رمان نوش‌دارو پارت پنجاه

5
(2)

 

 

تنش از سرما می‌لرزید، پاهایش شل شده بودن منشی متوجه حالش شد و با لیوانی آب قند به سمتش آمد

_بگیر اینو بخور، حالت بهتر میشه

 

نفس‌هایش منقطع و صدادار شده بودن. مهرداد یقه‌اش را صاف کرد و رو به کارمندها گفت

 

_واسه چی اینجا وایسادین؟ برید سر کارتون سینما نیست که

 

با تشرش همه به اتاق‌هایشان بازگشتن به سمت منشی رفت و لیوان را ازش گرفت

 

_خانم کمالی توام برو بیرون خودم این آب قند رو بهش میدم

 

نگاه مشکوکی بینشان رد و بدل کرد و چشم آرامی گفت، حالا او و این مرد تنها در اتاق بودن

 

از شوک این اتفاق چنگ میزد به سینه‌اش و گوشه اتاق در خود جمع شده بود

 

مهرداد با اخم لیوان را جلوی لبش قرار داد

 

_بخور تا حالت جا بیاد

 

صدایش غصه دلش را باز کرد با غم نگاهش را بهش داد، لبهایش چین افتاد

 

اخمهایش بیشتر شد. خودش مایع درون لیوان را به خوردش داد، به زور دهان باز کرد و کمی از محتویاتش را با بغض گلویش قورت داد

 

پشت بهش کرد و به سمت میزش رفت…

 

همان‌طور خیره نگاهش میکرد تا لحظه‌ای که با کلافگی شقیقه‌اش را فشرد

 

_اونجا مثل مجسمه واینستا، بشین کار داریم

 

 

اصلا میتوانست به کارش ادامه دهد!!! رسوای خاص و عام شده بود باید نیمه‌های
ترک خورده قلبش را جمع میکرد و از این شرکت فرار میکرد

 

از فردا بحث داغ کارمندان و پچ‌پچ‌های در گوشیشان داستان او خواهد بود مگر میشد در دهان مردم را بست؟ سامان عملی همه جا چو مینداخت که مرد پولداری بدهی دختر فرزاد مکانیک را داده آخ پدرش اگر این خبر به گوشش می‌رسید کمرش خم میشد

 

 

صاحب خانه انگ هرزگی بهش میزد و حتما از خانه‌شان بیرونشان میکرد همین ته مانده آبرو هم از دست میدادن همه این فکرها را در این دقایق با خودش تکرار میکرد و حس میکرد فشارش هی کم و کمتر میشود

 

 

مهرداد از حالت دخترک عصبی صدایش را بلند کرد

 

_چته تو، نمیشنوی؟ با توام

 

اعصابش ضعیف بود شانه‌هایش با کمترین صدایی بالا میپرید

 

لحنش انقدر بغض داشت که انگار در گلویش خار گذاشته بودن

 

_چرا این‌کارو کردی؟

 

چشمانش را تنگ کرد خودش را روی میز جلو کشید

 

_کدوم کار؟

 

نفس بریده لب زد

 

_دلت برام سوخت؟

 

از حجم اضطرابی که داشت جمع بستن فعل‌ها را از یاد برده بود

 

پوفی کشید و چنگی به موهای خرماییش زد

 

_تو هنوز تو فکر اونی! کارمند شرکتمی برات چک گذاشتم، کم کم هم قرضتو بهم میدی انتظار نداشتی که همونجوری وایسم یه لات دوهزاری تو شرکتم هوار بکشه؟

تو سه سوت پرونده‌شو می‌بستم ولی واسم کسر شان بود باهاش در بیفتم….

دهن این جماعت با پول بسته میشه.

 

 

قلبش بدجور تیر میکشید پس به خاطر خودش و اعتبارش بدهیش را صاف کرده بود بهش برخورده بود یه مرد به قول خودش دوهزاری راه شرکتش را پیدا کرده بود

 

همه این دردسرها به خاطر خودش بود او را چه به این کار، از اول هم پدرش می‌گفت یک کار متوسط در همین شرکت های کوچیک پیدا کن اون بالا بالاها نچرخ؛ جنس اون آدما با ما فرق دارن دختر

 

آخ بابایی نبودی ببینی امروز دخترت شکست بدجورم شکست

 

در تمام این ماه‌ها زندگیش را از همه مخفی کرده بود اما حالا چهره زشت حقیقت برای همه رو شده بود، اینجا دیگر جای او نبود روی سر بالا گرفتن نداشت

با زور قدم‌های بی‌حسش را به سمت میز برداشت و کیفش را از رویش برداشت

 

سرش را پایین انداخت

 

_با اجازه‌تون من حالم خوش نیست، فردا میام واسه تسویه

 

بند کیفش را روی دوشش جا داد و پشتش را بهش کرد

 

صدای شاکیش بلند شد

 

_کجا؟ هنوز پروژه‌تو تحویل ندادی

 

آب دهانش را قورت داد و سرد به طرفش برگشت

 

_من دیگه نمیتونم اینجا کار کنم باید برم متاسفم

 

گره کوری بین ابروهایش نشست

 

_این مسخره‌بازی‌ها چیه؟

تو موظفی اینجا کار کنی در ضمن بدهیتو به من باید پرداخت کنی، یادت که نرفته…!!

 

این مرد حالا طلبکار جدیدش بود، فرقش با بقیه این بود که فقط پولدار بود همین…!

 

مظلوم سر پایین انداخت

 

_بدهیتون رو میدم، کار میکنم

 

پوزخندی زد و تیز نگاهش کرد

 

_از کجا! میدونم که با هزار سختی تونستی کار پیدا کنی از اینجا بیشتر کی بهت حقوق میده هوم؟

 

چرا تیشه گرفته بود دستش و به جان ریشه‌اش افتاده بود؟ بس نبود تحقیر شدن این جماعت چه از جانش میخواستن!!

 

چشمان مشکیش پر از دلگیری بود

 

 

_شما تا همین اندازه بهم کمک کردین دستتون درد نکنه…

 

نفسی گرفت و ادامه داد

 

_حق ندارین برام تصمیم بگیرین چیکار کنم یا نکنم؟ خودم یه فکری به حال بدبختیم میکنم

 

 

راهش را کشید و به سمت در رفت

 

 

مهرداد از پشت میز بلند شد و با چند قدم بلند خودش را بهش رساند، دستش را از پشت کشید

 

_کجا؟ وایسا کارت دارم

 

مثل برق گرفته‌ها به سمتش برگشت نفهمید توی صورتش چی دید که دستش را رها کرد و ازش فاصله گرفت

 

_منظوری نداشتم فقط یه دقیقه بشین با هم حرف میزنیم

 

پوست دستش سوزن سوزن شده بود این مرد چه حرفی باهاش داشت؟

 

به ناچار روی مبل‌های چرمی وسط اتاق نشست و منتظر بهش چشم دوخت

 

روبرویش نشست و هر دو آرنجش را روی میز گذاشت

 

_هممون یه مشکلاتی تو زندگیمون داریم قرار نیست که سریع از پا در بیایم و فرار کنیم ازش

 

 

ابروهای هشتیش بهم نزدیک شد داشت نصیحتش میکرد؟ تلخ‌خندی زد

 

_شما از زندگی من خبر ندارین پس بیخودی قضاوت نکنین، مشکلات شما با پول حل میشه پس بهتره همدردیتون رو بزارید کنار

 

 

عصبی نفسش را در هوا فوت کرد

 

_همه مشکلات که با پول حل نمیشه…

 

به تندی میان حرفش پرید انگار منتظر چنین بحثی بود تا دل پرش را خالی کند

 

_چرا میشه…

با پول مادر آدم شوهر و بچشو ول نمیکنه بره با یکی دیگه که براش لباس‌های رنگ و وارنگ بخره و هر ماه ببرتش مسافرت…

با پول میتونی پاهای بابای فلجتو خوب کنی با پول خونه داری، کار داری حتی آبرو هم داری….

 

اینجای حرفش با صدایی لرزان ادامه داد

 

_با پول دیگه کسی نمیاد بهت پیشنهاد همخوابگی بده

 

همه این حرف‌ها را در صورتش فریاد میزد مهرداد مبهوت به مبل تکیه داده بود و به دخترک مینگریست

 

چقدر غصه داشت انتظار نداشت چنین حرف‌هایی بشنود یعنی زندگیش انقدر پر از مشکل بود؟

 

دلش به حالش سوخت شاید اگر پدر یا برادری داشت مجبور نبود یک تنه جلوی مشکلات بایستد، یک جایی میبرید خم میشد تحمل نداشت

 

سرش را میان دستانش فشرد و بعد از چندی سکوت گفت

 

_تو راست میگی با پول همه این چیزا رو داری ولی عشقت برنمیگرده، نمیبخشتت

 

 

نگاهش را بالا آورد و لبخند تلخی زد

 

_گاهی وقت‌ها بعضی چیزا رو با پول نمیتونی برگردونی

 

با تعجب به صورتش خیره بود پوست سفیدش تب‌دار شده بود انگار از به یاد آوردن خاطره‌ای عذاب میکشید

 

یعنی باید باور میکرد این مرد هم غم دیده بود! حتما عشقش یک نفر پولدارتر ازش پیدا کرده بود غیر این محال بود

 

لبهای گوشتی صورتیش به پوزخندی ظاهر شد

 

_عشق رو هم با پول میشه خرید جناب مهندس حسرت چیو می‌کشید؟

 

اخم کرد، لحن دخترک سرد و پر از نفرت بود فقر چه بلایی سرش آورده بود؟

 

دو دکمه اول پیراهنش را باز کرد و دستی به گلویش کشید، حس خفگی داشت نمیدانست چرا سفره دلش را پیش این دختر باز کرده بود اما نیاز داشت به یه هم صحبت، به دو گوش شنوا

 

 

_به خاطرش همه کاری کردم، هر راهی رفتم خودمو به آب و آتیش زدم ولی منو نمیخواد ازم گذشت…

حتی حس میکنم منو فراموش کرده

 

 

این روی مهندس برایش ناشناخته بود کنجکاو بود ادامه‌اش را بشنود ندیده از آن دختر بدش آمد چطور حاضر شد از این مرد بگذرد!

 

 

سکوتش را شکست و سوالی که در ذهنش جولان میداد را بر زبان آورد

 

_چرا رفت؟

 

زهرخندی زد چشمانش حالا به سبز تیره تغییر رنگ داده بود، دستی به تاتو روی مچ دستش زد اسم نازنین رویش حک شده بود

 

_اشتباه کردم نگفتم، تو خودم ریختم حسرتم فقط اینه که بهش نگفتم

 

هر چه که می‌گذشت موضوع پیچیده‌تر میشد چشم ریز کرد

 

_چیو نگفتین!!

 

همه چیز عجیب شده بود داشت راز زندگیش را برای کارمند ساده شرکتش تعریف میکرد رازی که هیچکس ازش با خبر نبود جز خودش و ستایش نامزد سابقش

 

 

نگاه گذرایی به اجزای صورت دخترک انداخت قیافه ساده‌ای داشت اما بانمک ، کمتر از سنش نشان میداد

 

چشمانش را بهم فشرد و شروع کرد به گفتن گفت و گفت از همان روز اول، از آن سفر ترکیه و آن مهمانی کوفتی که کاش پایش به آنجا باز نمیشد

 

کاش حرف‌های بقیه رویش تاثیر نمی‌گذاشت انقدر خورده بود که دنیا رویش آوار شد ستایش دختری که قبل از او هم با مرد دیگه‌ای رابطه داشت و شاید با مردانی بیشتر تهدیدش کرد با چند تیکه عکس که فوتوشاپ نبود و باعث این جدایی شد

 

قدر نازنین را آن موقع ندانست و بعدها فهمید چه فرشته‌ای را از دست داده، کارش قابل بخشش نبود از همه بدتر سکوت کردنش شاید در آن صورت نازنینش او را می‌بخشید اما افسوس که تمام پل‌های پشت سرش را خراب کرده بود

….

 

فرشته هر چه که میگذشت بیش از پیش به بهتش اضافه میشد این مردی که مقابلش نشسته بود این همه مشکل را پشت سر نهاده بود؟ باور کردنی نبود به خاطر قضاوت نابجایش خودش را شماتت کرد نازنین مقصر نبود و این وسط مهره سوخته بود حق داشت خوشبخت شود ولی مهرداد چرا هنوز نتوانسته بود فراموشش کند! توی مغزش چه میگذشت….؟

 

با تمام شدن حرفش بطری کوچکی از جیبش در آورد و لاجرعه سر کشید

 

حرصش گرفت این کارها چه معنی میداد؟ بدون اینکه بفهمد از جایش بلند شد و به طرفش پا تند کرد

 

بطری را از دستش بیرون کشید و پرغیض گفت

 

_میخواین خودتونو به خاطرش به کشتن بدین؟ نازنین اگه میخواست برگرده تا الان بهتون برمیگشت، چرا نمیخواین بفهمین اون عشق واقعیش رو پیدا کرده

 

عصبی بطری را از دستش گرفت اشتباه کرده بود که به این دختر اعتماد کرده بود نباید حرف دلش را بهش میزد

 

شیشه را به لبش نزدیک کرد و لب زد

 

_اون فقط ازم دلخوره اگه همه چیو بهش بگم بهم برمیگرده

 

واقعا که این مرد دیوانه بود آن دختر داشت عروس میشد حتما زده بود به سرش

 

_این رازو تا الان نگه‌داشتین از الان به بعد هم باید تو سینه‌اتون حفظش کنین…

نازنین بر فرض هم اگر برگرده دیگه هیچی مثل سابق نمیشه زندگی روی ویرونه به ثمر نمیشینه

 

خودش هم متعجب بود از این نوع برخوردش درد خودش را فراموش کرده بود و حالا حرص مرد روبرویش را میخورد

 

مهرداد با پوزخند نظاره‌اش کرد جوری که اصلا هیچ حسابش نیاورد

 

_از این حرف‌ها زیاد شنیدم خانم روانشناس…

از این نسخه‌ها واسه خودت بچین کم مشکل نداری، به من چیکار داری؟

 

مایع تلخ درون بطری را یک نفس سر کشید

 

طعنه میزد؟)) حس سرخوردگی داشت راست میگفت اصلا به او چه… چرا نخودبیار معرکه شده بود…!!

 

کیفش را از روی مبل برداشت و به سمت در رفت دستش روی دستگیره نشست و قبل از اینکه خارج شود گفت

 

_اگه فکر می‌کنید با گفتن اون راز نازنین بهتون برمیگرده پس درنگ نکنید و قبل از اینکه همه چیز دیر بشه بهش بگید، هر چند تا الانم خیلی دیره

 

جمله‌اش در گوشش زنگ زد. مخش سوت کشید

 

فرشته با قدم‌هایی سست از شرکت خارج شد حالش انقدر خراب بود که پیامی برای مهرداد نوشت که این چند ساعت را بهش مرخصی دهد.

 

 

امروز همه چیز عجیب غریب بود تا خود خانه اتفاقات را در ذهنش مرور کرد: آمدن سامان عملی به شرکت، مهرداد همانند ناجی کمکش کرد و او را از آن مخمصه نجات داد

 

رفتارهایش غافلگیرکننده بود، به قول خودش پولدار بود و از مال دنیا بی نیاز اما حفره عمیقی در قلبش بود یعنی نازنین با فهمیدن واقعیت او را می‌بخشید ؟

 

***

 

 

بالای سر کارگرها ایستاده بود و یکسره بهشان امر و نهی میکرد

 

_نه اون کنسول رو اونجا بذارید

_آقا این کاناپه جاش کنار پنجره‌ست

 

با خستگی روی مبلی نشست و با روزنامه لوله شده خودش را باد زد

 

دست به سیاه و سفید نزده بود امیر چند تا کارگر فرستاده بود و داشتن وسایل خانه را می‌چیدن، او هم این وسط فقط نظارت میکرد اما همین هم انرژی می‌برد تازه باید یه شام درست و حسابی هم درست میکرد

 

از دیروز که پایش را در تهران گذاشته بود انگار زندگی مشترکش شروع شده بود واقعا زندگی متاهلی هم مکافات داشت باید به همه کارها می‌رسید تا دیر نشده

 

آشپزیش بدک نبود دستورعمل‌های مادرش را با خودش تکرار کرد و یک قرمه سبزی بار گذاشت، امیر عاشقش بود

 

ساعت هفت برمیگشت دوست داشت تا آن موقع همه چیز آماده شود

 

مشغول ریختن آب آلبالو برای کارگرها بود که یکیشان وارد آشپزخانه شد و گفت

 

_آبجی کار ما تموم شد دیگه باید بریم

 

لبخندی زد و سینی شربت‌ها را به سمتش گرفت

 

_خدا‌قوت بیاین گلوتون یکم تر شه

 

تشکری کرد و ازش گرفت

 

 

نگاه اجمالی به خانه انداخت این خانه را پدر و عمویش با هم برای هدیه ازدواجشان خریده بودن

 

دویست و پنجاه متری و سه خواب، هالش بزرگ و مربع شکل بود که چیدمانش اروپایی و مدرن بود

 

مادرش الحق در خرید جهیزیه تمام ذوق و سلیقه‌اش را نشان داده بود، پرد‌ه‌های والن دار طلایی مبل‌های راحتی کرم و سفید با کوسن‌های رنگی رنگی که عاشقشان شده بود فرش‌هایی هم با طرح ساده و مدرن کف سالن پهن بود

 

 

کارگرها بعد از خوردن شربتشان از خانه بیرون رفتند حالا او تنها در این خانه باید وقت میگذراند

 

گوشیش زنگ خورد با دیدن شماره امیرعلی خوشحال جواب داد

 

_خدا‌قوت آقا، کارت تموم نشد؟

 

 

خستگی در صدایش موج میزد

 

_برگ گلم یه یکساعت دیگه خونه‌ام

کارگرها رفتن؟

 

 

روی مبلی نشست و پا روی پا انداخت

 

_آره همین الان رفتن…

خونه انقدر قشنگ شده که نگو، کار رو اونا کردن من خسته شدم

 

خنده آرامی کرد

 

_تو هم کم کار نکردی نظارت کردن هم…

 

انگار کسی وارد آزمایشگاه شده بود که حرفش را قطع کرد و با شخص آن طرف خط مشغول صحبت شد

 

 

صبر کرد تا حرف زدنش تمام شود بعد از دقایقی صدای گرمش پشت گوشی پیچید

 

_ببخش عزیزم خب کجا بودیم؟

 

 

با حرص میان حرفش پرید

 

_اونجایی که شما به من تیکه پروندین که نظارت کردن خسته‌ام کرده….

باشه دیگه منو مسخره میکنی میدونم

 

 

آخ که اگر خانه بود یک لقمه چپش میکرد حالت صورتش را از همین‌جا هم می‌توانست تجمسم کند گونه‌هایش مثل سیب سرخ بود و مشکی چشمانش هم وحشی میشد

 

_نازنین قهر نکن دیگه، خونه که اومدم خودتو خوشگل کنیا

 

با تمام شدن حرفش بدون خداحافظی تماس را قطع کرد

 

هاج و واج به صفحه خاموش گوشیش خیره شد، خدا امشب به دادش میرسید غم نداشت

 

چه انتظاراتی هم داره از خستگی رو به موتم حالا واسه آقا باید خودمو مثل عروسک در بیارم، عروسک چیه نازی یکم به خودت برس خب…!!

 

یه تودهنی به افکار ذهنش زد و محکم برس را روی موهای بهم پیچیده‌اش کشید

 

از دیروز تا الان اسیر کش قهوه‌ایش شده بود بیچاره‌ها یک نفس نتوانسته بودن بکشند

 

 

دستی زیرشان کشید و سر وقت کمدش رفت تیشرت و شلوار زرد مشکی برداشت و تنش کرد، در این رنگ حسابی متفاوت شده بود چرخی دور خودش زد و آهنگ شادی هم از ضبط پخش کرد

 

 

رفت تا سری به غذایش بزند، درب قابلمه را برداشت که ناگهان سرش گیج رفت و ممکن بود روی سرامیک کف آشپزخانه بیفتد

 

با ترس دستش را به کابینت گرفت و خودش را نگه‌داشت

 

این دیگر چه حالی بود؟ پلکش بیخودی میپرید و تپش قلب گرفته بود

 

با زور خودش را به ظرفشویی رساند و چند مشت آب به صورتش پاشید، تمام تنش خیس عرق بود سردردش هم هر لحظه شدید و شدیدتر میشد

 

 

کف دستش را بالا آورد چقدر میلرزید…!!!

 

 

این حالتش شبیه به سکته بود، از وحشت با آن حال بدش سراغ قرص‌های اعصابش رفت

 

 

تمام داروها پخش و پلا دورش ریخته شده بود دستپاچه قرص‌ها را برداشت و همراه با آب قورت داد

 

 

انگار تمام جانش از بدن رفته بود همانجا روی فرش دراز کشید و زانوهای لرزانش را بغل کرد

 

 

چشمانش را بست تا سردردش کمتر شود چرا یکهو به این حال افتاده بود؟ انگار اعضای بدنش داشتن از هم جدا میشدن

 

 

قرص‌ها کم کم اثرشان را گذاشتن لرزش کمتر و سردردش هم بهتر شد؛ با کرختی از جایش بلند شد و با کمک دسته مبل صاف ایستاد

 

 

غذایش تا الان درست شده بود زیر گاز را خاموش کرد و با بغض نگاهی به عقربه‌های ساعت انداخت

 

جمله امیر در گوشش تکرار شد

 

( :خونه اومدم خودتو خوشگل کنیا )

 

دستی به گونه‌های لاغرش کشید سر و وضعش دیدنی بود اگر امیر در نامزدی کاری کرده بود حتما میگفت این حالات از سر حاملگیه ولی بیخود و بی‌جهت بدن درد داشت نزدیک به یک‌ماه بدنش بهم ریخته شده بود، گاهی حالت تهوع همراه با سردرد و دائم هم زود خسته میشد

 

 

این روزها به قول معروف صورتش را با سیلی سرخ میکرد مبادا امیر بفهمد و نگران شود نمی‌خواست این چند روز مانده به عروسیشان اتفاقی شادیشان را برهم بزند

 

 

صدای زنگ گوشی پیامش بلند شد دست دراز کرد و از روی عسلی برداشت

 

شماره‌اش را از بر بود از بس در این چند روز روی گوشیش افتاده بود، مثل همیشه مهرداد این بار اما یک پیام کوتاه برایش فرستاده بود

 

( :میخوام واسه آخرین بار ببینمت تا دیر نشده برگرد شیراز..‌
یه چیزی از گذشته‌ست که باید بدونی )

 

همین…!!! گذشته، گذشته اصلا هر چه درد بود این گذشته نحس و لعنتیش بهش داده بود

 

 

چرا دست از سرش برنمیداشت این همه استرس آن هم نزدیک عروسیش برایش سم بود

 

 

یاد حرف عمه افتاد میگفت دست از این فرار کردن‌ها بردارد گفته بود هر چه فرار کند و یک‌بار برای همیشه با مهرداد قرص و محکم صحبت نکند سایه‌اش از زندگیش نمی‌افتد

 

 

مهرداد هنوز هم باور داشت عشقی این وسط بود و میخواست گذشته را برگرداند غافل از اینکه او در کنار مرد زندگیش آرامش را پیدا کرده بود

 

 

هیچ توجیهی باعث نمیشد او از امیرعلی بگذرد مگر مغز خر خورده بود حتما با امیر این موضوع را در میان میگذاشت، سکوت کردن فایده‌ای نداشت

 

 

آن شب امیرعلی با کیسه‌های خرید وارد خانه شد حال بدش را مثل همیشه ازش مخفی میکرد در مقابل مهربانی‌هایش روا نبود خودش را خسته نشان دهد

 

 

شام را در کنار هم خوردن. بعد از شستن ظرف‌ها با ظرف تخمه و چیپس به سالن بازگشت

 

با دیدنش چشم از فوتبال دیدن کشید و آغوشش را برایش باز کرد

 

_بیا ببینم فنچول، تخمه میچسبه تو فوتبال

 

 

لبخند کمرنگی زد و تن لاغرش را در بغلش جا داد، سرش را به سینه‌اش چسباند و چیپس سرکه‌ای را با لذت در دهان گذاشت

 

با همان دهان پر گفت

 

_امیر یه چی بگم قول میدی عصبی نشی؟

 

محو تماشای فوتبال بود که با این حرفش گردن کج کرد و سوالی نگاهش کرد

 

_باز چیشده؟ لابد یه چیزی هست که عصبیم میکنه نه!

 

خودش را برایش لوس کرد بینیش را مثل گربه به تیشرتش مالید

 

_نه فقط میخوام ازت اجازه بگیرم

 

دلش برای مظلومیتش ضعف رفت

 

مشتی تخمه از داخل ظرف برداشت و با خنده گفت

 

_بگو زن، تو که منو کشتی

 

وقت‌هایی که زن صدایش میزد قند در دلش آب میشد یه جور حس مالکیت بود چقدر شنیدن این واژه از زبانش برایش شیرین بود

 

 

نگاهش را به قهوه منتظرش داد و با تردید لب زد

 

_مهرداد بهم پیام داده.

 

مکث کرد، حتی با شنیدن اسمش هم اخم میکرد

 

جدی پرسید

_چه پیامی؟

 

پوفی کشید و روی پایش نشست، اینطوری ترسش کمتر میشد

 

_گفت میخواد برای آخرین بار باهام حرف بزنه، حرف مهمی داره

 

عصبی پسش زد و از روی مبل بلند شد

 

_پس‌فطرتِ عوضی…

 

برزخی به طرفش برگشت و انگشتش را جلویش تکان داد

 

_توام قبول کردی لابد؟

 

اخمی بین ابروهای نازکش نشست، حق به جانب گفت

 

_نه اگه قبول میکردم که با تو در میون نمیذاشتم

 

کمی آرام شد، چنگی به موهایش زد و کنارش نشست

 

شانه‌اش را گرفت و یک‌طرف صورتش را بین دستش گرفت

 

_بهش فکر هم نکن، خودم میرم ملاقاتش و حقشو میذارم کف دستش بسه صبوری به خرج دادن…

این آدم از جونش سیر شده

 

نگران بود حرکاتش، این چشمان پر متلاطمش همه بهش قوت قلب میداد

 

لبخند مهربانی به رویش پاشید

 

_قربونت برم، اتفاقاً من میخوام برم ببینمش بسه هی ازش بترسم شاید چون هیچوقت نخواستم حرفاشو گوش بدم کار به اینجا کشید..‌

بذار ببینمش امیر، تو رو خدا بذار خیالم راحت شه

 

تمام التماسش را در چشمانش ریخت تا رویش اثر بگذارد

 

راضی نبود این فک فشرده و خط اخم بین ابرویش نشان از مخالفتش داشت

 

 

سکوتش ناشی از فکر کردنش بود دو دل بود مهردادقابل اعتماد نبود، در گذشته هم اثبات شده بود هیچ ریسکی نمیتوانست انجام دهد

 

 

چهره زن مقابلش را از نظر گذراند برای آرامشش همه کاری میکرد، هر کاری

 

سرش را در آغوش کشید و با خشونت بوسه‌ای به لاله گوشش زد

 

نازنین با ناراحتی آهی کشید و سرش را به پوست داغ گردنش چسباند

 

_اگه تو نخوای نمیرم میدونم چقدر نگرانمی..

 

دست لای موهایش فرو کرد، عطر شامپو توی بینیش پیچید

 

_میری اما تنها نه، منم باهات میام

 

ناباور از آغوشش جدا شد این چهره جدی اصلا سر شوخی نداشت

 

نگاه درشت‌شده‌اش را بهش دوخت و با تعجب لب زد

 

_واقعا؟

 

اخم شیرینی کرد و نیشگون ریزی از چانه ظریفش گرفت

 

_آره واقعا، خودم بهش میگم که حرفای آخرشو بهت بزنه‌…

دیگه نمیخوام حرفی ازش تو زندگیمون بیاد

 

لبخند زد حالا که راضی شده بود جای هیچ بحثی نبود، مهربانیش حد نداشت

 

دست دور گردنش حلقه کرد و برای اولین بار پیش قدم شد برای بوسیدن

 

امیرعلی دو طرف پهلویش را چنگ زد و به طرف کاناپه هدایتش کرد، هدفش را فهمیده بود برای همین با جیغ اسمش را صدا زد

 

بریده بریده خندید و لبش را نرم بوسید

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

19 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
مائده بالانی
مائده بالانی
4 ماه قبل

خسته نباشی لیلا جان مثل همیشه عالی بود❤️

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

خیلی قشنگ بود خدا کنه نازی بیماری نداشته باشه نزدیک عروسیشه طفلی

camellia
camellia
4 ماه قبل

میگم لیلا جونم!نکنه نازنین یه مریضی بدی گرفته?درسته!?بگو من طاقتش رو دارم. 😣 😓 🤕 😢 😟 😔 پارت گزاریت همونطوری,که همیشه گفتم,کم.نظیر و یا بهتر بگم شاید بی نظیره ولی کاش یه کم بیشتر بود,که ببینم این دختر چش شده?چرا یه روز خوش نداره? 😓 🤕 دلم پر ازغصه شد. 😣 😥 😓 🙁 😢

آخرین ویرایش 4 ماه قبل توسط camellia
camellia
camellia
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

اینو نگو.😣😓😟😔بیچاره اینقدر استرس کشید خو.😭

راحیل
راحیل
4 ماه قبل

عزیزم دلم خدا قوت لیلی جونم فقط راز که مهرداد به نازی نگفته بود این بود که فک می‌کرد با مردای دیگه رابطه داره یعنی اینجور بهش گفتن و تهمت زدن به نازی که مهرداد ولش کنه یا اینکه ستایش بهش خیانت کرده؟

نیوشاخاتوون*
نیوشاخاتوون*
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

جالب شد؛
این حرفی که دوست من (پسره گل یا دختره گلم) راحیل گفت و این جوابی که شما دادی عزیزم منو به فکرانداخت حس یا شَم کارآگاهیم مانند خانم مارپل به کار افتاد 🕵🔍(البته ناگفته نماند خودم به خودم لقب؛ نوه خانم مارپل رو دادم*)
نکنه این مهرداد، یکنفر دشمنی قدیمی ازش
کینه کهنه قدیمی داشته که همون یارو طرف دختره ستایش رو اجیر کرده استخداام کرده با نقشه بهش نزدیک بشه😐🤔🤒🤕😳😵😨😱

نویسنده شاه دل
نویسنده شاه دل
4 ماه قبل

چه پارت قشنگی بود
آخرش هم عااالی بود😂🤦🏻‍♀️
ممنون از پارت قشنگت

مبینامرادی
مبینامرادی
4 ماه قبل

مثل همیشه عالییی

آلباتروس
آلباتروس
4 ماه قبل

وااو
چه پارت باحالی
خدا قوت!

𝐻𝒶𝒹𝒾𝓈𝑒𝒽
عضو
4 ماه قبل

اولین پیام .
فعلا لیلا جان ببخشید من خواننده ی خاموش بودم ..کل رمانت و دنبال می کنم و خیلی نوش دارو و برام جذاب هست موفق باشی🩷🩷

دسته‌ها

19
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x