رمان نوش‌دارو پارت چهارده

3.7
(3)

کش موهایش را باز کرد و خودش را روی تخت انداخت ،

با صدای زنگ گوشی پیامش ابرویش بالا پرید کی میتوانست باشد این موقع از شب ؟

..

دست دراز کرد و گوشی را برداشت با دیدن اسم امیرعلی تعجبش بیشتر شد

پیام را باز کرد

” _سلام امیرعلیم بهتری الان ؟ ”

این وقت شب زنگ زده حالمو بپرسه ؟

برایش تایپ کرد

” _سلام ممنون آره خدا رو شکر بهترم ”

 

دکمه سند را زد و منتظر جوابش ماند

بعد از لحظاتی صفحه گوشیش روشن شد سریع پیام را باز کرد

” _خوبه فردا میبینمت خانم کوچولو ”

چشمانش گرد شد فردا کجا میخواد منو ببینه؟ … ضربه آرامی به پیشانیش زد خب خنگ خدا فردا عمو رضا اینا هم میان دیگه..

نفهمید چرا اما اینطور برایش نوشت

” _باشه شب بخیر آقای هرکول ”

‌…

بعد از سند شدنش در دل جیغی کشید میدانست الان با دیدن پیام حتما صورتش سرخ میشود و اگر جلویش بود حتما تیکه‌تیکه‌اش میکرد

بعد از دو دقیقه صدای زنگ گوشیش بلند شد

یا خود خدا خرخره‌مو نجوعه !!

سرفه‌ای کرد و دکمه سبز را فشرد

_بله ؟

نفس‌های عصبیش را از پشت گوشی شنید

لبخند شیطانی بر لبش نشست

_احیانا زنگ نزدی که سکوت کنی پسرعمو؟

آخرش را کشدار گفت که مثل بمب ساعتی منفجر شد و گفت

_پسرعمو و کوفت که من هرکولم نه ؟

ریز خندید و جوابش را داد

_اگه من کوچولوئم پس تو هم حتما هرکولی دیگه

چند ثانیه صدایی ازش نیامد

_الو هستی ؟

 

انتظار داشت الان یه داد خوشگل سرش بزند اما در کمال تعجب زمزمه‌وار لب زد

_شب بخیر خانم کوچولو بهتره بخوابی

 

تحت تاثیر لحن مهربانش فقط توانست آرام و کوتاه جواب شب بخیرش را دهد

گنگ به صفحه خاموش گوشی خیره شد این چرا یهو اینجوری شد ؟ مهربونی بهش میاد ولی عجیبه که همش دوست داره خشن جلوه بده

با افکاری درهم برهم چشمانش را بست و به خواب عمیقی فرو رفت

صبح با صدای مادرش از خواب بلند شد کش و قوصی به بدنش داد و خمیازه‌ای کشید

_ساعت چنده مگه ؟ هوف چقدر خوابم میاد

مریم خانم با غرغر لباس‌هایش را به سمتش پرتاب کرد که در هوا قاپید

_داره هشت میشه خانم خواب‌آلو…دو ساعت راهه تا حرکت کنیم نه میشه

 

پوفی کشید و به سمت سرویس رفت خدا رو شکر حالش بهتر بود اما برای خالی نبودن عریضه قرص‌هایش را خورد و مشغول آماده شدن شد

 

یه مانتو شومیز مانند سبز زمردی با شلوار بگ و شالی به رنگ سفید تنش کرد

اهل آرایش نبود برای همین به زدن یک ضدآفتاب و رژ کمرنگ بسنده کرد کمی عطر به خودش زد و بعد از برداشتن کیفش از اتاق بیرون زد

پدرش با دیدنش لبخندی زد و گفت

_بهتری باباجان ؟

تبسمی کرد و با شیطنت گونه‌اش را آرام کشید

_آره خوبِ خوبم…احوالات علی‌آقا ؟

 

 

تک خنده‌ای زد و برای تلافی نوک بینیش را کشید

 

 

_حالا شدی نازی خودم، علی‌آقا چیه پدرسوخته ؟

 

 

همراهش خندید و شانه‌ای بالا انداخت

….

مادرش در آشپزخانه مشغول درست کردن ساندویچ بود از پشت بهش نزدیک شد و با یک لبخند شیطانی دستش را دور کمرش حلقه کرد

 

 

هینی کشید و به عقب برگشت با دیدنش اخمی کرد و تشری بهش زد

_ورپریده زهره ترک شدم چته تو ؟

لبخند دندون‌نمایی زد و لپ‌های نرم و سفیدش را کشید

 

_الهی من قربون ترس‌هات برم
فکر کردی باباعه نه ؟

شاکی نگاهش کرد و دستش را پس زد

_خبه خبه
مثل اینکه مریضی از سرت پریده شدی بلای جونم !

با قیافه‌ آویزان نگاهش کرد و آهی کشید

..

مریم خانم از گوشه چشم نگاهش کرد و لبخند محوی زد دخترکش را از خودش بیشتر دوست داشت دلش برای همین شیطنت‌هایش تنگ بود حالا دقیقا شده بود مثل گذشته‌ها در دل خدا را شکر کرد کاش شادی کسی گرفته نشود

ساندویچ‌ها را آماده کرد و رو به نازنین گفت

_اونجا واینستا برو بر منو نگاه نکن بیا این سبد رو ببر تا صدای بابات درنیومده

از فکر بیرون آمد و با یک چشم آرام سبد را ازش گرفت پر از تنقلات و خوراکی

..

 

مادرش به فکر همه چیز بود تا ویلا یک ساعت و نیمی راه بود بین راه آهنگ گذاشتن و کلی زدن و رقصیدن پدر بیچاره‌اش هم همراه با خواننده میخواند و تشویقشان میکرد امروز مسلما روز خوبی برایش بود شروعش که عالی بود امیدوار بود آخرش هم همینجور خوش باشد

***

….

 

هر چه که میگذشت راه جنگلی و جاده باریکتر میشد محو دیدن دور واطرافش بود آخرین بار عید پارسال بود که همه اینجا جمع  شده بودن مهرداد هم بود.. عجیب بود، اما دیگر با یادآوریش غمی بر دلش نمینشست کاملا بی‌تفاوت و بی‌حس شده بود

 

این ویلای قدیمی متعلق به پدربزرگش بود خودش با کمک برادرش با هم ساخته بودن و بعد هم پدربزرگش سهم برادرش را هم خریده بود یادش هست روزی مادربزرگش میگفت که یک زمانی شرایط مالی پدربزرگ انقدر بد بود که مجبور شدن خانه‌شان را بفروشند و همین‌جا زندگی کنند حتی عمورضا هم همینجا به دنیا آمده بود حالا این خانه ارزش بالایی نزدشان داشت و پاتوق خانوادگیشان بود

با شادی از ماشین پیاده شد و بی توجه به صدا زدن‌های مادرش به سمت در آهنی سفید رنگ دوید مثل گذشته دستش را روی زنگ فشرد

 

صدای مهربان مادربزرگ در گوشش پیچید

_باشه بچه دستتو از رو زنگ بردار

خندید و در را هل داد و وارد حیاط شد یک حیاط باغ مانند که دور تا دورش را انواع درخت و گل و گیاه پر کرده بود

..

 

به جای استخر یک حوض بزرگ وسط حیاط کاشی‌کاری شده وجود داشت که همیشه خدا پرِ آب بود و دور تا دورش شمعدانی‌های مختلف گذاشته شده بود

 

با ذوق به طرف حوض رفت و گل‌ها را ناز کرد یادش هست دو سال پیش همراه عمه فرنوشش این گل‌ها را کاشته بود حالا چقدر بزرگ شده بودن با یادآوری عمه فرنوش آهی کشید جای خالیش بدجور چشمک میزد

..

_به به ببین کی اینجاست

نازخاتون خانم… سرتو برگردون ببینم دارم اشتباه میکنم یا نه ؟

با تعجب به سمت صدا برگشت

..

با دیدن عمویش جیغی زد و به طرفش دوید

خندید و در آغوشش کشید

_سلام جوجه عمو
ما رو نمیبینی خوشحالی نه ؟

لبخندی زد

_وای این چه حرفیه چقدر خوشحالم میبینمتون

 

سرش را بوسید و با محبت پدرانه‌ای باز هم در آغوشش گرفت میگفت پدرانه چون عمویش دختری نداشت و جانش در میرفت برای این تک برادرزاده‌اش

 

حالا همه در ایوان جمع شده بودن یکی یکی با همه احوالپرسی کرد تا رسید به امیرعلی لبخند بر لب نداشت و با جدیت دست در جیب شلوارش فرو کرده بود و عقب تر از بقیه در گوشه ایوان ایستاده بود

..

جلو رفت و بدون اینکه دستش را دراز کند سلامی داد

 

نگاه کوتاه و اما عمیقی بهش انداخت و بدون اینکه جوابش را دهد آرام سر تکان داد وا این چرا همچین کرد ؟

از خودش حرصش گرفت چرا رفتی خودتو کوچیک کردی هان انگار زورش میاد زبونش رو تکون بده بعد اون سر یک تنیش زو سختیش نمیاد فکر کرده کیه اَه

 

همینجور با خودش مشغول جنگ و جدال بود که با صدای یاسمین عروس وسطیه عمویش رشته افکارش پاره شد

..

_چه خبرا نازی جون
میبینم بالاخره از لاکت بیرون اومدی !

 

با ابروهای بالا رفته سرش را برگرداند

یاسمین…  نمیدانست چرا بعضی آدم‌ها جوری قیافه میگرفتن که انگار روی زمین برایشان فرش قرمز پهن کرده بودن عروس عمویش از آن دست آدم‌ها بود که به قول معروف بهش میگفتن خبرچین محل با مدرک دانشگاهیش که همه جا پزش را میداد اما یک ذره ادب و شعور نداشت و سرش در زندگی دیگران بود حتی جانی هم که تنگ اسمش چسبانده بود پر از دوز و کلک بود و از حرفش بوی خوبی به مشامش نرسید

 

حیف امیرمحمد که اسیر این زن شده بود

نمیخواست روز قشنگش را خراب کند برای همین لبخندی هر چند به زور بر لب نشاند و سعی کرد جوری جواب بدهد که برود پی کار خودش

 

_آره خدا رو شکر همه چیز خوبه ، از این بهتر نمیشم

 

به دنبال حرفش از جایش بلند شد و به سمت ایوان رفت ولی شنید که پچ‌پچ‌وار درگوش جاریش پشت سرش حرف میزدن

 

هوف خدا انقدر بگین بترکین برایش مهم نبود هر چه بخواهند بگویند به قول پدرش او همیشه نازنین باقی میماند در هر شرایطی یاد گرفته بود که جواب بدی را با بدی نمیدهند برای همین احترام همه را حفظ میکرد

در حیاط مردها مشغول سیخ زدن گوشت بودن و مادر و عمه نوشینش هم در حوض میوه‌ها را میشستن

نگاهش به زن‌عمو افتاد روی صندلی جلوی ایوان نشسته بود و عمیق در فکر بود چقدر شکسته شده بود با پنجاه و خورده‌ای سال سن گرد پیری روی صورتش نشسته بود داغ پسر جوانش بیشتر از همه او را از پا در آورده بودحالا هم به قول خودش زنده بود ولی زندگی نمیکرد جای خالی امیرحسین بدجور حس میشد

کنارش پشت میز گرد ایوان نشست و دستانش را درهم قفل کرد

 

_زن عموی ما بدجور تو فکرنا

بابا یه امروز رو بخند اون چال گونه خوشگلتو ما ببینیم

 

با صدای ظریف دخترک از عالم فکر بیرون امد و نگاهش را بهش داد لبخند تلخی بر لب نشاند چشمانش آنقدر غم داشت که قلب نازنین فشرده شد

سر پایین انداخت و آهی کشید

_هممون دلمون برای امیرحسین تنگ شده ولی تو رو خدا با خودتون اینجوری نکنید

 

سرش را بالا آورد و زل زد به مشکی پرآب چشمانش

 

_الهی من فداتون بشم

بذارید روحش درآرامش باشه شما که نمیخواید..‌

حرفش را قطع کرد

_نه دخترم من…

 

انگار برایش حرف زدن سخت بود

آهی کشید و نم اشکش را گرفت

 

_خیلی وقته فهمیدم که پسرم برنمیگرده

میدونی نازی… حسینم ته‌تغاری بود عزیز دلم بود خودت میدونی که چقدر وابسته هم بودیم

سر تکان داد و با ناراحتی بهش چشم دوخت زن عمو حق داشت رفتن امیرحسین حسابی او را تنهاتر کرده بود

_رضا و محمد هردوشون ازدواج کردن و سرگرم زندگی خودشونند آخر هفته‌ها همو میبینیم، امیرعلیم….

اینجای حرفش مکثی کرد و دوباره آه جانسوزی کشید

خوب میدانست ادامه‌اش چیست امیرعلی بعد از مرگ برادرش به کل اخلاقش عوض شده بود و به جای اینکه بیشتر کنار خانواده‌اش باشد خودش را از همه جدا کرده بود و پیله‌ای دور خودش تنیده بود در این بین نازنین با خود فکر میکرد چرا زن‌عمو اسم دو پسر بزرگش را نصفه صدا میزند ولی امیرعلی را کامل …حتی امیرحسین را هم حسین میخواند

با نگاه عجیب زن عمو روی خودش تعجب کرد

_چیشده نرگس بانو ؟

دست به صورتش کشید و آهسته گفت

_روی صورتم چیزیه ؟

 

بالاخره خنده کوتاهی کرد از همان‌ها که روی لپ چپش چال میفتاد

نازنین هم نتوانست بیکار بنشیند و در یک حرکت کاملا خودشیرانه گونه‌اش را محکم بوسید

_آفرین بخندین که خیلی بهتون میاد

 

صدای عمه نوشین از بیرون ایوان به گوش رسید

_هوی چی میگین در گوش هم بگید ما هم بخندیم

 

لبخندی زد و صدایش را از همانجا بلند کرد

_دارم با نرگس جونم حرف میزنم اشکالی داره ؟

..

زن‌عمو از حاضرجوابی‌های دخترک لبخند از لبش کنار نمیرفت همیشه دوست داشت دختری مثل او داشته باشد اما خب هر چهار فرزندش پسر بود با امیرحسینش بیش از همه صمیمیت داشت که با رفتنش هیچوقت نتواست کمر راست کند حالا جای خالی یک گوش شنوا را کنارش حس میکرد پسرهایش که هر کدام درگیر زندگی خودشان بودن کاش دختری مثل نازنین در کنارش بود اگر بود شاید دردش کمتر میشد

عمه نوشین با اخم ساختگی دستانش را به کمر زد و دست از کار کشید

 

_چه زبونیم داره مار گزیده

بیا پایین این سبزی‌ها رو بشور ببینم واسه من رفته گپ میزنه

 

با خنده به حرص خوردن‌های عمه‌اش نگاه کرد و برای اینکه بیش از این اسیر غرغرهایش نشود مشغول کمک کردن بهشان شد

..

پدربزرگ روی تخت نشسته بود و بساط قلیانش هم به راه بود سینی استکان‌ها را پر از چای کرد و همراه با شکلات به سمتشان رفت

_بفرمایید گلوتون رو تر کنید، آقاجون دود واستون خوب نیستا این صد بار

..

هر کدام با به به و چه چه استکان چایشان را برداشتن و مشغول خوردن شدن

 

پدربزرگ با لبخند شکلاتی از ظرف برداشت و گفت

_دستت دردنکنه باباجان خیر ببینی

به خاطر سفارشای جنابعالی ماهی یه بارم به زور میکشم…میخوای کلا ترکم بدی خانم دکتر

بوسه‌ای به صورت مهربان و چروکیده‌اش زد و کنارش نشست

_واسه خودتون میگم آقاجون حالا شما هی پشت گوش بندازین

..

بعد از خوردن چای مردها مشغول کباب زدن شدن ، خبری از امیرعلی نبود آخرین بار کسی باهاش تماس گرفت و برای حرف زدن به پشت ویلا رفت یعنی تا الان داره با دوست دختر جانش حرف میزنه ؟ … اون که گفت بهم زدن..

اصلا به من چه ربطی داره خوش باشه..‌وا نازی خل شدیا پس چرا انقدر راجبش فضولی میکنی ؟ در سرش تشری به وجدانش رفت فضول عمته من فقط یکم کنجکاوم آره ارواح  عمت…

 

با صدای عمویش دست از کل کل کردن با خود برداشت

 

_جانم عمو چیزی گفتین ؟

 

سیخ کباب را به سمتش گرفت

_بیا یکی بردار عموجون ببین طعمش چطوریه ؟

 

لبخندی زد و از خدا خواسته تکه گوشت کباب شده را برداشت و در دهانش گذاشت

مزه‌اش بدجور به دلش نشست با دست علامت لایک را نشانش داد و با به به و چه چه گفت

_عالی شده کی تموم میشه ؟

 

پدرش در حال باد زدن کباب‌ها جوابش را داد

_تا ده دقیقه دیگه دخترم

برو امیرعلی رو صدا کن خوب از زیر کار درمیره‌ها

با تعجب به پدرش نگاه کرد آدم قحط بود او را به سراغ امیرعلی میخواستن ببرند ؟

کسی عین خیالش نبود مجبوراً راهش را به سمت پشتی ویلا کج کرد به دنبال شازده

صدای حرف زدنش به گوشش رسید

_آنا بسه ما حرفامون رو زدیم

 

شاخک‌هایش فعال شد جانم اینکه آناجونشه خوب مچتو گرفتم آقا

 

 

برای اولین بار حوصله صدای پرنده‌ها را نداشت اههه اگه گذاشتین بفهمم چی میگه

‌..

پشتش بهش بود و متوجه حضورش نبود

به نظر کلافه میرسید

_من بهت اون روز چی گفتم هان ؟
همه چیز بین من و تو تموم شده…بفهم

این را گفت و بدون اینکه فرصتی بهش دهد گوشی را قطع کرد

 

ابروهایش بالا پرید اینجور که معلوم بود از دست آناجونش در امان نبود

نفهمید چقدر همانجا بیحرکت مثل مجسمه مانده بود با شنیدن اسمش از دهان او به خودش آمد

 

چشمانش را ریز کرد و زل زد به نگاه تیره و برنده‌اش که حالا شاکی و طلبکار بهش خیره بود

 

سرفه‌ای کرد و نگاهش را از صورتش گرفت

_ام…ناهار آماده‌ست بهتره بیای…منم اومدم صدات کردم

..

یعنی خاک نازی این چه وضع حرف زدنه ؟ جوری نگاهش میکرد که یعنی خر خودتی در این بین نگاهش به زخم روی بازویش افتاد یک زخم کهنه که ردش مانده بود و برایش سوال بود از سر چه

امیرعلی با لبخند مسخره گوشه لبش سرش را نزدیک صورت دخترک کرد و یک تای ابرویش را بالا زد

_آدم دیگه‌ای نبود که تو رو واسه صدا زدنم به اینجا کشوندن ؟

 

اخمی بین ابرویش نشست و یک قدم عقب رفت که چسبید به دیوار

 

_نمیفهمم‌‌‌….تو حالت خوبه ؟

اخمش بیشتر شد دست دراز کرد و بی هوا گونه‌اش را لمس کرد

انگار جریان برق بهش وصل شده باشد با ترس دستش را پس زد و وحشت زده لب زد

_چیکار میکنی ؟

 

ابرویش بالا رفت دستانش را در جیبش فرو کرد و با لذت به قیافه ترسیده‌اش خیره شد

_مثل اینکه تو حالت خوب نیست کوچولو نترس کاریت ندارم

به دنبال حرفش پوزخندی زد و از کنارش گذشت

 

قلبش در سینه تند میتپید بعد از رفتنش تازه فهمید چه اتفاقی افتاده

با حرص دستش را محکم به صورتش کشید مرتیکه یابو به چه حقی بهم دست زد !

 

 

از درون میلرزید حقتو میذارم کف دستت ببین فقط

میدانست تمام کارهایش از سر حرص دادنش بود امیرعلی همیشه او را مثل یک اسباب بازی میدید و این لفظ کوچولو هم از سر این بود که در مقابلش آنقدر جوجه هست که حتی به چشمش نمیاید

 

در آشپزخانه مشغول کمک کردن به بقیه بود

 

زن عمو وارد آشپزخانه شد و رو به عمه گفت

_نوشین جان ترشی لیته داری ؟

این امیرعلی اصلا غذا بدون ترشی از گلوش پایین نمیره

 

_بذار ببینم نرگس جان

 

در حال ریختن سبزی‌ها درون ظرف بود که با حرف عمه لبخند پررنگی بر لبش نشست

_فقط یه ذره تو یخچال مونده، تو خونه بودا میگفتی میاوردم

 

زن عمو لبخندی زد

_نمیخواد خواهر همینم خوبه

 

فکری به سرش زد نقشه‌اش جواب میداد

 

دست از کار کشید و رو به زن عمو گفت

 

_شما برید بشینید خودم میارم

 

چشمانی از قدردانی برق زد

_دستت دردنکنه عزیزم
باشه من رفتم زود بیاین شما هم

 

دل تو دلش نبود ظرف ترشی را از دست عمه گرفت مادربزرگ میگفت این یه ذره ترشی مانده را هم به خاطر امیرعلی از خانه اورده بود عاشق ترشی لیته بود حالا ببین چه میکنم امیرخان

دور از چشم بقیه فلفل و زیره را داخل ظرف خالی کرد و خوب همش زد تا آثارش باقی نماند ، قیافه چند دقیقه بعدش را در ذهنش مجسم کرد چه شود

….

 

همراه بقیه وارد حیاط شدن و روی تخت بزرگ گوشه حوض دور سفره نشستن حس میکرد اینطور غذا خوردن یه مزه دیگر میدهد الان در کمتر خانه‌ای سفره پهن میشد و همانطور هم برکت از همه جا رخت بسته بود

کنار پدربزرگ جا باز کرد و نشست همزمان ظرف ترشی را وسط سفره گذاشت نمیدانست چرا لبخندش را نمیتوانست محو کند سه نکن نازی

دل دل میکرد سریع ترشی را بردارد همانجور که مشغول غذا خوردن بود زیرچشمی او را میپایید آستین‌هایش را تا آرنج بالا زده بود و دو سیخ کباب هم بغل ظرفش بود واقعا نمیفهمید این همه غذا در معده‌‌اش جا میشد؟؟ واقعا خوش خوراک بود اما به همان اندازه ورزش سنگین انجام میداد و اینطور جبران میکرد

..

لیوان دوغی برای خودش ریخت که نگاهش قفل ظرف ترشی در دستش شد

یک لحظه ترسید اما فقط یک لحظه نمیتوانست واکنشش را حدس بزند

با لبخند قاشق را در ظرف فرو کرد و رو به مادربزرگ گفت

_خانم جون دستت طلا
واقعا مگه اینکه شما به فکر من باشی

زن‌عمو اعتراض کرد و مادربزرگ هم با مهربانی قربان صدقه نوه‌اش رفت

_مادر به قربانت پسرم
نوش جونت دیگه ببخش ترشی داشت تموم میشد

امیرعلی چیزی نگفت و قاشق ترشی را وارد دهانش کرد

مات مانده بود و دست از غذا خوردن کشیده بود نمیخواست همچین صحنه ای را از دست بدهد

 

لحظه‌ای بعد صورتش سرخ شد و اخمهایش درهم رفت

 

وای اون فلفل قرمزه حتما آتیشش زده…

 

امیرمحمد که روبرویش نشسته بود با تعجب گفت

_چته امیر قیافتو چرا اینجوری کردی؟

 

با این حرفش همه نگاه‌ها به سمتش برگشت

قیافه‌اش هر لحظه رنگ عوض میکرد خدایا غلط کردم مثل اژدها شده فقط دود از بینیش نمیزنه بیرون

 

بدون هیچ حرفی از سر سفره بلند شد و به سمت حوض رفت

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

14 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فردخت
فردخت
5 ماه قبل

سلام خانم نویسنده عزیز❤
میشه روز هایی رو که پارت میزارین رو اعلام کنین لطفا

فردخت
فردخت
پاسخ به  لیلا
5 ماه قبل

خیلی ممنون

شیما
شیما
5 ماه قبل

یه بار سیزده سالگی نامزد کردم یعنی شیرینی خورده بودم پنج ماه بعده پنج ماه چون فامیل بود جواب آزمایش منفی اومد بابام به زور شوهرم دادی پسره هم مشروب خور بود هم کفتر باز سنشم زیاد بود یعنی هم سنه بابام تقریبا چون چشام ضعیف بود گفت داری ردش می کنم ضعیفی چشاتم در نظر بگیر بعده بله برون وفتی می رفتم اتاقی که توش اومده بودن کلی هم آدم اومده بود انقدر حالم بد بود که وقتی می رفتم فکر میکردم اومدم قتلگاهم کلی حرف پشته سرم بود همه می گفتن دخترت رو ناقص کردی چون تو روستا زندگی می کنیم معده درد پیدا کردم بعده دو ماه به خودم اومدم افسرده شده بودم گذشت یکسالم از نامزدی اولم نگذشته بود که با پویا عقد کردم شده بودم برده کی آزارو اذیت توهین تحقیر شده بودم کلفت جاریم نامزدم جسور نیس زبونم نداره انگاری لاله اون خیلی زشت بود قدش هم کوتاهه خیلی عذاب کشیدم نه جشن نامزدی درستو حسابی داشتم نه مناسبت ها رو خوب اومدن نه یلدایی دیدم نه عیدی وووو خیلی از مناسبت های دیگه رفتم لحظه ی سال تحویل بهش تبریک بگم گفتم چون من عاشقشم باید من تبریک بگم اولین نفر من باشم پسم زد رفتیم خونه شون شب ساعته ۳ بود برام زیاد باریده بود به من گفت بهتره جدا شیم من یکی دیگه رو زیره سر دارم نتونستم زنگ بزنم به بابام چون نه راه بود نه وقته خوبی بود همیشه پسم زد کارش همین بود جاریم که دختر عموش بود و بزرگ ترین عروس چون مادره پویا هم زمانی سرباز بوده فوت کرده بود اون سه چهار سالی تو خونه ش بهش جا داد داداشش حق پویا رو می خوره اولین دلیل چون عاشقش بودم نمی خواستم از دستش بدم دومین هم آبروم هر چی می گفتن تحمل میکردم چون خانوادم بهم می گفت با اون اخلاقی که تو داری شنبه میری یک شنبه بر میگردی همه چی رو تحمل کردم بعده هر رابطه مثل اشغال پرتم میکرد اونور میخواست دختر بودنمو بهش بدم تا د
اینکه رسید روزی که اومدن قرار مدار عروسی بذارن من از دره پشتی رفتم دیدم داره جاریم مثل همیشه پرش میکنه من هر بلایی بکی سرم اومد جز اینکه فقط کتک نخوردم فوش پدر مادر نشنیدم من قبول کردم تا دهن مردم بسته بشه پویا پسر دایی شوهر عمه ام هست اون گفت پسره خوبیه چون خوشبختی جاری هامو دیده بود انقدر که زناشون رو دوست دارن فکر می‌کرد منم خوشبخت میشم ولی نشدم بیچاره خیلی ساده س الانم از بابام متنفرم هزاران بار نفرینم کرده زخم زبون می زنه نیش و کنایه ازخیلی ها شنیدم وقتی زیاد فکر می کنم یا معده درد میاد سراغم یا پاهام سست میشه عینک هم می زنم شدم پوستو استخون هیچی از گلوم پایین نمیره پدره من خیلی آدمه ظالمیه همیشه هم خونه مون دعواس مامان بدبخت پیر شده از دستش خواستم از این خونه فزار کنم بد تر شد اینم بخته بده من حالا بیشتره دردای خودم مامانم زیاد یادم نیس فقط اینا یادم اومد

عرشیا خوب
عرشیا خوب
پاسخ به  شیما
5 ماه قبل

وای عزیزم توچقدر عذاب کشیدی

شیما
شیما
پاسخ به  عرشیا خوب
5 ماه قبل

خوب شانس من اینه دیگه ۱۷ سالمه

camellia
camellia
5 ماه قبل

خوب.حالا رسیدیم به اونجایی که تا حالا نخوندم.هر چند دوباره از اول هم توی رمان دونی خوندمش,ولی مشتاقم برای بقیه اش خانم مرادی.کاش بشه زودتر بزارید.😅🤗

نیوشا خاتوون
نیوشا خاتوون
5 ماه قبل

درود*
این بچه های( مخصوصن پسرهای فامیل)
فامیل این دختره بیچاره بینواا چراا اینطوری هستن اون از پسرداییش مهرداد•••• اینم از پسر عموش: امیرعلی•••• چقدر عجیب غریب و باعرض معذرت ازخودمتشکر/خودخواه نچسب و اعصابخوردکن هستن کاش این دختره بینواا بعدنها یک پسر؛مرد عالی پیداا بکنه کل بچه های فامیلشون شوکه بشن

بی تام
بی تام
پاسخ به  نیوشا خاتوون
5 ماه قبل

گلم این معلوم ار الان جفت امیر علی

نیوشا خاتوون
نیوشا خاتوون
پاسخ به  بی تام
5 ماه قبل

دوست عزیز•• خدا نکنه به نظره من مزخرفتر از مهرداد همین امیرعلی رواعصاب نچسب•••• چراا این بچه بیچاره بینواا بین پسرای فامیلش دست به دست بشه مثل توپ فوتبال•• یک خودخواه خودشیفته نچسب اول بگه من عاشقتم بعدنها بگه من نمیخوامت بروو••••••• اون یکی خودشیفته نچسب هم بگه من الان عاشقتم تو برای منی بی هیچ حرفی، باید بامن ازدواج بکنی😐
باعرض معذرت انگار قحطی مرد خوب اومده•••••••

خواننده رمان
خواننده رمان
5 ماه قبل

ممنون لیلا جان 💖🌹

𝑬𝒍𝒊𝒊
𝑬𝒍𝒊𝒊
6 ماه قبل

بابا ایول خداییش با کارش حال کردم😂😂
حالا باید امیر یه تلافی خوشگل کنه!

نیوشا خاتوون
نیوشا خاتوون
پاسخ به  𝑬𝒍𝒊𝒊
5 ماه قبل

😐 این کل کل های عجیب برای چیه واقعن متوجه نمیشم 🤔😕😲😟😞

دسته‌ها

14
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x