش را برای سال‌‌ها در ذهنش مجسم کند، انگار آخرین باری بود که میتوانست او را ببیند

 

 

اصلا هنوز که زن امیرعلی نشده بود حرام که نبود، ندایی در سرش گفت نازنین قلب و روحش مال اون مرده تمومش کن این مسخره بازی رو

 

فکرش را بر زبان آورد

 

_هر کیو دوست داشته باشی تا ابد این قلب واسه تو میزنه

 

 

غرق در افکارش بود و نگاهش به مرد روبرویش، مثل شکست خورده‌ها میمانست چرا این زخم کهنه را هی هم میزد؟ عفونتش همه جا را فراگرفته بود

 

جلوی پایش زانو زد، غرورش نیست و نابود شده بود این تیله‌های سبز زور میزد تا جلویش گریه نکند اما نازنین خوب میفهمید هر چه بود سالها با او زندگی کرده بود در شادی و غم همراهش بود رفتارش را ازبر بود

 

سرزنش‌وار گفت

 

_میخوای تا آخر عمرت همینجور بهم فکر کنی که چی بشه؟

به زندگیت برس، تو جوونی کلی راه نرفته داری چرا انقدر به خودت سخت میگیری!

 

پوزخند تلخی زد از این ترحم‌ها بیزار بود همه همین حرف را میزدن اما شنیدن این جمله از زبان عشقت بدجوری درد دارد

 

با حسرت نگاهش کرد

 

_ولی من فقط تو رو میخواستم…

 

این فعل گذشته یعنی دیگه همه چیز تمام شده بود، راه برگشتی نبود

 

مثل گذشته‌ها عمیق و با شور در چشمان مشکیش غرق شد

 

_هر چی تو بخوای…

حالا که عاشق امیرعلی هستی و میخوای باهاش ازدواج کنی دیگه اصرار نمیکنم دیگه مزاحمت نمیشم نازی، هیچوقت منو نمیبینی هیچوقت

 

دارم از یاد تو میرم
مثل برگی که داره میبرتش باد

مثل افسانه تلخی که همه بردنش از یاد
دارم از یاد تو میرم

مثل برگی که جوونه میزنه وقت بهار
مثل حرفی که میمونه تو سینه به انتظار

تو همیشه زنده در یاد منی
غزلی تازه برای گفتنی

ای قشنگترینه قصه تو کتاب عاشقانه
ای همیشه حرف تازه واسه گفتن ترانه

قصه ی ما صحبت خاطره و خواب نبود
قصه زندگیه حباب رو آب نبود

قصه ما قصه ای بود که میشد
همیشه خوندش

قصه ای که یک نفر نشست و یکبار
خوند و سوزوندش

***

 

از کی در این نیمکت چشم به راه نشسته بود خدا میدانست، مثل طفلی گم شده به دور و برش نگاه میکرد

 

هوا رو به تاریکی میرفت و خبری از امیرعلی نبود برای چندمین بار شماره‌اش را گرفت حتی بوق هم نمیزد، خاموشش کرده بود

 

نمیخواست صدایش را بشنود؟

 

آهی کشید و شقیقه‌اش را فشرد، حرف‌های مهرداد در سرش رژه میرفت آن نگاه آخرش، واقعا عاشقش بود..!!

 

به خاطر اشتباهش زندگی هردویشان را نابود کرده بود، بخشیده بود اما نمیتوانست بهش برگردد حتی اگر امیرعلی هم نبود زندگی دوباره با او خطا بود

 

مهرداد هم داشت خودش را گول میزد اگر واقعا عاشقش بود و ذره‌ای برایش ارزش داشت میتوانست همان موقع همه چیز را برایش تعریف کند حتی اگر ستایشی هم این وسط نبود این رابطه خود یا ناخود خراب میشد

 

آن‌ها به ظاهر با هم بودن ولی فرسنگ‌ها از هم دور…!! انگار همه این اتفاقات باید رقم میخورد تا مردی مثل امیرعلی در زندگیش پیدا شود، همانند نوش‌دارو دوای دردش شده بود مگر میتوانست پشت پا بزند به همه چیز و به مهرداد برگردد

 

این عشق هم به میان نبود یه جو شرف توی وجودش بود آن مرد فراموش شدنی نبود اگر ذره‌ای احساس به مهرداد داشت حالا صد برابر عشق به امیرعلی در قلبش احساس میکرد

 

ماندن بی‌فایده بود باید به سهیل زنگ میزد حتما خبری ازش داشت

 

تلفنش را ترانه جواب داد

_به به، خانم مارپل تو آسمونا دنبالت میگردیم روی زمین پیدات کردیم…

چیشده یادی از ما کردی!

 

_خوبی خواهری، ببخش این روزا درگیرم سهیل پیشته؟

 

بغض صدایش نگرانش کرد

_آره چیشده، اتفاقی افتاده؟

 

نه ضعیفی گفت، سهیل گوشی را از ترانه گرفت

 

_سلام نازی خانم احوالات…

امیرعلی خوبه، به سلامتی اومدین شیراز؟

 

آخ امیرعلی… حالا کجا باید به دنبالش میگشت!!!

 

برای سهیل سرسری موضوع را تعریف کرد با جوابی که داد دلش آشوب شد

 

 

_والا ازش خبری ندارم، الان دارم از زبون شما میشنوم…!!! شاید رفته خونه مجردیش اونجا رفتین؟

 

از روی نیمکت بلند شد و به طرف خروجی پارک رفت

 

_نه دارم میرم همونجا ممنون که گفتی

 

سهیل آرام جواب داد

_نگران نباش نازی‌خانم، کجا رو داره بره آخه هر چیشد خبرم کنید

 

باشه سریعی گفت و تماس را قطع کرد با یک تاکسی خودش را به آپارتمان رساند

 

کلید همراه خود نداشت دکمه واحد را زد

یک بار…دو بار… قلبش در سینه بیقراری میکرد

آخه کجا رفته پسره دیوونه؟؟

 

مثل دیوانه‌ها در شهر به دنبالش میگشت حسابی از دستش عصبی بود در موردش چه فکری کرده بود یعنی اعتمادش به عشقش همین بود…!!

 

تا رسیدن به خانه عمویش فقط حرص خورد و در دل بهش بد و بیراه گفت

 

حالا که مهرداد ازش گذشته بود و باری از روی دوشش افتاده بود این مرد داشت کامش را به این زندگی زهر میکرد

 

زن‌عمو با دیدن نازنین با آن سر و وضع آشفته حال به سمتش آمد

 

شبیه مرده‌ای متحرک فقط نگاهش میکرد

 

بازویش را گرفت

 

_دخترم چت شده؟

نگاه به پشت سرش کرد و با تعجب پرسید

 

_امیرعلی کو؟

 

سراغ امیرعلی را از او میگرفت!!

 

بند دلش پاره شد، در آهنی را کامل باز کرد و وارد حیاط شد

 

حتما همین‌جا بود، بچه که نبود گم شود

 

آرام صدایش میزد هذیان‌وار… ولی کسی جواب نمیداد…!!!

 

نرگس خانم نگران‌تر از قبل پشت سرش وارد خانه شد

 

_نازنین…نازنین جان چیشده آخه مادر؟

 

مثل سکته‌ای‌ها گردن کج کرد، ترس داشت از گفتن حقیقت

 

وسط هال ایستاد. دیوارهای خانه بهش دهن کجی میکردن، نبود امیر زیادی تو ذوق میزد

 

نگاهش را به زن‌عمو داد و با صدایی که از ته چاه بیرون میامد لب زد

 

_امیرعلی نیست

***

 

 

شیشه مشروب را به لبش نزدیک کرد و مایع تلخش را سر کشید

 

مزه‌اش همانند زهر تلخ و گس بود، سرش را به پشتی صندلی چسباند و چشمانش را بهم فشرد

 

شقیقه‌اش نبض میزد و احساس گرمای شدیدی میکرد

 

چهره نازنین هنوز هم جلوی چشمش بود وقتی که به سینه‌اش مشت میزد و از عشقش به امیرعلی میگفت، دوست داشت همان‌جا بمیرد اما حیف که دنیا میخواست بیش از این عذابش دهد؛ از درون مثل کوره آتش میسوخت با همان حال شروع به رانندگی کرد

 

بی‌هدف خیابان‌ها را میچرخید نمیدانست به کجا فقط دوست داشت همینطور برود، برود یک جایی که هیچ اثری ازش نباشد بار این درد روی شانه‌هایش سنگینی میکرد باید جایی خالی میشد

 

این عشق چه سودی برایش داشت؟ هیچی فقط بیشتر از قبل توی باتلاق فرو میرفت تمام این چهار سال یک شب راحت نخوابیده بود موقعی که نازنین با امیرعلی نامزد کرد خودش را گول میزد داره تلافی میکنه میخواد یه کاری کنه برگردی مهرداد میخواد بسوزونتت

 

اما حقیقت حالا آشکار شده بود نازی کوچولویش عاشق شده بود عاشق مردی جز او…!!!

 

یک قطره اشک سمج از چشمش پایین افتاد امروز غرورش له شده بود اصلا گور بابای غروری که عشقت را ازت بگیرد. چوب خودخواهی و ندانم کاریش را خورده بود حالا باید هم میکشید تاوانش کمتر از این نبود

 

 

ماشین را کنار خانه‌ای نگه‌داشت خوب به دور و اطرافش نگاه کرد این در آهنی سفید و ساختمان‌ فرسوده برایش آشنا بود، چرا گذرش به اینجاها خورده بود؟ انقدر در افکارش غرق بود که اصلا متوجه راه نبود دخترکی با چادر گل گلی از در خارج شد

 

داشت کیسه مشکی رنگ زباله را دم در میگذاشت چشم ریز کرد خودش بود “فرشته”

 

 

چشمان مشکی و موهای فر‌ خورده‌اش فقط متعلق به خودِ خودش بود

 

او هم حالا مبهوت سرجایش ایستاده بود و نگاهش داخل ماشین را میکاوید

 

 

حتما از حضورش تعجب کرده بود سرش را روی فرمان گذاشت و آهی کشید

 

لحظه‌ای بعد چند ضربه به شیشه ماشینش خورد در همان حال دکمه را فشرد و شیشه را پایین کشید

 

_چی میخوای بگی؟

 

با نگاه درشت شده‌اش سرش را جلوتر کشید این سوال او هم بود

 

_آقای مهندس اتفاقی افتاده؟

 

نگاهی به دور و اطرافش کرد از خوش‌شانسیش بود که اثری از همسایه‌های فضولشان نبود بعد از اتفاق دو روز پیش سامان عملی هم پیدایش نشد و خیالش از این بابت راحت بود وگرنه حتما کلی حرف بارش میکرد

 

با دیدن چشمان مرد مقابلش کمی ترسید باز هم مشروب خورده بود

 

ناخوداگاه اخم کرد و سرزنش در کلامش نشست

 

_چرا به فکر خودتون نیستین؟ باز رفتین سراغ اون زهرماری…!!

 

حالش خراب بود و هیچ درکی از حرف‌هایی که بر زبانش میامد نداشت

 

_میشه باهام بیای خونه‌ام؟

 

یکه خورد عقلش حتما زایل شده بود وگرنه چنین پیشنهاد احمقانه‌ای بهش نمیداد

 

چادر سفید گلدارش که یادگار مادربزرگش بود را روی سرش مرتب کرد و راه خانه را در پیش گرفت

 

پدرش توی ایوان داشت رادیو قدیمیشان را درست میکرد با دیدن دخترکش دست از کار کشید و سر بالا آورد

 

_دیر کردی دخترم!

 

لب گزید و بالای پله‌ها ایستاد

 

_چیزی نیست بابا شما به کارتون برسید

 

زیر نگاه کنجکاو پدرش وارد سالن شد و شربت عسلی آماده کرد، چند قطره لیموی تازه هم تویش ریخت تا کارساز باشد حتما جواب میداد

 

 

پدرش با دیدن لیوان توی دست دخترکش که سعی میکرد زیر چادرش مخفی کند تعجبش بیشتر شد

 

_اون چیه تو دستت فرشته؟

 

سفت با یک دست چادرش را چسبید و لیوان را پنهان کرد، آهسته با کمی استرس گفت

 

_یکی از همسایه‌هامون مریض شده دارم براش آب قند میبرم

 

بدون اینکه فرصتی حرف زدنی به پدرش بدهد سریع از آن مهلکه فرار کرد تا بیشتر از این اسیر سوال‌های پدرش نشود

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.2 (5)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
28 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
camellia
4 ماه قبل

تا این دوتا عروسی بگیرند,عمر ما قد نمیده.هزاااار جور بلا سرشون اومده و هنوز ادامه داره. 🤕 خدا آخرشون به خیر کنه.امیدوارم یه کم به آرامش و خوشی,برسن.دیگه طاقت ندارم 😥 😣 😢 خیلی گناه دارن. 😓 پارت گزاری,شما که خانم مرادی حرف نداره. 🤗

آخرین ویرایش 4 ماه قبل توسط camellia
💜Shayda💜
💜Shayda💜
4 ماه قبل

ای خدااا دلم میسوزه به حال همشون حتی سگی که اون ور تر واستاده بود ولی تو در موردش ننوشتی

💜Shayda💜
💜Shayda💜
4 ماه قبل

مثل همیشه عالی بود چی بگم دیگه آخه از بس عالیه زبونم نمی چرخه 😁
خسته نباشی
فایتینگ(تو زبان کره‌ای به هرکی بخوان بگن موفق باشی می گن فایتینگ)

مریم
مریم
4 ماه قبل

عالی لیلا جان.خیلی قشنگه

𝐻𝒶𝒹𝒾𝓈𝑒𝒽
عضو
4 ماه قبل

خسته نباشید عزیزم .
بابت پارت گذاری طولانی و مرتبت متشکرم 🩷👏
مهراد یکمی …دلم براش سوخت …اما خب ما منتظر ادامه ی پارت رمانت هستیم 🥰

تارا فرهادی
تارا فرهادی
4 ماه قبل

خسته نباشی لیلی جونم❤️

مینا
مینا
4 ماه قبل

من تو کار امیر علی موندم چقدر لوسه چرا وقتی اون دوس دختر عفریتش جلو چشم نازنین بغلش میکنه نازنین بهش شک نمیکنه ولی تا مهرداد طرف نازنین میاد حضرت آقا فوری شک میکنه و ولش میکنه میره😏😏😏

مینا
مینا
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

آخه مگه ندید نازی بدبخت چجوری دوید پشتش عشق تو نگاه اون دختر و ندید من واقعا دلم برای نازنین میسوزه اینهمه بهش استرس دادن آخرم مریضش کردن علامتهاش خیلی شبیه ام اس هست خدا کنه فکرم غلط باشه ولی تو رمان شما مظلوم‌ترین شخص نازنینه خدایی😔😔😔

قلمتون واقعا عالی و بی نظیره قشنگم بی تعارف از نظر من شما جزو بهترین نویسنده ها هستید براتون آرزوی بهترینها رو دارم و امیدوارم روز به روز بیشتر بدرخشید و پر آوازه بشید💫💫💫💫💗💗💗💗

آلباتروس
آلباتروس
4 ماه قبل

عجیبه‌ها
کامنت دادم نیومده!
در هر حال چه دیدی یا چه ندیدی خواستم بگم این‌پارت واقعا احساسی و جذاب بود خدا قوت!

آلباتروس
آلباتروس
4 ماه قبل

سلام
اول کاری بگم خدا قوت
دختر عجب پارتی نوشتی
کاملا حالمو دگرگون کرد
امیدوارم مهرداد توی واقعیت عاقل بشه و به راه درستی هدایت بشه.
و نازنین و شوهرش هم توی زندگی واقعیش طعم آرامش رو بچشن.
این پارت واقعا احساساتی بود!

مبینامرادی
مبینامرادی
4 ماه قبل

سلام عزیزم خسته نباشی
منم یه سوال داشتم این پارت واقعیت داشت؟

مبینامرادی
مبینامرادی
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

خواهش میکنم و ممنون بابت پاسخوگوییت
و احسنت به قلم زیبات

آخرین ویرایش 4 ماه قبل توسط Mobina Moradi
نویسنده شاه دل
نویسنده شاه دل
4 ماه قبل

برای اولین بار دلم به حال مهراد هم سوخت 🥺
ولی خب کاش ترکش نمیکرد تا هم نازی شکست بدی نخوره هم خودش اینقدر عذاب نکشه
حالا دیگه خواست سرنوشت بوده که امیرعلی بیاد سر راهش

خیلی قشنگ بود
دلم به حال همشون میسوزه!

آخرین ویرایش 4 ماه قبل توسط Bakakan
خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

خیلی خوب بود و خوبتر اینکه مهرداد فهمید نازنین واقعا عاشق امیر علی شده لیلا جان یه سوال این داستان جدید مهرداد هم سر گذشت واقعیه؟

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

ممنون عزیزم آفرین به قلم ذهن خلاق👏😍

مائده بالانی
مائده بالانی
4 ماه قبل

خسته نباشی.
دلم خیلی برای امیر علی کباب شد.
و مهرداد واقعا تو شرایط بدی گیر کرده یک جوری دلم می‌خواد اونم به آرامش برسه

دسته‌ها

28
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x