رمان نوش‌دارو پارت چهل و نه

3.7
(3)

 

 دستش را از روی صورتش برداشت و نگاه بدی بهش  کرد

وارد حیاط شد، در را بست ولی از پشت صدای شاکیش را شنید

 

_فقط تا شنبه فرصت داری بدهیمو بدی وگرنه دودمانت رو به باد میدم دختره نفهم

 

به در تکیه داد و اشکهایش سرازیر شد

 

حالش از این زندگی بهم میخورد از این
سگ دو زدن‌ها و تهش به هیچی رسیدن

 

مگر چند سال داشت؟ فقط بیست و سه سالش بود از همان اول روز خوش ندیدن زندگیش سیاه بود، سیاه

 

حق او بود اینطور پیش همه خار و خفیف شود؟ که سامان عملی با بی شرمی ازش درخواست همخوابگی کند!! به خدا که انصاف نبود او فقط دلش یک خانواده میخواست یک ذره آرامش ولی نبود تنها داراییش همین پدر فلج و مظلومش بود

 

به زور جلوی ریزش اشکهایش را گرفت، ولی این مرد حالش را می‌فهمید مگر نه؟

 

صدای داد و بیداد طلبکارها را هم میشنید اما کاری از دستش برنمیامد، در سکوت داروهایش را بهش داد چیزی نمیگفت طاقت این نگاهش را نداشت

 

بوسه‌ای به دست‌های پینه بسته‌اش زد چقدر زحمت کشیده بود این مرد

 

_باباجونم درست میشه شرمنده نباش وجودت دلمو گرم میکنه، پس بخند خب؟

 

صدایش از بغض میلرزید…

 

دست نوازشش روی موهایش نشست با خود فکر میکرد اگر پدرش نبود زندگی چقدر سخت‌تر بود، زیرلب خدا را شکر کرد ازش خواست این یکی را ازش نگیرد

 

مثل مادرش که رفت و تنهایشان گذاشت دختر و شوهرش را به پول فروخت و همراه یه مرد ثروتمند شد

 

تا شوهرش به جرم بدهی دستگیر شد پای ماندن نداشت رنگ عوض کرد، پدرش از این حجم مصیبت تاب نیاورد یک شب سکته کرد یک شبه موهای یک دست مشکیش سفید شد

 

به تنهایی بار این زندگی و مشکلاتش را به دوش کشید فقط هجده سالش بود اما او هم یک شبه مثل یه زن چهل ساله قوی شد پدرش که گناهی نداشت فقط بد آورده بود فقط چون ساده بود گول خورده بود، این دنیا پر از نامردی بود و بس…

 

آن شب با ذهنی مشغول و پر از فکر و خیال به خواب رفت، باید اول از همه بدهی این مرتیکه را میداد تا شرش را کم کند

 

شاید بتواند از شر‌کت وام بگیرد حتما فردا با مهندس صحبت میکرد با فکر اینکه فردا زودتر باید سرکار برود چشمانش را بست و سعی کرد بخوابد

***

 

 

پیراهن کوتاه قرمزش را پوشید روی کمرش کمربند باریک ظریف طلایی میخورد که اندام باریکش را به خوبی نشان میداد، زیرش یک جوراب شلواری مشکی هم پوشیده بود امشب میخواست حسابی بدرخشد

 

موهای بلند مشکیش را با اتومو صاف کرد و دورش آزادانه رها کرد

بیشتر از همیشه به خودش رسیده بود و آرایشش هم غلیظ‌تر بود، چشمانش زیر آن مداد مشکی جلوه بیشتری گرفته بود دل تو دلش نبود ثانیه‌ها را میشمرد تا امیرعلی برسد

 

با عطر شیرینش دوش گرفت مانتوی کتی سفیدش را تن زد امشب جشن تولد امیر بود و قرار بود در ویلای خارج از شهرش دونفری جشن بگیرند

 

کادویش را در کیفش گذاشت و منتظر روی مبل نشست، پدر و مادرش هم امشب جایی مهمانی دعوت بودن، کسی در خانه نبود

 

با صدای زنگ در سریع از جایش بلند شد و بعد از قفل کردن درها از خانه بیرون زد

 

خودش بود، چقدر رنگ آبی به این مرد میامد دکمه‌های پیراهنش را باز گذاشته بود و زیرش هم یک تیشرت ساده آبی روشن هم تنش بود شلوار کتان تیره‌ا‌ی هم پوشیده بود در عین سادگی در نظرش جذاب بود

 

بهش رسید و با لبخند سلام داد، همان‌جا در کوچه گونه‌اش را بوسید

 

_سلام خانم گل و گلاب خودم بپر بالا تا دیر نشده

 

این مرد هر چه که میگذشت شیطنت‌هایش هم بیشتر میشد، واقعا خجالت میکشید چرا کمی درکش نمیکرد!

 

سوار ماشین شد امیر لبخند از روی لبش کنار نمیرفت از این تغییر خوشحال بود نازنین به خودش آمده بود و اینکه انقدر به خودش رسیده بود نکته مثبتی داشت

 

تا خود مقصد دستش را میان انگشتانش قفل کرده بود و نوازشش میکرد، آهنگ ملایمی هم فضای ماشین را پر کرده بود

 

 

صبح که تو چشمای تو خیره میشم
زندگی تازه شروع میشه برام

من از با تو بودن به خدا سرد نمیشم
تن تو ، تن تو آتیشه برام

تو این اتاق پیچیده بوی تن تو
بیا بازم منو تو آغوشت بگیر
….

دوست دارم وقتی که نزدیک منی
اسممو آروم توی گوشم بگی
اسممو آروم توی گوشم بگی

دست من نیست تو عزیز جونمی
خودت نمیدونی همه بود و نبودمی
دست من نیست ای عشق ستودنی

دست من نیست تو عزیز جونمی
خودت نمیدونی همه بود و نبودمی
دست من نیست ای عشق ستودنی

 

با عشق نگاهش را بهش داد و لب زد

_دوست دارم

 

فشاری به دستش داد و بوسی در هوا برایش فرستاد

 

خون به صورتش دوید هنوز هم این نوع رفتارهایش برایش عادی نمیشد عرق میزد بدنش گرم و سرد میشد

 

بعد از قفل کردن ماشین با هم وارد ویلا شدن، هوای این منطقه کمی خنک بود و نیازی به روشن کردن کولر نبود

 

مانتویش را در اتاق عوض کرد و جلوی آینه رژش را تجدید کرد

 

 

استرس داشت تا به حال این‌طور جلوی امیرعلی ظاهر نشده بود لباسش کمی یقه‌اش باز بود و برق پلاک گردنبندش روی پوست سفیدش خودنمایی میکرد

 

نفس عمیقی کشید و قفل دستان عرق‌ کرده‌اش را از هم باز کرد

 

 

با قدم‌هایی آرام از اتاق بیرون زد و وارد سالن شد

 

 

پشت بهش داشت روی میز وسط سالن شام را میچید، با صدای پایش دست از کار کشید و به طرفش برگشت؛ نگاهش عمیق و سوزان بود این نازی جدید برایش ناشناخته بود

 

از آن روز با خودش تمرین کرده بود یکمم به خودش برسد و دست از آن افکارش بردارد امیرعلی قرار بود شوهرش شود بهش محرم بود باید بهترین لباس‌ها را برایش میپوشید

 

 

داشت زیر آن نگاه خیره آب میشد دستپاچه روی مبل نشست و لبه پیراهنش را چنگ زد

 

 

_واسه من کباب برگ سفارش دادی؟

 

این حرف عوض کردنش موجب خنده‌اش شد کنارش روی مبل نشست و دست دور کمرش حلقه کرد

 

_الان کباب برگ مهم‌تره؟

 

لب گزید

 

دست زیر چانه‌اش نشاند و سرش را بالا آورد

 

_چرا نگام نمیکنی خانمم؟

 

کاش میتوانست مثل او خونسرد باشد ولی با کمترین حرف و نگاه دست و پایش را گم میکرد

 

چشمانش را دزدید و سرش را عقب برد

 

_بهتره اول شام بخوریم گشنمه

 

لبخندی زد و دیگر پاپیچش نشد، عاشق این دختر خجالتی بود، بکر بود و رفتارهایش برایش تازه بود…

قدر این جواهر را باید می‌دانست

 

در سکوت شام را سرو کردن ظرف‌های یکبار مصرف را درون کیسه زباله انداخت و به سالن برگشت

 

 

هنوز هم روی مبل نشسته بود و نگاهش به ناخن‌های لاک زده‌اش بود، زیر پایش نشست و دستانش را گرفت

 

_یه خورده هم به ما نگاه کن بابا…

خسته نشدی انقدر به در و دیوار زل زدی جز امیرعلی بدبخت؟

 

تند سر بالا آورد و هین آرامی کشید

 

_بدبخت چیه، دیوونه شدی امیر؟

 

دلش برایش ضعف رفت؟ سرش را روی زانوهایش گذاشت

 

_عشق امیر…نفس امیر، دلم واسه لبخندات تنگ شده بود نمیدونی چقدر خوشحالم اینجوری می‌بینمت

 

غرق لذت شد از شنیدن اعترافاتش، دستش را در موهای مشکیش فرو کرد و مشغول نوازششان شد

 

زیرلب شعری را زمزمه کرد

 

_تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم
مثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم

 

 

سرش را از روی پایش برداشت، نگاهش امشب گرم‌تر از همیشه بود نور زرد هالوژن قهوه چشمانش را حالا عسلی نشان میداد

 

دست گرمش روی صورتش نشست و کنارش روی مبل نشست، لحن خوش‌آهنگش زیر گوشش پیچید

 

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را

 

 

مبهوت نگاهش کرد

 

صورتش در یک میلیمتری سرش قرار داشت

 

_فکر نمیکردم اهل سعدی باشی؟

 

پیشانیش را به شقیقه‌اش چسباند

 

_مگه میشه شیرازی بود و دو بیت از سعدی رو بلد نبود، دست کم گرفتی ما رو بانو؟

 

خنده نمکینی کرد از میان این همه شعر این بیت‌ را انتخاب کرده بود شاید حرف دلش بود این نگاه مشتاق و گرمش مهر تاییدی بر افکار ذهنش میزد

 

برای فرار از این نگاه از جایش بلند شد و گفت

 

_برم کیک رو بیارم تا دیر نشده

 

به دنبال حرفش تند از زیر نگاهش به سمت آشپزخانه فرار کرد

 

کلافه چنگی به موهای تافت زده‌اش کشید دخترک مثل آهو از دستش فرار میکرد تا کی قرار بود این موش و گربه بازی‌ها ادامه داشته باشد!!

 

هر چه که به عروسی نزدیک میشد صبرش هم به همان اندازه کمتر

کمی بعد چهره نازنین با کیک درون دستش از نور کمی که در سالن روشن بود پیدا شد

 

خرامان خرامان به سمتش آمد و کیک را وسط میز گذاشت، نخواست بیش از این اذیتش کند کنارش نشست و دستش را گرفت

 

_خب آقا اینم از کیک، اول آرزو کن

 

لبخند کجی بهش زد و دستش را روی پایش گذاشت، چشمانش را بست آرزویی نمانده بود تنها چیزی که میخواست حفظ خوشبختیش بود و بس

 

بعد از فوت کردن شمع سی و دوسالگیش با انگشت ذره‌ای از کیک را برداشت و به سمت صورت نازنین نشانه رفت

 

مغزش بهش هشدار فرار داد..!! با جیغ خودش را عقب کشید

 

_دیوونه چیکار میکنی؟

خندید و با شیطنت ابرو بالا انداخت، خودش را به سمتش کشید و انگشت کیکیش را به صورتش چسباند

 

با حرص محکم دستش را به صورتش کشید

_عقل نداری تو؟ آرایشم خراب میشه

 

زیر لب قربان صدقه‌اش رفت و با چنگال تیکه‌ای از کیک را برداشت و به طرفش گرفت

 

_بیا عشقم حرص نخور دیگه…

 

چشم و ابرویی برایش آمد چنگال را ازش گرفت، ناگاه فکر شیطانی به سرش زد در یک عمل ناگهانی تمام کیک روی چنگال را روی صورتش ریخت

 

 

امیر انتظار این حرکت را ازش نداشت با چشمانی گرد شده به طرفش برگشت

_تو الان رو من کیک پاشیدی؟

 

سری به معنی تایید تکان داد و ریز خندید

 

اخم کرد

 

_نشونت میدم

 

تا خواست جوابش را دهد چیزی به صورتش خورد

 

وحشت‌زده از جایش تند بلند شد انگار زنبور نیشش زده باشد جیغ میزد و بالا پایین میپرید، تمام سر و صورتش پر از کیک بود

 

امیر هم با خنده به این صحنه خیره بود و با موبایل عکس مینداخت

 

خون به مغزش نرسید مردک بی‌عقل، کیک روی میز بهش چشمک زد

 

خودِ ظرف را برداشت و به سمتش نشانه رفت، امیر موبایلش را کنار گذاشت و با تعجب گفت

 

_اصلا شوخی قشنگی نیست نازی

 

پوزخندی زد

 

_شوخی نیست عزیزم واقعیته، هنوز منو نشناختی

 

با تمام شدن حرفش فرصت مجالی بهش نداد و تمام کیک را روی صورتش فرود آورد

 

خامه و شکلات تمام صورتش را پر کرد

 

وضعیت خودش هم عادی نبود ولی نمی‌توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد

 

امیرعلی با حالت چندشی دستی به صورتش کشید، این چه وضعی بود؟ خنده‌های دخترک هم حرصش را بیشتر میکرد

 

دستش را کشید و روی کاناپه انداخت میان خنده جیغ خفیفی زد و خواست از زیر دستش فرار کند که اجازه نداد و وزنش را رویش انداخت

 

کپ کرده خنده‌اش قطع شد و آب دهانش را فرو داد

 

ابرو بالا انداخت و لبخند بدجنسی بهش زد

 

_حالا چه جوری تنبیه‌ات کنم هوم؟

 

تنبیه…!! مغزش قفل کرده بود از آن طرف هم سنگینی تنش داشت خفه‌اش میکرد با مشت به جانش افتاد

 

_ولم کن، تنبیه چی؟

 

مچ هر دو دستش را گرفت و بالای سرش جمع کرد، واقعا که وضعیت هردویشان خنده‌دار بود تمام کیک به جای اینکه خورده شود روی صورتشان پخش بود

 

آرام نالید

 

_امیر خب تو اول شروع کردی

 

اخم ریزی بین ابرویش نشست صورتش را جلو برد

 

_حرف زدن موقوف الان وقت کیک خورونه

 

بدون توجه به معنی حرفش گفت

 

_کدوم کیک، مگه چیزیم مونده؟

 

با انگشت از پایین چشمش تا کناره‌های لبش را لمس کرد

 

_بله که مونده…

 

چشمانش اندازه گردو زد بیرون، منظورش چی بود؟ حرفش با بوسه‌ای که به لبش خورد نصفه ماند

 

 

خشک و بی‌حرکت وق زده بهش خیره بود، چشمانش را بسته بود و تمام صورتش را میک میزد، حتی نفس کشیدن هم یادش رفت

 

خوب که کارش را کرد سرش را عقب برد و با لذت دستی به لبش کشید

 

_خوشمزه‌ترین کیک عمرم بود

 

شرط می‌بست صورتش به رنگ لبو در آمده بود، عرق شرم روی کمرش نشست، اصلا همین‌جا آب میشد چه اتفاقی میفتاد؟

 

با لبخند استخوان ترقوه‌اش را لمس کرد

 

_فنچول من خجالت کشیده؟

 

داشت از حال میرفت قلبش انقدر تند میتپید که پیشش رسوا میشد چقدر کم جنبه بود!!

 

امیر از رویش بلند شد و چند برگ دستمال برداشت، همان‌طور که صورتش را پاک میکرد زیر لب غر میزد

 

_مردم زن دارن ما هم زن داریم…

کیک بینوا به چه روزی در اومد

 

آخ که جواب تو آستینش داشت اما حیف که این مرد کاری کرده بود از خجالت روی سر بلند کردن نداشته باشد

به قول مادرش امیرعلی از پررویی حق تو رو هم خورده که تو انقدر کم رویی دختر

 

مثل همیشه به جان ماهیچه‌های لب پایینیش افتاد رژ کالباسیش دیگر عطرش را از دست داده بود و احتمالا تاریخ انقضایش هم گذشته بود

 

با افسوس نگاهی به میز بهم ریخته روبرویش داد، عجب تولدی شده بود امشب

 

 

پوفی کشید و از سر میز بلند شد کادویش را از اتاق برداشت و به سالن برگشت

 

 

میز از تمیزی برق افتاده بود ابرویش بالا رفت ترشی نخوره یه چیزی میشه حالا

 

کنارش با فاصله روی کاناپه نشست و جعبه را به سمتش گرفت

_برای توعه؟ بازش کن ببین خوشت میاد

 

 

چشمان قهوه‌ای درشتش برقی زد، جعبه را ازش گرفت و همانطور که بازش میکرد زیر چشمی نگاهش کرد

 

_نازی کوچولو واسه من کادو خریده!!

 

کم کم داشت گریه‌اش میگرفت چرا انقدر اذیتش میکرد، این امیرعلی جدید فقط باعث میشد عرق بریزد

 

یقه‌اش را مرتب کرد و منتظر نگاهش کرد تا واکنشش را ببیند

 

با دیدن گردنبند طلا سفید داخلش با قدردانی به طرفش برگشت

 

_مرسی خانم کوچولو انتظار نداشتم واسم همچین چیزی بخری

 

لبخندی روی لبش نشست پس خوشش آمده بود…

 

لپش کشیده شد

 

_خانم من چرا کم حرفه؟

 

چشم‌غره رفت جوابش را به خوبی میدانست پرسیدن داشت..! سرش را ازش فاصله داد و گفت

 

_بذار بندازم گردنت ببینم چه جوریه

 

روی پلاکش به عربی الله نوشته شده بود قفل گردنبند را که بست با رضایت نگاهی بهش انداخت و لبخند زد

_اینو برات گرفتم که همیشه یاد خدا از دلت بیرون نره، بهت آرامش میده.

 

به وضوح دید که نم اشک بر چشمانش نشست، با خشونت در آغوشش فشرده شد

_ممنون نازی به خاطر وجودت، مهربونیت خدا رو شکر که هستی؛ خدا رو شکر

 

صدایش کمی بغض داشت با خنده ضربه آرامی به شانه‌اش زد

 

_جمع کن خودتو مرد گنده. مثلا امشب جشن تولدته‌ها

پیشانیش را محکم بوسید و آغوشش را باز کرد

_امشبو باید جشن بگیریم فقط من و تو

به دنبال حرفش دستش را کشید و از روی مبل بلندش کرد، دکمه استریو را زد چند تا آهنگ رد شد تا به موزیک مورد نظرش رسید

 

با شنیدن آهنگ خنده‌اش به هوا رفت امیر با عشق موهایش را بهم ریخت و شروع کرد به قر دادن

 

با بهت فقط نگاهش میکرد رقصش بیشتر شبیه به مسخره‌بازی بود همراه با خواننده میخواند و کمرش را تکان میداد

 

میدونم حساسی نازی نازی

من جونم و میذارم تا بمونی راضی

دوس دارم نازنین وقتی موهاتو میبندی

با من میرقصی وای چه رقصی تو کی هستی

 

دیگر دلش را گرفته بود و از خنده پهن زمین شده بود، مرد هم انقدر جلف!! همه چیز برعکس شده بود خودش نشسته بود و شوهرش میرقصید خدا شب عروسیشان را بخیر کند

 

امیر همانجور که قر میداد به سمتش آمد و دست دراز کرد

 

_بیا ببینم الان نوبت توئه

 

نه بلندی گفت و دستش را بالا آورد

 

_همینم مونده شریک خل‌بازیات شم همین تو میرقصی برام کافیه

 

نگاه چپکی حواله‌اش کرد و بشکنی زد

 

_مگه بده؟ فکر کنم عروسی ما از همه عجیب‌تر بشه، همه تو جشنشون عروس میرقصه داماد فقط دست میزنه، واسه ما برعکسه من باید برقصم تو تماشا کنی

 

از این تعبیر خنده‌اش گرفت واقعا که حقیقت زندگیشان بود اصلا در رقص مهارت نداشت و خجالت هم که عضو جدانشدنی روتین زندگیش بود. از همین الان هم برای شب عروسی استرس داشت

 

آن شب خنده‌هایشان ماندگار شد امیرعلی خیلی خوشحال بود آنقدر که یک‌ساعت فقط زد و رقصید حتی یکمم مشروب خورد آخ بماند که چقدر حرص خورد حرفم که بهش میزدی میگفت (:عشق دلم اینا الکلشون کمه نترس من جنبه‌ام بالاست)

آره ارواح آقابزرگت خوبه مست نشده واسه من…!!

 

مثل بختک به جانش افتاده بود اصلا کاش لال میشد و بهش قول ماندن نمیداد. خودش را از حصار بازوهای قویش نجات داد

 

_امیر نصفه شب شد، به خدا خوابم میاد

 

آنقدر این جمله را مظلوم گفت که خودش دلش به حالش سوخت

 

بوسه‌ای به گردنش زد و سرش را بالا آورد

 

_خسته شدی خانمی؟

هوف تازه میگه خسته شدی! عاصی شده آره بلندی گفت و پشت بهش دراز کشید

 

چندی بعد دست همیشه داغش دور شکمش حلقه شد نفسهایش زیر گردن و گوشش پخش میشد

 

_خانمم من نمیخوام اذیتت کنم همیشه فکر کردم توام دوست داری باهم باشیم

 

قلبش ریش شد چه سرهم میکرد!! آرام به طرفش برگشت این مرد چه فکرها که نمیکرد ته ریشش را لمس کرد

_مردتر از تو ندیدم، اول روحمو گرفتی و به موقعش جسمم متعلق به توعه..

اینجای حرفش بزاق دهانش را قورت داد و خجالت‌زده نگاه دزدید

_من فقط یکم خجالت میکشم همین

 

آهی کشید، سرش را روی سینه‌اش گذاشت

 

_عزیزدلم من سه سال منتظر موندم از این به بعدش هم تا هر وقت تو بخوای میمونم…

همینکه دارمت و کنارم هستی برام کافیه

 

مگر یک زن چه میخواست از زندگی؟ تمام ترس و دلهره‌اش ریخت حالا آرام شده بود

*****

 

نگاهش به نقشه پیش رویش بود ولی حواسش جای دیگر، حوالی بدهی‌های زیادش می‌چرخید

 

مهرداد همان‌طور داشت توضیح میداد و جای جای ایرادات را برایش شرح میداد؛ او هم فقط سر تکان میداد و چیزی نمیگفت

 

ناگاه یک لحظه مکث کرد، نوک خودکار را روی میز فشرد و ابرو درهم کشید

 

_حواست کجاست خانم شفیعی؟ یک‌ساعته برای کی دارم توضیح میدم!

 

شانه‌هایش بالا پرید دستپاچه مقنعه‌اش را مرتب کرد و لب زد

 

_ببخشید آقای مهندس چیزی گفتین؟

 

پوفی از سر کلافگی کشید گیج بازی‌های دخترک حوصله‌اش را سر برده بود، به صندلیش تکیه داد و پایش را عصبی تکان داد

 

_مثل اینکه امروز، رو دور کار نیستی…!! بخوای همین‌جوری ادامه بدی مجبورم تعدیل نیرو کنم

 

لحنش آنقدر جدی بود که ترس در چشمانش نشست، خودش را جمع و جور کرد و صندلیش را جلوتر کشید

 

_متاسفم دیگه تکرار نمیشه

 

همان موقع صدای داد و بیدادی از بیرون آمد با تعجب به قیافه پوکرفیس مهرداد نگاه کرد

 

_صدای دعواست؟

 

با باز شدن در هر دو سرشان را کج کردن

 

منشی وحشت زده وارد اتاق شد

 

_آقای مهندس تو رو خدا جلوی این دیوونه رو بگیرین

 

مهرداد با اخم از جاش بلند شد

 

_چه خبره خانوم؟

 

در با صدای بدی به دیوار برخورد کرد و آخ…

 

کاش زمین دهان باز میکرد و او را یک‌جا میبلعید

 

 

با چشمان گشاد شده از فرط تعجب به مرد روبرویش خیره بود

 

دمپایی‌های لا انگشتی، شلوار فاق کوتاه آبی و تیشرت رنگ و رو رفته با آن موهای ژولیده و بوی موادی که از ده فرسنگی هم حس میشد فقط و فقط متعلق به سامان عملی بود

 

 

گردن کج کرد. مهرداد با قدم‌های محکم خودش را به چهارچوب در رساند و با عصبانیت گفت

 

_اینجا چاله میدون نیست سرتو انداختی پایین و همینجوری اومدی…

برو بیرون تا ندادم نگهبانی بندازتت بیرون

 

 

انگار با دیوار حرف زده بود، خنده مسخره‌ای کرد و بینیش را خاراند

 

_با تو کار ندارم بچه سوسول…

اشاره‌ای به دخترک کرد و پوزخندی زد

 

_این خانم خوب منو میشناسه…
نگفته بودی فری اینجا محل کارته!!

 

سرش پایین بود و ار استرس به جان پوست دور ناخنش افتاده بود

 

با این حرفش مات و فروخورده نگاهش را بالا آورد، بدنش میلرزید پس طاقت نیاورده بود میخواست اینجا هم آبرویش را ببرد

 

 

مهرداد چشمانش را تنگ کرد و نگاهی بینشان رد و بدل کرد

 

 

_اینجا چه خبره خانم شفیعی، شما این آقا رو میشناسین؟

 

پلک بهم زد تا اشکش نریزد، چقدر وزنش سنگین شده بود با سختی از روی صندلی بلند شد و قدم‌هایش را آرام برداشت

 

نگاه پرنفرتش را به مرد مقابلش داد و آهسته گفت

 

_برو بیرون امشب پولو بهت میدم

 

پوزخند بدی زد

 

_نه دیگه نشد، بچه خر میکنی؟ چیه فکر نمیکردی اینجا رو پیدا کنم!!

 

خدای من چرا تمام نمیکرد خیره نگاهش کرد تا بفهمد و گورش را گم کند

 

مهرداد با بی صبری جلو آمد و رو بهش گفت

 

_چی میگه این، شوهرته؟

 

اشکش ریخت سریع پاکش کرد چطور باید توضیح میداد! نه ضعیفی گفت و ادامه داد

 

_طلبکاره…

 

مجبور بود واقعیت را بگوید وگرنه محال بود سامان عملی بیش از این خار و خفیفش نکند اما انگار امروز قرار بود بیش از این برایش زهر شود

 

_یه ساله اون بابای بی‌همه چیزت ازم قرض کرده و خرج خودش کرده…

به نرخ الان باید پولو بدی شیرفهم شد

 

 

نفسهایش کند شدن با صدای دادش تمام کارمند‌ها را به بیرون اتاق کشانده بود، مهرداد با فک منقبض شده از خشم نگاه تحقیرآمیزی به مرد روبرویش کرد

 

_مراقب باش چی میگی مرد ناحسابی، طلب داری که داری…منتظر بمون سر موقع خانم بهت میده

 

دستی در هوا تکان داد و برو بابایی نثارش کرد

 

_تو چی میگی بابا، وکیل وصیشی؟ خودش زبون داره

 

 

فرشته مشت گره‌ کرده‌اش را بهم فشرد و دندان بهم سایید

 

_درست صحبت کن، یه کاری نکن زنگ بزنم به پلیس

 

_تو میخوای زنگ بزنی! پس اول بدهیتو صاف کن مجبوری پیش پول خونتو بدی بدبخت، چی میگی؟

 

دهانش بسته شد. مردمک‌هایش لرزید سرنوشت سیاهش پیش رویش مثل پرده‌ سینما به اکران در آمد

 

مهرداد متوجه حالش شد و یقه مرد را گرفت

 

_گمشو بیرون آقا، از سر و کولت مواد میزنه بیرون دختر مردمو تهدید میکنی؟

 

همین حرف کافی بود که با هم درگیر شوند هر دو دستش را فرق سرش گذاشت و با زانو روی سرامیک سرد اتاق افتاد، حالا کی این آبروریزی را جمع میکرد؟

 

 

سامان عملی دیوانه بود با آن فحش‌های رکیکی که میداد مو به تنش راست میشد

 

_تا بیست میلیونمو صاف نکنه از اینجا نمیرم مهندس جون، اگه خاطرشو میخوای خب یکم از اون پولای جیبت رو خرجش کن به جایی برنمیخوره که

 

 

همه چشم شده بودن و این معرکه را تماشا می‌کردن، اخم صورت مهرداد را پوشانده بود دست از دعوا برداشته بودن و حالا مثل دو گرگ خیره هم بودن

 

سامان درست بود که معتاد بود اما قد بلند و هیکلی بود که از این نظر ترسناک نشانش میداد

 

بس بود سکوت کردن تمام توانش را به کار برد و از جایش بلند شد

 

باقیمانده غرورش را جمع کرد و محکم زد تخت سینه‌اش

 

_بفهم چی میگی نامرد عملی، بفهم…

چشمای کورتو باز کن؛ من اینجا کار میکنم کار

 

تمام این حرف‌ها را با فریاد میگفت، ناگهان دسته چکی جلویش قرار گرفت

 

با بهت گردن کج کرد مهرداد عصبی چک را جلوی صورت سامان تکان داد

 

_مگه بدهیتو نمیخوای؟ این چک رو همین الان میتونی پاس کنی برو و گورتو گم کن

 

سامان چک را در هوا قاپید و لبخند پیروزمندانه‌ای زد

 

_خب این کار رو از اول میکردی جناب مهندس…

نگاهش را به چهره مات دخترک داد، خنده زشتی کرد و بشکنی جلوی صورتش زد

 

_افتادی تو ظرف عسل‌هاااا، چشم اوس فرزاد روشن

 

 

جلوی چشمانش سیاهی رفت، کاش همین الان جانش گرفته میشد؛ کاش

 

مهرداد از یقه‌اش گرفت و پرتش کرد بیرون

_یه بار دیگه ببینم اینورا آفتابی شی پته‌تو میریزم رو آب، برو خداتو شکر کن امروز حوصله این دردسرها رو نداشتم

بوسه‌ای به برگه چک زد و دستی در هوا تکان داد

_نوکرتیم آق مهندس، سایه‌مو هم نمی‌بینی

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

21 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نویسنده شاه دل
نویسنده شاه دل
4 ماه قبل

من بر خلاف بقیه فکر میکنم مهرداد نقشه ای داره!😈
مهرداد و عاشقی؟!
محاله

عالی بود خسته نباشی

بی نام
بی نام
پاسخ به  نویسنده شاه دل
4 ماه قبل

بابا عاشق میشوداااا. با فرشته دختری سرتق وخود ساخته و ظریف

نویسنده شاه دل
نویسنده شاه دل
پاسخ به  بی نام
4 ماه قبل

به نظرت مهرداد ول کن زندگی نازی میشه؟!

تازه فصل دو شروع شده
لیلا گفت مهرداد شخصیت مهمی هستش٫(ی همچین چیزی)و نمیشه حذف کرد

بی نام
بی نام
4 ماه قبل

مهرداد عاشق میشود

مائده بالانی
مائده بالانی
4 ماه قبل

خیلی قشنگ بود. فک کنم کم کم دل مهرداد داره میره

آلباتروس
آلباتروس
4 ماه قبل

راستی لیلایی میگم توی این سایت یا مدوان رمان‌های تموم شده چی میشن؟ فایل میشن یا نه؟

آلباتروس
آلباتروس
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

مرسی که جواب دادی عزیزدلم.

آلباتروس
آلباتروس
4 ماه قبل

خیلیییی قشنگ بود😍😍
عشق و فضای گرم بین نازی و شوهرش رو خوب تونستی به تصویر بکشی جوری که لبخند به لبام اومد واقعا خدا قوت بهت.
قضیه این فرشته بخت برگشته هم جالب بود و خوب سامان رو توصیف کردی😂
حرکت مهرداد هم برخلاف سابقه‌ای که کنار نازی داشت و ظالم بود اینجا خیلی خوب عمل کرد و مردونگی نشون داد… احسنت!
پارت زیبا و طولانی‌ای بود. امیدوارم با قدرت و عشق ادامه بدی تا به آخرش برسیم😉

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

خیلی قشنگ بود کاش مهرداد عاشق فرشته شه دست از سر نازی و امیر علی برداره

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

اگه مهرداد عاشقش شه آویزون چرا

camellia
camellia
4 ماه قبل

پارت خوب و عالی و پرو پیمونی بود.مثل همیشه.اینقدر هم خوب توصیف میکنید که قشنگ میشه همه اتفاقا رو لمسشون کرد.(نکته به نکته وبا جزئیات دقیق🤗)

camellia
camellia
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

شکسته نفسی میکنی جانم.😍😘

دسته‌ها

21
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x