رمان نوش‌دارو پارت چهل و شش

3.7
(3)

 

 

سفر شمالشان هم به پایان رسید اگر حضور آناهیتا را فاکتور می‌گرفت به هردویشان خوش گذشته بود

 

دم در خانه‌شان از ماشین پیاده شد و از پشت شیشه بوس هوایی برایش فرستاد

 

گوشه چشمش چین افتاد و برزخی نگاهش کرد، خندید و به سمت در آهنی خانه‌شان دوید

 

تا موقعی که پایش را در حیاط بگذارد از کوچه نرفت همیشه همین بود منتظر میماند تا وارد خانه شود

 

لبخند پهنی زد و از همان‌جا صدایش را انداخت پس کله‌اش

 

_سلام لیلی و مجنون خودم..

بی ما خوش میگذره دیگه؟

 

مریم‌خانم سراسیمه پا در ایوان گذاشت

 

 

_دختر یواش‌تر، آبرومون رفت..

این چه وضع اومدنه!

 

لبهایش آویزان شدن، اینم از استقبال مادرمون

 

کفشهایش را از پا در آورد و به سمتش رفت

 

_مریم بانو دخترت اومده‌ها…

به خدا ما به یه خوش‌آمد خشک و خالی هم راضی هستیم

 

چشم غره‌ای برایش رفت و بدون اینکه در آغوشش بگیرد وارد سالن شد

 

 

_برای من از این ادا اطوارا نیا، یه هفته اون‌جا بودی پیش امیرعلی جونت نگفتی یه پدری داری یه مادری داری…

تو فقط شوهر میخوای بقیه چیکاره‌ان!

 

ابروهای دم کوتاهش بالا رفتن، دلخوری در لحنش کاملا واضح و آشکار بود شادی در دلش ریخت عاشق این حسادت‌های مادرانه‌اش بود؛ این مدت هم زیاد از حد حساس شده بود و هر بار که امیرعلی به دنبالش میامد انگار ارث پدرش را گرفته بودن

 

بابا می‌گفت به خاطر توعه، وابستته شاید نشون نده اما تو یه دونه بچشی و طاقت دوریتو نداره، آخر قرار بود بعد از عروسیشان به تهران بروند کار امیرعلی آن‌جا بود؛ مادرش را درک میکرد خودش هم می‌ترسید در یک شهر غریب و دور، تک و تنها بدون هیچ دوست و آشنایی چطور باید از پس مسئولیت‌های ریز و درشت زندگیش بربیاید

 

مثل همیشه توکل به خدا کرد با وجود او تنهایی معنا نداشت، تکه‌های هویج خرد شده را داخل ماهیتابه انداخت و با چاقو دلمه‌ها را هم خرد کرد

 

زیرچشمی از آنجا به سالن دید داشت پدر کمی آشفته به نظر می‌رسید و دائم دست به ریشش می‌کشید، مادرش هم پچ پچ مانند باهاش حرف میزد

 

حس فضولیش گل کرده بود حتما در مورد موضوع مهمی داشتن صحبت میکردن

 

با صدای زنگ تلفنش حواسش جمع شد و گوشیش را برداشت، همزمان سری به غذایش زد

 

بدون نگاه کردن به شماره جواب داد

 

_الو؟

 

صدای آنور خط کمی نگران بود

 

_الو، نازی خوبی؟

 

گوشی را بین شانه و گوشش جا داد و دلمه‌ها را به هویج اضافه کرد

_به ترانه خودم، دلم واست تنگ شده دختر مثلا اومدما؛ یه سر نزنی بهم…

 

تند به میان حرفش پرید

_ببین نازی، زنگ زدم بگم مراقب خودت باش مهرداد امروز اومده بود بیمارستان…

 

با شنیدن اسم مهرداد از همان‌جا سقوط کرد و گوشی از دستش افتاد

 

دنیا روی سرش آوار شد، باز بیچاره شده بود باز بدبختی به سمتش آمده بود وحشت‌زده با دستهایی لرزان تلفن را برداشت و گذاشت دم گوشش

 

_مه…مهرداد کجاست؟

 

صدایش کمی آرام شد

 

_خوبی نازنین؟

الان دو روزه میاد دم بیمارستان سراغ تو رو میگیره، سهیل جلوشو گرفت ولی خواهری اون مرد خطرناکه ازش دور شو

 

با حساب سرانگشتی فهمید که تاریخ آزادیش اصلا الان نبود؛ سرفه‌اش آمد دنیای بی‌رحم انصافت کجاست باز چه خوابی برام دیدی؟

 

ترانه پشت تلفن با نگرانی حرف میزد اما او در دنیای دیگری غرق بود، مادرش به آشپزخانه آمد با دیدنش در آن حال چنگی به گونه‌اش زد و به طرفش پا تند کرد

 

_خوبی دختر چیشده؟

 

مات مانده زبان در دهانش قفل شده بود

 

مریم‌خانم شوهرش را صدا زد، علی‌آقا حیران پا در آشپزخانه گذاشت

 

_چیشده خانوم؟

 

نگاهش به نازنین افتاد اخم کرد، به طرفش رفت و کنارش دو زانو نشست

 

دخترک انگار در خلسه‌ای فرو رفته بود شانه‌هایش را تکان داد

 

_نازنین دخترم، چیشده؟

 

بوی سوختنی میامد احتمالا هویج‌ها سوخته بودن مثل دل او!! نگاه بی‌فروغ و ماتش بین پدر و مادرش در گردش بود هر دو نگران بودن، حتما آشفتگی پدرش هم از سر این بود

 

مهرداد برگشته بود، می‌خواست دوباره زندگی را به کام نازنین زهر کند می‌خواست این بار ضربه آخرش را بزند و نفسش را قطع کند

مایع شیرینی در دهانش ریخته شد مادرش گریه میکرد، کسی داشت با تلفن حرف میزد

 

مریم‌خانم با گوشه روسریش اشکش را گرفت

 

_یه حرفی بزن آخه، یهو چیشد؟

 

یهویی نبود! چند روز بی‌خبر بود، چند روز مهرداد آزاد شده بود و او نمی‌دانست

 

 

سکوتش را شکست، زیرلب نالید

 

_مهرداد..

 

اشک چشمش خشک شد یکه خورده نگاهش را بهش دوخت

 

_مهرداد؟

 

علی‌آقا کلافه دوباره به آشپزخانه برگشت

 

_چی میگی مریم؟

اسم اون بی‌صفتو پیش دخترمون نیار، کم حالش بده!

 

مریم‌خانم بهت‌زده نگاهش را به همسرش داد، با دیدن رنگ نگاه زنش دوهزاریش افتاد جلوی دخترک زانو زد

 

_نازی کی بهت گفته از اومدن مهرداد هان؟

 

پس برگشته بود کابوس زندگیش دوباره آمده بود

 

زانوهایش را بغل کرد و به کابینت تکیه داد هر چقدر هم عزاداری می‌کرد کم بود پدر خسته از جواب ندادنش چنگ زد به موهایش

 

_نباید الان می‌فهمیدی…نباید

 

به ضرب سرش را بالا آورد چشمانش ریز شد، با صدای خفه‌ای گفت

 

 

_نباید می‌فهمیدم؟

 

آهی از سر افسوس کشید

 

_ما خودمونم همین چهار روز پیش فهمیدیم تو نگران نباش دخترم، زندگی خودتو داری ما کنارتیم نمی‌زاریم اتفاق بدی بیفته

 

هیچ حرفی در این لحظه آرامش نمی‌کرد
تند تند سرش را به طرفین تکان داد

 

_چطوری آزاد شده؟ هنوز دو سال هم نشده سه سالش مونده

 

مریم خانم از دیدن بیقراری‌های دخترک دلش خون شد، در آغوشش کشید

 

_مثل اینکه عفو خورده، زنداییت می‌‌گفت میخوام براش زن بگیرم نترس دخترم اون دیگه به سمتت نمیاد

 

کاش حرف‌های مادرش واقعیت داشته باشد اما پس ترانه چه می‌گفت این مرد فراموش نمی‌کرد دو سال زندان هم تغییرش نداده بود

 

…..

امیرعلی با تلفنی که عمویش بهش زده بود خودش را به آن‌جا رساند، نمیدانست چطور باید با نازنین روبرو شود طاقت یک ذره ناراحتیش را هم نداشت

 

کنار تختش نشست و موهایش را نوازش کرد

 

_بهش فکر هم نکن، ما عروسی می‌کنیم و میریم تهران؛ از همه چی دور میشیم…از همه چی

 

با بغض سر بالا آورد

 

_تو هم می‌د‌ونستی نه؟ تو هم خبر داشتی، الان می‌فهمم تو این چند روز می‌خواستی یه چی بهم بگی و حرفتو می‌خوردی

 

سرش را زیر انداخت و مچ دستش را نوازش داد

 

_کی بهت گفت؟

 

آهسته جواب داد

 

_ترانه…

فکر می‌کرد خبر دارم می‌گفت مهرداد اومده بود بیمارستان سراغ منو می‌گرفت

 

اصلا متوجه حضور امیرعلی نبود و بی‌ هیچ مراعاتی داشت از مهرداد حرف می‌زد

 

رگ گردنش متورم شد، زیر لب ناسزایی گفت و مچ دستش را ول کرد

 

 

_کافیه ببینم بخواد دست به کاری بزنه دیگه رحم نمی‌کنم نازی، بهش رحم نمی‌کنم

 

باز قلبش پر از استرس شده بود اینجور وقت‌ها سرش درد می‌گرفت اعضای بدنش دیگر تحمل این همه درد را نداشتن

 

سر بر سینه‌اش گذاشت

 

_میترسم امیر، اون دیوونه‌ست آخر سر یه کاری میکنه میدونم

 

چانه‌اش را به سرش چسباند هیچ حرفی برای دلداری دادن به این دختر نداشت ناآرام بود و درکش می‌کرد، باید با مهرداد صحبت می‌کرد اینطور نمیشد

 

آن روز تا شب کنار نازنین ماند و در سکوت فقط نوازشش کرد، نباید یک لحظه هم تنهایش می‌گذاشت حداقل تا موقعی که کامل عقد کنند؛ در غیر این صورت خیالش راحت نبود

 

چند روزی خانه پدرش میماند بهتر بود اینجا مهرداد بهش نزدیکتر بود و او اصلا نمی‌خواست هیچ ریسکی کند

 

 

نازنین را به خانه پدرش رساند و خودش هم به سمت شرکت مهرداد حرکت کرد باید حرف‌هایش را رو در رو بهش میزد

 

نگاهی به سر در ساختمان چند طبقه انداخت

 

با آسانسور به طبقه پنجم رفت شرکتش در این دو سال دست پدرش بود و حالا با وجود مهرداد باز هم همه چیز روال سابق را داشت

 

منشی با دیدنش چشم از مانیتور گرفت لحنش پر از عشوه و ناز بود

 

_میتونم کمکتون کنم جناب آقای…

 

مکث کرد و سوالی نگاهش کرد

 

خشک و رسمی جوابش را داد

 

_با رئیستون کار دارم بهش بگید آقای کیایی میخواد ببینتتون

 

سر تکان داد و ناخن‌های کاشته شده‌اش را روی دکمه‌های تلفن غلطاند

 

_اون‌وقت بگم چه کاری دارین؟

 

از دست پرحرفی‌های زن کلافه شد

 

_خودش منو میشناسه خانم، نیازی نیست چیزی بگین

 

زیر لب ایشی گفت و تلفن را دم گوشش گذاشت

 

_آقای ملکی؟ یه آقایی اومدن به نام کیایی میگن با شما کار دارن…

زیرچشمی نگاهش به مرد بود که روی مبل نشسته بود و پایش را تکان میداد

 

تلفنش که تمام شد رو بهش گفت

 

_می‌تونید برید داخل منتظرتونن

 

با صدایش از فکر بیرون آمد و به سمت در مشکی رنگ که تابلوی اتاق مدیریت رویش چسبانده شده بود گام برداشت

 

دو تقه به در زد صدایی نشنید، دستگیره را تکان داد و وارد اتاق شد

 

چشم گرداند پشت به او روی صندلی نشسته بود و سیگار هم بین انگشتانش می‌سوخت

 

از در فاصله گرفت و جلو رفت

 

_اومدم باهات حرف بزنم

 

دست خودش نبود نفرت ته کلامش مشهود بود، این مرد همبازی بچگی‌هایش بود و حالا نقش دشمن برایش ایفا می‌کرد

 

کسی که نازنینش را به این حال و روز در آورد کسی که باعث شد شش ماه در زندان صبح را شب کند، رفیق گذشته حالا در قاب رقیب جلویش ظاهر بود

 

چرخی به صندلی چرم مشکی ریاستش داد و نگاهی به ظاهر متعجب توام با پوزخند نثارش کرد

 

دو سال زندان تغییرش داده بود چهره‌اش پخته‌تر شده بود، موهای کوتاهش مرتب اصلاح شده بود و صورتش هم شش تیغه کرده بود

 

 

سیگارش را در جاسیگاری له کرد و یقه‌اش را صاف کرد

 

_خیلی وقته منتظرت بودم…

خوبه، از اون چیزی که فکر میکردم شجاع‌تری

 

ابرو درهم کشید، گرگ بود و گرگ‌تر برگشته بود، این مرد خیال پس کشیدن نداشت

 

روی مبل تک نفره‌ای نشست سعی کرد تن صدایش آرام باشد

 

_مهرداد من اومدم اینجا مرد و مردونه باهات حرف بزنم

 

به چشمان پرنفوذ سبزش خیره شد و لبخند تلخی زد

 

_قراره با نازنین ازدواج کنم، ما همو دوست داریم…

چرا هم خودتو آزار میدی، هم ما رو؟ دو سال زندان بس نبود!

 

آخر حرفش به مزاقش خوش نیامد دو سال زندان بهش تحمیل شده بود، خدا می‌دانست چه شب‌ها چشم رو هم نزاشته بود و به نازنین فکر می‌کرد کابوس شب و روزش این بود در غیابش جشن عروسیشان را بگیرند و نازنین تمام و کمال مال امیرعلی شود

 

تحمل این یکی را نداشت آن دختر سهم او بود مگر می‌گذاشت کسی بهش چشم داشته باشد، تا الان هم زیادی تعلل کرده بود باید واقعیت را می‌گفت

 

این رازی که چهار سال در قلبش تلمبار شده بود باید فاش میشد

 

زهرخندی زد و دستی به گوشه لبش کشید

 

_کسی که قراره باهاش ازدواج کنی عشق من بود، ولی تو اونو ازم گرفتیش

 

صبرش لبریز شد، ناخوداگاه صدایش بالا رفت

 

_تمومش کن مهرداد…تموم

من واسه دعوا نیومدم ولی به عنوان شوهر نازنین دارم بهت میگم فکر و یادشو از ذهنت بیرون بنداز، اون با شنیدن اسمتم تنش میلرزه از چه عشقی حرف میزنی؟

 

انگشت به سمتش نشانه رفته بود و جملاتش بوی هشدار میداد، ولی مگر حرف توی سر این مرد میرفت!

این روزها همه می‌گفتن احتیاج به روانشناس دارد مادرش روزانه عکس‌های دختران فامیل و آشنا را نشان میداد تا یکی را برای پسرش نشان کند همه به نوعی می‌خواستن او را از نازنین دور کنند اما نمیشد اگر هم می‌خواست جواب قلبش را چه میداد؟

 

هنوز هم که هنوز بود از دست خودش عصبانی بود به خاطر سهل‌انگاریش، اگر همان موقع همه چیز را برای نازنین تعریف می‌کرد شاید کار به اینجا نمی‌رسید؛ آن دختر تشنه محبت بود و در غیابش وابسته پسرعمویش شده بود هنوز هم دلش روشن بود نازنین عاشقش بود فقط دلسرد شده بود باید از دلش درمی‌آورد

 

بعد از رفتن امیرعلی تمام حرص و عصبانیتش را سر وسایل روی میز خالی کرد محکم زد زیر دفتر دستک روبرویش

 

مشت لرزانش را بالا آورد و مقابل صورتش گرفت

 

_عوضی…عوضی

 

تمام حرف‌هایش در سرش رژه می‌رفت فقط آمده بود ذهنش را خراب کند

 

سردرد شدیدی داشت درمانش بطری مخصوص مشروبش بود

 

از جیبش درآورد و جرعه‌ای از مایع قرمز داخلش را خورد

 

سرش تیر کشید اما مهم نبود این مشروب بهش فراموشی میداد و جانش را می‌گرفت چشمانش را بهم فشرد و سرش را به صندلی تکیه داد

 

_آقای ملکی میتونم بیام داخل؟

 

کسی به در می‌کوبید حوصله دیدن کسی را نداشت اما انگار زن پشت در قصد رفتن نداشت

 

_حالتون خوبه؟

 

عصبی چشمانش را باز کرد مویرگ‌های خونی داخلش او را از همیشه ترسناک‌تر نشان میداد

 

کارمندهایش به خوبی با اخلاق گندش آشنایت داشتند اما این دختر تازه کار بود و خبر نداشت نباید در این موقعیت وارد اتاقش شود

 

نگاه شاکی به سرتاپایش انداخت

 

_کی بهت اجازه داد سرخود بیای اینجا؟

 

به غرورش برخورد، اخم ریزی کرد و پوشه‌ای روی میز گذاشت

 

_نقشه آماده شده خودتون گفتین بهتون نشون بدم

 

به دنبال حرفش نگاه گذرایی به اتاق انداخت انگار بمب ترکیده بود در این چند روز متوجه اخلاقیات عجیب این مرد شده بود فهمیده بود اصلا ثبات شخصیت ندارد

 

مهرداد نگاه گذرایی به نقشه انداخت و گوشه‌ای پرتش کرد

 

_تا فردا بهت خبر میدم، مرخصی

 

لب بهم فشرد قبل از اینکه از اتاق بیرون برود به طرفش برگشت و ابرو بالا انداخت

 

_مشروب واسه قلبتون خوب نیست آقای مهندس…

حتما یه شربت عسل بخورید تا سردرتون
رفع شه

 

با تعجب نگاهش کرد حرفش در مغزش اکو شد، دخترک رفته بود اما او ذهنش حوالی جمله‌اش می‌چرخید نازنین همیشه سر این مسئله سرزنشش میکرد اما کو گوش شنوا؟
همیشه غد و یکدندگیش سرآمد بود

 

….

تا دیروقت در شرکت ماند و با آن حال بدش نقشه‌ها را بررسی کرد به اندازه کافی در این دو سال از کارها عقب مانده بود

 

 

وارد آپارتمانش شد کت اسپرت مشکیش را از تن در آورد، دستانش را از هم باز کرد و صدایش را بلند کرد

 

_به به عجب بویی پیچیده،

این بار ماکارونیه دیگه؟

 

جوابی جز سکوت عایدش نشد پا در آشپزخانه‌اش گذاشت، همین دیشب بود که مادرش رک تو رویش گفته بود این آشپزخونه به یه زن نیاز داره خسته نشدی انقدر کنسرو خوردی!!

 

لبخند تلخی زد این خانه فقط برای نازنین بود دوست داشت تا دیروقت کار کند شب با کیسه‌های خرید پا که در خانه بگذارد چند تا بچه قد و نیم قد از سر و کولش بالا بروند و بابا بابا از دهانشان نیفتد

 

پشت گاز، نازنین مشغول آشپزی باشد و او هم از پشت بغلش کند و تمام خستگیش با یک بوسه رفع شود

 

تی بگ را داخل ماگش تکان داد و آه غلیظی کشید، همه اینها در تصورش بود در واقعیت او یک مرد تنها بود در این خانه درندشت

 

چای تلخش را با معده خالی سر کشید بعدش باید درد معده‌اش را هم به جان می‌خرید

 

 

مسکنی خورد و خودش را روی کاناپه رها کرد سرش هنوز درد میکرد

 

موبایلش را برداشت، انگشتش روی اسم نازنین غلطید مردد بود بین پیام دادن یا ندادن هزار بار تصمیم گرفته بود این عشق را از دلش بیرون کند اما نمیشد نازنین در رگش ریشه دوانده بود آنوقت باید شاهرگش را میزد تا این عشق هم بمیرد

 

ستایش برایش پیام فرستاده بود و مثل همیشه عذرخواهی کرده بود، پوزخندی زد و پیام‌ها را نخوانده حذف کرد

 

آمار گند‌کاری‌هایش در دستش بود حالا پشیمانیش به درد نمی‌خورد، مثل دندان لقی از زندگیش پرت شده بود بیرون

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.2 (5)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
21 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Saha
Saha
4 ماه قبل

مرسی لیلا جان❤️😘

غزل
غزل
4 ماه قبل

خانم نویسنده شما لر هستی؟

💜Shayda💜
💜Shayda💜
4 ماه قبل

عالیی بود عالییی
خسته نباشی
بوی گندمم خودت نوشتی؟
می خونمش اگه تو نوشته باشی😂
راستی خودتت اهل شیرازی 😌 انقد دوست دارم شیرازو عمه‌م شیراز زندگی میکنه
ولی خودم با خانوادم سنندج زندگی می کنیم

💜Shayda💜
💜Shayda💜
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

جون من؟ واییییی چقد خوبب😙😙
گیلان تا حالا نرفتم ولی میگن خیلی شهر قشنگیه💜💙

مائده بالانی
مائده بالانی
4 ماه قبل

عالی بود لیلا جون.
راستش دلم برای مهرداد هم میسوزه.
یکجوری کارهاش دست خودش نیست.
واقعا عشق یک طرفه خیلی دردناکه

سعید
سعید
4 ماه قبل

این عوضی باز برگشت🥺🤦🏻‍♀️
بیچاره نازی که همش دردسر داره

مثل همیشه بی نظیر بود

آخرین ویرایش 4 ماه قبل توسط Bakakan
💜Shayda💜
💜Shayda💜
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

راست میگی نباید بهش بگیم عوضی خدای نکرده عوضی بهش بر می خوره این کثافتم کمشه😙😂

راحیل
راحیل
4 ماه قبل

عزیز دلم خیلی تشکر و سپاس واقعا عالی دستمریزاد فدات 🌺🌺🌺💝💝💝

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

لیلا جان قشنگ بود وبازم داره با برگشت مهرداد هیجانی میشه ولی گلم فکر کنم کوتاهتر شده موفق باشی دختر خوب

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

نکنه مهرداد عاشق کارمند جدیدش بشه

نویسنده رمان نوش‌دارو
نویسنده رمان نوش‌دارو
پاسخ به  خواننده رمان
4 ماه قبل

یکم بیشتر حدس بزنید😉 به نظرتوت مهرداد به این زودی از نازنین میگذره…نمیگم تا خودتون متوجه بشید فعلاً پیش خودم محفوظه

آلباتروس
آلباتروس
4 ماه قبل

سلام لیلا جون
دست به قلم شدی و چه خوب که تونستم پارت جدید رو هم بخونم.

واقعا تاسف برانگیزه که دوست ادم یه روز نقش دشمن و رقیبت رو بگیره و تصور روزهای بچگی امیرعلی و مهرداد نسبت به الآنشون واقعا حال ادمو دگرگون میکنه.

قلم خوبی داری اما سیرت کمی تنده.
و اینکه چون زبون رمانت عمومی نیست و کتابیه بهتره به جای (بودن، شدن و…) “بودند، شدند و…” بذاری.

خواستم یه خدا قوت به قلمت بگم و یه صبرم به نازی و شوهرش!

بیچاره مهرداد هم شفا پیدا کنه.
از نظر من اون عاشق نازی نیست بلکه عاشق خودشه چون فقط به فکر خودشه نه خوشبختی نازی.

پر قدرت ادامه بده💪👍

دسته‌ها

21
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x