رمان نوش‌دارو پارت چهل

2.3
(3)

 

 

صداهای دور و برش برایش گنگ بود، انگار به پلک‌هایش وزنه وصل کرده بودن

 

_کی فکر میکرد امیرعلی اونجوری از آب دربیاد! پاره تنمو قرار بود خوشبخت کنه حالا…

بی‌صدا اشک ریخت و ادامه نداد

 

این صدای مادرش بود داشت با کی صحبت میکرد؟ قلبش ریخت امیرعلی که خلاف نکرده بود چرا پشت سرش بد میگفتن!

 

کاش میتوانست بلند شود و سر همه فریاد بکشد بس کنید مرد من اهل این‌کارا نیست پاکه؛ حلال حروم سرش میشه اما حیف که قادر نبود، تنش بی‌حس روی تخت افتاده بود در این بیست روز لاغر که بود حالا شده بود دو پاره استخوان!

 

هنوز زنده بود…زنده، چه سگ جان شده بود به قول یه نفر دردهات وقتی که زیاد باشه آب دیده میشی؛ از یه جایی به بعد بی‌حس میشی و ضد درد!

 

با احساس سوزش روی دستش هوشیار شد این بار چشمانش را کامل باز کرد

 

پرستار لبخندی به رویش زد

 

_بالاخره بیدار شدی خانوم، نامزدت خودشو کشت از بس تو راهرو منتظرت وایستاده

 

کمی به ذهنش فشار آورد نامزدش! منظورش امیرعلی بود؟

 

اما او که…

 

لبخندش خشک شد، نگاهش میخ روبرویش بود امکان نداشت!

 

چندماهی بود که ازش خبری نداشت فقط از زبان مادربزرگ یک‌بار شنید که نامزدیش را با ستایش بهم زده و از شیراز رفته بود؛ به کجا خدا میدانست!

 

حالا در اینجا؟

 

چشمانش را بست نمیخواست متوجه حال بدش شود

 

صدایی در سرش گفت از این بدتر؟ رسوای عالم شدی میخوای چی رو مخفی کنی!

 

برخورد کفشش با کاشی‌های اتاق در گوشش طنین انداخت

 

 

حس میکرد نزدیکش شده ناخواسته در خودش جمع شد و بزاق دهانش را قورت داد

 

 

مهرداد مقابل پنجره ایستاد و پرده را کنار زد

 

یک دستش را در جیبش فرو کرد، نیم‌نگاهی به چهره زرد و نزارش انداخت و سری به تاسف تکان داد

 

_جمع کن خودتو هنوز که چیزی معلوم نیست

 

 

با صدایش ملحفه را از میان مشتش رها داد و با تعجب نگاهش کرد

 

آمدنش به اینجا و این حرف مرموز بود آخر منظورش چه بود؟

 

آه کلافه‌ای کشید و نگاهش را به دیوار مقابلش داد

 

_اومدی اینجا که بدبختیمو ببینی، خیلی رقت‌انگیز شدم نه ؟

 

پوزخندی زد، کنار تخت روی صندلی نشست و خیره نگاهش کرد

 

_منو اینجوری شناختی؟

 

با چشمانی ریز شده سربرگرداند چرا هر چه می‌گفت ذهنش درگیرتر میشد!

 

سوالی که در سرش می‌چرخید را پرسید

 

_برای چی اومدی؟ حال من دیدن نداره

 

اخم کرد، پیشانیش چین خورد

 

_خیلی دوستش داری ؟

 

این چه سوالی بود! مستقیم در چشمان سبزش زل زد و رک جوابش را داد

 

_آره خیلی…

میمیرم براش، میخوای همینو بشنوی؟

 

 

دخترک تلخ بود همانند زهر، فاصله داشت با نازنینی که می‌شناخت

 

دندان قروچه‌ای کرد و زیر‌ لب زمزمه کرد

 

_خوبه!

 

گوش‌هایش شنید این مرد بیش از اندازه داشت متعجبش میکرد نوع نگاهش هم فرق کرده بود مثل تاجری داشت جنسی را بالا پایین میکرد

 

تنش مورمور شد از این آرام بودنش هم وحشت داشت

 

یکهو یاد تهدیدهایش افتاد چیزی عین رعد و برق در مغزش جرقه زد؛ راه نفسش بسته شد با چشمانی وق زده خیره بهش ماند

 

جمله آخری که در کافه بهش گفته بود در ذهنش به صدا در آمد

 

نه…نه امکان نداشت!!

 

سرش را میان دستانش گرفت مهرداد متوجه حالش شد و از روی صندلی بلند شد

 

_چت شد، خوبی ؟

زیر لب هذیان‌وار با خودش حرف میزد

 

_نه…امکان نداره

 

همه این‌ها شک و تردید بود مگر نه؟ مهرداد تا این اندازه ترسناک نبود

 

در باز شد و پرستار وارد اتاق شد مهرداد داشت باهاش صحبت میکرد

با آرامبخشی که بهش خورد باز هم به خواب عمیق دیگری فرو رفت و فکرهایش بی‌نتیجه ماندن

 

***

تنش انگار کوفته شده بود به زور خانواده‌اش را راضی کرد تا مرخص شود

 

از دیشب موقعی که مهرداد را ملاقات کرد شوکه شده بود آرام و قرار نداشت باید می‌فهمید چه بلایی سر زندگیش آمده بود؛ باید می‌فهمید تا بیشتر از این دیر نشود

 

امیرعلیش نباید در این شش ماه گوشه زندان بپوسد، نباید بمیرد؛ بی‌گناهیش برایش روشن بود

 

آن روز عصر شال و کلاه کرد، شماره‌اش را گرفت انگار که منتظرش بود سریع جواب داد

 

_بله؟

 

_میخوام ببینمت باهات کار دارم

 

به وضوح جا خوردنش را حس کرد بعد از کمی مکث صدایش در گوشش پیچید

 

_بیا خونه‌ام بهت آدرس رو میدم

 

دوست نداشت پا در خانه مجردیش بگذارد اما چاره‌ای نبود، به آدرسی که داده بود نگاهی انداخت و فرمان را چرخاند

 

جلوی برج شیکی نگه‌داشت و از ماشین پیاده شد

 

خانه‌اش طبقه شانزدهم قرار داشت چادرش را روی سرش مرتب کرد و زنگ در را فشرد

 

 

مهرداد که از روی تراس خانه‌اش دخترک را تماشا میکرد با شنیدن صدای آیفون لبخندی کنج لبش نشست

 

دست در جیب شلوار گرمکنش فرو کرد و اِف‌اِف را زد

 

تا موقعی که بیاید دو فنجان قهوه ریخت و همراه با کیک به پذیرایی برگشت

 

دخترک با ایستادن آسانسور ازش پیاده شد فقط یک واحد در این طبقه وجود داشت که درش هم باز بود

 

نبضش کند میزد خاطره خوبی از تنها بودن با مهرداد نداشت و دلهره‌ای وجودش را گرفته بود

 

 

چادرش را محکم میان مشتش گرفت و جلوی در ایستاد، جوری که در دیدرسش بود

 

مهرداد با دیدنش تکیه‌اش را از مبل گرفت

 

_بیا تو چرا اونجا وایسادی؟

 

گوشه لبش را جوید تردید داشت، همان‌جا به چهارچوب در تکیه داد

 

_راحتم، میشه بیای اینجا

 

گره‌ای بین ابرویش نشست از روی مبل بلند شد و به طرفش رفت

 

_نترس کاریت ندارم، اینجا خوب نیست سرپا وایسی

 

به ترس دلش پی برده بود مردد نگاهش را بهش دوخت؛ باید باور میکرد که عوض شده!

 

با اکراه پا در خانه گذاشت و روی مبل تکی نشست

 

نگاهی به دور و اطرافش انداخت این همه تجملات برای یه مرد مجرد زیاد نبود؟

 

همیشه دوست داشت بداند مهرداد این همه ثروت را از کجا آورده یک مهندس ساختمان نمی‌خورد این همه دم و دستگاه بهم بزند آخ که فکرهایش عجیب پر و بال گرفته بودن

 

با سینی که جلوی صورتش قرار گرفت رشته افکارش پاره شد

 

نگاه کوتاهی بهش انداخت و دستش را بالا آورد

 

_نمیخورم ممنون

 

چیزی نگفت و سینی را روی میز گذاشت

 

کنارش روی کاناپه نشست و پا روی پا انداخت

 

_خب من آماده‌ام حرفاتو بشنوم، برای چی میخواستی منو ببینی؟

 

نگاه کنجکاوش روی چشمانش چرخید عوض شده بود جدی بود و آرام؛ در عین حال مرموز،
خبری از آن مهرداد چند ماه پیش نبود که بی‌فکر و منطق قصد اذیت و آزارش را داشت

 

نفس عمیقی کشید و لبش را تر کرد

_یه فکری از دیشب که اومدی ملاقاتم تو ذهنم افتاده…

اومدم ازت بخوام واقعیتو بهم بگی

 

چشمانش را تنگ کرد

 

_بگو میشنوم!

 

اینجایش سخت بود اهل تهمت زدن نبود اما باید خیالش راحت میشد

 

فکرهایش را جمع و جور کرد و آهسته لب به سخن گشود

 

_امیرعلی خلاف نکرده، اون مواد مال اون نیست

 

انگار برایش بی‌تفاوت بود جرعه‌ای از قهوه‌اش را نوشید

 

_از کجا مطمئنی؟

اخم کرد

 

_از چشمام بیشتر بهش اطمینان دارم؛ ولی به یه نفر شک دارم

 

تیز نگاهش کرد، هیچ خوشش نمیامد انقدر از اعتماد و علاقه‌اش به آن مرد صحبت می‌کرد

 

یک دستش را روی پشتی مبل گذاشت و در جایش جابه‌جا شد

 

_خب اون کیه، میتونم کمکت کنم؟

 

سردرگم با استرس به جان پوست دور ناخنش افتاد

 

_من به تو شک دارم

 

انقدر ضعیف این جمله را گفت که شک کرد شنیده باشد یا نه!

 

مهرداد با یک تای ابروی بالا رفته نگاهش کرد و تک خنده‌ای زد

 

در مقابل نگاه هاج و واجش فنجان را روی میز گذاشت و زیرچشمی نگاهش کرد

 

_جدی که نمیگی؟

 

جوری خودش را نشان میداد که زبانش بسته شد، بیخودی شک کرده بود!

 

سرش را پایین انداخت

 

_تو…تو تنها کسی هستی که باهاش دشمنی داری…

 

مکث کرد و نگاهش را بالا آورد هیچ حسی توی صورتش نبود کاملا خنثی،

 

با نگاهی سرد و مرموز هر دو دستش را روی زانویش گذاشت و به کاناپه تکیه داد

 

_چقدر فکر کردی که به این نتیجه رسیدی؟

 

چشم ریز کرد، گیج شده بود؛ منظورش چه بود؟

 

_ببین مهرداد نامزد من حکم اعدام براش اومده؛ شش ماه فقط فرصت داریم بی‌گناهیش رو ثابت کنیم…

 

اینجای حرفش لرزشی در صدایش نشست

 

_مرگ جلو چشمامه، نمیخوام بی‌گناه پای دار بره؛ مطمئنم کاری نکرده، مطمئنم

 

گریه‌های دخترک روی اعصابش بود به ضرب از جایش بلند شد و مشغول قدم زدن در سالن شد، یکهو ایستاد و دستانش را به کمر زد

 

گریه‌های دخترک قطع شده بود و حالا صدای فین فینش میامد

 

ابرو درهم کشید

 

_فقط یه راهه که جون نامزدت نجات پیدا میکنه

 

تند سرش را بالا آورد و آب دهانش را قورت داد

 

_چه راهی؟

 

پوزخندی روی لبش نشست، چرخی دور مبل زد و گوشه لبش را به دندان گرفت

 

_اون کسی که مواد رو جاساز کرده پیداش میکنم و تحویل قانون میدم، اما به یک شرط

 

انگشت بالا آورد و تاکیدوار گفت

 

_تکرار میکنم شرط داره

 

انقدر درگیری‌های ذهنش زیاد بود که متوجه حقه مرد روبرویش نشد، مثل یک بچه با سادگی تمام سر کج کرد

 

_چه شرطی؟ مگه میتونی اون آدمو پیدا کنی!

 

نیشخندی زد کمی خم شد و دستش را پشت سر دخترک روی مبل گذاشت

 

_به اونش کار نداشته باش بگو هستی یا نه؟

 

گنگ سر تکان داد

 

_هر چی باشه هستم، هر کاری میکنم برای نجاتش

 

لبخند پیروزمندانه‌ای بر لبش نشست؛ صاف ایستاد و هر دو دستش را در جیبش فرو کرد

 

_خوبه، برو خونه و از ملاقات امروزمون به کسی چیزی نگو؛ به وقتش بهت خبر میدم

 

 

برایش عجیب بود مهرداد میخواست کمکش کند آن هم بی‌هدف!

 

حرفش را بر زبان آورد

 

_تهش چی به تو میرسه؟ نمیتونم باور کنم نیتت رو

 

جفت ابروهایش بالا پرید، دخترک از آنی که فکر میکرد زرنگ‌تر بود

 

_خوشم اومد اونقدرها هم ساده نیستی…

کاری که بابتش باید برام انجام بدی به نفع همه‌ست باور کن

 

آن روز چیزی از حرف‌هایش را نفهمید اما نمیدانست ندانسته خودش را وارد جهنمی کرده بود

 

روز و شبش حول حوش امیرعلی می‌چرخید مثل دیوانه‌ها یک روز در میان به ملاقاتش می‌رفت و بهش امید میداد که زود از زندان آزاد میشود و باز هم خوشبخت کنار هم زندگی می‌کنند

 

امیرعلی از درون چیزی ازش نمانده بود اما در دل راضی بود از برق امید در دل دخترک، از اینکه هنوز سرپا بود خوشحال بود

 

 

در این زندان که شب و روزش را سپری میکرد تنها دردش این بود که چطور بعد از او قرار بود نازنینش زندگی کند، همین آتشش میزد

 

این دختر حقش بود خوشبخت شود نباید در عزایش بسوزد، نباید!

 

ماه‌ها گذشت تا آن روز، روزی که مهرداد بهش زنگ زد و ازش خواست به برج بیاید

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 2.3 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

26 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نسرین احمدی
نسرین احمدی
4 ماه قبل

رمانت عالیه لیلا جون 💐❤️ منتظر پارت بعدی هستیم.

Shayda
Shayda
4 ماه قبل

سلام لیلا جونم
امروز حالم انقد گرفته خیلی بی حوصله‌م ببخشید نتونیستم زور نظر بدم
عالی بود ولی کم بود چراا؟؟؟
قضاوت نمی کنم چون دلم روشنه هیچ کدومو بدبخت نمی کنی😂😂

camellia
camellia
4 ماه قبل

عجب عوضیه این مهرداد😤😡انشالله سربه نیست شه.(خیییلی توعمقش رفتم😐)و این چیزی نیست به جز قدرت بالای شما تو نویسندگی که اینقدر واقعی حس رو به خواننده میده,خانم مرا دی عزیز.

آخرین ویرایش 4 ماه قبل توسط camellia
آهو
آهو
4 ماه قبل

خسته نباشی ولی خیلی کم بودا

آهو
آهو
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

خب کم بوددیگه

Sety
عضو
4 ماه قبل

توف تو روح مهرداد🤬🔪🔪
صد در صد از نازی میخواد که از امیر جدا شع😒😒
قشنک و تلخ بود لیلا ولی خیلی کم🥲❤️

تارا
تارا
4 ماه قبل

معلومه دیگه میگه امیر و ول کن با من باش ولی اگه قبول کنه خاک بر سرش به نظرم کاش صداشو ضبط کنه وقتی می‌ره پیشش ببره نشون پلیس بده و تماممممممم

Bakakan
Bakakan
4 ماه قبل

پس من اشتباه می‌کردم؟!🥺

لیلا بی خودی طرف مهرداد رو‌ نگیر که نفرت انگیز ترین فرد رمان هستش

چه چیزی قراره بشه یعنی؟
لطفا زودتر پارت بعدی رو بده

خیلی قشنگ بود خسته نباشی لیلا بانو 🌻

Shayda
Shayda
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

اسپویل؟؟😶
بازم بگو ببینم چرا به سعیده می گی به من نمی گی

آلباتروس
آلباتروس
4 ماه قبل

انصاف نبود از پارت آخر شروع کنم چون سر صحنه حساسش پارت رو قطع کردی.😅
مشتاقم بدونم شرط مهرداد چیه؟

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

چقدر این مهرداد عوضیه خدا بداد نازنین برسه 💔

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  لیلا
4 ماه قبل

لیلا امروز کوتاهترین پارت نوشدارو بود نگی نگفتی😉

مائده بالانی
مائده بالانی
4 ماه قبل

خسته نباشی لیلا جان

بنظرم مهرداد شرط می‌کنه که نازی باهاش ازدواج کنه و بیخیال امیرعلی بشه کلا

سحر
سحر
4 ماه قبل

وای نکنه پیشنهاد رابطه رو بش بده و اونم قبول کنه و دخترونگیشو بش بده وااای خداااا

دسته‌ها

26
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x