رمان وهم پارت 16

 
جی پس اس رو روی زمین انداختم و زیر پام شکستمش.
وقتی صدای شکستنش بلند شد،نفسی کشیدم و گفتم:
-خیالت راحت شد؟حالا بگو واسه چی منو اوردی اینجا؟تو کی هستی؟
پاسخم،باز شدن دری شد و همون لحظه،صدایی که بلندگوها پخش شد و گفت:
-می تونی بری،توی پیدا کردن قاتل دوستت کمکت می کنیم،فقط باید سکوت کنی در غیر اینطورت،هیچ وقت نمی تونی حتئ نزدیک قاتل بشی. یادت باشه،حواسمون بهت هست.
اون رفته بود…اون خوش صدایِ واهمه انگیز رفته بود.
هاج و واج به دری که به روی باغ باز شده بود نگاه دوختم و فکر کردم داره چه اتفاقی رخ میده؟

لاساسینو

رون هاشو بهم فشار می داد. بی اختیار از خودش،دستش سمت شلوارش می رفت و خیلی اروم رون پاش رو لمس می کرد و وقتی از چیزی مطمئن می شد،نفس راحتی می کشید.
حرکاتش ابتدا برام معنای خاصی نداشت اما وقتی چندین بار بی اختیار اینکار رو کرد،مطمئن شدم چیزی داخل رون پاش و یا لباس زیرش هست و حدس می زدم،جی پی اس کار گذاشته باشه و وقتی تهدیدش کردم،عنان از کف داد و خودش رو لو داد…عطر سیبِ سبزش با ترس اغشته شد و دیوانه کننده ترین عطر دنیا رو به جای گذاشت.
وقتی بازوشو گرفتم،به خودش لرزید و عطرش در مغزم رسوخ کرد….ترکیبی از عطر تنش و وهمی که علتش من بودم.
وقتی خواست شلوارش رو پایین بکشه پشت بهش ایستاده بودم و علاقه مند به دیدن بدنش نبودم اما وقتی گفت “نگاه نکن،باعث میشی احساس بدی پیدا

کنم” به فکر فرو رفتم….یعنی راجب من فکر بدی نمی کرد؟
چرا؟
نیاز مهرارا،از امتحان من سربلند بیرون اومده بود. اون هیچ ربط و اشنایی با شاهانِ ملکان نداشت و نوچه های نزدیک شاهان رو نشناخته بود،پس فرضیه اجیر شدنش توسط اون ها رد می شد و این به من نفع من بود و ثابت کرده بود برای پیدا کردن قاتل مصممه و براش هرکاری می کنه و این….دقیقا چیزی بود که من نیاز داشتم.
دختری سرتق که بتونه مهره های منو به حرکت بندازه.

نیاز

-مطمئنی؟
ارس با ناراحتی سری تکون داد و گفت:
-اره،دقیقا یک سال پیش،تو یه شب سر از تنش جدا شده و هیچ اثری از قاتل پیدا نشده. پرونده بخاطر عدم وجود مدارک و پیدا نشدن هیچ سرنخی بسته شد اما چیزی که توجهو جلب کرده اینه که این خانومم،دقیقا هم سن ترنمه،رشته اش مهندسی ای تیه و توی لپ تاپش یه چیزهایی از فعالیتش توی دارک وب پیدا شده اما هیچ مدرک موثقی پیدا نشده.
به عکس قربانی نگاه کردم. موهای بلوند و روشنش رو با طنازی دو طرف صورتش رها کرده بود و با لبخند زیبایی به دوربین خیره شده بود…خدایا چقدر جوون بود.
با درد چشمام رو بستم که ارس عکس دیگه ای رو مقابلم گذاشت و گفت:
-شوهرش،مهرادِ حقی خیلی تلاش کرد تا بتونه قاتل رو پیدا کنه،اوایل بخاطر دیدن جسد بی سر همسرش مدت ها تحت درمان بود و می اومد التماس می کرد قاتل همسرشو پیدا کنیم اما خب نمی دونم چی شد بعد از پنج ماه دیگه پیداش نشد و یه روز وقتی برای گزارشای اخر رفتم خونشون دیدم رفتاراش عجیب غریب شده و انگار از یه چیزی وحشت داره. نفهمیدم چی شده بود اما انگار بی اندازه ترسیده بود و دیگه پیگیر پرونده نشد و بعدشم

پرونده بسته شد.
با تفکر به عکس همسرش نگاه کردم. چهره موجه و جذابی داشت. دست روی دست های همسرش گذاشته و با لبخند بزرگی به دوربین نگاه می کرد.
متاسف سری تکون دادم و به فکر فرو رفتم.
این همه شباهت نمی تونست الکی باشه،یعنی چه اتفاقی برای سهره کاظمی افتاده بود که مثل ترنم سر از تنش جدا کرده بودن؟
یک چیزهایی مشترک بود،شاید باید کمی دقت می کردم. ارس به چیزی مشکوک شده بود و من رو هم در جریان گذاشته بود و شباهت ها اونقدر زیاد بود که منم درگیر کرده بود.
هر دو،در یک شب خاص،به یک شیوه خاص کشته شده بودن…
عکس رو روی میز گذاشتم و به مهراد حقی اشاره کردم و گفتم:
-ادرسشو برام بفرست.

به ساختمون سه طبقه مقابلم نگاهی انداختم و با قدم های بلندی حرکت کردم. زنگ واحد دو رو زدم و بعد از چند دقیقه صدای خواب الودی گفت:
-کیه؟
اب دهانم رو قورت دادم و گفتم:
-منزل اقای مهرداد حقی؟
-بله،شما؟
لبخندی زدم و گفتم:
-اقای حقی،مهرارا هستم،میشه چند لحظه بیام بالا؟
چند لحظه ای مکث کرد و در اخر،در بازی تقی باز شد و من لبخند زنان گفتم:
-ممنونم.
و وارد خونه شدم.

-نه خانوم مهر ارا.
ملتمس نگاهش کردم و گفتم:
-اقای حقی خواه…
بلافاصله از روی مبل پرید و با وحشت خاصی به اطراف نگاه کرد و گفت:
-نمی دونم خانوم،من چیزی نمی دونم.
وحشت و سردرگمیش به طرز اشکاری قابل رویت بود…از چی انقدر ترسیده بود؟
کنجکاو و با دقت نگاهش می کردم که دست هاش رو درهم قفل کرد و بدون اینکه نگاهم کنه به در خونه اش اشاره کرد و گفت:
-لطفا برید. من چیزی نمی دونم و چیزیم یادم نیست. برید خانوم خواهش می کنم برید،من بخدا چیزی نمی دونم.
اشتباه نمی کردم،بیم مرد واضح بود. حرکت تند دست هاش و چرخش مردمکش ثابت می کرد از چیزی فرار می کنه. حالا مطمئن بودم این مرد چیزی می دونه.
خیلی اروم از روی مبل بلند شدم و گفتم:
-باشه من میرم،اما کارتمو اینجا می ذارم،لطفا اگه خبری شد و چیزی یادتون افتاد باهام تماس بگیرید.
به ارومی کارت ویزیتم رو روی میز قرار دادم و سمت خروجی حرکت کردم. در رو باز کردم و به اویی که هراسون دست و پاش رو تکون می داد نگاهی دوختمو گفتم:
-لطفا به حرفام فکر کنید،شاید با کمک شما بتونیم قاتل رو پیدا کنیم،من یه چیزایی می دونم و شاید بتونم کمکتون کنم.
برای لحظه کوتاهی سرش رو بالا گرفت و به من دوخت و حس کردم برقی درون چشماش تابیده شد اما بلافاصله دوباره ترس در چشماش نشست و گفت:
-برید لطفا.
سری تکون دادم و از خونه اش بیرون زدم….مطمئن بودم چیزی می دونه و از ترس زیاد نمیگه.

حق با من بود،مهراد حقی چیزی می دونست اما شدیدا می ترسید…دو روز تعقیبش کردم و از دور مراقبش بودم،توی تک تک حرکاتش یک احتیاط خاصی موج می زد. تحقیق کرده و متوجه شده بودم دقیقا پنج ماه بعد از مرگ همسرش ناگهانی عوض شده و از همه قطع ارتباط کرده

بود و تنها زندگی می کرد.
هیچ دوست و همکاری نداشت و همه رو از زندگیش خط زده بود. چندین پیغام براش گذاشتم و ازش خواهش کردم بهم کمک کنه و بهش گفتم امنیتش ور تضمین کنم اما فقط سکوت کرده بود.
به سقف اتاقم خیره بودم و فکر کردم باید چی کار کنم…چشمام رو بستم و سعی کردم اروم بشم اما نمی شد،باید هر طور شده این مشکلو حل می کردم.
غرق در فکر بودم که دوباره بی اختیار از من،ذهنم سمت ممنوعه ای کشیده شد…ممنوعه ای که صدای خاصی داشت و کلمات رو به شکل خاصی ادا می کرد.
کی بود؟
بی اراده دست روی بازوم گذاشتم و ذهنم به همون شب برگشت. بعد از اون اتفاق،سوار ماشین شده و دوباره یه چشم بند بسته بودم و جلوی ساختمونمون پیاده ام کرده بودن.
سه روز گذشته بود و هیچ خبری نبود،دقیقا نمی فهمیدم باید منتظر چی باشم اما ذهنم همش اون شب رو برام تکرار می کرد.
ناجیِ بی رحمی که خودشو نشونم نمی داد اما با صداش،عقلم رو دزدیده بود.
غرق در افکار اون ناجی بودم که صدایِ پیامک گوشیم بلند شد. بی حوصله دست دراز کرده و تلفنم رو برداشتم اما به محض دیدن اسم “حقی” مثل فنر از روی تخت پریدم و پیام رو باز کردم:
“باید همو ببینیم خانوم مهرارا،اما قول بدید امنیتم رو تضمین کنید..باید قول بدید و قسم بخورید تنها بیاید،اگه بفهمن پای پلیس در میونه،من سر به نیست میشم”
خدای بزرگ….منظورش کیا بود؟
بلافاصله تایپ کردم:
“نگران نباشید،امنیتتون رو تضمین می کنم. تنها میام،قول میدم”
پیام تحویل داده شد و چند لحظه بعد ادرسی برام فرستاده شد و زیرش نوشته شده بود:

فقط خواهش می کنم اگه چیزی از قاتل می دونید بیاید،خانوم مهرارا من نمیخوام الکی بمیرم”
پیامم رو براش ارسال کردم و بلافاصله شماره ارس رو گرفتم،باید طبقه نقشه پیش می رفتیم و مهم تر از همه،امنیت حقی رو تضمین می کردیم.. من توی پرونده پیروز کمی بی احتیاطی کرده بودم و الان که ارس خودش یه چیزایی می دونست،باید در جریان قرارش می دادم.

نگاه گیجم رو به صفحه گوشیم انداختم. ویز سی متر جلوتر رو نشون می داد اما جلوتر جنگل بود. ماشین رو زیر درخت پارک کردم و از برنامه خارج شدم و شماره ارس رو گرفتم و با بوق دوم ارس گفت:
-جانم نیاز؟
کیفم رو از روی صندلی برداشتم و گفتم:
-ارس من تقریبا رسیدم و ماشینمو باید پارک کنم اما جی پی اسم روشنه. بقیه راهو باید پیاده برم انگار،قول بده طبقه نقشه عمل کنی باشه؟
نفس کلافه ای کشید و گفت:
-خیله خب،به بچه ها میگم نزدیک نشن،خودمم نمیام اما توام یادت نره نیاز،اگه چیزی حس کردی،بی خیال حقی شو و فقط فرار کن برو. باشه؟
از ماشینم پیاده شدم و کیفم رو روی شونه ام انداختم و گفتم:
-باشه. باید برم ارس،خدافظ.
تشویش صداش قابل لمس بود:
-مراقب خودت باش.
تماس رو قطع کردم و دوباره ویز رو باز کردم. به داخل جنگل اشاره می کرد و سمت جنگلی که مقابلم بود حرکت کردم. یکی از روستاهای اطراف تهران بود و بی نهایت سوت و کور بود.
با احتیاط اطراف رو از نظر گذروندم و به مقصدی که مشخص کرده بود نزدیک شدم. خش خش برگ ها زیر پام،تنها صدای شکننده سکوت بود. حقی و همکارهاش بخاطر خرید یکی از زمین ها به اینجا اومده بودن و ازم خواسته بود به صورت ناشناس به اینجا بیام تا کسی به شک نیافته.

نسیم نسبتا سردی می وزید و بدنم رو می لرزوند. لرز خفیفی گرفتم و به ارومی لبه های پانجوم رو بهم نزدیک کردم.
از پیچ داخل باغ گذشتم و به خونه سنگی که مقابلم بود،نگاهی انداختم..خودش بود. لبخند کوتاهی زدم و سمت خونه حرکت کردم. زنگی که کنار در بود رو فشار دادم و صدای ناهنجاری بلند شد و چند لحظه بعد مهرداد حقی با استرس خاصی در رو باز کرد و به منی که با لبخند نگاهش می کردم نگاه کرد و گفت:
-بیاید داخل
سری تکون دادم و وارد خونه شدم.

لاساسینو

به متن پیامش خیره شدم و بدون اینکه پاسخی بدم،از صفحه بیرون زدم…تو مودی نبودم که بخوام پاسخشو بدم.
لپ تاپ رو بستم و به میسترسی که کنار شومینه دراز کشیده بود نگاه کردم. با حالت بامزه ای چشماش رو بسته بود و از گرما لذت می برد.
گوشیم رو کناری گذاشته و خم شدم با دقت نگاهش کردم. نگاهم گشتی توی صورتش زد و به پای چپش رسید. همین که می تونست دوباره راه بره و حرکت کنه،بی نهایت برام ارزشمند بود.
با یاداوری روزی که دیدمش و حال افتضاحش،اخمام درهم شد و لب باز کردم تا صداش کنم که در خونه سراسیمه باز شد و اونقدر صدای بدی داد که چرت میسترس پرید و من با چشم های بی حس و سردی به اتشی که دوان دوان و نفس بریده وارد ساختمون خونم شد نگاهی کردم و گفتم:
-چربیات نریخت اینجوری اومدی؟
چشم هاش،مضطرب و نگران بود. به مبل تکیه زدم و با بی حسی گفتم:
-چته باز پاندای خوش خبر؟

برگه توی دستش رو مشت کرد و با بی قراری گفت:
-لاساسینو باید برید.
پا روی پا انداختم و بی تفاوت گفتم:
-برم؟اون وقت از کی تا حالا “باید” تو زندگی من اضافه شده؟
نفس بلندی کشید و با پریشان حالی گفت:
-نیاز،نیاز وارد یه پرونده شده…
شاخکام تکون خورد و با دقت بهش نگاه کردم که ادامه داد:
-وارد یه پرونده قتل شده،قتلی که فکر می کنه کار دارک وبه.
-خب؟
دستی به قفسه سینه اش کشید و بی حال گفت:
-اشتباه می کنه چون پیش خود قاتله،قاتل خود مهرداد حقیه. نیاز تو خطره.
سریع از روی مبل بلند شدم و گفتم:
-الان کجاست؟

نیاز

جرئه ای از قهوه ام نوشیدم و به فضای خالی خونه نگاهی انداختم. به ارومی بلند شدم و سمت پنجره حرکت کردم. مهرداد مشغول صحبت کردن با یکی از همکاراش بود. گفته بود کسی نباید بفهمه اینجاییم برای همین خودمو نشون ندادم.
از پنجره فاصله گرفتم و سمت بخاری ای که گوشه اتاق بود رفتم. دستام رو بالای بخاری گرفتم و از حرارتی که به دستم خورد،لذت بردم. هوا کم کم داشت سرد و سرد تر می شد.
دستام رو مالشی دادم و نگاه از بخار بخاری گرفتم و از بخاری فاصله گرفتم. یک خونه سی متری قدیمی با سه تا مبل لنگه به لنگه و یک بخاری.
نگاه کلی به خونه انداختم و خواستم سمت مبل حرکت کنم که صدای وز وز تلفن حقی بلند شد. روی ویبره بود و بخاطر حرکتش روی میز،می لرزید. نزدیک تلفن شدم و با دیدن اسم “فراز” شونه ای

بالا انداختم. روی مبل نشستم و قهوه ام رو بین دستم گرفتم و دکمه قطع صدا رو فشار دادم. چند لحظه بعد تماس قطع شد و به فاصله چند لحظه بعد دوباره تماس گرفت. هر کی بود،حتما کار مهمی داشت.
خم شدم تا تلفنش رو جواب بدم که تماسش قطع شد. شونه ای عقب انداختم و خواستم عقب بشینم که پیامی که روی گوشی نمایان شد،خون رو توی رگ های من خشک کرد:
“دختره انگاری تنها اومده،حواست باشه. زیادی فضوله. کلکشو بکن و هیچی ازش جا نذار”
اونچنان سراسیمه شدم و خوف کردم که فنجون قهوه ام از بین دست های بی حسم سر خورد و روی زمین افتاد…خدای بزرگ،چه اتفاقی داشت می افتاد؟؟؟
نفسام یاریم نمی کردن و روح از تنم پرکشیده بود و تنها کاری که از دستم بر اومد این بود که به سرعت تلفنم رو از جیب کیفم خارج کنم و شماره ارس رو بگیرم اما…چشمام سیاهی رفت و بدنم کرخت شد.
لعنتی….چه بلایی سرم اومده بود؟
شماره ها جلوی چشمم کش می اومدن و تصاویر دوتا دوتا می شد،نکنه چیز خورم کرده بودن؟
به زحمت شماره ارس رو گرفتم و تلفن رو مقابل گوشم گذاشتم اما صدای “بله” گفتن ارس با باز شدن در همزمان شد….
ترس
ترس
ترس
لب باز کرده تا چیزی بگم اما چشم های محتاط حقی،قفلم کرده بود و خوف و جبن عقلم رو از کار انداخته بود. ارس از پشت تلفن فریاد کشید:
-نیاز…نیاز،نیاز چی شدی؟نیاز تورو روح ترنم جواب بده.
چشمام سیاهی رفت و گوشی از بین دست های سر شده ام پایین افتاد و تنها تونستم بگم:
-حق…ح..
و چشمام بسته شد و از هوش رفتم.

ارس

فریاد کشیدم:
-هرچه سریعتر برید،هرجور شده بیاریدش.
با تمام قدرتم گاز دادم و دیوانه وار توی خیابون می روندم…خدایا نیاز.
نیم ساعت بود هیچ خبری ازش نبود،تلفنش از دسترس خارج شده بود و خبری ازش نبود. از فکر اینکه ممکنه بلایی سرش اومده باشه،بدنم رو رعشه می گرفت…
بچه ها وارد موقعیت شده بودن و منم کمتر از ده دقیقه دیگه می رسیدم.
نجاتت می دادم نیاز،هر جور شده نجاتت می دادم.

نیاز

سرما
لرز
و لرز
سرمای شدیدی به بدنم می خورد و بند بند استخونم رو می لرزوند…سرما تا مغز استخونم نفوذ کرده بود و داشت نفسم رو می گرفت.
چشمام بسته شده بود و سرما مثل تازیانه به پیکره ام کوبیده می شد و حتئ قدرت پلک زدن رو هم بهم نمی داد.
بدتر از همه،خیسی خاصی بود که حس می کردم روی بدنم ریخته میشه.کش و قوسی به بدنم دادم و سعی کردم خودم رو تکونی بدم اما انگار بسته شده بودم.
سرما،ناجوانمردانه انرژیم رو به یغما می برد و تاب و توانم رو می گرفت. نفس عمیقی کشیدم و با هزار زحمت چشمام رو باز کردم و سعی کردم با خنجر بیداری،سرمای بی رحم رو درهم بشکنم.
تاریکی….
فقط تاریکی محض!

نمی تونستم درکی از محیط اطرافم داشته باشم اما فقط تاریکی و سیاهی بود.
دست و پام بسته شده بود و دهنم رو با چیزی بسته بودن. سعی کردم به یاد بیارم چی شده اما نمی تونستم.
سرما لحظه به لحظه بیشتر اثر می کرد…من کجا بودم؟
کدوم خراب شده ای انقدر سرد بود؟
با دقت به اطرافم نگاه کردم و سعی کردم مغزم رو روشن کنم و محیطم رو تحلیل کنم.
به سختی سر بالا گرفتم و نور ضعیفی رو از بالای سرم حس کردم..چیزی روی سقف بود و اجازه نمی داد نور به داخل بتابه…خدایا،من کجا بودم؟
سرمای اذیت کننده ای به کمرم می خورد و تیزی خاصی به پوستم فرو می رفت. تمام تلاشم رو کردم تا از باریکه نوری که به داخل می تابید بفهمم کجام.
خودم رو تکونی دادم و سعی کردم دستم رو تکونی بدم که دستم،به انگشت هایی خورد و خدا می دونه که چه امیدی در دلم نشست..اما صبر کن ببینم،پس چرا انگشت ها زیر دستم بود؟
خودمو تکونی دادم و سعی کردم تکون بخورم،اما نمی شد،مغزم کم کم لود شد و با دقت به اطراف نگاه کردم و تازه فهمیدم کجام….
خدای بزرگ،من داخل یه چاه بودم.
کمرم به دیواره های چاه میخورد و سنگ ها اذیتم می کرد اما چیزی که مهم بود،جسمی بود که زیرم بود،نکنه یک نفرم با من پایین انداخته باشن؟
با هزار مشقت خودمو تکون دادم تا شخصیو که زیرم افتاده رو نجات بدم. کمرم به دیواره ها کشیده می شد و سرما اجازه نمی داد سوزشی حس کنم اما می دونستم دارم کمرم رو نابود می کنم.
دست و پام کرخت شده و در لحظه های اخر بودم و بالاخره خودم رو کنار کشیدم و با خوشحالی خم شدم تا شخصی که زیرم افتاده بود رو نجات بدم که…..مردم
نفسام رو باختم و با فزع و مرگ به تصویر مقابلم خیره شدم…سینه ام از شدت درد سوخت و مغزم تیکه پاره

شد.
اعصاب چشمام در حال ترکیدن بود و من با چشم هایی که داشت از شدت بهت نزدیک بود از صورتم بیرون بزنه،به دست و پای بریده ای که زیرتنم بود خیره شدم.
ترس،بدنم رو از کار انداخته بود و نمی تونستم حتئ پلک بزنم. تازه می فهمیدم اون خیسی و لزجی از کجا می اومد…جنون وار به منی که لباس هام غرق در خون بود نگاه کردم و تازه یادم افتاد که از عمق وجودم فریاد بزنم.
دستام بسته بود و صدای ضعیفی از گلوم بیرون می زد…هیولای ترس درون وجودم رخنه کرده بود و تمام ارامش درونم رو با تیغ تیزی سر می برید.
هیولا تمام ساکنین امید رو دار می زد و من گوشه مغزم با صدای ضعیفی می گفت:
“اون میاد”
ناجیِ ناشناسم،کجا بود؟
می اومد؟؟؟؟
مطمئن بودم میاد…
دست و پا زدم و سعی کردم خودمو نجات بدم اما غیر ممکن بود. چشمام پر شده بود و من دیوانه وار خودمو به چاه می کوبیدم و سعی کردم دست و پام رو از جسد متلاشی شده ای که زیرم بود نجات بدم اما نمی شد.
جنون و هراس من رو به مرز بیچارگی کشیده بود و من بیچاره ترین فرد دنیا شده بودم.
جیغ می زدم،ناله می کردم و سعی می کردم خودم رو نجات بدم اما نمی شد…اشک هام از گونه هام پایین می غلطید و یخ گونه هام رو می شکست.
التماس می کردم و با تمام ناتوانیم جیغ می زدم و سعی کردم خودم رو نجات بدم که صدایی شنیدم. بلافاصله هوشیار شدم و سعی کردم سروصدایی ایجاد کنم که صدا نزدیک تر شد و صدای نگران و مشوش ارس به گوشم رسید که فریاد می کشید:
-نیااااااااااااااااااز
اومده بود….ارس اومده بود.
نور امید به دلم تابیده شد و قطرات اشک بیشتر از چشمم چکید. بی تاب و بی قرار تکونی خوردم و سعی کردم با کوبیدن پام به دیواره چاه صدایی ایجاد کنم..پاهام رو با قدرت به دیواره های سنگی چاه می کوبیدم و اهمیتی به درد شدید کمرم نمی دادم.

4.5/5 - (30 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
paeez
paeez
13 روز قبل

چقد هیجانیه
وایییییبیی

Mobina
Mobina
13 روز قبل

لعنتیییی حالا چجوری تا فردا وایسم

..Afsoon..
13 روز قبل

یا ارس پیداش میکنه یا لاسا ک مطمئنا گزینه دو هستش

Mobina
Mobina
پاسخ به  ..Afsoon..
13 روز قبل

وا تا آخر نخوندی،ارس پیداش کرد دیگ

زلال
زلال
پاسخ به  Mobina
13 روز قبل

کو شاید نشنوه و رد بشه معلوم نیس ولی فک کنم لاساسینو پیدامیکنه.درواقع پنجاه پنجاهه

زلال
زلال
13 روز قبل

وایییبییییییییی

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x