رمان نوش‌دارو پارت چهل و سه

5
(2)

 

 

سرش را بالا گرفت و پیشانی به پیشانیش چسباند،

 

نفس‌های داغش روی صورتش پخش میشد و حالش را خراب می‌کرد، یه حرفی بزن لعنتی اومدی بیشتر از این حالمو بد کنی و بری!

 

تصمیم گرفت خودش سر حرف را باز کند زبانش را روی لبهای خشکیده‌اش کشید و زمزمه کرد

 

_به خاطر خودت بود

 

عصبی شد، این از باز و بسته شدن پره‌های بینیش معلوم بود

 

بغضش را فرو داد

 

_نمی‌تونستم ببینم همین‌جوری اعدام بشی

 

_نازنین؟!

 

بالاخره سکوتش را شکست چقدر دلتنگ این صدا بود، هر چند شاکی؛ هر چند با هشدار نازنین را هجی کند

 

تند تند پلک زد تا اشکش نریزد، باید ادامه می‌داد

_تهدیدم کرد، هیچ کاری از دستم برنمیومد میگفت…

 

با پشت دست لب‌هایش را مهر کرد و نگاه وحشتناکی بهش انداخت

 

_هیچی نگو لعنتی، هیچی نگو

 

چیزی عین تنگ بلوری میان قلبش شکست بهش گفت لعنتی مثل همیشه صدایش نزد!

 

از دیدن اشکهایش با کلافگی دستش را برداشت و روی تخت نشست

 

سرش را میان دستانش فشرد و با افسوس سر تکان داد

 

_بد کردی نازی، بد شکستم…

وقتی فهمیدم میخوای نامزدی رو بهم بزنی کمرم خم شد

 

چشمانش از سرخی دو دو میزد دلگیر نگاهش کرد

 

_چرا این کار رو کردی؟

به خدا میمردم بهتر بود میدونی چی کشیدم به خودم دلداری میدادم زنه حق داره خب نباید که تا ابد پاسوز من شه…

ولی یه چیزی عین خوره داشت مغزمو می‌خورد با خودم میگفتم دِ لعنتی یه ذره هم صبر نکرد حکم اجرا شه انقدر عجله داشت که نامزدی رو بهم زد….

 

نمیخواست ادامه‌اش را بشنود بدن بی‌حالش را در آغوشش انداخت و سر بر سینه‌اش فشرد

 

_مجبور بودم به خاطر…

 

از زور گریه به هق هق افتاد دستانش همینطور بی‌حرکت کنار بدنش مانده بود نوازشش نکرد

 

تحمل بی‌توجهیش را نداشت دست دور کمرش حلقه کرد و بیشتر بهش چسبید لاغر شده بود اما سینه پهن و ستبرش هنوز هم محکم بود، هنوز هم آرامش می‌کرد

 

بینیش را به لبه تیشرتش کشید و لرزان گفت

 

_دلم برات تنگ شده

 

 

بی‌قراری‌های دخترک سیبک گلویش را بالا پایین کرد، به خود قول داده بود به محض دیدنش سیلی در گوشش بزند اما مگر می‌توانست! این دختر با همه کله شقی‌هایش نفسش بود و مگر میتوانست پاره تنش را آزار دهد

 

سرش را در آغوش کشید و کش موهایش را باز کرد، دستش همان‌جا خشک شد

 

نگاهش به خون نشست

 

نازنین با تعجب سرش را بالا گرفت که چشمش به چشمان عصبیش گره خورد

 

بزاق دهانش را فرو داد خوب می‌دانست این حالش از سر چه بود

 

آهی کشید و سر پایین انداخت

 

_وقتی مهرداد بهم اون پیشنهاد رو داد خواستم موهامو کوتاه کنم، دیگه تو نبودی که…

 

با خشونت بازویش را چنگ زد، کمی ترسید برای دفاع کردن از خودش دهان باز کرد که صدایش از گلو خارج نشده در نطفه خفه شد

 

 

تند و وحشیانه شروع به بوسیدنش کرد حتی بهش امان نفس کشیدن نداد مثل تشنه‌ای بود که به آب رسیده بود، تمام خشمش را روی آن دو تیکه گوشت بیچاره داشت خالی می‌کرد

 

دست بر سینه‌اش گذاشت تا تمامش کند یک اینچ هم تکان نخورد بدنش را میان بازوانش حبس کرد و رویش خم شد

 

مجبور شد روی تخت دراز بکشد حالا نصف وزنش رویش بود تمام بدنش عرق زده بود این چه حالی بود؟

 

یک لحظه لبش را برداشت که توانست نفس حبس شده‌اش را بیرون بفرستد

 

اعتراض کرد

 

_ بسه

 

محل نگذاشت حالا به جان صورتش افتاد، لب‌هایش تمام صورتش را وجب میکردن داشت خفه میشد صورتش خیسِ خیس بود

 

 

تنها سلاحش همین ناخن‌های کوتاهش بود که بازویش را نیشگون میگرفت اما انگاری برایش حکم نوازش را داشت

 

سراغ گردنش رفت که جیغش به هوا رفت

 

_نه تو رو خدا

 

قلقلکش میامد و تقلا کرد از آغوشش بیرون بیاید، از پشت بغلش کرد و دوباره روی تخت خواباندش

 

_محاله بزارم بری، وول نخور

 

لب گزید

 

_زشته! مامانم بیرونه

 

شیطنت در نگاهش نشست

 

_نترس، مادرزن خودش ازم استقبال کرد و خونه رو خالی کرد واسه من و تو..

بهونه دیگه‌ای نداری؟

 

از شرم گونه‌هایش گل انداخت،

 

آخ مامان واسه چی منو با این غول تشن تنها گذاشتی؟ دروغ چرا دلش برایش تنگ بود احساس می‌کرد هنوز هم در رویا سیر میکند اما این همه نزدیکی برای او و قلب بی‌جنبه‌اش اصلا خوب نبود؛ با یه بوسه وا می‌داد .

***

 

سرش روی سینه‌اش بود و روی بازویش را نوازش می‌کرد

 

دستی به خالکوبیش کشید، دو سال پیش عکس امیرحسین را روی بازویش تاتو کرده بود

 

خودش را در آغوشش بالا کشید و با ته ریشش بازی کرد، تا دستش به لبش خورد شیطنت کرد و انگشتش را بین دندان گرفت

 

آخ کوتاهی گفت و انگشتش را برداشت پوستش قرمز شده بود

 

با اخم نگاهش کرد

 

_زندون وحشیت کرده

 

حالت نگاهش جدی شد، لپش را کشید

 

_کم زبون بریز فنچول، توی کارنامه‌ام فقط سابقه زندون نبود که اونم به لیست خلاف‌هام اضافه شد

 

چشم غره‌ای به شوخیش زد و روی پایش نشست، جوری که زانوهایش دو طرف کمرش بود در مقابلش واقعا همانند یک فنچ بود

 

_تو خطایی نکرده بودی…

هیچکس از عدالت خدا نمی‌تونه فرار کنه

 

لبخند زد موهایش را پشت گوش فرستاد و گفت

 

_روزای سختی بود نازنین..

شب و روز فقط به تو فکر می‌کردم، به خودم می‌گفتم لعنتی تو باید زنده بمونی یکی اون بیرون منتظرته

 

با حرف‌هایش بغضی وسط گلویش نشست دست راستش را میان هر دو دستش گرفت و نوازشش کرد

 

_همه چی تموم شده امیر، نزار خاطره‌های بد زندگیمون رو مسموم کنه

 

نیشگون ریزی از چانه‌اش گرفت

 

_آره تموم شده ولی تنبیه تو هنوز سرجاشه

 

چشمانش گرد شد

 

_چه تنبیهی؟

 

اخم شیرینی کرد. شانه‌هایش را گرفت و به طرف تخت هدایتش کرد

 

_اینکه میخواستی نامزدی رو بهم بزنی میخواستی…

 

با حرص وسط حرفش پرید

 

_عه امیر من که توضیح دادم

 

چنگی به کمرش زد

 

_آره ولی من هنوز قانع نشدم، یکم دیگه مونده

 

با حرص ابرو چرخاند و فرصت طلبی نثارش کرد

 

خندید و پایش را دورش انداخت خلاص شدن از دستش محال بود

 

این وسط نمی‌دانست چرا خنده‌اش می‌گرفت زیر بوسه‌هایش فقط سرش را به اینور و آنور تکان میداد و با خنده جیغ می‌کشید، او هم با شور بیشتری به کارش ادامه می‌داد

 

تا جایی که تمام بدنش را با لبانش مهر کرد تا جایی که هر دو به نفس نفس افتادن

 

 

از رویش کنار رفت و طاق باز دراز کشید تازه توانست یک نفس راحت بکشد انگار از یه مبارزه سخت جان سالم به در برده بود

 

مشتی به بازویش زد

 

_واقعا که تو دیوونه‌ای

 

لبخند کجی زد از کمرش گرفت و به سمت خودش کشید، جوری که حالا او بود رویش افتاده بود

 

حرصی شده فقط نگاهش کرد معنی نگاهش را خوب می‌فهمید بدجور از دستش شاکی بود

 

بوسه‌ای به سرش زد و با لحن پرشیطنتی گفت

 

_خب باید یه جور این دوری شیش ماهه رو رفع میکردم دیگه خانم، تازه اون شبم جبران کردم قرار بود سورپرایزم کنی

 

پررویی نثارش کرد با تیکه آخر حرفش کمی تعجب کرد نگاه ریز شده‌اش را بهش دوخت

 

_تو از کجا میدونستی میخواستم سورپرایزت کنم!!

 

چشمکی بهش زد

 

_مادرزن شده پارتیم قشنگ راپورتت رو میده

 

 

با این حرفش هینی کشید و ناباور دست بر دهانش گرفت، کم مانده بود مادرش جاسوسیش را پیش این مرد کند واقعا از هیچ لحاظ شانس نداشت

 

….

 

شب که شد همه خانه عمو دعوت بودن بماند که چقدر عمه فرنوش دعوایش کرد و باهاش سرسنگین تا کرد

 

 

لبخند از روی لبش پاک نمیشد دوست داشت ساعت‌ها بنشیند و به خنده‌های مردش خیره شود خدا بهش فرصت دوباره زندگی کردن داده بود فاصله بین خوشبختی تا بدبختی از یک بند انگشت هم کوتاه‌تر بود

 

او حالا باید سفت این خوشبختی را برای خود نگه می‌داشت آن شب با اجازه پدرش شب را در خانه عمو ماند

 

تا آمدن امیرعلی از حمام لباس‌هایش را عوض کرد و به سمت تخت رفت، زیر ملحفه خزید و بالش را در بغلش گرفت

 

..

کمی بعد در اتاق باز شد و پشت بندش چراغ خواب خاموش شد

 

امیرعلی به نور حساسیت داشت برعکس او!

 

پلک‌هایش را محکم بهم فشرد و سرش را در بالش فرو کرد، با بالا پایین رفتن تخت فهمید که کنارش دراز کشیده

 

کنار گوشش نفس های گرمش پخش شد موهایش را از جلوی صورتش کنار زد و بوسه گرمی به پیشانیش زد

 

_خانمم چشماتو باز کن به این زودی خوابیدی؟

 

قصد نداشت خودش را لو دهد جوری چشمانش را بسته بود که نگو

 

لبخندی گوشه لب امیر نشست

 

حرکاتش را از بر بود لبه بالش را گرفت و از آغوشش بیرون کشید

 

 

_این چیه بغل کردی، مگه من مردم!

 

 

انقدر لحنش بامزه بود که لب‌هایش کش آمد و از چشم امیر دور نماند

 

 

ملحفه را روی هردویشان کشید و پهلویش را فشرد

 

لاله گوشش را بین لبش گرفت به روش خودش داشت دخترک را به سمت خود می‌کشید، نازنین انتظار این حرکت را نداشت چشم باز کرد و شاکی اسمش را صدا زد

 

_خوابم میاد

 

لبش را از گوشش فاصله داد و چپ چپ نگاهش کرد

 

_خواب بی خواب…

وقتی پیش منی وقت خوابتم من تنظیم می‌کنم

 

چشم‌غره‌ای به این همه پرروییش زد و زیرلب زورگویی هم نثارش کرد

 

تو گلو خندید و بازویش را زیر سرش جا داد

 

_کم غر بزن جات همینجاست

 

مامن آرامشش بهش برگشته بود از پیله نقشش بیرون آمد و سرش را به سینه‌اش چسباند

 

چندین ماه از این مرد و عاشقانه‌هایش محروم بود و حالا نباید لحظه‌ای را از دست می‌داد

 

نوازش‌هایش معجزه میکرد آرام بوسه‌ای به سینه سمت چپش زد همان‌جایی که صدای قلبش بهش امید و انگیزه زندگی می‌داد

 

 

_خیلی دوست دارم امیر، خیلی…

تو این شیش ماه صد بار آرزوی مرگ کردم

 

زیر گوشش هشدارگونه پچ زد

 

_هیش حرف از مرگ و این مزخرفات نزن…

من پیشتم عشقم، دیگه هیچ‌وقت تنهات نمیزارم…هیچوقت

 

نیاز داشت بیشتر ازش بشنود دلش هنوز هم ناآرام بود، با موهای سینه‌اش مشغول بازی شد

 

_اون شب وقتی دیدم دیر کردی دلم هزار راه رفت، هر چی به گوشیت زنگ می‌زدم جواب نمی‌دادی

 

آه غلیظی کشید و سرش را نوازش کرد

 

_اون لحظه انقدر حالم خراب بود که نمی‌خواستم بهت زنگ بزنم، چی می‌گفتم اصلا؟

بغض بر صدایش نشست سرش را بالا گرفت و مغموم لب زد

 

_میترسم امیر….میترسم از دستت بدم

 

اخم کرد، دست زیر چانه‌اش نشاند و به صورتش خیره شد

 

_دیگه این حرفو نزن، فکرتو با این چیزا خراب نکن

 

به دنبال حرفش سرش را در آغوش کشید و به شوخی گفت

 

_تا ابد بیخ ریشتم خانوم چی فکر کردی؟ هیچوقت نمی‌تونی از دستم خلاص شی

 

 

حرفش با رنگ و بوی شوخی بود اما او عمیقاً از خدا خواست هیچ‌وقت جدایی بینشان نیفتد

 

کاش که هیچ‌وقت ازش خلاص نشود این تمام خواسته‌اش بود

 

 

سبـز که باشی
دیگر فرقی نمی‌کنـد
کجای فصــل‌ها
ایســتاده باشی…
بــهـار باش
و بــبین زمسـتـاڹ
چطــور حــوالی خانه‌ات
زانـــو مـــیزند…

✨پایان فصل اول✨

اینم یه پارت رمانتیک تقدیم نگاه قشنگتون، فصل دوم همین رمان به زودی پارت‌گذاری میشه😍

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

17 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Saha
Saha
4 ماه قبل

عالی بود لیلا جان

راحیل
راحیل
4 ماه قبل

عزیزم بسیار عالی، خسته نباشی ایشالله همیشه تو زندگیتم خوش باشی دستمریزاد محشر بود

Sety
عضو
4 ماه قبل

لیلا دیشب این پارت رو خوندم ولی هنگ کرده بود گوشیم وارد اکانتم نمیشدش 🥺 💔
خیلی پارت رمانتیک و گوگولی ای بود😍😍😍
دیشب کلی باهاش ذوق کردم بوس بهت❤😘😍
و از اونجایی که میشناسمت میدونم پایان فصل اول یعنی شروع موج عظیمی از بدبختی هاشون😂😂😂

آلباتروس
آلباتروس
4 ماه قبل

سلام خوش قلم واقعا جذاب تموم شد
پارت قبلی واقعا یه سوپرایز بود و عالی خواننده‌ها رو پیچوندی همه رو جون به لب کردیا😂
در هر حال خدا قوت بهت لیلا جان

نسرین احمدی
نسرین احمدی
4 ماه قبل

خیلی زیبا بود خسته نباشی 🌹 منتظر فصل دوم هستیم.

مائده بالانی
مائده بالانی
4 ماه قبل

خسته نباشی عزیزم
خیلی جذاب بود
منتظر فصل بعدی هستم.
بترکونی ایشالا

Kmkh
Kmkh
4 ماه قبل

عالی بود

آهو
آهو
4 ماه قبل

🤩 🤩 🤩 🤩

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

ممنون از زحمات لیلا جان موفق باشی عزیزم
فصل دوم رو زودتر شروع کن

camellia
camellia
4 ماه قبل

🤗 🤗 😍 😍 😍 😍 😍 😍 😍 😍 😍 😍 😍 😍 😍 😍

camellia
camellia
4 ماه قبل

آخرش دیدی خانم مرادی تسلیم شدی.😅😉مرررررسی.مممماچ.عاشقتم.😍😘

مبینامرادی
مبینامرادی
4 ماه قبل

عالی بود لیلا جان👏👏🤩

دنیا
دنیا
4 ماه قبل

خیلیییییییییییییی رمانتونو دوست دارم بی صبرانه منتظر فصل دومم ممنون لیلا جونی واقعا تو فوق‌العاده ای دختر دستت طلا🤩😍🥰

سحر
سحر
4 ماه قبل

خداروشکر فصل اولش به خوبی و خوشی گذشت😍😍

Newsha
Newsha
4 ماه قبل

ووووییی چه گشنگ و عشقولاااانههه🥺😂😂😍❤
چقدر قشنگن کنار هم واقعا خاص و زیبا در عین حال مکمل همن انگار🥲🫂
عالیییی بود عشقم😘

Newsha
Newsha
4 ماه قبل

ووویییی اولین کامنتتت برم بخونمم😂❤

دسته‌ها

17
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x