رمان نوش‌دارو پارت چهل و پنج

3.7
(3)

 

 

دریای خزر یک چیز دیگر بود، حتی ساحلش هم با جنوب فرق داشت؛ خیس و مرطوب

 

قرار بود دوستان امیر هم سر برسند البته سهیل به خاطر مریضی مادرش نتوانست با ترانه در این سفر همراهیشان کند

 

دو ماشین داشت به طرف ساحل میامد از قبل آن‌ها را می‌شناخت البته نه آن‌قدر نزدیک، بچه‌های خوب و خونگرمی بودن همشون هم ازدواج کرده بودن و همسرانشون هم در نگاه اول ساده و بی شیله پیله میامدن

 

با دیدن سر و وضعشان کم مانده بود از تعجب شاخ در بیاورد، مردها که با رکابی و شلوارک خانم‌ها هم آزاد و رها؛ یکیشان تاپش انقدر کوتاه بود که بیشتر می‌خورد نیم تنه تنش باشد

 

امیرعلی جلو رفت و با همه‌شان یکی یکی دست داد، او هم با وقار و متانت همیشگیش سنگین با همه‌شان احوالپرسی کرد

 

فرهاد که مرد هیکلی با چهره‌ای شرقی بود با خنده ضربه‌ای به شانه‌ امیرعلی زد و گفت

 

_توام داری قاطی مرغ‌ها میشیا، مراقب خودت باش پسر

 

امیرعلی با شیطنت چشمکی زد و دست دور گردن نازنین حلقه کرد

 

_من خیلی وقته قاطی مرغ‌ها شدم…
سه ساله آقا

 

همه به این شوخیش خندیدن رفتار گرمشان باعث میشد دید خوبی نسبت به دخترها داشته باشد، یکیشان اسمش سوگند بود زن فرهاد که سبزه رو و چشم مشکی بود آن یکی نهال پوستش مثل برف سفید بود و چشم‌های عسلی داشت؛ خیلی بانمک بود و با شوخی‌هایش زمان می‌گذشت

 

تا خود شب مشغول عکس‌برداری برای کلیپشان بودن عرشیا شوهر نهال از بس شوخی و ادا درمیاورد که باعث میشد عکسشان پشت هم خراب شود

 

آخر سر عکاس تحمل نیاورد و بهش تشر رفت

 

_آقا بزار این یکی رو بگیرم از صبح خستگی تو تنم مونده

 

اعصاب برایش نمانده بود حقم داشت،

 

 

کنار دریا ایستاده بودن و موهایش هم اسیر باد تکان می‌خورد نگاهش را به مرد مقابلش داد کسی که امروز یک لحظه هم برق از نگاهش محو نمیشد، دوست داشت این بار بدون هیچ حالت خاصی یک عکس طبیعی بگیرند

 

سر بر سینه‌اش گذاشت و آرام لب زد

 

_دوست دارم

 

فشار خفیفی بهش داد و دست زیر زانویش انداخت، از ترس جیغ خفیفی زد

 

خندید و چنگ زد به کمرش

 

_وای امیر بزارم زمین

 

نچی کرد و بیشتر تنش را بالا کشید، عکاس با رضایت لبخند زد و مرتب عکس مینداخت در آن بین عرشیا صدایش را بلند کرد

 

_امیر این فنچول رو از کجا پیدا کردی تو!

 

از خجالت همین‌جا آب میشد راضی بود،همه به این حرفش خندیدن حتی خانم عکاس

 

امیر دخترک را از آغوشش پایین آورد و لبهایش را با پیشانیش مهر کرد

 

_عاشقتم فنچول امیر

 

همین یکی را کم داشت که لقب فنچول هم بهش بدهند! بعد از اتمام کارشان همه روانه ویلا شدن تمام عکس‌ها داخل فلش بود با دیدنشان از ذوق نیشش باز شد، عکس آخری بهتر از همه بود واقعا عرشیا راست می‌گفت امیرعلی با آن هیبت و قد، در مقابلش از فنچ هم کمتر بود!

مشغول دیدن عکس‌ها بود که دستی دور شکمش حلقه شد

 

_بخواب دیگه ناناز از اول چشمت به لپ‌تابه سرت درد نگرفت؟

 

با لبخند در لپ تاب را بست و خودش را در آغوشش جا داد، طبق عادت با ته ریشش مشغول بازی شد

 

_امروز خیلی خوب بود امیر، خیلی بهم خوش گذشت

 

دست در موهایش فرو کرد حالا مثل سابق بلند شده بودن و تا کمرش می‌رسیدن

 

_ازت ممنونم نازنین…مرسی که کنارمی

 

همیشه و هر لحظه این مرد به نوعی عشقش را ابراز میکرد با قدردانی کردنش ارزشش پیشش بالا می‌رفت

 

سر بر سینه‌اش فشرد و با آرامش زیر نوازش‌هایش چشمانش را بست، چقدر از این‌که در این سه سال حریم‌هایش را دور نمی‌زد رضایت داشت اینکه به خاطر جسمش او را نمی‌خواست؛ عشقش بالاتر از این حرف‌ها بود دلش قرص میشد نمی‌خواست آرامشش را از دست بدهد

 

صبح با احساس سر و صدا از بیرون خواب از سرش پرید، سر و وضعش خوب بود شالی روی سرش گذاشت و از اتاق بیرون رفت

 

نزدیک سالن بود که با صدای آشنایی درجا متوقف شد

 

خدای من این دختری که خودشو تو بغل امیرعلی انداخته آناهیتاست!! حس کرد نفسش بند آمد، سوگند متوجه حضورش شد و به سمتش آمد

 

_خوبی نازی؟ بزار برات توضیح بدیم

 

نگاهش میخ صورت امیرعلی بود در نگاهش شرمندگی موج میزد، آناهیتا هم حالا بدون اینکه به روی خودش بیاورد با تحقیر نگاهی به سرتاپایش کرد و رو به سوگند گفت

 

_وای سوگند یه جور رفتار میکنی انگار من هیولام…

به دنبال حرفش اشاره‌ای بهش کرد و پوزخندی زد

_واسه این مار خوش خط و خال دل نسوزون

 

لال شده بود و فقط مات به این حجم از پرروییش خیره بود

 

امیر عصبی گوشه لبش را جوید

 

_بس کن آنا کی بهت اجازه داد سرخود واسه خودت پاشی بیای اینجا

 

صورتش شد رنگ لبو با حرص بهش توپید

 

_با اجازه خودم، درسته دیگه مثل سابق رابطه‌ای نداریم ولی اکیپمون که سرجاش هست نیست؟

 

کلافه دستی به شقیقه‌اش کشید، روی مبلی نشست و چیزی نگفت

 

 

واقعا مانده بود چه کند از درون در حال انفجار بود صبحش به طور نحسی شروع شده بود اصلا انتظار آمدن این عفریته را نداشت، می‌فهمید امیر هم از رفتارهای آناهیتا به ستوه آمده بود و عذاب می‌کشید

 

مجبور بود حفظ ظاهر کند آناهیتا می‌خواست حالشان را خراب کند نباید می‌گذاشت به هدفش برسد

 

بی‌توجه به حضورش صبحانه‌اش را خورد و یک لحظه هم از کنار امیرعلی جم نخورد

 

آناهیتا هم فقط در حال حرص خوردن بود امیدوار بود بعد از ناهار شرش را کم کند اما مثل اینکه خیال رفتن نداشت، بساط بازی ورق و بطری‌های مشروبشان هم برپا شد

 

 

امیرعلی هم همراهشان مشغول بازی بود حوصله‌اش سر رفته بود خودش را با خواندن رمان سرگرم کرد؛ اما حواسش شش دانگ به جمعشان بود

 

آناهیتا شیشه شراب قرمز رنگی را به طرف امیر گرفت

 

_بیا عشقم، خیلی وقته با هم نخوردیم

 

چشم از صفحه گوشیش گرفت و تیز نگاهش کرد، معلوم بود بدجور مست کرده بود که کنترلی روی حرف زدنش نداشت

 

امیر که از درون داشت خودخوری میکرد با لحن تلخی دستش را پس زد

 

_خیلی وقته نمی‌خورم، توام جنبه داشته باش و مست نکن

 

همه ساکت شده بودن و دست از بازی کشیده بودن

 

از این حرکت امیر لبخندی روی لبش نشست چقدر خوب بود که سر قولش مانده بود همیشه در جمع‌های دوستانه و مهمانی‌ها بطری مشروب کنار دستش بود اما بعد از نامزدیشان دور این چیزا را خط زد و برای حرفش ارزش قائل شد

 

آناهیتا با دیدن نگاه پیروزمندانه دخترک خشم بهش چیره شد، از جایش بلند شد در راه رفتن تلو می‌خورد؛ همان‌طور خودش را به سمت نازنین کشاند و روبرویش ایستاد

 

انگشتش را به سمتش نشانه رفت

 

_توعه عوضی باعث شدی امیر ازم بگذره

 

اخم کرد. این چه وضعی بود؟ صبر تحملش داشت لبریز میشد

 

امیرعلی با هشدار اسمش را صدا زد

 

_آنا مراقب باش چی از اون دهنت در میاد…

من از خیلی وقت پیش رابطه‌مو باهات تموم کردم، چرا نمیخوای بفهمی؟

 

همین حرف کافی بود تا از حرص منفجر شود به سمت نازنین حمله ور شد و موهایش را از زیر شال کشید

 

_دختره امل، امیرعلی عاشق من بود چیکارش کردی هان؛ چیکار؟

 

از درد آخ بلندی گفت و سعی کرد خودش را از چنگال دستانش نجات دهد

 

امیرعلی ملایمت را کنار گذاشت، صبر او هم حدی داشت از پشت موهای کوتاهش را کشید و به طرفی هلش داد

 

در جایش تلو خورد و به دیوار برخورد کرد

 

 

با اخمهایی درهم یک دستش را مشت کرد و در مقابلش ایستاد

 

_چه زری زدی؟

 

فرهاد جلو آمد و او را دعوت به آرامش کرد

 

_بیخیال داداش مسته حالیش نیست

 

شاکی نگاهش کرد

 

_غلط کرده، باید از نازنین عذرخواهی کنه وگرنه جور دیگه‌ای باهاش برخورد می‌کنم

 

جو بدی سالن را فرا گرفت؛ سکوت سهمگین که فقط صدای نفسهای عصبی امیر شنیده میشد

 

غرور آناهیتا به یکباره نیست و نابود شده بود حتما در دلش می‌گفت مرگ برایش بهتر بود تا جلوی این دخترک سر خم کند؛ اما امیرعلی هم یک ذره نمی‌خواست از موضعش کوتاه بیاید بی آنکه دلش به حالش بسوزد از یقه‌اش گرفت و او را بالا کشید

 

_چته، زبونتو موش خورده؟

تا الان که خوب میتازوندی مثل اینکه باید باز هم تاکید کنم که نازنین خط قرمز منه…

 

مکث کرد و لحنش را آهسته‌تر کرد

 

_چی پیش خودت فکر کردی هوم؟

 

چشمانش از بهت گشاد شده بودن و میلرزیدن یقه‌اش را از زیر دستش رها کرد و نگاه پر کینه‌ای به نازنین انداخت

 

نیشخندی گوشه لبش نشست

 

_چی داره که از من گذشتی؟

 

انگار در گذشته‌ها سیر میکرد فرهاد جلو آمد و دست روی شانه امیر گذاشت

 

_می‌بینی که تعادل نداره داداش یه امروز رو فراموش کن بهتره ما بریم

 

این وسط نازنین با نگاهی که هر لحظه پر و خالی میشد به مردش چشم دوخته بود، زانوهایش شل شد و همانجا فرو ریخت

 

 

بالاخره زهرش را ریخت، این زن هدفش این بود حالش را خراب کند که به خوبی هم انجام داده بود

 

…..

صداهای دور و برش خوابید سالن خلوت شد دقیقا نمیدانست چند ساعت همانجا کنار مبل کز کرده بود از پنجره قدی به غروب خورشید خیره شد اصلا چرا انقدر زندگیش عجیب بود؟ چرا باید دو هفته مانده به عروسیش دوست دختر سابق نامزدش پدیدار شود

 

قلبش انگار در گوشت چرخ‌کن بود اصلا حس خوبی نداشت احساس می‌کرد سایه این زن از روی زندگی نوپایش قرار نیست کنار برود

 

 

در با صدای قیژی باز شد صدای برخورد کفشش با کف پارکت‌های سالن در گوشش طنین انداخت، از پشت پلکهای بسته سنگینی نگاهش را حس می‌کرد قصد نداشت نگاهش کند شاید بچگی بود اما دوست داشت یک دل سیر گریه کند؛ شاید این نشان از ضعف درونش داشت

 

امیرعلی خسته و کلافه خودش را روی کاناپه انداخت تنها چیزی که سکوت بینشان را می‌شکست صدای ضربه‌های پیاپی کفش امیر بود که روی پارکت می‌خورد

 

اعصابش ضعیف شده بود، بدون هیچ فکری با حرص چشم باز کرد و تمام دق و دلیش را به سمتش نشانه رفت

 

_میشه پاتو تکون ندی سرم رفت

 

ابروهای پر مردانه‌اش درهم گره خورد، با لحن خشکی جوابش را داد

 

_میتونی بری تو اتاق یه مسکن هم از همونا که هر روز بالا میندازی بخوری، بلکه سردردت رفع شه

 

مثل این بود یک مشت فلفل به خوردش داده باشند، طعنه میزد؟

 

شده بود همان امیرعلی گذشته همانی که هر بار او را با مهرداد میدید یک ریز نیش و کنایه بهش میزد

 

از بس مهربانی نثارش کرده بود که این رفتار برایش غریبه بود، هر چه سعی میکرد بغضش را فرو دهد به در بسته میخورد بیخ گلویش چسبیده بود

 

_چرا این‌طوری شدی رفتار بدی ازم سر زده؟

 

 

با بی‌رحمی تمام فریاد کشید

 

_آره، آره همینو می‌خواستی؟

 

چشمانش لبالب پر از اشک شد، از روی مبل بلند شد و به طرفش رفت

 

خواست کنارش بنشیند دستانش را باز کرد اما ممانعت کرد، پسش زد

 

مات ماند مثل همیشه به جان پوست دور ناخنش افتاد، افکار مالیخولیایی دوباره مهمان ذهنش شدن

 

” ازم خسته شده، حتما یه کاری کردم که باعث عصبانیتش شدم ”

 

مثل همیشه زورش فقط به خودش می‌رسید و بس!! تحمل این همه سردیش را نداشت ناگاه قلبش پر از کینه شد همه‌اش تقصیر آن آناهیتای عوضی بود

 

دوباره لرزش به جانش افتاد نتوانست سرپا بایستد، ” نکنه تا الان با اون بیرون بوده؟ قبلا دوستش داشته”

 

دست بر دهان گرفت و گریه‌اش را خفه کرد امیرعلی چند بار پیاپی مشتش را باز و بسته کرد، سر آخر طاقت نیاورد پایین مبل جلوی پایش زانو زد

 

این حالشان اصلا عادی نبود قرار بود این چند روز را خوش بگذرانند اما همه چیز خراب شده بود

 

شانه ظریفش را گرفت، قصد هم‌آغوشی داشت که محکم پسش زد

 

_ولم کن، توام مثل اونی…

سرد میشی؛ دروغگو…دروغگو

 

پی به حال بدش برد، توجهی به حرفهای بی سر و ته‌اش نکرد با همه تقلاهایش در آغوشش کشید

 

جلوی ضربه‌هایش که روی سینه و بازویش فرود میامد واکنشی نشان نمیداد، سرش را بوسید

 

_مظلوم نباش نازنین چرا جوابشو ندادی…

چرا جواب اون زنیکه رو ندادی؟

 

از حرکت ایستاد، بینیش را بالا کشید موهایش پریشان روی صورتش پخش شده بودن

 

مغزش در وضعیتی نبود که حرفش را به درستی تحلیل کند

 

صدای این مرد عجیب گرفته بود

 

_وجود اون زن به تنهایی آزاردهنده‌ست انتظار داشتم یکی اون گفت تو دو تا بارش کنی، چرا گذاشتی جلوش خورد شم چرا؟

 

 

خدای من این مرد در چه فکری بود و او چه خیالاتی داشت!! یعنی تمام ناراحتیش همین بود؟

 

آب سردی بر داغ دلش ریخته شد موهایش را عقب فرستاد و محکم زیر چشمش را پاک کرد

 

_نخواستم دعوا شه، هدفش این بود بین ما رو بهم بزنه

اخم کرد

 

_مگه نشد، مگه این کار رو نکرد؟

اون دیده تو با حرفاش حالت بد میشه دست نمیکشه…

یه بار جلوش وایستا، یه بار جوابشو بده تا دیگه نیاد؛ تا بفهمه این امیر لعنتی صاحاب داره

 

آخر جمله‌اش را با حرص کشید، راه نفسش بسته شد حقیقت مثل پتک بر سرش کوبیده شد

 

تمام این جلز و ولز کردن‌هایش برای بی سر و زبانیش بود، می‌خواست جلوی عشق سابقش کم نیاورد

 

کی به فکر ناآرامی‌های درونش بود؟ مظلوم و دست و پا چلفتی بودنش ذاتی بود از همان وقتی که دختر همسایه عروسکش را پاره کرد و او لام تا کام به مادرش حرفی نزد

 

می‌ترسید از دعوا، از بدتر شدن اوضاع

….

 

خودش را روی تخت دو نفره گوشه اتاق انداخت هوای داخل اتاق گرم بود آنقدر که پیراهنش را از تن در آورد زیرش هیچی نپوشیده بود جز یک تاب دو بنده

 

ملحفه را تا روی گردنش بالا کشید مگر خواب به چشمش میامد؟ دغدغه‌های فکریش کم بود حالا آناهیتا هم قوز بالا قوز شده بود

 

واقعا این زن خجالت نمی‌کشید؟ یک ذره غرور نداشت!! گفته‌های امیر همه از روی واقعیت بود طرف حسابش فقط خودِ خودش بود اگر یک بار برای همیشه یک جواب دندان‌شکن میداد شاید جرئت نمیکرد پا در این خانه بگذارد

 

انقدر در فکر و خیالش غرق بود که نفهمید کی به خواب رفت

 

با احساس نوازش دستی پلکش پرید نخواست بیدار شود از صاحب این دست‌ها دلخور بود، شاید چون نمی‌خواست بپذیرد جلوی آناهیتا تحقیر شده و جوابش را نداده

 

 

ملحفه تکان خورد هرم نفسهای داغش پوست گردنش را سوزاند، کاری نکرد

 

کنارش دراز کشید و ملحفه را حالا روی هردویشان بالاتر کشید

 

نگاهش را به چهره رنگ پریده دخترک داد لعنتی بر خودش فرستاد این دختر کم استرس نداشت چرا موجب بدتر شدن حالش میشد؟

 

وجود آناهیتا کمترین چیزی بود که باید بهش فکر میکردن با خود میگفت اگر از آزاد شدن مهرداد به نازنین چیزی بگوید چه واکنشی نشان خواهد داد!

 

همین امروز بود که پدرش تماس گرفت و خبر آزادی مهرداد را هم بین حرف‌هایش شنید هیچ دلخوشی ازش نداشت و دروغ چرا بیرون آمدنش از زندان آن هم در این زمان اصلا مثبت نبود، دیر یا زود نازنین می‌فهمید و او به فکر چاره‌ای بود برای برهم نخوردن آرامش زندگیش

….

 

بوسه داغ و گرمی کنج لبش نشاند مثل همیشه صورتش گل نینداخت مطیع بودن را فراموش کرد، وحشی درونش به کار افتاد

 

 

دستش را از روی شکمش برداشت و پشت بهش در خود جمع شد

 

پوفی کشید الحق که نازنین بود و مگر می‌توانست نازش را نخرد

 

تنش را با یک پا قفل کرد و سرش را در گودی گردنش فرو کرد

 

_وقتی تو قلمرو شیری باید غلاف کنی بانو

 

 

در دل ادایش را در آورد و سرش را از گردنش فاصله داد

 

_برو کنار خوابم میاد

 

خودش را بیشتر به سمتش کشید بختک جانش بود

 

_خانمم مگه چیکار کردم؟ فراموشش کن، به خدا اون آدم ارزش اینو نداره که حالمون رو خراب کنیم

 

آهی کشید و حرف دلش را بر زبان آورد

 

_نمیتونم امیر، میترسم حداقل تو خیالت راحته که مهرداد نیست و تو زندونه ولی اناهیتا همش هست…

تو مهمونی‌ها هم که همیشه حضور داره نمیتونم تحمل کنم

 

اخم کرد آخ که اگر میدانست حبس پنج ساله مهرداد سه سالش بخشیده شده بود چه حالی میشد!!

 

رویش خیمه زد

 

_نفس امیر، چرا بیخودی به خودت استرس میدی آناهیتا یا هر کس دیگه‌ای اصلا نمیتونه تو رو از من بگیره…

من خانم مظلومم رو به صد تای اون هرزه‌ها نمیدم

 

از بین این همه کلمات فقط واژه خانم مظلوم توی گوشش رفت

 

به حالت قهر رویش را گرفت

 

_مظلوم دوست نداری!

 

طعنه‌اش را گرفت، لبهای خیسش روی صورتش نشستن

 

نمی‌بوسید فقط لبش را روی پوستش میکشید، نقطه ضعفش را خوب بلد بود

 

سرش را عقب برد و موهای مزاحمش را از روی صورتش کنار زد

 

_فکر نکن با این کارات خر میشم…

خودت گفتی، به هر حال سلیقه اولت آناهیتا بوده دیگه

 

آخرش را با طعنه گفت و لب کج کرد

 

نیمی از وزنش را رویش انداخت دلش می‌رفت برای این حسادت‌های زنانه‌اش، سرش را در گردنش فرو برد و ها کشید

 

_برگ گلم عصبی بودم یه چی از دهنم پرید چرا جدیداً حساس شدی تو!!

 

لقب جدیدش را دوست داشت این مرد هر بار با یک اسم جدیدی صدایش میزد تکراری نبود “برگ گل ”

 

با حرفش موافق بود این روزها عجیب حساس شده بود سه سال از نامزدیشان گذشته بود و او نمی‌دانست چرا انقدر دلشوره دارد

 

کمتر از یک‌ماه دیگر زندگی مشترکش شروع میشد اما او هیچی بلد نبود به قول مادرش زنانیت هم به خرج نمیداد

 

حس میکرد امیرعلی به زودی ازش سرد میشود شاید افکارش مسخره بود اما آن وقت‌هایی که در تنهایی خودش بود به این فکر میکرد مهرداد که از بچگی دوستش داشت آخرش اینطوری از آب در آمد، امیرعلی که فقط چند سال خاطرخواهش بود و بس.

نگرانی‌هایش تمامی نداشت…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
اشتراک در
اطلاع از
guest

19 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Saha
Saha
4 ماه قبل

حسم میگه مهرداد و آناهیتا همدست میشن تا اینارو جدا کنن
لیلا جان عالی بود پارت

Saha
Saha
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

ممنون از تو لیلا جان با پارت گذاری های خوبت و طولانیت.از روز اول ک پارت گذاشتی پیگیر رمانت بودم .فقط کامنت نمیزاشتم

سعید😁🎊
سعید😁🎊
4 ماه قبل

خیلی قشنگ بود لیلا جان
و اینکه صد در صد مطئنم مشکل جدید قراره به وجود بیاد

اسمش هم باحاله 😂
برگ گل!😁👍

و اینکه که من اصلا دوست ندارم در مورد کارای نازی حرف بزنم 🤣🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

نسرین احمدی
نسرین احمدی
4 ماه قبل

رمانت خیلی زیباست قلمت 👌👏🌹

camellia
camellia
4 ماه قبل

والا من به این امیر علی شک دارم.اگه ریگی تو کفشش نیست چه معنی میده دوست دختر سابقتو راه بدی باهام باشین 😤 اگه مهرداد هم میومد, قبول میکرد اونوقت. 😏 دوما دختر به این بی عرضگی نوبره,به جای اینکه گیساشو بکنه,دهنشو جر بده,می شینه فقط نگاه میکنه 😠 ,بعدشم میره میخوابه 😡 به خدا رو مُخه 😑 یه بارکی میزاشت می رفت و جا برای این دختره معلوم الحال باز میکرد و خلاص.والا به خدا. 😤

آخرین ویرایش 4 ماه قبل توسط camellia
آهو
آهو
پاسخ به  camellia
4 ماه قبل

آره واقعا خیلی بیعرضه ست 😂 😂

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

هر پارت قشنگتر از پارت قبل ممنون لیلا جان
لطفا جلو مهرداد روز بگیر دردسر درست نکنه اینا برن سر خونه زندگیشون بسشونه دردسر

مائده بالانی
مائده بالانی
4 ماه قبل

خیلی زیبا بود عزیزم
چه حس و حالی داشت
عاشقانه، حسادت، غم، عشق.
پکیج کامل بود
❤️❤️❤️

Shayda
Shayda
4 ماه قبل

اولین نظر برای اولین گل😂
عاشقش شدم باو عالی بود

Shayda
Shayda
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

قاصدک گفت باز کرده که😀
بهش میگم بازش کنه نظرات رو

Shayda
Shayda
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

لیلا جونممممم😚😘😘
خوب بود ؟مرسی به قلم شما که نمی رسه

آخرین ویرایش 4 ماه قبل توسط Shayda

دسته‌ها

19
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x