4 دیدگاه

رمان نوش‌دارو پارت چهل و هفت

1
(2)

 

 

پله‌های آزمایشگاه را بالا پایین کرد، نگاهی به ساعتش انداخت هنوز وقت داشت برای خرید کردن آخر تولد امیرعلی نزدیک بود و او هیچ‌کاری نکرده بود، باید حتما کادویی براش می‌خرید

 

دست بر سرش گرفت آسانسور خراب بود و مجبور بود این همه پله را پیاده بالا برود

 

از دیشب سرش بدجور درد میکرد خوب بود امیرعلی کنارش نبود وگرنه حسابی نگران میشد حالا نگرانیش هم به او تزریق شده بود

 

میگرنش انقدر طول نمی‌کشید، این سردردها ضربان‌دار بودن انگار چیزی در سرش تکان می‌خورد

دکتر نگاهی به چهره رنگ پریده و مردمک‌های لرزان دخترک داد، کاغذی به دستش داد

 

_تا یه هفته دیگه آماده میشه عزیزم خبرتون می‌کنیم

 

لبخند نیم بندی زد و از آزمایشگاه خارج شد به محض خارج شدن گوشیش زنگ خورد با دیدن شماره پاهایش شل شدن

 

کنار جدول ایستاد و خودش را به زور نگه‌داشت

 

صفحه موبایل هی روشن خاموش میشد پیام بلند بالایی برایش فرستاده بود

 

با نگاهی تار پیامش را باز کرد

 

“_میخوام ببینمت، حرفهای مهمی هست که به من و تو ربط داره…

میدونم دوستم داری و فقط ازم دلخوری حق داری، اما از یه چیزایی خبر نداری که اگه بفهمی دوباره مثل قبل میشیم!! امیرعلی رو از زندگیت حذف کن تا دیر نشده ”

 

نفس بریده روی جدول نشست، اشکهایش خودکار روی صورتش ریختن خسته شده بود از این زندگی خسته بود

 

یک طرف حال بد جسمیش، مزاحمت مهرداد از آن طرف هم ترس داشت، از این زندگی شروع نشده

 

به امیرعلی اعتماد داشت عشقش پاک بود و از هیچ محبتی دریغش نمی‌کرد اما گذشته بدجور فکرش را خراب کرده بود همیشه فکر می‌کرد در آن شهر بزرگ و غریب بعد چند ماه ازش زده میشود و مثل مهرداد او هم تنهایش میگذارد

 

نخواست به خانه برود راهش را به سمت خانه عمه کج کرد

 

 

این ده روز مانده به عروسیشان، به شیراز برگشته بود خانه قدیمی و باصفایش کمی از التهاب درونش را کم کرد

 

عمه با دیدنش نگران دمپایی‌های سبزش را پا کرد و از پله‌ها پایین آمد

 

جلو رفت و چنگی به گونه‌اش زد

 

_رنگ به صورت نداری تو، چه بی‌خبر اومدی دختر!!

 

از نگاهش یخ زد، لب فرو بست حالش انقدر خراب بود که دیگر سوالی نپرسید و تا خود خانه همراهیش کرد

 

چایش مثل همیشه به راه بود عطر هل و دارچین هال نقلیش را پر کرده بود

 

چای را در استکان‌های کمرباریک ریخت و با پولکی به سالن برگشت، از بدو ورود همان گوشه هال کز کرده بود و توی فکر بود این دختر اصلا حواسش به خودش نبود

 

 

ناسلامتی داشت عروس میشد هیچی به هیچی آن مادر کم عقلش هم به فکر چیتان پیتان خودش بود، اصلا یک‌دانه دخترش را فراموش کرده بود

 

کنارش تکیه به پشتی داد و سینی چای را مابینشان گذاشت، این زن در هوای گرم هم چای خوش عطر و طعمش به راه بود

 

_چیشده دختر، از موقعی که اومدی همینطور تو خودتی با امیر حرفت شده؟

 

با صدایش از عالم هپروت بیرون آمد… نگاه یخ‌زده دخترک نگرانیش را بیشتر کرد مثل همیشه زود جوش آورد

 

_این امیرعلی بی‌عقل نمیتونه تو رو به یه دکتر نشون بده؟ معلوم نیست کی چشمت زده مادر که اینجوری عین مجسمه شدی…!

نچ نچ کنان به صورتش اشاره کرد

 

_عروسیتم نزدیکه این چه سر و حالیه؟

 

بغض وسط گلویش نشسته بود و جلوی حرف زدن را ازش گرفته بود، اما عمه پیله که میکرد تا جواب نمی‌گرفت دست برنمیداشت

 

بازویش را گرفت و روسری سرمه‌ای خالدارش را که نامرتب روی موهای مشکیش انداخته بود از سرش برداشت

 

_نگاش کن تو رو خدا، فقط بلدی حرصم بدی از وقتی اون پسره مهرداد اومده از این رو به اون رو شدی…

خدا لعنتش کنه

 

با اسمش هم آشوب دلش زیاد میشد بدبختی‌هایش پیش رویش رنگ گرفتن تحمل مصیبت دیگری نداشت، کاش میتوانست خودش را جایی گم و گور کند که دست هیچکس بهش نرسد

 

در این دنیا فقط دنبال ذره‌ای آرامش بود با چشمان اشکی به عمه نگاه کرد این روزها همراه سردردش پلکش هم بی‌دلیل می‌پرید

 

_عمه؟

 

صدایش از زور گریه میلرزید اخمهایش باز شد و با خستگی گفت

 

_جان عمه تو که منو نصفه جون کردی چیشدی تو؟ به من بگو حرفتو

 

بدون هیچ حرفی سر بر زانویش گذاشت همانند گذشته، اینجا کمی آرامش با خود داشت مثل همیشه موهایش را نوازش می‌کرد قصه شاه‌پری برایش میگفت اما نه این بار قصه فرق کرده بود دخترک داستان دلش بدجور شکسته شده بود

 

دوست داشت دانه به دانه حرف‌های دلش را پیشش بگوید شاید این بغض لعنتی دست از سرش بردارد

 

نفسی گرفت و لبهایش را خیس کرد

 

_مهرداد بهم پیام داد، میگه میخواد باهام صحبت کنه

 

دستش از نوازش ایستاد، این قصه انگار سر دراز داشت مهرداد شده بود عزرائیل جان دخترک

 

_خب تو چی گفتی؟

 

با گلهای پیراهنش مشغول بازی شد

 

_هیچی، جوابشو ندادم…
به خدا من دیگه بریدم چرا دست از سرم برنمیداره!

 

بدون اینکه دلی برای برادرزاده‌اش بسوزاند سرش را از روی پایش برداشت، انگشتش را جلوی چشمان متعجبش تکان داد

 

_تا زمانی که دو کلوم حرف حساب باهاش نزنی و سنگاتو باهاش وانکنی همین آش و همین کاسه‌ست…

انقدر ازش فرار نکن اونم لابد فکر میکنه عاشقشی و داری ناز میکنی

 

هین کشیده‌ای از دهانش خارج شد

 

_وا عمه این چه حرفیه شما که میدونین من عاشق امیرعلیم

 

سر تکان داد

 

_بله میدونم اما رفتارت اصلا درست نیست برو با مهرداد حرف بزن یه جوری قانعش کن تا با واقعیت روبرو شه ولی…

 

مکث کرد و دست بالا آورد

 

_تنها نرو محض اطمینان امیرعلی هم همراهت باشه

 

با ناراحتی دست زیر چانه‌اش نشاند و زانویش را بغل کرد

 

_امیرعلیم خسته شده از دستم، فقط قراره مشکلات منو حل کنه

 

اخم کرد و با روترشی گفت

 

_خبه خبه چرت تحویل من نده، دندش نرم بایدم به فکرت باشه…

شوهرته غریبه که نیست

 

لبش را بهم فشرد و رو برگرداند

 

_با این سر و وضعی که من دارم دلش به چی خوش باشه آخه؟

 

به بغضش اجازه شکستن داد، چشمانش را بهم فشرد و هق زد

 

_چند ماه که بگذره ازم زده میشه، اونجا تو تهران…

سکسکه‌ای کرد و ادامه داد

_تنهام میزاره من میمیرم، به خدا میمیرم

 

سرش را فشرد و های های گریه سر داد

 

عمه هاج و واج به دخترک که شرشر اشک میریخت خیره بود، نتوانست بیکار بنشیند
سرش را در آغوش کشید و به شوخی ضربه‌ای به شانه‌اش زد

 

_خل شدی تو؟

این حرف‌ها چیه امیرعلی رو اینجوری شناختی، یعنی یه ذره هم به علاقه‌اش اعتماد نداری؟

 

از بغلش بیرون آمد و بینیش را بالا کشید

 

_مگه چقدر عاشقم بوده؟ قبلش آناهیتا رو دوست داشته منم که با این سر و وضع و حالم حسابی ناامیدش کردم

 

از این اعتماد به نفس کم دخترک حرصش میگرفت مثل همیشه نیشگونی ازش گرفت از آن‌هایی که آخش بلند شد

 

بازویش را مالید

 

_آخ عمه جونمو کندی

 

چشم‌غره‌ای رفت

 

_نه که گوشت تو تنت داری نگران اون دو پاره استخونی، والا منم جای امیر باشم چند ماه بعد که هیچی؛ همین الان ولت میکنم

 

چشمانش گرد شد داغ دلش را تازه کرد، با استرس لب زد

 

_چرا مگه…

حرفش را برید و شاکی گفت

 

_دِ آخه دردت به جونم یه ذره زنانیت به خرج بده تو اون مخ کوچیکت فقط بلدی داستان بسازی، دست از مقایسه خودت بردار امیرعلی اگه آناهیتا رو می‌خواست که گردن کج نمیکرد پیش من عمه برو نازی رو راضی کن

 

ابروهایش بالا پرید

 

_امیرعلی اومده بود پیش شما؟

 

اخم کرد

 

_آره منتها سه سال پیش نه، موقعی که هجده‌سالت بود…

گفت می‌خوام نازنین به سن قانونی برسه برم خواستگاریش تو تهران اومد پیش من تا ازت بپرسم مزه دهنت چیه…

نمیخواست ساز و دهل بگیره دستش همه رو خبر کنه، گفت من مثل مادرتم می‌خواست بی سر و صدا ازت جواب بشنوه

 

ضربان قلبش اوج گرفته بود عمه چی داشت پشت سر هم ردیف میکرد!

 

_شما..‌شما که دروغ نمیگین؟

 

چپ چپ نگاهش کرد و انگشت به سمت خودش گرفت

 

_تو از من دروغ شنیدی تا حالا!! یادته همون سال، آخر بهار اومدم شیراز می‌خواستم بهت همه چیو بگم…

می‌خواستم بگم این برادرزاده خل و چلم عاشقته ولی نشد صلاح نبود

 

چشمانش ریز شد صدایش انگار از ته چاه بیرون میامد

 

_چرا نگفتین بهم!!

 

پولکی در دهانش گذاشت

 

_آره نگفتم، چون دیدم عاشق مهردادی چون مادرت میگفت میخواین همه چیز رو رسمی کنین؛ دلم واسه امیرعلی خون شد ولی یه طرفم تو بودی نمی‌خواستم ناراحت بشی و خوشحالیتو خراب کنم…

زنگ زدم به امیر همه چیز رو براش تعریف کردم گفتم این عشق ممنوع رو تو دلش دفن کنه…

داغون شد، به خدا که شکستنشو دیدم فقط یه کلمه گفت چشم

 

مثل ماهی که از دریا گرفته باشند دهانش برای ذره‌ای اکسیژه باز و بسته شد

 

هضم این حرف‌ها سخت بود امیرعلی از همان سالها عاشقش بود و خبر نداشت!! در این سه سال چندین بار غیرمستقیم اشاره کرده بود چقدر احمق بود که نفهمید این مرد عاشقش بود و جلو نیامد چون نمی‌خواست خوشبختیش خراب شود

 

اشکهایش از چشمش سرازیر شدن

 

_کاش میگفتین عمه، کاش نمیزاشتین با مهرداد نامزد بشم

 

آه پر افسوسی کشید

 

_جلوی حکمت خدا رو نمیشه گرفت دختر…

کار اون بالاییه

 

سرش را روی زانوهایش گذاشت و با بغض زمزمه کرد

 

_چرا نفهمیدم، همش فکر میکردم یه آدم خوش‌گذرون و بی قید و بنده که هیچی از عشق و عاشقی بلد نیست

 

لحن عمه حالا آرامتر شده بود

 

_عاشقت بود دختر خیلی…

وقتی فهمید مهرداد میخواد باهات ازدواج کنه عوض شد خودشو از همه جدا کرد، عیاشی و خوش‌گذرونیش از سر این بود که درد این عشق ازبین بره؛ ولی نشد ندونسته داشت میرفت ته چاه

 

الان باید از خوشحالی جیغ می‌کشید اما انگاری دلش خیلی پر بود که این چنین زار میزد

 

حسرت می‌کشید، اگر امیرعلی همان موقع دستش را می‌گرفت و از اشتباه نجاتش میداد حالا این همه سختی نمی‌کشید یک جای ذهنش اما میگفت اگه میومد قبولش میکردی؟ عشق مهرداد کور و کرت کرده بود

 

 

 

عمه به امیرعلی زنگ زد و او را هم خبر کرد

 

فکر میکرد اتفاق بدی برای نازنین افتاده سریع خودش را به آنجا رساند

 

عمه با مهربانی صورتش را بوسید

 

_خوب شد اومدی، این دختر از بس نق زد سرم رفت خدا بهت صبر بده پسر

 

گنگ نگاهش را ازش گرفت و نزدیک اتاق شد

 

_چیشده مگه، باز گریه کرده؟

 

پشت سرش وارد راهرو کوچک خانه شد

 

_خیره پسر، نگران نباش لابد نازکش داره که اینطوری خودشو لوس میکنه

 

لبخند محوی زد و دستگیره را چرخاند

 

دخترک گوشه اتاق قاب عکسی را بغل کرده بود و فقط صدای فین فینش میامد

 

با صدای در سریع اشکهایش را پاک کرد و قاب عکس را به طرفی پرت کرد

 

_تو کی اومدی؟

 

یک ابرویش بالا رفت نگاهش را از قاب عکس گرفت، حدس اینکه عکس خودش بود کار سختی نبود

 

کنارش دو زانو نشست

 

_نگفتی میای اینجا!

 

دوست داشت یک دل سیر در آغوشش بخوابد حالا که خوب دقت میکرد چقدر علاقه‌اش به این مرد بیشتر شده بود

 

عشق واقعی به مرور زمان شعله‌هایش زیاد میشود و به جای غم بهت شادی میدهد به ذهن و قلبش که رجوع میکرد می‌فهمید که احساس بین او و مهرداد هرگز عشق نبود، اون حس فقط وابستگی و ترس با خود داشت پر از تحقیر و تلخی

 

اما امیرعلی با مهربانی و صبرش یک حس ناب بهش هدیه داده بود از همان‌هایی که آرامش با خود داشت. حالا که فهمیده بود عشق امیرعلی نقل دو سال سه سال نبود قلبش آرام و خیالش راحت بود که به این آسانی عهدش را فراموش نمیکند هر چند او آدم بدقولی نبود اما با حرف عمه تمام اضطرابش پر کشید؛ فهمید که این مرد بیشتر از آن چیزی که فکر میکرد بهش علاقه داشت

 

با صدایش رشته افکارش پاره شد ناخوداگاه به جای بله گفت

_جانم؟

 

برقی در نگاهش نشست بوسه‌ای به پیشانیش زد

 

_جونت بی بلا، کجایی یک‌ساعته صدات میزنم؟

 

لبخندی کم کم روی لبش نشست، روی پایش نشست و از گردنش آویزان شد

 

_امیر میدونی چقدر دوست دارم؟

 

خندید. ابروهای مشکیش را بهم نزدیک کرد

_چقدر؟

 

با شیطنت ابرو بالا انداخت

 

_هیچی، اصلا دوست ندارم عاشقتم

 

ناباور نگاهش به لبهایش بود و نفهمید که چنگ زد به پهلوهایش

 

با خنده دستش را جلوی صورتش تکان داد

 

_سکته نکنی، عمه بهم گفت که از کی عاشقمی چرا هیچ‌وقت بهم نگفتی؛ می‌ترسیدی غرورت خورد بشه آقا؟

 

حرفهای شیرینیش در بند بند وجودش ریخته شد و او را به اوج برد

 

از فکر بیرون آمد و نوک بینیش را به بینی استخوانیش چسباند

 

_مگه شک داشتی به عشقم!

 

نچی کرد و با ناز خط‌های فرضی روی عضلات بازو تا سینه‌اش کشید

 

_نه ولی فکر نمیکردم از همون موقع دوستم داشتی

 

مچ دستش را گرفت و روی قلبش چسباند

 

_همیشه یه نازنینی گوشه این قلب خاک می‌خورد ، منتها شما حواستون پیش مهرداد جونتون بود اصلا یه نگاه هم به ما نمی‌کردین

 

 

لحنش دلخور بود اما با ته مانده شوخی

 

ضربان قلب تندش را از روی سینه حس می‌کرد خم شد و از روی پیراهن بوسه نرمی همانجا کاشت

 

_من معنی عشق و دوست داشته ‌شدن رو از تو یاد گرفتم عزیزم

 

غرق لذت شد این اولین بار بود که نازنین اینطور بی‌پرده و خجالت ابراز عشق میکرد

 

چقدر هم محتاج شنیدنش بود موهایش را بهم ریخت و بوسه کوتاهی به لبش زد

 

_تا ابد نوکرتم به مولا

 

کف هر دو دستش را به صورت خوش‌تراشش چسباند و لحنش را بامزه نشان داد

 

_مخلص آقا امیر

 

لاتی حرف زدن دخترک باعث خنده‌اش شد شروع به قلقلک دادنش کرد، جیغی زد و در آغوشش دست و پا زد

 

اتاق پر شد از صدای خنده‌هایشان و عمه فرنوش هم پشت در زیر لب خدا را شکر میکرد خوشبختی هر دو برادرزاده‌اش آرزویش بود

***

 

 

نقشه را روی میز پرت کرد و بی‌تفاوت نگاهش را به لپ‌تاب داد

 

_اشکالاتش رو پیدا کن و هر وقت رفعش کردی تحویلم بده

 

رنگ از رخ دخترک پرید باورش نمیشد این مرد از نقشه‌ای که دو هفته شبانه روز رویش وقت گذاشته بود ایراد میگرفت

 

با حرص نقشه را برداشت و گفت

 

_من خیلی وقته واحدهای درسیمو پاس کردم جناب مهندس، میتونم بپرسم کجای کارم مشکل داره؟ لااقل بدونم

 

بی‌تفاوت بدون اینکه نگاهی بهش بیندازد لب زد

 

_نه نمیتونی بدونی، یکم از اون مخت کار بکشی به جایی برنمیخوره

 

کم مانده بود دود از کله‌اش بلند شود این مرد در همین مدت کوتاه خونش را توی شیشه کرده بود درک نمیکرد رفتارش با همه عادی بود اما انگار با او سرجنگ داشت، امروز هم که طبق معمول از روی دنده لج بلند شده بود

 

 

واقعا فکر کرده بود با بچه طرف است؟ فرشته نبود اگر این مردک از خودراضی را سرجایش نمیشاند

 

_من این نقشه رو به چند تا از استادید نشون دادم موردی نداره، برام عجیبه که این حرف رو میزنید

 

نگاه بدی بهش انداخت، حوصله وراجی‌های این دختر را اصلا نداشت

 

_بیشتر از این وقتمو نگیر…

اینجا من میگم که چی خوبه یا بد فهمیدی؟

 

داغ کرد یک لحظه هم نمیتوانست اینجا بماند بدون هیچ فکری نقشه را توی صورتش پرت کرد و صدایش را انداخت پس کله‌اش

 

_از مدیریت فقط زورگویی رو بلدین درسته؟ کار اولم نیست که بیخود و بی‌جهت دارین ازم خرده میگیرین آقای محترم

 

کم عصبانی میشد اما اگر کسی پا در لای چرخش میگذاشت هیچکس جلودارش نبود

 

این بار اما بدجور اشتباه کرده بود هیچ شناختی از این مرد دیکتاتورنشان نداشت

 

مردی که امروز به اندازه کافی چوب خطش پر شده بود جواب ندادن‌های نازنین یک طرف و حالا گستاخی دخترک روبرویش صبرش را لبریز کرد

 

نقشه را برداشت ،میز را دور زد و جلوی دخترک ایستاد، هنوز هم خیره نگاهش میکرد عجیب بود که نمی‌ترسید

 

در ظاهر عصبانیتش را نشان نمیداد و پوزخندی گوشه لبش بود

 

 

با خونسردی نقشه‌ها را یکی یکی پاره کرد و روی سرش ریخت، ابرویی بالا انداخت و به قیافه وارفته‌اش نگاه کرد

 

 

_تا سه روز دیگه یه نقشه درست و حسابی تحویلم میدی وگرنه به خاطر این گستاخیت باید واسه تسویه بیای

 

آخرش را با تحکم گفت و پشت میزش نشست

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 1 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
سحر
سحر
4 ماه قبل

فک کنم نازنین تومور مغزی داره

سعید
سعید
4 ماه قبل

خسته نباشی لیلا جونی
عااالی
گفتم بزار اینجا هم بگم که چقدر قشنگ بود 🥺

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

ممنون از زحمات لیلا جان😘😍

مائده بالانی
مائده بالانی
4 ماه قبل

کاش مهرداد عاشق همین دختره بشه و نازی رو فراموش کنه.
خسته نباشی عزیزم عالی بود

دسته‌ها

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x