رمان نوش‌دارو پارت یک

5
(3)

مقدمه

رمان نوش‌دارو داستان زندگی دختری رو روایت میکنه که اسیر یه عشق نافرجامه باید دید میتونه با یه دل شکسته از پس مشکلات مقابلش بربیاد یا نه …..

❤ سخنی با نویسنده

قبل از هر چیز باید بگم که موضوع اصلی رمان برگرفته از واقعیته ، اما بعضی از شخصیت‌ها و بیشتر صحنه‌های داستان ساخته و پردازنده ذهن خودمه امیدوارم از خوندنش لذت ببرید ❤

 

 

یه زمانی خیلی سال پیش وقتی آدما ناراحت می شدن ،

یه چیزی از گوشه ی چشمشون مثل یه قطره میچکید !! !!

احساس قشنگی بود . . .

ولی هیچکی اسمشو نمیدونست ….

بعدها همه ی عاشقا جمع شدن ،

و اسم این قطره رو گذاشتن اشک ،

و اسم این احساسو گریه ….

…….

تمام جملات مثل تازیانه بر صورتش کوفته میشد

 

 

 

انگار که رعد و برقی وسط زندگیش غریده بود و بدنش را مثل مجسمه خشک کرده بود

 

 

ناباوری ، بهت ، سردرگمی و سکوت تنها واکنشی بود که در صورتش هویدا بود

 

 

 

در صورتش دنبال رد و نشانی از شوخی بود اما چیزی جز ترحم و دلسوزی نمیدید

 

از چه دلسوز بود !! مگر دلی این وسط شکسته بود مگر مخاطبش دختر روبرویش بود که حالا کلافه بهش زل زده بود ؟

 

 

 

پشیمان بود… از چه…. از بودن با من !!

 

هر چه فکر میکرد به نتیجه ای نمیرسید

 

 

لبخند زد ، نمیدانست لبخندش به هر چیزی شباهت دارد جز لبخند زدن انگار که درش زهر ریخته باشد

 

 

 

از میان لب های خشکیده اش یک اسم دو بخشی را هجی کرد

 

_مهرداد ؟

 

 

سکوتش آتش به جانش میزند

 

 

این بار قصد کوتاه آمدن ندارد مثل گذشته ها که هر بار از سر عشق و دوست داشتن جلویش غرورش را زیر پا له میکرد همیشه نازنین فدا میکرد و مهرداد هم طالب عشق بود

 

 

 

نکند خسته شده باشد یادش به مهمانی هفته پیش افتاد که آنجا ازش خواسته بود حجابش را بردارد و او مخالفت کرده بود آنقدر که آخر سر کارشان به دعوا کشید

 

 

 

میگفت تو مرا درک نمیکنی تازه فهمیده بود که ادعا میکرد من و او دو خط موازی هستیم که بهم نمیرسیم میگفت اخلاق هایمان از غرب تا شرق فاصله دارد

 

 

 

 

از این بندها خسته شده بود ولی آخر مگر همین مرد روبرویش او را نمیشناخت که حالا اینطور تغییر عقیده داده بود

 

 

 

حالا نگاهش مثل گذشته ها مهربان نیست مثل آن موقع ها که سر بازی خطایی میکرد و فردایش با بسته پفک و شکلات میامد دم در خانه و با خواهش و التماس ازش میخواست ببخشدش ؛  حالا انگار خبری از خواهش نبود و قرار بود برای همیشه تنهایش بگذارد

 

به کجا ؟

 

این سوالی بود که باید ازش میپرسید

 

 

 

در گلویش انگار که خار گذاشته باشند این بار دخترک بود که ازش خواهش میکرد زودتر این بازی را تمام کند

 

 

_مهرداد میشه جدی باشی من..اصلا نمیفهمم حرفاتو…آخه الان میخوای کجا بری ؟

 

 

 

و این چنگ زدن به موهای بور قهوه ایش که برخلاف همیشه بهم ریخته شده بود خبر از چه میداد ؟

 

 

 

اصلا چرا صدایش انقدر خش دار بود حالا باید خوشحال باشد چرا اینطوری خیره اش شده !

 

 

 

آن نگاه پر حسرتش را باید کجای دلش میگذاشت از چه چیزی انقدر کلافه بود !

 

 

 

 

_نازی من نمیتونم باهات بمونم….تو اون کسی نیستی که من تو زندگیم بهش نیاز دارم هیچوقت منو نفهمیدی…من برای خودم یه هدفهایی دارم…میخوام برم اونور ، اینجا برای من کوچیکه…تو اگه ادعا میکنی دوستم داری پس چرا باهام نمیای ترکیه !

 

و این من و تو گفتن هایش زیادی گنگ و ناشناخته بود

 

 

از کی تا حالا انقدر از هم دور شده بودن ؟

 

 

 

تا همین چند روز پیش که همه چیز خوب بود فقط از همان سفر آخرش به آن کشور کوفتی اینطور عوض شده بود که بیخود بهانه های بیهوده میاورد

 

 

از او زده شده بود ؟
میگفت دیگر دوستش ندارد !!

 

 

 

مگر میشد باور کند از بس عاشقانه هایش را نثارش کرده بود که این حرف ها حکم شوخی برایش داشت

 

 

 

یک قدم به سمتش برداشت و چادر را سفت میان انگشتانش فشرد حالا در ته آن تیله های سبز چیزی را نمیتوانست بخواند سردِ سرد

 

 

 

این مرد همیشه در ذهنش مرموز بود و حالا انگار که نقش یک قاتل زندگی را برایش ایفا میکرد چطور میتوانست تحمل کند دیدن حال و روزش را مگر نمیگفت نمیگذارم آب در دلت تکان بخورد

 

 

 

 

یکی یکدانه علی کیایی را قرار بود با جان و دل کنار خود نگه دارد میگفت خوشبختیت تمام آرزومه

 

 

 

 

حرف های روز و شبشان این بود که برای زندگی آینده شان نقشه بکشند میگفت با عشقش بهش انگیزه و تلاش می‌دهد پس حالا چه شده بود از چه پشیمان بود !

 

 

 

چرا دیگر مثل گذشته ها که غمگین میشد دلداریش نمیداد چرا دیگر با قربان صدقه هایش نازش را نمیکشید

 

 

 

 

میگفت اسمت بهت میاید از بس که نازی که نمیزارم یه تار مو از سرت کم بشه پس این خنجری که قلبش را زخمی کرده بود را چطور میتوانست درمان کند

 

 

 

دست بر سینه سمت چپش گرفت تا راه نفسش باز شود این مرد ناشناس روبرویش حتی نگران حالش هم نبود

 

 

_دروغ میگی مهرداد….میخوای منو بازی بدی مگه نه ؟

 

 

 

عصبی شده بود از این گفتگوهای بی سر و ته به ستوه آمده بود دوست داشت زودتر برود و نازیش را پشت سر بگذارد

 

 

 

پشتش را بهش کرد و انگار که صدایش مثل ناقوس مرگ بود

.

_نه از همیشه جدی ترم نازی برو دنبال زندگیت عشق ما یه حس زودگذر بود که خیلی زود فروکش کرد متاسفم ولی من نمیتونم با کسی بمونم که به من و زندگیم احترام نمیزاره

 

 

 

و این کلمه ها آتش قلبش را شعله ور کرده بود خواست فریاد بزند  بگوید لعنتی عشق تو تموم شده چرا جمع میبندی

 

 

 

 

خواست تمام بی رحمیش را بر دهانش جاری کند تا این بهانه های جدیدش را تمام کند اما مثل همیشه فریاد سکوتش بود

 

 

 

 

فقط با بهت رفتنش را تماشا کرد حتی نماند تا ازش خداحافظی کند مثل یک مرده متحرک به تنه درخت تکیه داد و نگاهش قفل دو قلب کنده کاری رویش شد و آنجا فهمید که چه خاکی بر سرش شده تازه فهمید این مردی که اینطور روح و جانش را سلاخی کرده بود همانی بود که دو سال پیش او را به این پارک آورده بود و با چاقو طرح قلبی را کشیده بود

 

 

 

 

میگفت این قلب منه کلیدش دست توعه
درِ قلبم فقط به روی تو بازه میگفت از روز به دنیا اومدنت خوشبخت ترین مرد زندگی شدم

 

 

 

 

از همان روزی که با پتوی صورتی مامانت تو رو تو بغلم گذاشت و من از خدا خواستم زودتر بزرگ شی تا مال خودم کنمت

 

 

 

 

کنار قلب حکاکی شده‌اش یک قلب کوچک و نازک کشیده شده بود اون روز بهش گفته بود قدر این قلب ضعیف و کوچولو رو بدونه بهش گفته بود این قلب گنجایش مصیبت رو نداره میشکنه خط خطی میشه

 

 

 

نمیدونست که قراره با دستای خودش روزگارش اینطور سیاه شود حالا چطور باید این همه مصیبت را روی شانه خود میگذاشت و روانه خانه میشد

 

 

حالا چه باید به خانواده‌اش میگفت

 

 

 

 

پاهایش تحمل وزنش را نداشتن روی جدولی نشست و مستاصل و سردرگم به دور و برش نگاه کرد

 

 

 

الان میاد نمیزاره اینجا تنها بمونم میاد دستمو میگیره و از اون بستنی های سنتی عمو اکبر که همیشه برام میخرید رو میگیره و مجبورم میکنه تا آخر بخورم

 

 

 

و او هیچوقت بهش نگفته بود که چقدر از بستنی زعفرانی بدش میاید هیچوقت نفهمید همیشه جلویش یه نازی دیگه بود دیگه خبری از دختر خونه پدرش نبود که همه چیز طبق خواسته خودش برایش فراهم بود جلوی مهرداد میشد یه زن پخته و کامل که از سر این عشق با دلش راه میومد

 

 

 

آخه تحمل کلافه بودنش رو نداشت با همه عقاید متفاوتشان سعی میکرد کنارش که باشد این تفاوت ها توی ذوق نزند

 

 

 

آخه این مرد دنیا رو یه شکل دیگه میدید تجمل و پول و خودنمایی سه تا چیزی که تو تمام این سال ها مثل هوو کنارش بودن

 

 

آخر سر همینا باعث شدن مهرداد جا بزارتش و بره

 

 

 

دلش به همین زودی تنگ شده بود دلتنگ
قدم زدن هایشان شعر خواندن هایش و  لبخندهاش عاشقانه مرد آرزوهایش

 

 

 

دلش حتی برای اون دختر گلفروشی که مهرداد همیشه از اون براش گل میخرید تنگ شده بود همیشه همینجاها بود

 

 

 

انگار فهمیده بود که مرد چشم سبز رفته بود و اینورا آفتابی نمیشد

 

 

کاش بود شاید میتونست نشونیشو ازش بگیره کی میدونست مقصد اون مرد کجا بود !

 

 

 

 

حتما دایی اینا خبر داشتن آره باید برم پیششون اینجوری که نمیشه با چند تا حرف و دعوا همه چیز رو بزاره و بره

 

 

 

در میان راه چادر را روی سرش محکم گرفته بود تا از سرش نیفتد آسمان هم مثل دلش بغض دار شده بود و هوای باران به سرش زده بود همانطور پیاده کوچه ها را یکی دو تا میکرد تا برسد به در آهنی مشکیشان

 

 

 

 

همانی که سال ها پیش از میان میله هایش داخل حیاطشان را دزدکی دید میزد تا ببیند کی بیرون میاید آخر خانه هایشان نزدیک بهم بود فقط یک کوچه فاصله داشت زیر درخت هلو کنار دیوار خانه دوطبقه شان ایستاد و نفسی تازه کرد

 

 

 

هر جا که پا میگذاشت یک خاطره ازش جلوی چشمانش نقش میبست آخر از موقعی که چشم باز کرده بود مهرداد در زندگیش بود و بس ، موقعی که با دخترداییش مهسا زیر همین درخت مینشستن و خاله بازی میکردن میامد و کلی اذیتشان میکرد و بازیشان را بهم میریخت

 

 

 

از همان بچگی شر بود بعدها فهمید که میگفت آن موقع ها دوست داشتم فقط حرصت بدهم و تو مثل خانم بزرگ ها چادر به کمر ببندی و دنبالم کنی میگفت تحمل نداشتم حتی با خواهرم بازی کنی دوست داشت تمامش را برای خود داشته باشد

 

 

 

بزرگ تر که شد جنس عشقش هم فرق کرد یادش هست که در دوران نوجوانیش هر جا که میخواست همراه مهسا برود او هم مثل بادیگارد پشت سرشان بود حرفم که بهش میزدی میگفت شماها رو نمیشه تنها گذاشت پس فردا چیزیتون بشه اونوقت باید یقه کیو گرفت

 

 

 

با تکان های دستی جلوی صورتش از عالم خیال بیرون آمد

 

 

سرش را برگرداند که چهره نگران مهسا جلویش نقش بست

 

 

_خوبی نازنین هر چی صدات میزدم نشنیدی؟

 

 

 

چشمان سبزش عجیب به برادر نامردش شباهت داشت

 

 

آهسته از میان لب های خشکیده اش سکوتش را شکست و بی معنی ترین حرفی که میتوانست بزند را بر زبان آورد

 

 

_خوبم‌..مهرداد خونه نیومده ؟

 

 

 

چقدر صدایش ضعیف بود

 

 

 

چهره مهسا از همیشه گرفته تر بود مگر چه شده بود نکند او هم شوخی برادرش را باور کرده بود

 

 

بازویش را گرفت

 

 

_مهسا مهرداد خونه‌ست یا نه ؟

 

 

 

و این لرزش صدایش را چطور میتوانست کنترل کند !

 

 

 

انگار که جواب دادن این سوال برایش
سخت ترین کار دنیا باشد

 

 

 

دستش را پشتش گذاشت و به جلو هل داد

 

 

 

_بعدا راجبش حرف میزنیم تو با این حالت بری خونه عمه بیچاره سکته میکنه

 

 

 

 

بچه میشود و بازویش را از زیر دستش جدا میکند

 

 

 

_نه تا مهرداد نیاد همینجا وایمیستم بهش زنگ بزن گوشیم شارژ نداره بهش بگو نازنین اومده میاد

 

 

 

این لحن پر التماسش جگر خودش را آتش میزند چه برسد به دختر داییش که مثل خواهر نداشته اش بود

 

 

یعنی از برادرش خبر نداشت نمیدانست امروز چه بلایی بر سرش آورده بود !

 

 

کاش میفهمید حالش را و اینطور در مقابلش سکوت نمیکرد

 

 

_مهسا تو رو خدا یه چیزی بگو دلم داره میترکه مهرداد چرا اینطوری شده دو روزه هر چی زنگ میزدم جواب نمیده امروز یه کله پاشده اومده میگه تو رو نمیخوام دیوونه شده برو بهش زنگ بزن من طاقت این شوخیاش رو ندارم

 

 

 

با شرمندگی سر پایین میندازد

 

 

 

چرا او شرمنده شده برادرش این آتش را روشن کرده حالا چرا به جای او مهسا اینطور نگاهش غم گرفته بود

 

 

 

دیگر صبرش لبریز شده بود یقه لباسش را در مشت های لرزانش گرفت و آرام لب زد

 

 

_حرف بزن تو رو خدا

 

 

سد اشکهایش سیل میشود بر صورتش جوابش همین گریه بیصدا بود

 

 

 

دستش از روی یقه اش شل میشود و کنار بدن خشک شده اش آویزان میماند

 

 

 

نباید این اشک ها را باور میکرد حتما داشت خواب میدید آره

 

 

پوزخند عصبی زد

 

 

 

_شما خواهر و برادر زده به سرتون چتون شده دارم میگم من و مهرداد نامزدیم نمیتونه که بره

 

 

 

 

حرف های نامفهومی که بر زبان میاورد رفته رفته بالا میرفت و زندایی را هم به بیرون آورد

 

 

 

 

مهسا سعی داشت با ملایمت آرامش کند اما او مثل کسی که از کما بیرون آمده باشد بر سر و سینه اش میکوبید و این جمله ها را فریاد میزد

 

 

 

_دوستم داره به خدا دروغ نمیگم بهم قول داد فقط دلخوره ازم آره

 

 

 

حالش انقدر خراب بود که مادر مهرداد با ترحم بهش خیره شده بود و لب از لب باز نمیکرد

 

 

 

به زور گام هایش را محکم برداشت و جلویش ایستاد سینه اش میسوخت و دردش بیشتر از دردی که امروز بر سرش آمده بود نبود

 

 

 

 

_زندایی تو یه چیزی بگو از پسرت خبر نداری چرا چرا..

 

 

 

 

بغض مثل غده گلویش را فشار میداد و نتوانست ادامه حرفش را بزند

 

 

 

مهسا هم پا به پایش گریه میکرد و سعی در دلداریش داشت

 

 

 

_نازی تو رو خدا آروم باش بیا بریم تو اینجا بده

 

 

 

مثل جنون زده ها جیغ هیستریکی زد و به عقب هلش داد

 

 

_ساکت شو ، ساکت شو همتون میخواید منو بازی بدید مهرداد نرفته من که کاری نکردم بهشم گفتم نمیتونم باهات بیام ترکیه میره یعنی ؟ بدون من میره آره ؟

 

 

 

آخرش را با جیغ گفت و دو زانو افتاد روی زمین چقدر سادگی بود که فکر میکرد مهرداد سر این چیزها او را رها کرده

 

 

 

حتما هوای عشق دیگه ای به سرش زده آره ولی آخه مگر میتوانست جز او عشق کس دیگر را به قلبش راه دهد این عشق آتشین از بچگی در دل این مرد بود همیشه و همه جا هوایش را داشت

 

 

 

 

آن اوایل او را فقط به چشم یک برادر میدید تک فرزند بود و روز و شبش را را با بچه های داییشان میگذشت یک جورایی با هم بزرگ شده بودن

 

 

 

رفته رفته بزرگ تر که شدن جنس علاقه‌شان هم فرق کرد به خود آمد دید ای دل غافل دلش گیر دو تیله سبز وحشی شده بود چقدر آن روزها گریه کرده بود

 

 

 

 

فکر میکرد مهرداد که از علاقه اش بفهمد پسش میزند و همان دیدارهای کوتاه را هم از دست میدهد اما نمیدانست که این مرد در هفت سالگی عاشق شده بود آره در هفت سالگی همان موقعی که به دنیا آمده بود و در بغلش گرفته بود از مادرش که میشد عمه اش قول گرفته بود که وقتی نازنین بزرگ شود با هم ازدواج کنند با همه آن کوچکیش عشقش را در قلبش نگه داشته بود و حالا مگر میتوانست باور کند این عشق بیست ساله با دستان خودش ازبین رفته باشد

 

 

 

 

نگاه سرد زندایی ترس را بر دلش رخنه زد هیچ نرمشی در چهره اش نبود و او قادر نبود معنی نگاهش را بخواند

 

 

 

حالا مثل بیچاره ها کمرش خم شده بود و با عجز نگاهش بهش خیره بود تا خبری از پسرش بهش بدهد و او با جمله کوتاهش تیر خلاص را بهش زد

 

 

_مهرداد رفته ترکیه

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 3.7 (3)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
رمان آخرین بت

دانلود رمان آخرین بت به صورت pdf کامل از فاطمه زایری 5 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه: رمان آخرین بت : قصه از عمارت مرگ شروع می‌شود؛ از خانه‌ای مرموز در نقطه‌ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیدا کردن محموله‌های گمشده‌ی دلار و رفتن‌ به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری می‌کند تا لاشه‌ی رویاهای مدفون در…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
19 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
کانی
کانی
5 ماه قبل

ای کاش رمانا با هم متفاوت باشن

ف.....ه
ف.....ه
5 ماه قبل

پارت گزاریش چجوریه

،،،
،،،
5 ماه قبل

به به لیلاجون اسباب کشی کردی اینجامبارکه😁😁😁

****
****
5 ماه قبل

راستی تینا هستما

****
****
5 ماه قبل

سلام لیلا جون خوش اومدی عزیزمم❤️❤️عالی بود
قلمت💚

Fateme
Fateme
5 ماه قبل

مبارکه لیلا گلی
پارت اول که قشنگ بود مشتاقم ادامه شو بخونم♥️

𝐻𝒶𝒹𝒾𝓈𝑒𝒽
عضو
5 ماه قبل

سلام عزیزم
بسیار عالی موفق باشی💚🫶

Bakakan
Bakakan
5 ماه قبل

عااالی بود…قلمت بی نظیره👌🌷
و اینکه چقدر عالی هستش که پارت ها زیاده

خواننده رمان
خواننده رمان
5 ماه قبل

سلام لیلا جان این که رمان کوچه باغ هست دیگه تو سایت مد وان پارت گذاری نمیشه؟
خیلی قشنگه کاش همونجا ادامه پیدا کنه

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  لیلا
5 ماه قبل

موفق باشی🌹

رضا میر
رضا میر
5 ماه قبل

سلام خانوم لیلا
همونطور که ازتون خواستم اسم رمانتون و بگید جلد اولش و خوندم و تا چند روز دیگه جلد دو هم شروع میکنم
رمان جدیدتون هم شروعی خوب داشته امیدوارم به همین ترتیب پیش بره
💖⚘😍

نازنین
نازنین
5 ماه قبل

عالی بود خسته نباشی

ضحی
ضحی
5 ماه قبل

لیلا جان مبارکه😍

دسته‌ها

19
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x