رمان نوش‌دارو پارت چهل دو

1
(1)

اینم پارت ویژه تقدیم نگاهتون😊 فردا پارت‌گذاری نداریم، دوستانی هم که زیر پارت قبلی کامنت گذاشتن بهشون توضیح دادم❤

***

 

آخرین تیرش هم به سنگ خورد، همانند جلاد داشت قربانیش را به سمت قتلگاه می‌برد

 

میان راه چند بار ممکن بود بیفتد که مهرداد نجاتش داد

_چته؟ این تصمیمیه که خودت گرفتی هنوز اولشه خانوم

 

 

در سکوت فقط نگاهش کرد شاید کمی خجالت بکشد، شاید این پسردایی کمی پشیمانی به جانش بیفتد

 

انقدر بهش خیره ماند که اخم کرده به طرفش برگشت

_مثل مجسمه بهم زل نزن برو داخل

 

دستش را پشتش گذاشت و به جلو هلش داد که سریع واکنش نشان داد و خودش را عقب کشید

 

_بهم دست نزن

چپ چپ نگاهش کرد و جلوتر ازش وارد اتاق شد

 

چشمانش سیاهی می‌رفت با زور خودش را به اتاق رساند مردی پشت میز مشغول صحبت با مهرداد بود، با دیدنش صحبتش را قطع کرد و رو به مهرداد اشاره کرد

_عروس خانم ایشونن؟

 

 

در دل تلخ خندید سر و وضعش اصلا به عروس‌ها میامد؟

مهرداد با سر تایید کرد و نزدیکش شد

 

_بشین اونجا الان میام

 

دست برد داخل کیفش و شناسنامه را به طرفش گرفت، یک ابرویش بالا رفت

 

_بذار تو کیفت نیازی بهش نیست

 

تعجب کرد به شناسنامه توی دستش خیره ماند

_مگه قرار نیست…

 

با پوزخند حرفش را قطع کرد

 

_اون واسه عقد دائمه، تو قراره صیغه‌ام شی

 

حس بی‌ارزشی سراسر وجودش را گرفت مهرداد از هیچ نوع عملی برای تحقیر کردنش دریغ نمی‌کرد، خوشحال بود که عقد نمیکنند اما صیغه شدن بدتر از مرگ بود برایش

 

 

داشت چکار میکرد؟ دستی دستی خودش را توی چاه مینداخت؟

زیر نگاه سنگینش روی صندلی نشست انگار مواد مذاب در قلبش هم زده می‌شد

چنگ به سینه‌اش زد اینجا آخر خطه نازنین، مردی که قرار بود صیغه را بینشان جاری کند روبرویشان نشست و کتابی را باز کرد

حس میکرد میخواهد محتویات بدنش را بالا بیاورد مهرداد متوجه ناآرامی‌های دخترک بود شکلاتی از داخل ظرف برداشت و به سمتش گرفت

_بگیرش داری از حال میری

 

نگرانش بود؟ مسبب این حالش فقط خودِ خودش بود نگاهش را داد به قاتل آرزوهایش چه کسی فکر میکرد روزی کابوس شب و روز این دختر شود؟ چرا چشمانش مثل سابق نبود انگار آن مهرداد مرده بود و کس دیگری جایگزینش شده بود

مرد خواندن آیه را تمام کرد و منتظر بهش خیره شد

چادر در دستش مشت شد مهرداد با نگاهش برایش خط و نشان کشید، لبهای لرزانش را از هم باز کرد

 

صدای گرومپ گرومپ قلبش را واضح می‌شنید چشمانش را بست صورت امیرعلی در ذهنش نقش بست حس خیانتی گریبانش را فرا گرفت

این وسط عذاب وجدان چه از جانش میخواست؟ بجنب نازی تو این کار رو واسه امیرعلی میکنی

 

مهرداد صبرش لبریز شده بود، زیر گوشش غرید

_دارم منصرف میشم، به نفعت نیست دخترجون

 

نفس‌هایش کشدار شده بودن مردی که صیغه را خواند حالش را نمیدید؟ چرا اعتراضی نمیکرد!

 

“هه اونم دهننش با پول بسته شده، این جماعت با پول از سنگ میشدن فقط خودشون رو میدیدن و بس”

 

مرد دوباره تکرار کرد، فکرهایش را پس زد و نگاه ماتش را به روبرو داد

 

 

دهان باز کرد تا بله را بگوید که ناگاه!!!!

 

در اتاق با صدای بدی باز شد

 

 

قلبش از حرکت ایستاد، دست و پایش یخ زد؛ امیررضا اینجا چکار میکرد؟

 

مهرداد عصبی از جایش بلند شد و غرید

_این چه وضع داخل اومدنه، مگه نمی‌بینی داریم عقد می‌کنیم؟

 

اخمهایش فوق‌العاده درهم بود تازه متوجه دخترک شد، خون به مغزش نرسید؛ ناباور به طرفش قدم برداشت

 

_تو اینجا چیکار میکنی؟

مستاصل نگاهش را از مهرداد بهش داد و با بهت فقط سر تکان داد

 

مهرداد جلو رفت و یقه‌اش را گرفت

_برو بیرون تا شر نشده…

نازنین با پای خودش اومده تو این وسط چی میگی؟

 

همین حرف کافی بود که مثل آتشفشان طغیان کند

ضربه‌ای به کتفش زد که در جایش تلو خورد و کمرش به میز برخورد کرد

_نازنین غلط کرده با تو مرتیکه بی‌ناموس،

این خراب شده رو، رو سرتون خراب می‌کنم

با تمام شدن حرفش مشتی بر دهانش کوبید که خون از گوشه لبش جاری شد

جیغ کشید و دست بر سرش گرفت

_تو رو خدا بس کنید، داداش رضا نکن

نگاه‌ تندی بهش کرد

 

_تو یکی خفه، حسابتو سر وقت می‌رسم..

فکر کردی می‌تونی سر منو شیره بمالی، این مرتیکه با چی تهدیدت کرده هان؛ با چی ؟

 

 

انگار یک سطل آب یخ رویش ریخته باشند، امیررضا فهمیده بود، حالا کی این معرکه را جمع می‌کرد!!

 

چادر از سرش افتاد و سرش گیج رفت

مهرداد با خشم از اینکه آخر نقشه‌اش خراب شده بود یقه امیررضا را از پشت گرفت و به طرف دیوار هلش داد

_گمشو برو بیرون…

نازنین حق منه، سهم منه..

تو یا هیچکس دیگه نمی‌تونین جلومو بگیرین

دستش بالا رفت و محکم روی صورتش فرود آمد

 

_خفه شو نمک به حروم، نازی هیچی تو نیست…هیچی؛ فکر کردی زرنگی آره؟

 

تحمل نیاورد به یکباره جنون وجودش را گرفت حالا هر دو با هم گلاویز شدن

 

هیچکس نبود آن‌ها را از هم جدا کند هیچکس حتی آن مرد هم از مهلکه فرار کرده بود

بدنش بی‌حال و سبک بود، نبضش هی کند و کندتر میشد

 

از شدت فشار و ضعفی که به جانش افتاده بود ناله‌ای کرد و همانجا از روی صندلی به پایین سقوط کرد

دیگر صداهای اطرافش را نمیشنید سیاهی بود، سیاهی مطلق

***

 

صدای گریه‌ای بالای سرش شنیده میشد مادرش بود پلک‌های سنگینش را تکان داد همه جا برایش تیره و تار بود

کنار تخت دخترک نشسته بود و گریه‌اش قطع نمیشد

_الهی بمیرم واسه اون دلت، تو چیکار کردی مادر؛ چیکار ؟

بالاخره حقیقت را فهمیده بودن قلبش ریخت امیرعلی چه بلایی سرش آمده بود

بدنش انگار قفل شده بود نمی‌توانست خودش را تکان دهد

 

مریم‌خانم متوجه بیداری دخترکش شد سریع از اتاق بیرون زد و پرستار را صدا کرد

 

یک جای قلبش بدجور درد می‌کرد چهره زن میانسالی که مشغول معاینه‌اش بود مقابل دیدگانش قرار گرفت

 

تشنه‌اش بود به زور از لبهای خشکیده‌اش کلمه یک بخشی را هجی کرد

_آب

 

مریم خانم نگاهش را به دکتر انداخت

 

_حالش چطوره خانم دکتر، بچم کی خوب میشه؟

 

لبخند زد و از تخت فاصله گرفت

 

_حالش خوبه فقط یکم ضعف داره ایشاالله تا فردا بهتر میشه و مرخصه

 

سر به آسمان گرفت و خدا را شکر کرد

 

دخترک دوباره لبهایش را تکان داد این بار مریم خانم شنید، سراسیمه سرش را نزدیک صورتش برد

 

_جانم دخترم چی گفتی؟

با صدای ضعیفی تکرار کرد

_تشنمه

قلبش فشرده شد سریع لیوان ابی ریخت نمی‌توانست همین‌طور به خوردش دهد لبش را با آب تر کرد

_دورت بگردم، چرا به من نگفتی هان؟

چرا تنهایی غصه خوردی عزیزدل مادر!

در جواب فقط سکوت کرد کاش می‌توانست بپرسد بعد بیهوش شدنش چه شد مهرداد کجا رفت؟ امیرعلیش؛ اصلا چند روز بود که بیهوش کنج بیمارستان افتاده بود!!

با احساس سردرد شدیدی هوشیار شد این چندمین بار بود که از خواب بلند میشد نمی‌دانست،

نگاهش به پدرش افتاد با دیدن چشمان بازش سرزنش‌وار سر تکان داد

_تو چیکار کردی دختر، چرا این‌کار رو کردی؟

چشم گرداند عمو و زن‌عمو هم بودن همه نگاهشان پر از ناراحتی بود پس بالاخره فهمیده بودن که اینگونه شماتت‌بار خیره‌اش بودن

عمورضا خم شد و بوسه‌ای وسط پیشانیش نشاند

_هیچ فکر نمی‌کردم تا این اندازه عاشق پسرم باشی که تن به همچین کاری بدی…

باید میگفتی بهمون، باید میگفتی

خجالت‌زده چشمانش را بست حرف‌ همه‌شان بود باید میگفت اما هیچکس در آن شرایط کنارش نبود ترس از دست دادن امیر فرصت درست فکر کردن بهش نداده بود

با یاد امیر دلهره‌ای در قلبش ریخت، مضطرب نگاهش را چرخاند

_امیر کجاست؟

زن‌عمو میان اشک لبخند زد

_پسرم بی‌گناه بود…

خدا جای حق نشسته دخترم

ناباور به زن‌عمو خیره شد و لب زد

_چی؟

پدرش دست نوازش بر سرش کشید

_سر بی‌گناه تا پای دار میره، اما بالای دار نه امیرعلی آزاد شده

کم مانده بود گریه‌اش بگیرد هضم این وقایع برایش سخت بود، آخ که اگر خواب بود کاش هیچ‌وقت بیدار نمیشد

آن روز عصر امیررضا همراه امیرمحمد به ملاقاتش آمدن

نگاهش به پشت سرشان بود بلکه امیرعلی هم از در تو بیاید، اما اثری ازش پیدا نبود با ناامیدی آهی کشید و سر پایین انداخت

به دیدنش نیامده بود این به چه معنی بود!!

امیررضا سوال ذهنش را خواند و با طعنه گفت

_فکر می‌کنی با این کارت شاهکار کردی؟

به گمونت فداکاری میکنی و امیرعلی هم از زندون آزاد میشه میگه، به به مردم نگاه کنید عشقم به خاطر من زن یکی دیگه شده آره…

تو لغت‌نومه تو چیزی به اسم غیرت میشناسی!!

بغض گلویش را گرفت روا بود با این همه فشار زخم زبان هم بخورد!

امیرمحمد اخمی کرد، اشاره‌ای به برادرش زد و با ملایمت گفت

_بسه امیر این دختر خودش به اندازه کافی غصه خورده تو دیگه نمک به زخمش نپاش

امیررضا شاکی نگاهش کرد و چنگی به موهایش زد

_دِ نه دِ برادر من، می‌خوام بدونم تو اون مغز نخودیش فکر این چیزا رو کرده یا نه؟

اگه یکم دیرتر می‌رسیدم می‌دونستی چی میشد؟

نتوانست سکوت کند با چشمانی پر آب سر بالا آورد و گفت

_همه اینا رو می‌دونم داداش رضا، اما مگه چاره دیگه‌ای داشتم امیرعلی می‌خواست اعدام ب…

با حرص حرفش را قطع کرد

_دِ اگه میمرد بهتر بود دختره کم عقل…

فکر کردی اگه میومد بیرون زنده میموند آره ؟

هرچند الانشم کم از مرده‌ها…

حرفش را خورد و زیر لب استغراللهی گفت

با نگرانی و استرس لب باز کرد

_چیشده، امیرعلی کجاست؟

هر دو سکوت کرده بودن و قصد جواب دادن نداشتن

قلبش داشت از جا کنده میشد با عجز نالید

_تو رو خدا بگید حالش خوبه یا نه؟

امیرمحمد دستی پشت گردنش کشید و پلک بهم زد

_خوبه حالش، احتیاج به خلوت داره فهمیده تو می‌خواستی چیکار کنی یکم عصبیه به خاطر همین نیومد

اشکهایش بی‌محابا صورتش را خیس کردن پس برای همین پیدایش نشده بود از دستش عصبانی بود!!

کاش کمی حالش را می‌فهمید و اینگونه خودش را ازش دریغ نمی‌کرد شش ماه انتظار کشیده بود و حالا که خدا او را دوباره بهش برگردانده بود باز ازش دور بود

صبح فردا از بیمارستان مرخص شد تمام فامیل و آشنا به ملاقاتش آمدن حتی ترانه و سهیل هم بودن آخ که چقدر از ترانه حرف خورد یک ریز سرزنشش می‌کرد

_تو میمردی بهم میگفتی میخوای چه غلطی کنی…

انقدر غریبه شده بودم؟

گوشش از شنیدن این حرف‌ها پر بود ملحفه‌ را تا بالای سرش کشید و بی‌صدا اشک ریخت

همه آمده بودن جز آن کسی که بایست میبود یعنی دلتنگش نبود؟ قلبش دیگر طاقت جدایی نداشت چرا کار را از این سخت‌تر می‌کرد

سر میز نشسته بودن و او فقط با غذایش بازی می‌کرد، علی‌آقا با حرص سیخ کباب را توی ظرفش خالی کرد

_تا آخر میخوریش وگرنه حق بلند شدن نداری فهمیدی؟

خواست اعتراض کند که انگشت جلوی بینیش گذاشت

_هیچی نگو، یه نگاه به خودت تو آینه کردی؟

با ناراحتی سر پایین انداخت و نگاهش را به ظرف غذای پرش داد

کاش میشد بفهمد چطور امیرعلی از اعدام تبرئه شده بود اصلا مهرداد کجا بود؟

سرش را بالا گرفت و آهسته لب به سخن گشود

_بعد از اینکه بیهوش شدم چیشد؟

هر دو دست از غذا خوردن کشیدن مریم خانم نگاه کوتاهی به شوهرش انداخت و آهی کشید

_چی میخوای بدونی؟

کم تحمل قاشق چنگالش را در ظرف رها کرد و گفت

_همشو، مهرداد کجا رفت؛ امیرعلی چطوری آزاد شد!!

با این حرف پدرش فحشی زیر لب داد که مطمئناً خطاب به مهرداد بود

دستی به شقیقه‌اش کشید و آرنجش را روی میز گذاشت

_بی‌ همه چیز فرار کرده ولی پلیس‌ها ردشو میزنن

با بهت میان حرفش پرید

_مهرداد فرار کرده؟

مریم خانم با حرص به سینه‌اش کوبید

_ای الهی به زمین گرم بخوره، گرگ بود و ما خبر نداشتیم…

می‌خواست تو رو به خاک سیاه بنشونه خوب شد امیررضا فهمید

در سکوت نگاهش بین پدر و مادرش در گردش بود مادرش همیشه مهرداد را مثل پسر خودش دوست داشت حتی بیشتر، حالا با کارهایش جوری همه چیز را خراب کرده بود که دیگر هیچ چیز مثل سابق نمیشد

پدرش میگفت مهرداد خودش مواد را جاساز نکرده بود و به یکی از نوچه‌هایش سپرده بود که حالا اثری از هیچکدامشان پیدا نبود

دلش به حالش نمی‌سوخت انقدر ازش زخم خورده بود که هیچ جوره دلش باهاش صاف نمیشد فقط امیدوار بود به راه راست هدایت شود همین و بس

***

شب‌ها عکس امیر را بغل می‌کرد و می‌خوابید دلتنگیش را اینطور رفع می‌کرد

بی‌معرفت حتی نیومدی یه حال ازم بپرسی انقدر از دستم عصبی بودی؟

ترانه می‌گفت باید درکش کند به هر حال مرد بود و با غیرتش بازی کرده بود، بهش حق می‌داد ناراحت باشد اما آن‌وقت چه کسی او را درک می‌کرد انگار نازنین زنده بود غمخوار همه باشد جز خودش

کمی به من نگاه کن!

نگاهت تنها دلیل آرامشم است!

در چشمانم نگاه کن

در این چشمان اشک آلود

که همیشه درپی رفتن تو

چشم انتظار به آمدنت بود

حال که دوباره آمدی ؛

چرا این چنین مرا از خود می رانی ؟

چرا چشمانت را از من نگاه می داری؟

دیگر تاب و توان سکوت ندارم

صبح با احساس گرمای شدیدی از خواب بلند شد

بدنش سر شده و گردنش انگار آتش گرفته بود چشم باز کرد که نگاهش قفل دو تیله قهوه‌ای شد

حتی حرف زدن هم یادش رفت فقط مات به صورتش خیره بود

نکند هنوز خوابش ادامه داشت و در رویا غرق بود

با برخورد گرمای دستش روی پوستش انگار جریان برق بهش وصل شده باشد

نیشگونی از خودش گرفت نه خواب نبود این مرد امیرعلی بود که بالای سرش نصفه نیمه دراز کشیده بود و توی گردنش فوت میکرد
مثل گذشته‌ها!!!

همانند یک نوزاد در حصار آغوشش زندانی شده بود

با ناباوری لبهای لرزانش را تکان داد و اسمش را گنگ صدا زد

_امیر؟

همین صدا زدن کافی بود که نگاهش کند با اخمی مزین شده بین ابرویش، با رگ برجسته‌ای که روی گردنش خودنمایی می‌کرد

جوابش را نداد، به جایش پوست گردنش را بین دندان گرفت

خوب می‌فهمید این نشان از دلخوریش داشت

اما او کوتاه بیا نبود، دوباره و چندین بار اسمش را صدا زد

جای مهر دندان‌هایش روی پوست گردنش خودنمایی میکرد

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 1 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

29 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Fateme
Fateme
4 ماه قبل

واقعا خوشحالم که نازی زن مهرداد نشد و نقشه های مهرداد نقش بر آب شد
مرسی که پارت فردارو امروز دادی و همچنین مرسی از قلم قشنگت❤️

نسرین احمدی
نسرین احمدی
4 ماه قبل

زیبا مثل همیشه عالی بود خوبه بالاخره مادرش فهمید که در مورد مهرداد اشتباه کرده و چقدر خوب که به موقع امیر رسید عالی بود

نسرین احمدی
نسرین احمدی
4 ماه قبل

واقعاً،👌 بود ،🌹،🌹🌹🌹🌹

Bahareh
Bahareh
4 ماه قبل

خوب خداروشکر که نقشش نقشه بر آب شد این مهرداد نامرد. بره به درک.

راحیل
راحیل
4 ماه قبل

عالی بود لیلی جون هم قلمت، هم خبرت، هم نفست، کیف کردم الله سنه قربان 🥰🥰🥰🌹🌺🌺🌺🌺 تقدیمت که سختگیت درآد

Sheyda
Sheyda
4 ماه قبل

های باربی
لیلا جونم گفتی شاهنامه اخرش خوشه
اره دل منم خوشه به کسی که مواد جا ساز می کنه😂
عالی بود

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

ممنون لیلا جان خیلی گلی💓💓💓💓💋💋💋

آهو
آهو
4 ماه قبل

خسته نباشی ممنون واسه دوتا پارت ولی کاش فرداهم پارت داشتیم خب فرداحوصلمون سرمیره که…😕🥺

Sety
عضو
4 ماه قبل

لیلا عاااشقتممممم💋💋💋❤️❤️❤️
مرسی ک پارت فردارم امروز دادی😁💃💃
اصلا این پارتو دیدم انقدررر ذوق کردم ک😁💃
من میدونستم تو انقدر خبیث نیستی ک نازی زن مهرداد شه😂😂😂🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️
عااالی بود دمت گرم😘❤️

Bakakan
Bakakan
4 ماه قبل

ممنون از دوتا پارتی که دادی لیلا جان

واقعا نامردیه که نازی رو مقصر هم بدونن و اینکه خداروشکر زنش نشد🥺

بی نظیر بود
خسته نباشی 

بانو
بانو
4 ماه قبل

همه یه صلوات بفرسین بخیر گذشت این دفعه هم😂

بانو
بانو
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

قلم تون خیلی عالی و قوی هستش ادامه بدین نویسندگی رو ….نوشتن یه محبت واقعا

Dina
Dina
4 ماه قبل

چقد سخته بخوای از خودت .. ارزوهات .. زندگیت… خلاصه دار و ندارت بگذری
ولی همه تورو مقصر بدونن
خو نازی ام گناه داشت .. اون غرق در عشقش بود و دور از همچی «دور از گرگ هایِ اطرافش»
به نظرم اگه امیر علی ماجرارو کامل بدونه و بازم اخم و تخم کنه .. یکم زیادی نامردیه !!!
نویسنده عزیز !!! دمتون گرم:)

Dina
Dina
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

پس بی صبرانه منتظرِ ادامه داستانم و ری اکشنِ امیر علی …
اره همونم:))))))))))))))

Dina
Dina
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

درگیرِ مسیر هایِ پر پیچ و تابِ زندگی شدم و غافل از دوستان …
اما غافل از بویِ گندمِ زیبا … امکان نداشت
این بود که رمان و میخونم و کامنت رو موکول میکردم به زمانی که یه چیزی تو مایه های همون «از شنبه اس» … خلاصه که دیدم نوش دارو نقلِ مکان کرده به رمان دونی و فرصت هم اماده… چی بهتر از اینکه گپی با اعضایِ درجه یک این رمان بزنم خصوصا شما

camellia
camellia
4 ماه قبل

خوب و خوب و عالی.واقعا سورپرایز شدم.یه عالمه ماچچچچچچچ خانم مرادی.گفتم که,عاشقتم.😘❤بد جوری حالم گرفته بود💔.پیش,خودم گفتم پارت بعدی هم میخونم فقط,دیگه دنبالش نمی کنم😓,تا پارت آخر.🙈ولی,باین پارت نظرم عوض شد.😍🙃

آخرین ویرایش 4 ماه قبل توسط camellia
camellia
camellia
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

من نگفتم با علایق من پیش برید.چنین جسارتی نمیکنم.فقط میگم خیلی خیلی دردناکش نکن جانم 🤗 .آخه اینقدر بلاهای وحشتناک سرشون میاری,آدم از کَرده پشیمون میشه. 😓 قلب آدم ایست میکنه 😣 یه کم ازخشونتش کم کنی,بد نیست,یه کم لایت تر باش جان من 😍 درسته,رمانه,تلخی داره,شیرینی داره,ولی تلخی اینقدر عمیقه که به فنا بردی مارو.ازصبح دخترم میگه مامان چته!افسردگی ماژور گرفتم به خدا.تند تند رمانای دیگه رو می خونم,شاید یه کم حالم خوب شه,ولی دوباره میام سر نقطه اول.نه اینکه شما مقصر باشی.نههه. 😘 این به خاطر احساسات خودمه که اعصابم ضعیفه.

آخرین ویرایش 4 ماه قبل توسط camellia
مائده بالانی
مائده بالانی
4 ماه قبل

خیلی زیبا بود گلم.
خسته نباشی
حیف شد کتش فردا هم پارت میدادی

camellia
camellia
4 ماه قبل

وایییبییی.عاشششششششقتم خانم مرادی جووون. 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤

آخرین ویرایش 4 ماه قبل توسط camellia

دسته‌ها

29
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x