رمان نوش‌دارو پارت چهل و چهار

3.3
(3)

🌺شروع فصل جدید🌺

شمعدانی‌ها را برداشت و از پله‌های خانه تند تند بالا رفت

 

امیرعلی با دیدنش چنان نگاهی بهش کرد که زهره‌اش آب شد

 

_نمیدونم زن گرفتم یا بچه، مراقب پله باش دختر

 

لبخندی به غرغرهایش زد وهر دو شمعدان را کنار آینه گذاشت، به طرفش برگشت و پوست صورتش را بین دو انگشت فشرد

 

_اخماتو باز کن آقای بداخلاق، مثلا قراره عروسی کنیما؛ یه کاری نکن منصرف شم

 

اخمهایش بیشتر درهم رفت، کمرش را گرفت و پهلویش را چنگ زد

 

_تو غلط میکنی..

یه بار دیگه این حرفو تکرار کن تا نشونت بدم معنی منصرف یعنی چی

 

با شیطنت ابرو بالا انداخت و سرتقانه گفت

 

_ببخشید اونوقت شما کی من میشی! شوهرم؟

 

زیر نگاه پرحرصش با حالت نمایشی انگشت به لبش گذاشت و ادامه داد

 

_اون‌وقت چرا یادم نمیاد؟

شناسنامه‌امم که سفیده آقا!!

 

تحملش برید شیرین زبانی‌های دخترک کار دستش می‌داد، دو طرف کمرش را گرفت و به سمت جلو گام برداشت؛ با هر قدمی که برمی‌داشت دخترک هم به ناچار عقب عقب می‌رفت تا جایی که به دیوار برخورد کرد و راه فراری نبود

 

نگاهش جدی بود جوری که ازش حساب میبردی، گوشه لبش را با انگشت شصت لمس کرد و تنش را مماس با بدنش کرد

 

_میخوای نسبتمو باهات نشون بدم؟

 

به همین زودی پشیمان شده بود از حرفش خب نازی احمق اصلا حرف نزنی چی میشه ها؟ خوب جلوی اون زبونت رو بگیر دیگه

 

از تک و تا نیفتاد برای اینکه بیشتر حرصش دهد با لهجه شیرازی جواب داد

 

_ها؟

 

این ها گفتن پشتش هزاران حرف بود، باید شیرازی باشی تا بفهمی

 

کلافه شد. دندان بهم سایید و بینیش را کشید

 

_هان و کوفت…

خودتو به اون راه نزن مثل اینکه فراموشی گرفتی باید نسبتمون رو یادت بندازم

 

خنده‌اش را خورد

 

_کی شدی، هنوز که عقد نکردیم!

 

شیطنت کلامش جری‌ترش کرد گازی از گونه‌اش گرفت که جیغش در آمد و تقلا کرد از زیر دستش خودش را رها کند

 

تک خنده‌ای زد و از پشت بغلش کرد

 

_کجا خوشگله، حرفتو پس گرفتی؟

 

با حرص به دستش که هی پیشروی می‌کرد نگاه کرد و محکم جواب داد

 

_نخیر هنوز که یک ماه مونده البته با این کارات باید یکم بیشتر فکر کنم

 

خشونت چاشنی نوازشش شد اینجور وقت‌ها نازنین لقب وحشی بهش میداد عین هرکول بهش چسبیده بود و تا به هدفش نمی‌رسید ول کن ماجرا نبود

 

زیر گوشش صدای بم و گیرایش پیچید

 

_که میخوای بیشتر فکر کنی؟

 

زبانش برخلاف عقلش فرمان می‌گرفت و با وجود استرسی که داشت از حرفش کوتاه نمیامد، گردن کج کرد و آرام گفت

 

_چرا که نه…

به هر حال بحث یه عمر زندگیه

 

همان‌طور داشتن در سالن راه می‌رفتن، کلافه شده بود از این جلو رفتن‌ها…

 

ایستاد و دست به کمر به طرفش برگشت موهایش را از جلوی صورتش کنار زد و گفت

 

_چته تو اَه هی منو میچرخونی، چیه به تریش قبای آقا برخورده!!!

 

از این کل کل ‌کردن‌ها لذت می‌برد دلش می‌رفت برای این پرحرفی‌هایش

 

دو طرف صورتش را کشید و نچی کرد

 

_من میمیرم واسه این حاضرجوابیات، فقط احیاناً فکر نمیکنی سه سال زیاد بود برای تصمیم گرفتن!

در ضمن منو که از بچگی می‌شناسی

 

دست به سینه شد

_اتفاقاً چون می‌شناسمت می‌خوام تو تصمیمم تجدید‌نظر کنم

 

گره‌ای بین ابرویش نشست، بازویش را چنگ زد و با یک دست لب‌هایش را غنچه کرد چشمانش حالا مثل گردو زده بود بیرون

 

در همان وضعیت نامفهوم اعتراض کرد که با قرار گرفتن لبش بر روی لبهایش در گلو خفه شد

 

همین بوسه کافی بود تا تمام بدنش شل شود اگر امیر کمرش را نمی‌گرفت حتما نقش زمین میشد

 

چشمانش را باز کرد با پلک های بسته عمیق می‌بوسید و پشتش را نوازش می‌کرد

 

با تمام خجالتی که داشت همراهیش کرد در بوسیدن افتضاح بود و برعکس او امیر حرفه‌ای می‌بوسید

 

“باید هم آماتور باشم مگه قبل از این تجربه داشتم؟ مثل خودش هزار جور دوست دختر رنگاورنگ نداشتم که!”

 

 

امیر با احساس بوسه‌اش گاز ریزی از لب زیرینش گرفت و با ولع بیشتری به بوسیدن ادامه داد، کم کم احساس می‌کرد دارد نفس کم می‌آورد

 

هل آرامی بهش داد که لبش را برداشت اما بوسه را تمام نکرد، کناره‌های لبش را خیس کرد و به سمت گردنش پیشروی کرد؛ در همان حال زیرلب گفت

 

_جرئت داری نظرتو تغییر بدی؟

پوفی کشید فکرش همان‌جا بود!

 

با هشدار اسمش را صدا زد

 

_امیر بسه، هزار تا کار مونده…

تازه شبم باید بریم خونه بابات اینا

 

بی‌توجه پوست گردنش را بین لبهایش کشید

 

_نترس دیر نمیشه

 

مستاصل نگاهی به دور و برش کرد

 

_ناهار هم نخوردیم، تو گشنت نیست؟

 

لبخند بدجنسی به رویش زد

 

_چرا، منتها هنوز سیر نشدم

 

کمی زمان برد تا معنی حرفش را در سرش حلاجی کند، با فهمیدنش جیغ فرابنفشی زد و محکم هلش داد عقب

 

دو پا داشت و دو تای دیگر هم قرض گرفت به طرف اتاق دوید، همان‌طور پشت هم بهش بد و بیراه می‌گفت؛ امیر هم با لذت قهقه می‌زد

 

این دختر با تمام خجالتی بودنش زندگیش را از این رو به آن رو کرده بود، جانش را می‌داد برای این گونه‌های صورتیش که از شرم با یک حرف، یا حرکت کوچیک گل مینداخت

 

کمتر از یک‌ماه مانده به عروسیشان بود و او حالا داشت همه چیز را برای یک جشن فوق‌العاده فراهم می‌کرد

 

رزرو باغ و ارکستر انجام شده بود و فقط مانده بود گرفتن کلیپ عروسی و چند تا کار خورده ریز دیگر، هر چند نازنین کلی مخالفت کرد با گرفتن عروسی فرمالیته اما او این حرف‌ها سرش نمیشد؛ بعد از سالها داشت به آرزوی دیرینه‌اش می‌رسید و نمی‌خواست بعدش پشیمانی به جانش بیفتد

 

***

آن شب برای شام به خانه پدرش رفتن مادرش با ورودشان مثل همیشه اسپند به دست جلو آمد

 

_خوش اومدین عزیزای من چقدر دیر کردین؟

 

بوسه‌ای به سر مادرش زد و کفشهایش را از پا در آورد

_داشتیم خریدها رو جابجا می‌کردیم، نازنینم خسته بود دیگه دیر شد

 

با هم وارد سالن شدن همه بودن امیررضا و امیرمحمد همراه همسرانشان هم آمده بودن

 

آریا پسر کوچولوی امیرمحمد که حالا دو سالش میشد با دیدنش ترسیده گردن پدرش را چسبید

 

 

همه با این حرکتش خندیدن، امیرمحمد چپ چپ نگاهش کرد

 

_ببین چیکار کردی؟

بچه تو رو میبینه زهرش آب میشه

 

روی مبل نشست و کتش را از تن در آورد

 

_والا پسرت زیادی نازک نارنجیه، شیطونی کرد سرش داد زدم دیگه این ترسیدن نداره که

 

 

یاسمین زن امیرمحمد ابرویی بالا انداخت و گفت

 

_حالا بچه خودتم می‌بینیم آقا امیر

 

سینی چای را از مادرش گرفت و در جواب گفت

 

_من حالا حالاها قصد بچه‌دار شدن ندارم…

مگه دیوونم یه سر خر واسه زندگیم بیارم!

 

همه با این حرفش هو بلندی گفتن، نازنین هم فقط رنگ به رنگ میشد پسره دیوونه همه جا باید خجالتم بدی!! برعکس او عاشق بچه‌ها بود همیشه دوست داشت بعد از ازدواج چهار تا بچه داشته باشد دو پسر و دو دختر

 

خودش تک فرزند بود و همیشه آرزوی خواهر یا برادر بر دلش مانده بود حالا نمی‌خواست بچه‌اش هم مثل خودش تنها باشد، اما امیر اصلا از بچه‌ها خوشش نمیامد، حتی یک‌بار هم ندیده بود برادرزاده‌هایش را بغل کند؛ حالا بچه‌های امیررضا بزرگتر بودن اما آریا واقعا گوگولی بود و درک نمی‌کرد چطور می‌توانست نسبت بهش سرد باشد

 

 

بعد از خوردن شام همه دوباره دور هم جمع شدن سرش کمی درد می‌کرد، امیرعلی متوجه حال بدش شد

 

ظرف میوه را به سمتش گرفت و زیر گوشش گفت

 

_چرا چیزی نمی‌خوری؟

 

پر پرتغالی از داخل ظرف برداشت

 

_یکم سرم درد می‌کنه فکر کنم میگرنمه

 

نگران شد دست بر پیشانیش گذاشت اخمهایش درهم رفت

 

 

_داغی که! قرص خوردی؟

 

نچی کرد سرزنش درنگاهش نشست عمورضا که از اول توجهش به آن‌ها بود با دیدن اخمهای درهم پسرش و چهره ناراحت عروسش نتوانست ساکت بماند و گفت

 

 

_اتفاقی افتاده دخترم؟

 

همه نگاه‌ها به سمتشان جلب شد، لب گزید و در جایش جابه‌جا شد

 

قبل از اینکه جواب دهد امیرعلی با حرصی که در صدایش مشهود بود گفت

 

_چیزی نیست، فقط سرش درد می‌کنه لجبازه دیگه واسه من قرص نمی‌خوره

 

دهانش باز ماند چرا انقدر عصبی بود؟

 

لب تر کرد و آرام گفت

 

_چیزی نیست فقط یه میگرن ساده‌ست… امیرعلی بیخودی بزرگش می‌کنه

 

نگاه تندی بهش کرد

 

_دِ اگه نباشم به فکر خودت نیستی که…

یه سردرد ساده رنگ صورتتو زرد کرده چرا مراقب نیستی؟

 

لحن تندش باعث شد بغض بر گلویش بنشیند ببخشید آرامی گفت و به اتاق پناه برد

 

 

کم تحمل شده بود این سردردها هر چه که می‌گذشت شدیدتر از قبل میشدن و عصبیش می‌کرد

 

 

جلوی آینه ایستاد و به چهره‌اش خیره شد دستی به گونه‌های لاغرش کشید حق با امیر بود چند وقتی بود اصلا رنگ به رخساره نداشت عروسیش نزدیک بود و این سردرها هم جانش را می‌گرفتن، تازگی‌ها دوز قرصش را هم بالاتر رفته بود تا دردش کمتر شود

 

….

 

نگاه از آینه گرفت و به طرف تخت رفت که صدای شکستن چیزی از بیرون اتاق آمد

 

هول کرده از اتاق بیرون زد، در اتاق عمو باز بود، جلوی در رها زن امیررضا را دید

 

با تعجب پرسید

 

_چیشده، صدای چی بود؟

 

نیم نگاهی بهش انداخت و نچ نچی کرد

 

_آینه یهو از میز افتاده شکسته…

 

به دنبال حرفش در صورتش دقیق شد، دست زیر چانه‌اش نشاند

 

_تو چرا چشمات انقدر قرمزه، گریه کردی؟

 

جوابش را نداد و میان چهارچوب در ایستاد

 

 

ترک بزرگی روی آینه بزرگ اتاق افتاده بود یکهو تمام فکرهای منفی به ذهنش هجوم آوردن، از آینه خاطره خوبی نداشت همین سه سال پیش به خاطر مهرداد آینه را شکسته بود و انگشتش را هم هنوز که هنوز بود نمیتوانست زیاد تکان دهد؛ اما این‌بار فرق داشت شکستن آینه به این بزرگی آن هم بی‌دلیل در حالی که عروسیش نزدیک بود چه معنی می‌داد؟

 

امیررضا با دیدنش به طرفش رفت

 

_چرا اینجا وایسادی نازی، حالت خوبه تو؟

 

با این حرفش بقیه هم متوجه حالش شدن حالش بد که بود با این اتفاق بدتر هم شده بود، نمی‌توانست بی‌خیال بماند

 

امیرعلی بازویش را گرفت

 

_حالت بده بریم دکتر

 

نه ضعیفی گفت و سر به زیر انداخت، زن‌عمو با نگرانی از جایش بلند شد

 

_دخترم به حرف شوهرت گوش کن چند هفته دیگه عروسیته این که نشد، شدی پوست و استخون حتما چشمت زدن مادر…

امیر حتما فردا یه صدقه بده

 

 

خجالت زده سرش را پایین انداخت و به اتاق بازگشت؟ اما صدای پچ پچ مانند جاری‌هایش را شنید که پشت سرش حرف می‌زدن از وقتی که عروس این خانواده شده بود رفتارهایشان بدتر هم شده بود نازنین در دل بهشان لقب خواهرهای ناتنی سیندرلا داده بود سر هر چیزی تیکه می‌پراندن!

 

گاهی اوقات می‌شنید که در جمع‌های خانوادگی می‌گفتن این دختره امیرعلی رو چیز خور کرده و اِلا نه بر و روی درست و حسابی داره نه اخلاقش عادیه امیر عاشق چیش شده خدا میدونه!!

 

 

چون عقایدش با بقیه فرق داشت همیشه در جمع‌های فامیلیشان تنها بود حرصش می‌گرفت چرا به خاطر چنین چیزهای کوچکی آدم‌ها از هم فاصله می‌گرفتن!!

 

مگر گناه گرده بود که برای خودش قید و بندی داشت تنها کسی که واقعا درکش می‌کرد امیرعلی بود همیشه می‌گفت من عاشق خودِ خودت شدم راحتی تو برام تو اولویته به خاطر افکار اشتباه بقیه خودتو ناراحت نکن.

 

روی تخت به پهلو دراز کشید و دستانش را زیر سرش گذاشت، با باز و بسته شدن در چشمانش را بست

 

 

کمی بعد تخت تکان خورد و دستی دور کمرش حلقه شد

 

_خوابیدی خانمم؟

 

صدای دلنشین و گرمش لبخند بر لبانش نشاند، کوتاه جواب داد

 

_نه، یکم خستم

 

انگشتانش میان موهایش لغزید، همزمان بوسه‌ای به شقیقه‌اش خورد

 

_به هیچی فکر نکن عشقم فقط حواست به خودت باشه، داری نگرانم میکنی

 

 

خوب درک می‌کرد، عروسیشان نزدیک بود و هیچ‌کدام نمی‌خواستن مسئله‌ای باعث اذیتشان شود

 

 

در آغوشش زیر نوازش‌های معجزه‌گرش سردردش فراموش شد و اصلا نفهمید کی به خواب رفت

***

 

 

نگاهی به لباس صدفی رنگ ساده‌اش انداخت دور خودش چرخی زد دامنش چین دار بود و بالای سینه‌اش تور کار شده بود

 

این لباس را خود امیرعلی برایش خریده بود، بدون اینکه نظرش را بپرسد اما از حق نگذرد واقعا سلیقه‌اش حرف نداشت

 

 

آستین‌های کوتاهی داشت و حسابی در تن لاغر و ظریفش نشسته بود، قرار بود کلیپ عروسیشان را بگیرند و چند روزی بود که به شمال آمده بودن؛ آخرای بهار بود و همه جا سرسبز و زیبا.

 

امیرعلی حتی آرایشگر هم برایش آورده بود واقعا نمی‌فهمید این همه بریز و بپاش چه لزومی داشت، انگار قرار بود دوبار عروس شود!

 

 

آرایشگر ماهرانه میکاپ لایت و ملیحی روی صورتش انجام داده بود که احساس میکرد خوشگلتر از قبل شده، موهای مشکیش هم پشت سرش آزاد رها شده بود و با ربان سفیدی تزئین داده شده بود

 

 

از دیدن خودش در آینه سیر نمیشد و دائم در حالت‌های مختلف از خودش عکس مینداخت عجیب بود اویی که از عکس فراری بود حالا دستش از دکمه دوربین کنار نمی‌رفت

 

آرایشگر با خنده به ذوق دخترک خیره بود کمی بعد امیرعلی هم پیدایش شد

 

 

با دیدنش دلش برایش ضعف رفت در آن تیپ اسپرت سرتاپا سفیدش حسابی جذاب شده بود دکمه‌های پیراهنش باز بود و زیرش یک تیشرت یخی هم پوشیده بود

 

موهای مجعد مشکیش رو به بالا حالت داده شده بود و ته ریشش هم مرتب شده بود،

 

 

هر دو چشم از هم برنمیداشتن و خشک شده سرجایشان مانده بودن

 

 

یک لحظه با خود فکر کرد این مرد قرار بود شوهرش شود؟ کی فکرش را می‌کرد زندگی مثل چرخ و فلک چرخیده بود و حالا او را روبروی خوشبختی قرار داده بود

 

چه روزهایی را با هم پشت سر گذاشته بودن و به اینجا رسیده بودن، با نزدیک شدنش ضربان قلبش اوج گرفت

 

امیر همان‌طور محو صورتش بود، آن یک قدم فاصله را طی کرد و دست دور پهلویش انداخت

 

_ببینم شما خانم منو ندیدین؟

 

شیطنت کلامش را گرفت و حرصی شده جیغ کوتاهی زد

 

خندید و بوسه‌ سریعی روی گونه‌اش کاشت

 

_تقصیر این آرایشگره‌ست، نشناختمت خب

 

 

پشت چشمی نازک کرد و با ناز گفت

 

_یعنی انقدر بد بودم که حالا تغییر کردم و منو نشناختی!

 

تنش را میان بازوانش حبس کرد و گردنبندش را لمس کرد، همانی که شب نامزدی بهش هدیه داده بود

 

_اگه به خودم بود می‌گفتم نازی خودمو بیشتر می‌پسندم…

ولی خب چه کنیم کاریه که شده

 

از آغوشش بیرون آمد و چشم درشت کرد

 

_یعنی میگی خوشگل نشدم؟

 

کلافه شد

 

_نمیدونم به کدوم سازت باید برقصم خانوم…

تعریف نکنم یه چی میگی، بکنم‌ یه حرف دیگه میزنی، آدم تو کار شما زن‌ها میمونه اصلا

 

 

ریز خندید و به طرفش رفت

 

_باشه حالا بریم که گروه فیلمبرداری زیر پاشون علف سبز شد

 

سر تکان داد و دستش را گرفت، دوشادوش هم از کلبه بیرون زدن

 

برای گرفتن کلیپ به یکی از مناطق شهر چالوس آمده بودن و برای اقامتشان هم کلبه‌ای را اجاره کرده بودن

 

قرار بود کنار دریا هم فیلم بگیرند

 

 

تا نزدیکیای غروب در جنگل مشغول بودن دیگر از دست ایرادهای کارگردان کلافه شده بود واقعا بازیگرا چه جوری فیلم میگیرن؟

 

سر آخر امیر متوجه حرصش شد و به کارگردان اشاره کرد تمام کند

 

خانم عکاس‌باشی با خنده گفت

 

_تنبل نشو عروس…

حساسیتمون به خاطر اینه که همه چیز عالی بشه بعد اگه تو کلیپ مشکلی بود پس فردا یقه ما رو نگیری!

آهی کشید و کمی روی صندلی نشست تا حالش جا بیاید

 

می‌ترسید باز سردرد به سراغش بیاید برای همین دور از چشم امیر مسکنی خورد، کار از محکم کاری عیب نمیکرد نمی‌خواست بیخودی نگرانش کند

 

 

بعد از خوردن چای و کلوچه سنتی همه به سمت ساحل راه افتادن، خوبی شمال این بود که همه چیز را با هم داشت کمتر از یک‌ساعت از ییلاق به ساحل رسیدن، غروب بود و هوا دل‌انگیز

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.3 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.2 (5)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
15 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
آلباتروس
آلباتروس
4 ماه قبل

سلااام
خوشحال شدم که فصل دوم رو گذاشتی

Shayda
Shayda
4 ماه قبل

لیلییییی
Omg عالی بودد او مای گاد 😂
همصدا رو می خونی؟
نمی تونم تو مد وان بزارم 😭😭😪😪😥😓😢

نسرین احمدی
نسرین احمدی
4 ماه قبل

عالی بود ولی سردردهای نازی می دونه خبر از حادثه‌ای در آینده بده شکستن آیینه شاید کسی بگه خرافات ولی باور کنید واقعی هستش .گل تقدیم خانم ،💐

Saha
Saha
4 ماه قبل

من چرا حس میکنم یهو ی مریضی ب اسم تومور یا سرطان میاد وسط
مرسی لیلا جان رمان عالیه

Saha
Saha
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

😂😂

مائده بالانی
مائده بالانی
4 ماه قبل

خیلی زیبا بود خسته نباشی

Kmkh
Kmkh
4 ماه قبل

عالییییییییی

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

لیلا جان کلا دوست داری همه رو سورپرایز کنی اول میگی فعلا فصل دو پارت نمیدی بعد بی خبر پارت میذاری ولی کار خوبی کردی خوشحال شدم و اینکه خیلی هم قشنگ بود خدا کنه همه چی به خوب و خوشی پیش بره عروسیشون سر بگیره

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

آره خوب ولی فکر نمی کردم به این زودی دست گلت درد نکنه
رمان سقوط همذخیلی قشنگه وخوبه که اونم پارتش طولانیه

دسته‌ها

15
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x