رمان نوش‌دارو پارت چهل و یک

5
(2)

 

دل تو دلش نبود، از صدایش فهمید که حتما خبری دارد

 

مریم‌خانم با تعجب به دخترکش نگاه کرد این مدت عجیب مشکوک شده بود؛ گاهی می‌خندید و یکهو گریه می‌کرد، دائم انگار منتظر چیزی یا خبری بود

باید سر در می‌آورد!

 

_کجا میری سر صبح نازنین، اصلا این مدت متوجه رفتارات هستی؟

 

انرژی عجیبی درونش ریخته شده بود کفش‌هایش را پا کرد و سوئیچ را از روی جاکفشی چنگ زد

 

_زود میام مامان نگران نباش

 

این را گفت و سریع از خانه بیرون زد تا رسیدن به مقصد چند بار ممکن بود تصادف کند

 

با دیدن ماشین مهرداد جلوی برج سریع توقف کرد و از ماشین پیاده شد

 

قلبش بدجور ناآرامی میکرد و میخواست از سینه بزند بیرون، دوست داشت اولین نفری باشد که این خبر خوش را به عزیزدلش می‌دهد

 

در جلو را باز کرد و سوار شد

 

 

با هول و ولا بدون اینکه سلام کند تند پرسید

 

_خبری از خلافکار اصلی شده، آره؟

 

نگاهش عجیب بود، تیز مثل عقاب که از دیدنش لرز می‌گرفت! ناخواسته سکوت کرد و به در چسبید

 

مهرداد سیگاری از جیبش در آورد و با فندک روشنش کرد، پک کوتاهی بهش زد و شیشه را پایین کشید تا دود دخترک را اذیت نکند

 

 

_شرطم هنوز سرجاشه

 

به دنبال حرفش با یک تای ابروی بالا رفته نگاهش کرد

 

 

انقدر ساده بود که بی هیچ فکری گفت

 

_شرطت هر چی باشه قبوله، تو رو خدا فقط بگو اون نامرد رو پیدا کردی یا نه؟

 

دود سیگارش را بیرون فرستاد و دستی به فرمان ماشینش کشید

 

_آره، ولی قبلش باید کاری که گفتم رو برام انجام بدی

لبخندی ناخوداگاه روی لبش نشست، دست بر سینه‌اش گرفت تا از خوشی پس نیفتد

 

انقدر از شنیدن این خبر ذوق‌زده شده بود که اگر مهرداد میگفت بمیر بی چون و چرا قبول می‌کرد

 

_باشه…باشه، تو رو خدا بگو فقط کیه؟

 

 

مستقیم نگاه خیره‌اش را به چشمانش داد، بعد از چند ثانیه گفت

 

_انقدر دوستش داری که به خاطرش میخوای چنین فداکاری کنی!

 

حرف‌هایش گیجش می‌کرد، آرام سر تکان داد و زمزمه کرد

 

_آره، هر چی باشه قبول می‌کنم

 

سیگارش را نصفه رها کرد و از شیشه بیرون انداخت

 

_پس خوش به حال امیرعلی

 

طعنه میزد!… با تردید لب باز کرد

 

_چه کاری باید برات انجام بدم؟

 

 

سکوت بدی میانشان حکمفرما شد

 

 

بعد از چندی که برایش به کندی گذشت سر بالا آورد و بی‌مقدمه گفت

 

 

_باید زنم شی

 

 

روح از تنش جدا شد، چیزی در گوشش زنگ زد شکه به مرد روبرویش خیره ماند

 

 

مهرداد با جدیت محضی رو به دخترک ادامه داد

 

_امیرعلی آزاد میشه، در ازای اینکه با من ازدواج کنی؛ همین الان میری و نامزدیتو باهاش بهم میزنی

 

 

بند دلش پاره شد حس میکرد از بالای بلندی به سمت پایین پرت شده بود، تمام شادیش یکهو رخت بربست

 

 

با همان بهتش سر کج کرد و به زور لبهایش را از هم تکان داد

 

 

_چی داری میگی؟

 

نمی‌فهمید، به خدا که حرفهایش را نمی‌فهمید باید از این‌جا فرار می‌کرد زیر این نگاه هرز و ناپاک

 

نازنین احمق، نازنین احمق… چقدر ساده بود آخ که تا چه اندازه در دنیای رنگی خودش غرق بود که متوجه گرگ‌های دورش نشد؛
دندان تیز کرده بودن و او چه راحت خودش را در دام انداخت

 

 

دست بر دستگیره گذاشت و خواست پیاده شد اما هر چه دکمه را زد در باز نمیشد

 

 

عصبی سرش را به طرفش برگرداند

 

 

_این در بی‌صاحابو باز کن

 

 

خونسرد به صندلی تکیه داد و گوشه بینیش را بین دو انگشتش لمس کرد

 

 

_این در باز میشه موقعی که من بخوام…

بشین سرجات

 

نفس‌هایش سنگین شدن حالا همه چیز برایش روشن شد، آمدنش به بیمارستان پیشنهاد کمکش؛ همه و همه!!!

 

سرش را میان دستانش فشرد چطور نفهمید چطور از قصد و نیتش باخبر نشد؟ به خاطر نجات امیرعلی به هر ریسمانی چنگ زد فراموش کرد که دور و برش چه می‌گذرد

 

 

مهرداد از گوشه چشم نگاهی به دخترک انداخت و نفسش را در هوا فوت کرد، حالا زمان اجرای نقشه‌اش بود

 

 

_دو راه بیشتر نداری، یا کاری که بهت گفتم رو انجام میدی در قبالش امیرعلی آزاد میشه…

یا اینکه…

 

مکث کرد، در مردمک‌های لرزان دخترک خیره شد و لب زد

 

_یا میری به پلیس همه چیو میگی

 

 

دستانش را از روی سرش برداشت این مرد شیطان را هم درس می‌داد؛ اصلا خودِ شیطان بود این همه خونسردی از کجا میامد!

 

مغرورانه نگاهش کرد و ادامه داد

 

_اگه بری پیش پلیس مدرکی نداری! کارمو اونقدر خوب بلد بودم که هیچ ردی ازش به جا نمونده باشه؛ اون‌وقت تو می‌مونی و یه شوهر مرده

 

 

طاقتش طاق شد نتوانست تحمل کند، با جیغ حرفش را برید

 

_خفه شو…خفه شو عوضی؛ فکر کردی کی هستی، خدا؟

 

قهقه‌اش به هوا رفت

 

 

از حرص و خشم نفس نفس می‌زد در آن فکر مریضش چه می‌گذشت؟ تا چه حد می‌توانست ظالم باشد که دست به چنین کاری بزند

 

باورش برایش سخت بود، سخت

 

 

خوب که خنده‌اش را کرد دستی به گوشه لبش کشید و دکمه ریموت را زد

 

_از این در که بری بیرون میتونی قشنگ فکراتو کنی، فکر لو دادن منو از سرت بیرون کن؛ چون به هیچ جا نمیرسی…

فعلا همه چیز بر علیه امیرعلی جونته پس عاقلانه تصمیم بگیر، اینو بدون فقط یه هفته فرصت داری؛ میتونم راحت اون آدمو سر به نیست کنم ولی تهش امیرعلیه که اعدام میشه

 

 

 

سرش گنگ و سنگین بود اگر یک دقیقه دیگر همین‌جا می‌ماند مطمئناً دیوانه میشد

 

خدایا این بنده ضعیفت دیگر نای جنگیدن ندارد بس نیست این همه تازیانه کوفتن!

 

 

از در و دیوار داشت برایش مصیبت و غم می‌بارید

 

 

مثل برق گرفته‌ها در مقابل حرف‌های مادرش سکوت کرده بود، مادربزرگ می‌گفت افسرده شده باید ببرینش دکتر

 

 

حتی دیگر به ملاقات امیرعلی هم نمی‌رفت مثل آینه ترک خورده گوشه اتاق افتاده بود و اشکی هم نمی‌ریخت

 

تهدیدهایش شب و روز کابوسش بود بارها خواسته بود زبان باز کند و همه چیز را برای پلیس تعریف کند اما چه میگفت؟

مدرکی داشت! فقط سه روز فرصت داشت…

 

عشقش، همه کسش شش ماه در زندان بود و قرار بود ناجوانمردانه اعدام شود

 

 

مهرداد همه جا نفوذ داشت حتم داشت قاضی را هم می‌خرید حق آدم‌هایی مثل او این بود در سادگی و مظلومیت سر خم کنند و سرنوشتشان را بپذیرند

 

 

آن روز زن‌عمو حالش خیلی بد شده بود فشارش انقدر بالا رفته بود که سالم ماندنش کار خدا بود

 

 

دکترها میگفتن قلبش ناراحت است نباید شوکی بهش وارد شود آخ بیچاره زن‌عمو مگر تحمل داشت پسر دیگرش را هم اسیر خاک کند، روز و شبش گریه و فغان بود.

 

 

این وسط نازنین یخ زده بود در تصمیمش مصمم شد با خود تکرار می‌کرد این فداکاری به خاطر جان امیرعلیش بود همین که زنده بود جای شکر داشت

 

 

مهم نبود…مهم نبود چه بلایی سرش بیاید!

 

 

***

چادر بر سر گرفت، سر راه نیم کیلو میوه خرید آخر امیرعلیش عاشق پرتقال بود

 

 

با قدم‌های سستش به سمت اتاقک رفت با دیدنش بغضش را قورت داد، نباید از حال درونش می‌فهمید

 

 

روبرویش روی صندلی نشست دلش آتش گرفت از غم نگاهش، لحنش از دلخوری موج می‌زد

 

_تو هم خسته شدی از اومدن به اینجا؟

 

در دل فریاد زد نه به هیچ وجه، اگر به خودم باشه این شیشه لعنتی که بینمون فاصله انداخته رو می‌شکستم و خودمو تسلیم آغوشت میکردم؛ اما نمیشه دنیا هم حسودیش شده از کنار هم بودنمون

 

 

به زور لبخند تلخی بر لب نشاند لرزش صدایش غیر قابل کنترل بود

 

_خوبی؟

 

چه سوال بی موردی این مرد ناامید و شکسته واژه خوب بودن برایش غریبه بود

 

تلخ‌خندی زد

 

_بعد این همه روز اومدی احوالمو بپرسی!

 

کنایه می‌زد مردش شاکی شده بود، به زور جلوی ریزش اشکهایش را گرفت طاقت این نگاهش را نداشت

 

 

_امیرعلی؟

 

اخم کرد، جوابش را نداد! به جایش کلافه سر به زیر انداخت و دستی به موهای کوتاهش کشید

 

 

دوباره صدایش زد این بار بلندتر

 

_امیرعلی سرتو بالا بگیر

 

دستش روی پایش مشت شد بعد از چند لحظه سر بالا آورد، نگاهش خونی بود این نگاهش را خوب می‌شناخت

 

نفس عمیقی کشید و نم اشکش را گرفت

 

_میدونی چقدر دوست دارم؟

 

بالاخره گفته بود قلبش می‌سوخت چقدر بعضی موقع‌ها دیر می‌شود

 

دست بر دهان گرفت و بغضش را قورت داد

 

تلفن در دست امیرعلی فشرده شد

 

_نازی؟

 

با گریه جوابش را داد

 

_جونم؟

هیچ‌وقت به عشقم شک نکن امیر، هیچ‌وقت

 

چشم ریز کرد این دختر آن نازنین گذشته نبود رفتارش را از بر بود این نگاه دزدیدن‌ها چه سری داشت!

 

دندان‌هایش را بهم فشرد

 

_این حرفت چه معنی میده هان؟

 

چشمانش را بست حس میکرد فشارش افتاده نباید خودش را رسوا میکرد، نباید

 

نفسی گرفت و میان اشک لبخند زد

 

_نجاتت میدم، مطمئن باش نجاتت میدم

 

 

آن روز نفهمید چه رازی پشت این حرفش بود این دختر داشت خودش را برای جدایی آماده میکرد؛ کاش می‌توانست دستش را بگیرد و بهش اجازه رفتن ندهد، کاش

 

 

وقتی از زندان بیرون زد احساس خفگی می‌کرد از حالا او پا در راه خطرناکی گذاشته بود، اما همه فکرهایش پر می‌کشید وقتی به این فکر می‌کرد که تا دو روز دیگر امیرعلیش آزاد میشد

 

 

مهرداد یکی از نوچه‌هایش را قرار بود تحویل قانون دهد، این آدم که بود! انگار تازه داشت این پسردایی را می‌شناخت همه جوانب را سنجیده بود و چیزی را هم از قلم نینداخته بود

 

 

میگفت با پول و پارتی اون خلافکار رو از زندان نجات میده و این وسط کسی هم اعدام نمیشه!!

 

 

وقتی که به خانه رسید مادرش با توپی پر به سمتش آمد

 

این مدت از سر دلسوزی رهایش کرده بود و کاری به کارش نداشت اما حالا به هر حال همین یک دختر را داشت نمیتوانست آب شدنش را ببیند و دم نزند

 

_تا الان کجا بودی نازی این چه سر و وضعیه؟

 

 

چادر از سرش افتاد از زندان تا خانه را پیاده آمده بود انقدر فکر کرده بود که متوجه گذر زمان نشد

 

از سر و رویش آب می‌چکید سر پایین انداخت، گلویش می‌سوخت و احتمالاً سرماخورده بود

 

 

_بابا کی میاد خونه؟

 

آهی از سر تاسف کشید و به سمت آشپزخانه رفت

 

_برو لباساتو عوض کن بابات رفته خونه عموت، حال هردوشون بده

 

 

قلبش یخ بست آن زن و مرد بیچاره طاقت از دست دادن پسرشان را نداشتن باید زودتر کار را تمام می‌کرد

 

 

لباس‌هایش را عوض کرد، موهایش را شانه زد و مثل قدیما مشغول بافتنشان شد

 

 

چشمه اشکش جوشید امیرعلی عاشق موهای بلندش بود حالا برای چه کسی موهایش را می‌بافت؟

چه کسی بوسه رویشان میزد و با عشق شانه میکرد

 

دست از گیس کردن کشید در کشو را باز کرد برق قیچی چشمش را زد

 

سریع بدون هیچ فکری طره‌ای از موهایش را در مشتش گرفت و قیچی را حرکت داد

 

اشکهایش همینطور روان بود کف اتاق پر شده بود از موهای سیاهش

 

این نازنینی که چهره‌اش در آینه بهش دهن‌کجی می‌کرد برایش ناشناخته بود

 

موی بلند به چه دردش میخورد؟ حالا اندازه‌شان تا پایین گردنش بود

 

صورت بی‌رنگ و لعابش مثل میت شده بود ابروهای نامرتبش زیادی تو ذوق میزد یه روز یه پیرزن غریبه بهش گفته بود چشمای سیاهت خیلی قشنگه دختر مراقب باش بختت این رنگی نباشه

 

آن روز حرفش را جدی نگرفت ولی نمیدانست سرنوشت چه خواب‌ها برایش دیده بود

بابا با حال خراب از خانه عمو آمد، آشفتگی از سر و رویش می‌بارید؛ با کسی حرف نمی‌زد حدسش سخت نبود خانه عمو الان کم از عزاخانه نداشت!

 

تو این دو روز مگر چه می‌توانستن برای نجات امیرعلی بکنند همه چیز حالا به تصمیم او بستگی داشت

 

در ذهنش سبک سنگین کرد بارها به عقلش رجوع کرده بود، این تنها راه بود در نقطه‌ای بود که نمی‌توانست روی جان امیرعلی ریسک کند، اگر شرط مهرداد را قبول نمیکرد همه چیز خراب میشد، کاری از دستش برنمیامد

 

لبش را تر کرد و نگاهش را بین پدر و مادرش گرداند

 

_من میخوام چیزی رو بهتون بگم

 

با صدایش هر دو سر بالا آوردن، اولین نفر پدرش بود که واکنش نشان داد

 

_چی میخوای بگی دخترم؟

 

لبه دامنش را چنگ زد کف دستش عرق کرده بود، دودل بود بین گفتن یا نگفتن

 

روی نگاه کردن به خانواده‌اش را نداشت سر پایین انداخت و گرفته لب زد

 

_میخوام نامزدی رو بهم بزنم

 

سکوت بدی خانه را فراگرفت هردو یکه خورده به دخترکشان خیره بودن که این جمله از دهانش خارج شده بود

 

مریم خانم زودتر از شوهرش به خودش آمد ابرو درهم کشید

 

_حالت خوبه نازی؟

پدر و عموی بیچاره‌ات دارن از قاضی وقت می‌خرن حکم رو به تعویق بندازه اونوقت تو میگی میخوام نامزدی رو بهم بزنم، دیوونه شدی!

 

سعی کرد محکم باشد نباید همین اول راه سست میشد

نگاهش را به مادرش داد

 

_برام مهم نیست، اول و آخر امیرعلی اعدام میشه نمیخوام بیخودی اسمش روم باشه

 

آخ که جان کند تا این جمله را گفت کاش که بمیرد، کاش

 

مجبور بود برای مجاب کردن خانواده‌اش خودش را سرد نشان دهد مریم‌خانم شکه با دهانی باز به دخترکش زل زد

 

این همان نازنینی بود که جانش بسته به امیرعلی بود، چه بلایی سرش آمده بود!!!

 

علی‌آقا سکوت کردن را بی‌نتیجه دید عصبی از جایش بلند شد و جلوی پای دخترش چمپاتمه زد

 

_تو دیوونه شدی؟ حتما عقلتو از دست دادی، تو این بلبشو به فکر اینی اون صیغه رو بهم بزنی آره!

 

آخرش را با داد گفت و نگاه بدی بهش انداخت

 

چشمانش را با عجز بست از تصمیمش منصرف نمیشد قبل از اینکه پا در این راه بگذارد پی همه چیز را به تنش مالیده بود

 

_حرف من یک کلامه، عوض نمیشه…

همین فردا صیغه فسخ میشه

 

” شب‌ها زیر دوش آب سرد رها میکنم بغض زخم هایم را…

در حالی که همه میگویند خوش به حالش چه زود فراموش کرد ”

 

 

خبر برهم خوردن نامزدیش مثل بمب میان فامیل و آشنا منفجر شد، هیچ‌کس فکرش را نمی‌کرد در این وضعیت نازنین بخواهد همچین کاری کند

 

حرف‌ها و سرزنش‌هایشان را به جان می‌خرید و دم نمی‌زد، جلوی همه نقاب بی‌تفاوتی به صورت زده بود و در تنهایی خودش بی‌صدا اشک می‌ریخت و می‌سوخت

 

هیچ‌وقت یادش نمی‌رفت آن روزی را که عمه فرنوش پا در اتاقش گذاشت

 

توپش حسابی پر بود و ترکشش دامن‌گیرش شد

 

_میخوام از زبون خودت بشنوم، چی میگن نازنین! این چه کاری بود، میخوای بقیه رو دشمن شاد کنی آره؟

 

مهر سکوت بر لبانش جاری بود، حتی برنگشت و نگاهش هم نکرد؛ عمه فرنوش از حرص و خشم می‌لرزید شماتت‌بار سر تکان داد

 

_هیچ فکر نمیکردم یه روز بخوای همچین کاری کنی، تو با این کارت امیرعلی رو قبل از حکم تو زندون کشتی

 

با تمام شدن جمله‌اش از اتاق بیرون رفت و در را محکم بهم کوبید

 

قلبش سوخت سینه‌اش را فشرد، نفسش بالا نمیامد با زور خودش را به قرص‌هایش رساند

 

هضم این حرف‌ها برایش سخت بود گناهش چه بود؟

 

دیگر حتی این قرص‌ها هم دردی دوا نمی‌کردن قاب عکسش را از زیر پتو برداشت و در آغوشش گرفت

 

_یه وقت حرفاشون رو باور نکنیا…

دوست دارم مردِ من، این قلب فقط برای تو میزنه امیر، همه اینا به خاطر توعه؛ به خاطر تو

 

اشک‌هایش همینطور مثل آب روان صورتش را خیس میکردن؟ از روی عکس بوسه‌ای به صورتش زد نفس‌هایش به شماره افتاد

 

_فردا آزاد میشی عزیزدلم، فردا

 

زیرلب چند بار با خودش تکرار کرد هق‌هق امانش را برید، حتما تا حالا خبر به گوشش رسیده بود آخ که تحمل نداشت خوب میدانست؛ از مرگ هم برایش سنگین‌تر بود

***

 

نگاهش به عقربه‌های ساعت بود دیشب را شب زنده‌داری کرده بود خوب می‌دانست که دیگر روز خوش نخواهد دید

 

با کرختی از روی تخت بلند شد موهای کوتاهش را همانطور پریشان زیر شال جا داد چادر مشکیش را سر کرد رنگش عین گچ دیوار شده بود

 

پیامی که مهرداد برایش گذاشته بود را دوباره خواند

” ساعت هفت آماده شو میریم محضر ، تکرار میکنم فکر احمقانه‌ای به سرت نزنه وگرنه دست هیچکس به خلاف‌کار اصلی نمیرسه ”

 

 

این مهرداد برایش غریبه بود با جملات پیامش هم تنش می‌لرزید؛ کینه و خودخواهی چشمانش را کور کرده بود و فقط منافع خودش برایش مهم بود

 

ساکش را بست، چند تیکه لباس و شناسنامه تنها چیزی بود که از این خانه با خود می‌برد

 

باید زودتر از اینجا می‌رفت قبل از اینکه خانواده‌اش متوجه شوند

 

بغض بیخ گلویش نشست، خوب می‌دانست تا چند ساعت دیگر همه چیز عوض میشد دیگر دختر خانه بابایش نبود! اصلا از همان شب پدرش باهاش سرسنگین شد، می‌گفت ناامیدم کردی؛ طعنه میزد این چه عشقی بود که صبر نکردی، حکمش اجرا نشده ازش جدا شدی!!

 

همه این حرف‌ها را می‌شنید و بی‌صدا می‌شکست این اسارت را تحمل می‌کرد فقط به خاطر امیر، مهم نبود چه بلایی سرش میاید مهم نبود دیگر از داشتنش محروم می‌شود همین‌که نفس می‌کشید، زندگی می‌کرد دلش خوش بود

آخرین نگاهش را به خانه انداخت دلش برای همه چیز تنگ میشد حتی برای غرغرهای مادرش، برای نازگل گفتن‌های پدرش

 

با پشت دست اشکش را پاک کرد و از در خارج شد، از حالا مسیر زندگیش عوض میشد

 

ماشین مهرداد کمی دورتر از خانه‌شان پارک شده بود

 

انگار به پاهایش وزنه وصل کرده بودن تا رسیدن به ماشین نفسش رفت، در عقب را باز کرد خواست سوار شود که صدای شاکیش بلند شد

 

_بیا جلو، همین اول صبح تِر نزن تو اعصابم

 

تمام تنفرش را در نگاهش ریخت قرار بود زندگیش را جهنم کند! این مرد به خدا که عاشقی سرش نمیشد غرور و نخوت وجودش را گرفته بود

 

با اکراه روی صندلی جلو جا گرفت و چادرش را روی سرش مرتب کرد

 

مهرداد نگاه عصبی بهش انداخت و ماشین را به حرکت در آورد

 

از کوچه که رد شدن آهسته پرسید

 

_کی آزاد میشه؟

 

اخم کرد، فرمان را میان انگشتانش فشرد

_هر وقت کارمون تموم شه امیرعلیم آزاد میشه، نگران نباش قولم سرجاشه

 

نفس سنگینش را بیرون فرستاد و نگاهش را بهش داد

 

برای امروز حسابی به خودش رسیده بود باید هم برسد تمام نقشه‌هایش درست از آب در آمده بود، برعکس او انگار داشت سند بدبختیش را امضا می‌کرد؛ غیر از این بود؟

 

مهرداد از سنگینی نگاهش سرش را به طرفش برگرداند، بعد از چند ثانیه پوزخندی زد

 

_یه چی میمالیدی خب، باید کفاره بدم تا یه نگاه بهت بندازم

 

تحقیرش تا مغز و استخوانش نفوذ کرد ازش چه انتظاری داشت؟ داشت عروس میشد اما به اجبار! مردن برایش بهتر بود

بغضش را قورت داد

_من دوست ندارم مهرداد…

چرا کوتاه نمیای؟ با من خوشبخت نمیشی دست از این کینه بردار

 

رگ گردنش متورم شد، کله‌شق بود و این حرف‌ها توی کتش نمی‌رفت، انگشتش را به سمتش گرفت

 

_ساکت…

برام مهم نیست حرفات، تو امروز زن من میشی اجبار یا به دلخواه…

پس زر اضافی نزن

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
اشتراک در
اطلاع از
guest

39 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
camellia
4 ماه قبل

یک بار دیگه نوشتم ولی مثل اینکه نظرم تایید نشد تو سایت😓با کمال احترام وادب و اعتراف به قدرت بالای نویسندگی کم نقصتون خانم مرادی عزیز😘رمانتون خیلی,شبیه به “سهم من از تو” داره میشه.البته قصد جسارت ندارم و فقط نظرم رو گفتم.حیفه مطمئنم می تونید رَوَندشو تغییر بدید.😍به خواننده دیگه هم نظر من رو نوشته بود در مورد شباهتش.🙈

دختر حاجی
دختر حاجی
4 ماه قبل

هعی..چ غمگین…دیگه نمیخونمش
موفق باشی لیلا جون🤍

Sety
عضو
4 ماه قبل

لیلا همینجا میگم بخدا اگه نازی با مهرداد ازدواج کنه دیگه نمیخونم🤬🤬🤬
آخه دخترم انقدر خنگ🤦‍♀️🤬

camellia
camellia
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

تا فردا خیئلی دیره.نمیشه یه پارت” پیش خور” کنیم.?😅لطفا.

آلباتروس
آلباتروس
4 ماه قبل

شب‌ها زیر دوش آب سرد رها میکنم بغض زخم هایم را…
در حالی که همه میگویند خوش به حالش چه زود فراموش کرد ”
 
سلام متن خودته؟
خیلی قشنگه

این پارت خیلی غمگین بود!

camellia
camellia
4 ماه قبل

دیگه دل خوندنش رو ندارم.قلبم درد میکنه.😣😓مگه این دختره عقل تو سرش نیست 😡😡خو خبرش صدای این عوضی رو با موبایل واموندش سیو می کرد. عقب مانده ای چیزیه مگه!😡.

Saha
Saha
4 ماه قبل

اینکارو نکن نویسنده جون
نزار ازدواج کنن
تصادف کنن نم ی چیزی
بعدشم مگه اجازه دختر دست باباش نیست ک این شناسنامه برداشته رفته عقد کنه

فرحزاد
فرحزاد
4 ماه قبل

یا این با مهرداد ازدواج می‌کنه و بعدش امیر علی از این بدش میاد به حساب از لج این می‌ره با یکی بعدش می‌فهمه قضیه چی بوده و اینا میاد دنبال نازی و اینا مث رمان سهم من از تو
یا هم که نازنین دوباره کم کم به مهرداد علاقه پیدا می‌کنه و امیر و فراموش می‌کنه
در کل دیگه افسردمون کرد

Sheyida
Sheyida
4 ماه قبل

ادما با امید موفق نمی شن تا ناامید نباشن دست به تغییر نمی زنن
چقد امید داشتن ههیچی کاری نکردن پس لیلاا نازنین رو به اخرین درجه از نا امیدی برسان
تو را شاکریم😂

Sheyda
Sheyda
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

چه قد جالب خودمم نفهمیدم

Saha
Saha
4 ماه قبل

نهههههه
نویسنده این کارو نکن با دل ما
نزار زنششششش شه
تصادف کنن ی چیزی

Sheyida
Sheyida
4 ماه قبل

عایششش
خدااا اخه چرا امیر علی
مهرداد گو خور
زر زدم من کی بود می گفت لیلا هیچ کدومو بدبخت نمی کنه هااا بیاد وسط
خودم بودم بله 😑

مریم
مریم
4 ماه قبل

چرررااااااا😭😭😭

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

وووواااااایییی چرا نازی این کارو کرد لیلا لطفا جلوشو بگیر

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  خواننده رمان
4 ماه قبل

یه کاری کن دل مهرداد به رحم بیاد بگذره از پیشنهادش

Bahareh
Bahareh
4 ماه قبل

انشالله مهرداد بره زیر تریلی عوضی خودخواه بابا نازنینم خیلی سادست حداقل به پدرت میگفتی یا اون پیام‌های نکردند عوضیو نشونشون میدادی. نويسنده جون خواهش میکنم اینقدم از این مهرداد خر طرفداری نکن بابا یه بلایی سرش بیار از شرش راحت بشیم . هرچند میگی واقعیته ولی ما راضیم تو رمان و به سمتی بکشی که هممونو از شر این مهرداد عوضی راحت کنی.

مینا
مینا
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

سلام نویسنده عزیز من امروز رمانتون و خوندم قلمتون حرف نداره و خوشحالم که یه رمان پیدا شد که توش تجاوز نبود و بعد دختره عاشق متجاوزش بشه ولی یه انتقادم دارم ازتون با کمال شرمندگی اینکه دخترهای رمان و اینقدر حقیر نشون ندید قبول دارم که هستند متاسفانه در جامعه ما و من بنا به شغلم خیلی باهاشون در ارتباطم ولی رمان‌های شماها خیلی تاثیر داره تو روحیه نسل نوجوان و جوان که اکثریت خوانندگان شما رو تشکیل میدن و نکته دوم در مورد همین فرمایشتون که گفتید انتخاب برا نازنین سخته اتفاقا اصلا اینجوری نیست که پیام مهرداد وجه قانونی نداشته باشه و حرف زن متهم پیگیری نشه اتفاقا من موردی رو دیدم در دادگاه که مشابه رمان شما بود بازپرس اتفاقا پیگیری کرد و خیلی زود متهم اصلی گیر افتاد پس اینقدرم الکی نیست ماجرا و اینکه نازنین در این حد حماقت کرده که خانوادش و در جریان نذاشته خودش دیوونگی محضه از کجا مطمئنه که طلاق گرفت مهرداد به قولش عمل کنه و بعد اون حتی طلاقم بگیره تا چهار ماه هیچ محضری عقدش و نمیخونه حتی صیغه هم نمیخونن باید دوران عده رو طی کنه

camellia
camellia
پاسخ به  Bahareh
4 ماه قبل

انشالله تریلی از نوع ۱۸ چرخ 😡

تارا
تارا
4 ماه قبل

دیگه نمیتونم دیگههه نمیخونممممم😭قلب اکلیلیمو پاره پوره کردی نویسندهههه

مائده بالانی
مائده بالانی
4 ماه قبل

خسته نباشی گلم.
این چه عشقی باعث درد میشه. علاقه مهرداد عشق نیست جنونه

دسته‌ها

39
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x