رمان پروانه میخواهد تو را پارت 36

4.5
(4)

 

فکر میکردم مسیحی که میشناسم با همین پیام خبری،

دست از پرسش بیشتر بردارد اما بلند شدن دوباره ی

صدای پیام گوشی، خط بطلانی روی افکارم میکشد. یا

من مسیح را درست نشناخته ام یا او عوض شده است.

مسیحی که ترس من از اِویل را میدید و به خودش حتی

زحمت نمیداد برای لحظاتی به ترسم بها دهد، حال

اینگونه احوال داخل خانه مان نگرانش کرده است؟

حتی از فکر کردن برای یافتن جواب سوالم گریزانم.

چرا که پایان افکارم به حدسهای خوبی نمیرسند…

پیشانی از روتختی جدا میکنم و به گوشی که روی

فرش افتاده است نگاه میکنم. صدایی از بیرون نمی‌آید و

هق هق های مامان هم رو به خاموشی رفته است. کمر به

تخت تکیه میدهم و پاهایم را روی قالی دراز میکنم.

پیامش را باز میکنم:

“جواب سر بالا بلد نبودی که یاد گرفتی الحمدلله. ”

همین وقت بهار همراه با پلاستیکی که داخلش قطعهای

یخ دارد، وارد اتاق میشود و فرصتی برای جواب دادن

پیدا نمیکنم.

پلاستیک را به طرفم میگیرد و رو به رویم بر روی

قالی مینشیند.کیسهی یخ را روی لبم میگذارم و چهرهام

از درد جمع میشود.

-بابا رفته.

همین جملهی کوتاه هم برای شوکه کردنم کافی است.

مبهوت نگاهش میکنم:

-کجا رفته؟

شانه بالا میاندازد و یقهی بلوز نخیاش به روی شانه

کج میشود.

-نمیدونم…

-مامان؟

-تو اتاقشونه.

جلو میآید و به لبهایم زل میزند:

-خداروشکر خیلی ورم نکرده.

پوزخندی کج روی لبم مینشیند. لبهایم به خاطر

سرمای ناشی از یخ بیحس میشوند و درد کمرنگ.

-دلگیر نشو. تو که اخلاقشو میدونی. کم تحمله. هنوزم

سر مسئلهی جدا شدن من، اعصابش داغونه.

گوشی را برمیدارم و از روی زمین بلند میشوم:

-دلگیر نیستم.

همراه کیسهی یخی که حالا فقط تکهای کوچک از یخ

است میان آب ذوب شده، راهی آشپزخانه میشوم. نگاهم

میچسبد به تکههای شکستهای که بیحوصله روی

سینک رها شدهاند. یخ را داخل سطل زباله میاندازم و

حوصله تکه

ِر

س های شکستهی ظروفی که مشخصست

یکی از دکوریهای خانه است را جمع میکنم. به عقب

که میچرخم از دیدن مامان جا میخورم. چشمانش به

خاطر گریه باریک و پلکهایش متورم شدهاند. دستمال

زیر بینیاش میکشد و به صندلی وسط آشپزخانه اشاره

میکند:

-بشین.

بیمخالفت روی صندلی جا گیر میشوم و کمی بعد

صندلی مقابلم را خودش اشغال میکند. نگاه خیرهاش به

لب و چانهام آزار دهنده است. نگاهم را به گلهای

رومیزی میدوزم. بهار وارد آشپزخانه میشود:

-شامو گرم کنم؟

مامان به من نگاه میکند و با صدایی گرفته جواب

میدهد:

-برای خودتون گرم کن.

صدای جرقهی فندک سکوت میانمان را پر میکند.

-تو که راضی شده بودی…

تند سر بلند میکنم و نمیدانم در نگاهم چیست که مامان

محتاطانهتر میگوید:

– یعنی آروم بودی و دیگه بعد از اون روز حرفی

راجع به نخواستن کاوه نگفتی.

 

بهار بعد از روشن کردن زیر قابلمهها، به کابینت تکیه

میدهد و منتظر به من چشم میدوزد.

واقعا نمیدانم از کجا و چطور بگویم تا این بحث برای

همیشه تمام شود آن هم بدون دعوا و کشمکش. لرزش

گوشیام که روی سنگ اپن جا مانده، نگاه بهار را

سمتش میکشاند و پارچهی رومیزی میان مشتم فشرده

میشود.

بوی خورشت کمکم بلند شده و این بو، عجیب نبود بابا

را به چشم میآورد. قطعا اگر کاوه و بحث نامزدی نبود،

الان دور یک میز نشسته بودیم و شام میخوردیم.

سکوت سردی که بر فضای خانه حاکم است بیشتر از

ضربهای که به صورتم خورده آزاردهندهست. با اینکه

از رفتارهای آنی بابا دلخور هستم و قلبم از واکنشش به

درد آمده اما نمیتوانم نگرانش هم نباشم. او آد ِم اینطور

یکهویی رفتن و ترک خانه نیست.

نفسم را فوت میکنم و به نگاه منتظر مامان چشم

میدوزم:

-تو اتاق هم گفتم. این خواست دوتامونه. راضی نشده

بودم، فقط میخواستم فرصت بدم و بهتر فکر کنم ولی

بعد که کاوه برام از احساسش گفت، فهمیدم منم حسی

بهش ندارم و هر چی بوده و هست فقط احترامه. الانم

اگه ناراحت نمیشی لطفا این بحثو تموم کنین. کاوه

نخواسته، منم نخواستم. دیگه ِکشش ندیم.

پلک روی هم فشار میدهم و خواستهی قلبیام را تکرار

میکنم:

-به بابا هم زنگ بزنین و ازش یه خبری بگیرین.

خودتون که بهتر از من میدونین فشار داره و عصبانیت

براش سمه.

از پشت میز بلند میشوم و خیرهی نگا ِه اشکیاش لبخند

میزنم:

-برای شام صدام نکنین. گشنهم نیست.

در اتاق را میبندم و سمت پنجره میروم. باران َبند آمده

است. پرده را جمع میکنم و زیر لحاف میخزم. تقهای

به در میخورد و بهار وارد میشود. گوشی را سمتم

میگیرد و با نگاهی معنادار ترکم میکند.

به دو پیامی که از “مکانیک اخمو ” دارم زل میزنم.

“یهو حرف گوش کن شدی، منو به یه ورت گرفتی؟ ”

” نگرانم ”

تضادی که بین پیامهای فرستاده شدهاش وجود دارد به

متغیرش وقت فرستادن

ِل

وضوح از حا شان خبر میدهد.

میلی عجیب مرا سمت پاسخ دادن و ادامهی این پیامک

بازیها سوق میدهد. میلی که از درونم نشات میگیرد

و آنقدر قویست که هشدارهای مغزم را در نطفه خفه

میکند. آنقدر قوی که روی دلخوریام از مسیح و

 

تندیاش را هم میپوشاند و انگشتانم به روی صفحه کلید

به حرکت درمیآیند.

“خوبم. ”

جوابش با مکثی کوتاه میآید:

” قبول نیست. ”

“چرا؟ ”

به جای تایپ برایم یک ویس کوتاه میفرستد. و لحظاتی

بعد صدای خشدارش فضای کوچک اتاقم را پر میکند:

“صلوات محمدی پسند بفرستی قبول میکنم.”

ابروهایم از شدت تعجب بالا میروند:

” صلوات چرا؟ ”

“مطمئن بشم از فاز قهر دراومدی کپتن. ”

 

روی کاناپه دراز کشیده و سر روی دو کوسن چیده شده

بر روی هم گذاشته است. پنجرههای باز سالن و

آشپزخانه به خوبی بوی باران را به داخل خانه آوردهاند.

نگاهش به صفحه است و در همان حال پا روی پا

میاندازد. منتظر جواب برکه است و بیقرار. حالتی که

برایش عجیب و شیرین است. ناخن شستش به پارچهی

کاناپه میرساند و رویش خطوط فرضی ترسیم میکند.

نگرانی که ساعتی پیش خورهی جانش شده بود حالا

جایش را به حسی عجیب داده. حسی که هیجان و

تپشهای غیرعادی قلب را به همراه دارد.

جواب دادن برکه که طولانی میشود، کمتحمل از حالت

درازکش به نشستن تغییر رویه میدهد. نفس عمیقی

میشود و همین که به سمت کنترل روی عسلی کمر خم

میکند، صدای آمدن پیام بلند میشود.

“دلخوری با قهر فرق داره. جواب ندادنم هم از سر قهر

نبوده، شرایط جواب دادن نداشتم. ”

پس برکه هنوز دلخور است. به خاطر تندیاش در

پارک؟ پس چرا همراهش سوار موتور شده بود؟

بدون فکر مینویسد:

” دلخوری و همراهم برگشتی؟ ”

“قبلا هم گفتم، ما دو تا آدم بالغ هستیم که میتونیم با هم

صحبت کنیم. وقتی میشه صحبت کرد چرا باید با

بیمحلی به هم ثابت کنیم از دست هم دلخوریم؟ ”

لبخندی از سر حرص روی لبهایش مینشیند. جغله بچه

به او درس زندگی میداد؟!

بدجنسانه برایش ویس میفرستد:

-ندیدم حرفی راجع به دلخوریت بزنی.

منتظر پیامش است اما آمدن ویس از طر ِف برکه

غافلگیرش میکند.

-وقتی یکیمون عصبی بود و اون یکی دلخور، حرف

زدن تو اون زمان فایدهای نداشت. هرچند بازم نتونستم

جلوی خودمو بگیرم و گلایه کردم. اما در جواب گلههام

شنیدم، این جور مواقع باید به طرف توجه نکنی.

لبخندش عمیق میشود و برای اولینبار دلش میخواهد

آن موجو ِد ظریف و موحنایی را بغل بگیرد و محکم

میان بازوان فشارش دهد. طوریکه صدای

استخوانهایش را دربیاورد.

پشت به کاناپه تکیه می شرور

ِی

دهد. او قطعا یک عوض

است وقتی که برای برکه مینویسد:

“جوابم البته نشون دادن یه انگشت وسط به دنیا بود که

محترمانهش میشد به یه ور گرفتن. ”

و بلافاصله پلک میبندد و چهرهی حرصی دخترک را

تصور میکند. لبهایش ِکش میآیند. ثانیهها طول

میکشد و برکه جوابی نمیدهد. دلش قهقهه میخواهد.

شاید اگر خروج علی را از خانهباغ ندیده بود، الان

اینطور خاطر جمع اینجا ننشسته و با دخترک پیام

ردوبدل نمیکرد. شاید الان از نگرانی هنوز در حیاط

پر کنده به پنجره

ِغ

بود و مانند مر ی برکه چشم

میدوخت.

همین لحظه صدای چرخش کلید را میشنود و گردن که

سمت در خانه میچرخاند، اهورا با نی ِش باز وارد

میشود.

-بیداری؟

ناراضی از حضور اهورا اخم میکند:

-مرغم مگه؟

اهورا جلو میآید و کلید را روی جاکفشی پرت میکند:

-عه؟ یعنی خروسا دیرتر میخوابن؟

 

کوسن پشت سر را برمیدارد و به سمتش پرت میکند:

-زهرمار.

اهورا جا خالی میدهد. کوسن به تابلوی روی دیوار

میخورد و گوشهاش کج میشود.

-وحشی! روز به روز خطرناکتر میشی چرا.

کنارش روی کاناپه لم میدهد و پاها را به عرض شانه

باز میکند:

-آخ که هیچ جا خونهی مسیح نمیشه. میلاد هنوز اویلو

نیاورده؟

و از روی شانه نگاهش میکند.

-نه.

-چایی نداریم؟ میچسبه تو این هوا.

اخمهای درهم او را که میبیند، از جا بلند میشود و

سمت آشپزخانه میرود:

-توش لیمو بریزیم میخوری؟

بیحرف نگاهش را از اهورا میگیرد و به صفحهی

چتش با برکه زل میزند. دخترک آفلاین شده.

-میگم مسیح…

مکث اهورا، نگاهش را سمت آشپزخانه میکشاند. کتری

به دست، پشت کانتر ایستاده است.

-از دوستات چه خبر؟ خوبن؟

چشم ریز میکند و اهورا لبخند گشادی میزند:

-کسری اینا رو میگم.

خوب میداند منظور اهورا کسری نیست و مهناست اما

عامدانه خودش را به آن راه میزند. کوسن دیگری که

پشتش قرار دارد را بغل میگیرد و اخمالود جواب

میدهد:

-خوبن.

اهورا ناراضی از جوابش پوف میکشد:

-دهنت خب!

اخمکرده که نگاهش میکند، اهورا دست در هوا تکان

میدهد:

-چیه؟ به من نمیاد از یه خانم محترمی خوشم بیاد.

-نه.

-از کجا به این نتیجه رسیدی؟

– خانومای محترمت.

ِن

از لیست مخاطبی

اهورا رو به سمت سقف دهان کج میکند:

-خدایا منو چرا انداختی با این یزید؟ مهنا خودشم بخواد

این عنتر نمیذاره که.

بیتوجه به غرغرهای اهورا کنترل را برمیدارد و

صدای پیام بازرگانی با ولوم بالا پخش میشود.

اهورا صدا از آشپزخانه بلند میکند:

-چه شب مسخرهای بود امشب. یهو همه به هم ریختن.

ناخواسته صدای تلویزیون را کم میکند:

-آره.

اهورا متعجب به طرفش میآید:

-تو از کجا میدونی؟

– از بیرون میاومدم صدای داد و فریادشونو شنیدم.

و از قصد نام املاکی را نمیآورد. نمیخواهد تا وقتی

 

خانه جفت و جور نشده از رفتن بگوید.

اهورا روی دستهی مبل سر راهش مینشیند:

-از خونهی خانداداش؟

سر به نشانهی تایید تکان میدهد. اهورا پوزخند میزند:

-ماشینشو دیدم یهو از حیاط با سرعت رفت. فکر

نمیکردم تو خونه هم دعواشون شده.

 

 

به تصویر نقش بستهام در آینه نگاه میکنم و گلموی

مشکی را به انتهای بافت میبندم. موی بافته شده را رها

میکنم و مقابل آینه چرخ میزنم. چقدر دلم کوتاه کردن

این موهای بلند را میخواهد.

بابا بالاخره آمد؛ هر چند دیر و نزدیک صبح، اما آمد.

صبح دیرتر از همیشه به مغازهاش رفت و حتی از

خوردن صبحانه هم امتناع کرد اما همین که با مامان

حرف زد نشانهی خوبی بود. و البته زمانی که چشم در

چشم شدیم و نگا ِه پشیمانش روی لبهایم نشست،

دلخوری و ح ِس بدی که از دیشبم گریبانم را گرفته بود،

دود شد.

وارد سالن خانه میشوم و بهار که روی مبل نزدیک

پنجره نشسته، کتاب دستش را میبندد. دو هفتهای هست

که جلسات مشاورهی روانشناسیاش را به همراه مامان

میرود و کمکم از آن افسردگی روزهای سابق فاصله

گرفته. گاهی فقط به یاد جنین از دست دادهاش اشک

میریزد و ته نگاهش حسرت عمیقی دیده میشود اما

حالش بهتر است.

-باز موهاتو خیس بافتی؟

برایش سری به نشانهی تایید تکان میدهم و به طرف

پنجرهی سالن میروم. پردهها را تا انتها عقب میکشم:

-مامان کجاست؟

-رفته اداره پست. مثل اینکه دایی یه سری وسیله برامون

فرستاده که پست هنوز نیاورده.

چیزی نمیگویم و نگاهم را به حیاط باران خورده

میدوزم. زمین تقریبا خشک شده و فقط چند جایی

گودالهای کوچکی از آب مانده است.

-بابا گفت کارت بانکیتو شارژ کرده. برای خرید کتاب

و…

-پیامکش اومد.

لبخند بیرنگی میزند:

-مدل پشیمونیش اینجوریه دیگه.

حرفی ندارم. درست است که اگر بابا نباشد، هزینهی

ساعتهای آموزشی پرواز آنقدر کمرشکن هستند که

قطعا بدون کمک او نمیتوانم خلبان شوم اما به جای تمام

این کارت شارژ کردنها، کمی محبتش را میخواهم.

کمی احترام گذاشتن به خواسته و رشتهای که انتخابش

کردهام.

حتی یادم نمیآید، ساعتی را با هم پدر و دختری وقت

گذرانده یا دوستانه گفتوگو کرده باشیم. همیشه فاصلهای

به وسعت درهای عمیق بینمان بوده و هست.

به ساعت روی دیوار نگاه میکنم. با نرگس یک ساعت

دیگر در سالن مطالعه قرار دارم. جزوهها را در کیف

مشکی رنگ جا میدهم و جلوی آینهی راهرو، مقنعه را

روی موهای نمناکم میکشم.

-من رفتم.

-از الان؟

از روی شانه نگاهش میکنم:

-یه سرم میرم پیش خانجون.

وارد حیاط شدن و دیدن موتورش در جای همیشگی، به

آنی چتهای دیشب را به خاطرم میآورد. پیام آخرش

اگر چه نهایت بیادبی و بیشعوری او را میرساند اما

حواسم را از اتفاقات شب، به خوبی دور کرد.

خانجون مثل همیشه وسط سالن خانه، روی قالیهایی که

آفتاب رویشان افتاده نشسته و داخل شیشههای خالی را

پر میکند.

به دیوار راهرو تکیه میدهم و با لذت نگاهش میکنم.

 

دستان چروکیدهاش که هنوز مزین به حلقهی ازدواجش

است، با وسواس کمپوتهای آلبالویی که درست کرده را

داخل شیشهها سراریز میکند. آنقدر محو کارش است که

حضورم را حس نکرده.

-سلام.

دستش از حرکت میایستد و متعجب نگاهم میکند:

-کی اومدی مادر؟

جلو میروم و کنارش روی دستمالی که پهن کرده

مینشینم:

-الان.

لبخند از روی لبش میپرد و نگاهش ناباور میشود:

-لبت چیشده؟

زیادی تیز و باهوشست. و گرنه با آنهمه رژلبی که

زدهام قطعا چیز زیادی مشخص نیست.

سعی میکنم نگاه ندزدم تا کمتر حساس شود.

-خورده به جایی.

سری به تاسف تکان میدهد:

-جایی؟!

مکث میکند و ناگهان مرا در آغوش میگیرد. بوسهاش

روی موهایم مینشیند و صدایش بغضدار میشود:

-دلم نمیاد بگم دستش بشکنه ولی چطوری دلش اومده با

تو اینکارو بکنه؟

سکوت تنها سلاحم است. نه میتوانم بگویم چیزی

نیست، نه میتوانم گلایه کنم از پسرش که پدرم است.

از بابا میگوید و گله میکند، از کاوه میگوید و گله

میکند و میان آغوشش مرا محکم میفشارد. در پایان

وقتی از آغوشش بیرون میآیم، با پَر روسری نم زیر

چشمانش را میگیرد:

-انیس بهم گفت: کاوه بهشون گفته حسش به تو

برادرانهست. کلی هم نگرانت بود. ولی دیشب که زنگ

زد و گفت: توام حست عین کاوهست یکم خیالم راحت

شد. البته که از کاوه دلگیرم. بیشتر از یه ساله که مستقیم

و غیر مستقیم اشاره کردیم به ازدواج شما دوتا، هیچی

نگفت و خوب که حرف خواستگاری پیش اومد، یهو

دهن باز کرد.

بعد هم به حالت قهر چشم تاب میدهد:

-حالا بیاد کارش دارم.

تنها واکنشم لبخند بیرمقی است. نگاهش به لبخندم

میماند و غمگین زمزمه میکند:

-تو که دوسش نداشتی مادر؟ داشتی؟

-نه.

-پس ترانه…

پلک میزنم:

-ترانه هم مثل شماها خیال خام کرده.

-آخه اونشب هم هیچی نگفتی.

انگار تظاهر پیش هر کس جواب بدهد، پیش خانجون

رنگی ندارد. سکوتم که طولانی میشود، دست پیش

میآورد و چانهام را بالا میدهد:

-دوسش داری؟

به قلبم رجوع میکنم و قاطعانه لب میزنم:

-نه. مامان ازم خواست به کاوه فکر کنم و عجلهای “نه”

 

نگم، منم به احترامش داشتم بیشتر فکر میکردم که…

مکث میکنم. دلم نمیخواهد از آن روز و حرفهای

پشت در، بگویم. غرورم اجازه نمیدهد اما او حرف دلم

را از نگاهم میخواند که بوسهاش اینبار پیشانیام را

هدف میگیرد:

-دوست داشتم کنار هم ببینمتون اما الان میگم تو هر

شری یه خیری هست. اگه نشده لابد خیری توش هست.

 

-خانجون؟

با صدای عمو اهورا، از هم فاصله میگیریم و خانجون

تند میگوید:

-بله؟

عمو اهورا و پشت بندش مسیح وارد سالن خانه

میشوند. نگاهمان که در هم گره میخورد، چشما ِن

لعنتیاش برق میزنند.

عمو اهورا به رویم اخم میکند:

-سلامتو خوردی؟

-سلام.

سمت آشپزخانه میرود:

-خانجون نون داریم؟ گشنمه.

-مگه صبحونه نخوردین پسرم.

صدای عمو از آشپزخانه بلند میشود:

-نه دیگه. نون نداشتیم.

خانجون که دست به زانو میگیرد تا بلند شود، نگاهی به

ساعت میکنم و نمیگذارم:

-من میرم صبحونه براشون میذارم.

در حقیقت برای فرار از زیر نگاههای مسیح به

آشپزخانه پناه میبرم. نگاههای خیرهای که از لب تا

چشمانم ِکش میرفتند.

عمو با دیدنم، سیب به دست، در یخچال را میبندد:

-میچینی سفره رو؟

-آره.

با خیالی راحت از آشپزخانه بیرون میرود:

-دمت گرم.

ظرف پنیر و کیسهی نان را که از یخچال بیرون

میآورم، حضور کسی را پشت سرم حس میکنم.

چرخیدنم همانا و چشم در چشم شدن با او همانا.

اخمکرده به چشمانم زل میزند:

-خوبی؟

نگاه معذبی به فاصلهی کم میانمان میاندازم:

-ممنون.

سعی میکنم هیجان و دستپاچه شدنی که یکهو به سراغم

آمده را کنترل کنم. لب میزنم:

-تو خوبی؟

همچنان اخمکرده به چشمانم خیره است:

-مثلا پنهونش کردی؟

لبم را بیدلیل ِکش میدهم:

-چی؟

سرش که جلو میآید و فاصلهی صورتهایمان به

میلیمتر میرسد، نفس در سینهام حبس میشود:

-اینهمه رژ زدی کبودیشو قایم کنی بدتر بردی تو چشم.

دیگه هر احمقی میدونه تو اهل رژ زدن این مدلی

نیستی.

نگاه وزندارش به چشمانم و به رو آوردن زخم لبم،

خجالتزدهام میکند. نگاهم از چشمانش فراری میشود

و در اطراف آشپزخانه میچرخد. اگر هر کس دیگری

جای او بود، قطعا میگفتم، مسائل شخصیام هیچ ربطی

عصبی

ِن

به او ندارد. اما لح او که تهمایهای از نگرانی

را هم به همراه دارد، اجازه نمیدهد تندی کنم. تنها

واکنشم اخم است:

-میری کنار؟ میخوام میزو بچینم، دیرم شد.

از جایش که تکان نمیخورد، به اجبار نگاهش میکنم:

-یکی میاد الان.

-بیاد.

چشمانم گرد میشود:

-یه لحظه به مدل ایستادنمون نگاه کنی، متوجه میشی که

الان اگه عمو یا خانجون سر برسن، ممکنه براشون

سوتفاهم بشه.

به نرمی پلک میزند و گوشهی لبش بالا میرود:

-بعضی سوتفاهمها قشنگن ولی.

تا میخواهم جملهاش را هضم کنم، انگشت اشارهاش را

نرم به بینیام میکوبد:

-دیرت نشه.

و بعد هم فاصله میگیرد و سمت سینک میرود.

خانجون که وارد آشپزخانه میشود، مجبورم به بدن

خشک شدهام فرمان حرکت بدهم و سمت میز بروم. در

حالی که میدانم یک چیزی این وسط مثل سابق نیست…

 

 

خسته و بیحوصله در را هل میدهم و بوی سفید کننده

مشامم را پر میکند. ناخودآگاه چهرهام جمع میشود.

وارد سالن که میشوم، بهار لباس پوشیده از اتاقش

بیرون میآید:

-خسته نباشی.

مامان از آشپزخانه سرک میکشد:

-زود اومدی امروز.

کیف را روی مبل پرت میکنم که صدایش را

درمیآورد:

-اونجا ننداز برکه. ببر تو اتاقت.

کلافه پوف میکشم:

-میبرم بعد.

برعکس همیشه که دست از غرغرهایش برنمیداشت

اینبار کوتاه میآید. صدای جز جز روغن خانه را

برداشته است.

بهار نگاهی به محتویات کیف روی دوشش میاندازد:

-چیزی لازم نداری؟

مقابلش میایستم و دکمهای که بالا پایین بسته را درست

میکنم:

-کجا میری؟

-وسایل لازم برای کلاس نقاشی رو بخرم. میای؟

آنقدر امروز پارک نزدیک آموزشگاه را دور زده بودم

که حس میکردم نایی ندارم.

-خستهام یکم.

لبخند به رویم میپاشد و به طرف در میرود:

-از قیافهتم معلومه. یکم بخواب.

بسته شدن در ورودی همزمان میشود با صدای مامان:

-بمون کارت دارم.

بلاتکلیف میان سالن میایستم تا بیاید. کمی بعد با دستانی

که آب ازشان چکه میکند، به سمتم به میآید:

-امشب همه خونهی خانجون دعوت هستن.

-میدونم.

اخم میکند:

-از کجا؟

به طرف کیف افتادهام روی مبل میروم:

-ترانه صبح پیام داد، امشب میان.

اخمش غلیظتر میشود و مر ّدد میپرسد:

-تو میای؟

قاطعانه میگویم:

-آره.

-نسترن هم هست.

لبخندی کج روی لبم مینشیند:

-به سلامتی.

وارد اتاقم میشوم و مامان هم پشت سرم میآید:

-اگه یه وقت چیزی گفت، حرفی نزن. هنوز به خاطر

جواب ردی که به برادرش دادیم، سرسنگینه. احتمالا

موضوع تو و کاوه رو هم شنیده و ممکنه که…

به طرفش میچرخم:

-چشم.

از اتاق بیرون میرود و در همان حال غر میزند:

-کاش میشد نریم. حوصلهی هیچی رو ندارم.

پلک روی هم میگذارم و از پشت روی تخت دراز

میکشم. انگشت به گوشهی پلکم میرسانم و محکم فشار

میدهم. دو روز است که او را ندیدهام. و تمام این دو

روز به صحبتهای آن روز آشپزخانه فکر کردهام. به

مکالمهی کوتاه اما عجیبمان. به نگاه عجیبش که این

روزها نرمش خاصی درونشان موج میزند.

تنم را بالا میکشم و سر به بالشت میرسانم. پلکهایم

همچنان بستهاند اما آفتابی که روی چشمانم میفتد را حس

میکنم.

هر چه تلاش میکنم به او فکر نکنم، ذهنم بازیگوشتر

میشود. به مانند کودکی چهار ساله لج میکند و

پاکوبان، تصویر آن روز را پررنگ میکند.

به پهلو میچرخم و خنکای لحاف، صورت داغ کردهام

را نوازش میکند. پلک میگشایم. به هواپیمای سفیدی که

کنار کتابهایم قرار دارد زل میزنم. به آرامی نگاهم را

از هواپیما به سمت تکه کاغذهایی که روی دیوار

چسباندهام سوق میدهم.

” بعضی سوتفاهمها قشنگن ولی. ”

کلافه از روی تخت بلند میشوم و با عصبانیت دکمههای

مانتو را باز میکنم:

-خیال الکی نکن. تو مگه نمیشناسیش؟ اون اصلا اهل

این حرفاست؟ کاوه برات درس عبرت نشده؟

و مانتو را پرخشم به سمت کمد پرت میکنم.

 

 

کولر روی آخرین درجه تنظیمست اما هوای سالن به

خاطر روشن بودن شعلههای گاز، هنوز گرم و خفه

است. حتم دارم، بوی قرمهسبزی دستپخت خانجون تا

سر خیابان هم رفته است. بهار و مامان داخل آشپزخانه

به خانجون کمک میکنند و از اینجایی که نشستهام

همگیشان را میتوانم به راحتی ببینم. مامان بیحوصله

و در سکوت، کاهوها را خرد میکند و تلاش عمه برای

صحبت و خندههای همیشگیشان به بن بست رسیده

است. برای همین هم، سکوتی سنگین بینشان در جریان

است که فقط گاهی صدای خانجون این سکوت را

میشکند. بابا هنوز نیامده و بهانهی ترافیک و شلوغ

بودن خیابانها را گرفته است. اما کیست که نداند از

قصد بیشتر در گالری طلا فروشیاش مانده است تا

زمان کمتری را در این مهمانی بگذراند.

از ظاهر رفتارهای عمه انیس و تلاشش برای صحبت با

مامان هم مشخص است که او امشب این مهمانی را چیده

تا به خاطر به هم خوردن نامزدی که دیگر همه آن را

رسمی میدانستند، کدورتی بین خانوادهها شکل نگیرد.

پوزخندی روی لبم جا خوش میکند. همه این نامزدی را

رسمی میدیدند جز دو آد ِم اصلی این ماجرا!

نگا ِه سنگین ترانه و نزدیک شدنش را حس میکنم. کنارم

روی مبل مینشیند و صدای فنرهای زهوار درفتهی مبل

بلند میشود. نگاهمان که در هم گره میخورد، لبخند

میزند:

-نگاه میکنی این سریالو؟

و با چشم به سریالی که از تلویزیون در حال پخش

است، اشاره میکند.

-نه.

-من نگاش میکنم. قشنگه. چه خبر از کلاسات؟ دورهی

جدیدو ثبت نام کردی؟

-آره. از هفتهی دیگه شروع میشه.

بینمان سکوت میشود و در همین حین، شوهر عمه

انیس از دستشویی بیرون میآید. لبخند مهربانی به روی

نگاه خیرهام میپاشد و سمت آقاجون که شش دنگ

حواسش به تلویزیون است میرود.

از گوشهی چشم، این پا آن پا کردن ترانه را میبینم و

میدانم که میخواهد از ماجراهای پیش آمده حرف بزند

اما واقعا نه تحمل مرور دارم، نه حوصلهی گفتن

صحبتهای تکراری.

همین وقت صدای زنگ خانه بلند میشود و ترانه به

اجبار سمت آیفون میرود. نگاهش به نمایشگر است و

بلند میگوید:

-نسترن و عمو عمادن.

 

لحظاتی بعد؛ نسترن با شکم کمی برجسته و دست به

کمر به همراه عمو وارد خانه میشوند.

در دل دعا میکنم، یک امشب را مسیح به این مهمانی

نیاید. دیدن رفتارهای جدید نسترن و مدام ویار کردنش

به تنهایی برای عصبانی کردن او کافی است.

 

نگاهم را میدوزم به گوشی و صفحهی چتی که با مسیح

دارم. دوست دارم برایش بنویسم:

“امشب نیا خونهی خانجون.”

اما هر چه میکنم، نمیتوانم. گویی چند نفر با پوزخندی

پررنگ نگاهم کنند و درون سرم فریاد بکشند: تو سر

پیاز هستی یا تهاش؟

-چه خبر دخترا؟

صدای نسترن نگاهم را بالا میکشد. خیار پوست

گرفتهی دستش را با دقت از وسط قاچ میکند. روی

پیشدستی میگذارد و به طرفمان میگیرد.

ترانه تکانی میخورد و دستش را رد نمیکند:

-خبرا که پیش توئه نسترن جون.

و اشارهای نامحسوس به شکمش میکند. نسترن با لبخند،

یقهی شومیز نخودی رنگش را که کمی کج شده را

صاف میکند:

-ایشالله یه روزی هم قسمت خودت.

ترانه لبخند زورکی میزند:

-علاقهای به بچهها ندارم.

نگاهم را از نسترن به سمت بهار که خسته روی صندلی

آشپزخانه ولو شده میکشانم. سنگینی نگاهم را حس

میکند. سر بلند میکند و سرش را به نشانهی “چیه”

تکان میدهد. لبخند کوتاهی میزنم.

نسترن همانطور که خیار برش خرده را نمک میزند،

ابرو بالا میدهد:

-چرا؟

ترانه حرصی میخندد:

-کلا حوصلهی ونگ ونگ بچه ندارم… من یه سر برم

آشپزخونه میام.

و همزمان که از کنارم بلند میشود، پچپچکنان مینالد:

-همین قسمت تو شده بسه. اه.

نسترن از ترانه که ناامید میشود، به من زل میزند:

-خوبی برکه جون؟

دستانم را در هم قلاب میکنم و نگاه در اطراف خانهی

شلوغ میچرخانم:

-ممنون.

بلند شدن دوبارهی زنگ در، مانع از فهمیدن سوال

بعدیاش میشود. تمام تنم چشم میشود و عمو عماد را

دنبال میکند که برای باز کردن در رفته است. نسترن

میپرسد:

-کیه؟

-کاوه.

نسترن انگار که منتظر همین فرصت باشد که با چشمانی

براق نگاهم میکند:

-بهبه نامزد برکه جونم که اومد.

اگر تنم را در دیگی پر از آبجوش میانداختند، کمتر درد

میکشیدم تا اینکه بنشینم و حرفها و نگاههای

منظوردار نسترن را تحمل کنم. او قطعا فهمیده که دیگر

بین من و کاوه چیزی نیست اما قصدش سوزاندن من و

آرام کردن خودش است.

خشمم را با فشردن لب زیر دندان خالی میکنم و به

سرعت از روی مبل برمیخیزم. بلند شدن سه بارهی

زنگ در، پاهایم را از حرکت وا میدارد. خانجون از

آشپزخانه میگوید:

-اهورا و مسیحن حتمی.

به طرف آیفون میروم. دیدن تصویرش در نمایشگر

مانند نفس کشیدن نسیم خنک صبحگاهیست. در این

جمعی که همگی طور خاصی نگاهم میکنند، کسی مثل

او که مرا برکهی همیشگی میبیند غینمت بزرگی است.

در را برایشان باز میکنم و همین لحظه کاوه وارد

راهرو میشود. نگاهمان که در هم گره میخورد، لبخند

میزند:

-سلام.

حس میکنم دهها جفت چشم به ما زل زدهاند و منتظر

واکنشم هستند. گاهی تظاهر کردن به خونسردی چقدر

سخت و اذیت کننده میشود…

بزاق دهان میبلعم و سعی میکنم طبیعیترین لبخندم را

بزنم:

-سلام. خسته نباشی.

-ممنون.

آخر جملهاش همزمان میشود با وارد شدن مسیح و عمو

اهورا.

 

مسیح اخمالود و عمو اهورا موشکافانه نگاهمان میکنند.

در سلام پیش دستی میکنم و عمو اهورا همانطور که

کلاهاش را به جا کلیدی داخل راهرو آویزان میکند، سر

تکان میدهد. بعد هم کنار کاوه میایستد و روی شانهاش

میکوبد:

-چه عجب دکی!

نگاههای خیرهی مسیح را حس میکنم و تنها واکنشم

میشود، پناه بردن به آشپزخانه.

بوی خورشت و برنج دم کشیده آشپزخانه را برداشته

است. دستههای بشقاب و لیوانهای چیده شده در سینی

در کنار دیسهای سالاد و مخلفات دیگر شام، همگی

نشان از منتظر بودن برای آخرین مهمان امشب را

دارند. ترانه پشت به کاشیهای آشپزخانه چسبانده و با

گوشیاش مشغول است و بهار در سکوت نمکدانها را

پر از نمک میکند.

خانجون پنجرهی آشپزخانه را تا انتها باز میکند و

خطاب به مامان که پارچ دوغ را هم میزند میگوید:

-قربون دستت، یه زنگی به علی بزن. ببین اگه نزدیکه

سفره رو بندازیم.

عمه انیس با سینی پر از لیوانهای چای نیمه خورده

داخل میشود:

-داداش چرا هنوز نیومده؟

مامان به اجبار پارچ را رها میکند و به سالن میرود.

از کنارش نسترن وارد آشپزخانه میشود:

-خانجون شام نمیارین؟ بچهم از گشنگی خودشو یه

گوشهی شکمم جمع کرده.

بهار با حسرتی عمیق به شکمش زل میزند:

-مگه تکونم میخوره؟

نسترن پیشدستی میوه را روی کابینت میگذارد:

-ای بگی نگی.

آمدن مامان انقدر طول میکشد که آشپزخانه خالی از

حضور بهار و نسترن میشود. از پنجره به حیاط سرک

میکشم و میبینمش که گوشی به دست و عصبی، طول

باغچه را قدم میزند.

نگاهم به حرکات عصبیاش است که کاوه یکراست به

طرف خانجون میآید:

-چطوری قربونت برم.

خانجون علنا اخم میکند:

-خوبم. یه نفسی میره و میاد.

کاوه گونهاش را میبوسد و دستی که کفگیر دارد را

میگیرد:

-سرسنگینی خانجون.

-نباشم؟ اینهمه ساکت بودی که یهو اینجوری دستمونو

بذاری تو پوست گردو؟

 

ترانه همانطور که به سمت سینک میرود، چشم تاب

میدهد:

-والا.

نگاه از مامان و بیقراریاش میگیرم و میخواهم به

حیاط بروم که صدای کاوه میخکوبم میکند:

-الان دلت عروس میخواد و بغ کردی؟ برات عروس

بیارم حله؟

لحظهای موقعیتم را از یاد میبرم و شوکه به کاوه نگاه

میکنم. نگاهم را که حس میکند؛ لبخند میزند و خطاب

به خانجون میگوید:

-نگفتی خانجون.

خانجون گویی باورش نکرده باشد که جدیاش نمیگیرد

و با گفتن “برو بابا”ی، خم میشود و گاز را خاموش

میکند.

کاوه میخندد:

-ای بابا. پس واجب شد عکسشو نشونت بدم.

ترانه عصبی لب میزند:

-مسخره.

خانجون مبهوت، نگاهی اول به من و بعد به کاوه

میاندازد:

-عکس کی؟

کاوه سرخوش به برنج داخل قابلمه ناخونک میزند:

-عروست دیگه.

 

در لحظه هزاران ح ِس متفاوت به سراغم میآیند. گویی

دنیا با تمام عظمتش لحظهای پوچ بشود که مکان و زمان

را از یاد میبرم و به لبهای کاوه زل میزنم. صدای

دلخور خانجون گوشم را پر میکند:

-م ِن پیرزنو اذیت نکن.

میبینم که پشت دست کاوه میکوبد و غر میزند:

-ناخونک هم نزن!

کاوه با همان خونسردی و لبخندی که یک دم از روی

لبش پاک نشده، سمت صندلی تکیه داده به دیوار

میرود:

-ولی من جدی بودم.

یکهو به خودم میآیم و متوجهی نگاههای نگران خانجون

و ترانه را به روی خودم میشوم. صدایی از درون

میگوید:

“یه چیزی بگو برکه. عین ماست نباش. ”

زبان خشک شدهام را تکان میدهم و به زحمت میگویم:

-به سلامتی.

انگار توقع این واکنش را از سمتم نداشته باشند که

خانجون نفسش را نامحسوس بیرون میدهد. ترانه کنار

کاوه میرود و میگوید:

-واقعا باور کردی برکه؟ داره بازیمون میده.

لبخند کاوه عمیق میشود و روی بینیاش میکوبد:

-لاالهالاالله…

ترانه دست سمت جیب شلوارش میبرد:

-اگه راست میگی ببینم عکس این تحفه رو.

خانجون باحرص کفگیر را به لبهی قابلمه میکوبد:

-چه دیر کرد علی.

کاوه میان تقلاهای ترانه اخم میکند:

-زشته… عه… نکن.

خطاب به خانجون میگویم:

-میرم پیش مامان.

ترانه عصبی روی شانهی کاوه میکوبد:

-منکه میدونم دروغه آخه.

لحظهی آخر که از آشپزخانه خارج میشوم صدای کاوه

را میشنوم:

-فردا بیا بیمارستان ببینش. پرستاره. میگم نکن…

پلک به هم میکوبم و دست مشت میکنم که در راهرو با

عمو عماد رو به رو میشوم. در دستشویی را میبندد و

لبخند میزند:

-به بابات زنگ زدین؟

به لبخند نشسته میان انبوه ریشهایش و بعد به چشمانش

که شباهت زیادی با بابا دارد، نگاه میکنم:

-مامان رفته زنگ بزنه.

حولهی نمناک میان دستش را به گونهام میکشد:

-از درسا چه خبر؟ کی بالاخره میتونیم یه پرواز با

کاپیتانی برکه خانم داشته باشیم؟

برای اولین بار در طول امشب، لبخندی واقعی میزنم:

-هنوز مونده.

چشمکزنان از کنارم میگذرد:

-منتظر میمونیم پس.

وارد ایوان که میشوم مامان دامنش را بالا گرفته و از

پله ها بالا میآید.

-بابا چیشد؟

مقابلم میایستد و عصبی سر تکان میدهد:

-جواب نمیده. باز لج کرده. من برم بگم سفره رو بندازن

حداقل.

سری به نشانهی تایید تکان میدهم و او به داخل

میرود. آرام و بیرمق از پلهها پایین میآیم و به سمت

باغچه و شیر آب میروم. چه شب مزخرفی است

امشب. شاید که آب بتواند کمی از گرگرفتگی درونم کم

کند.

هر چه نزدیک باغچه میشوم، بوی سیگار آکنده در هوا

بیشتر حس میشود. نگاهم را در حیاط میچرخانم و

بالاخره منبع بو را پیدا میکنم. مسیح سیگار به دست به

گوشی روی

ِر

درخت گردو تکیه داده است و نو

صورتش افتاده. از همین فاصله هم اخم عمیق نشسته

میان ابروانش مشخص است.

 

پاهایم ناخودآگاه به سمتش کشیده میشود. صدای قدمهایم

را حس میکند که سر بلند میکند و نور گوشی را به

سمتم میگیرد. مرا که میبیند، گرهی اخمش کورتر

میشود. بیتوجه به منی که آرام به سمتش میروم،

روی زمین مینشیند و پک عمیقی به سیگار میان

لبهایش میزند. در سکوت نزدیکش میایستم. اینجایی

که نشسته است، به خاطر بوتههای گل سرخ کنار باغچه

دیده نمیشود و نور ضعیف چراغ ایوان به اینجا

نمیرسد. گوشی را برعکس روی زمین خاکی میگذارد

و نو ِر روی زمین پخش میشود. به تعداد زیا ِد ته

گوشی دیده

ِر

سیگارهایی که در بازتاب نو میشوند، زل

میزنم:

-چقدر سیگار کشیدی.

با بدخلقی نگاهم میکند:

-حوصلهی نصیحت ندارم برکه. زمان خوبی هم براش

انتخاب نکردی. اعصابم به اندازهی کافی مگسی هست.

به شعلهی زرد سیگار نگاه میکنم:

-فقط میخواستم بپرسم اگه آروم میکنه یکی هم به من

بدی.

اخم جایش را به بهت میدهد و گردنش با شتاب به سمتم

میچرخد:

-سیگار؟

-آره.

ابرو بالا میدهد:

-بهت نمیاد.

-چرا؟

پوزخند میزند:

-برکهی خلف و از این ناپرهیزیها؟

نفسم را رها میکنم. او چه میداند درونم چه ویرانی به

پا شده. او چه میداند نگاههای متفاوت امشب چقدر

آزارم داده. دلدادگی کاوه اگر چه یکهویی و غافلگیرانه

مطرح شد اما باز هم نتوانست به اندازهی نگاههای

پرترحم اطرافیان آزارم بدهد. او چه میداند که برکهی

خلف هم گاهی کم میآورد و دلش ناخلفی میخواهد…

 

سر به نشانهی تایید حرفش تکان میدهم و بیخیال همه

چیز کنارش روی زمین مینشینم:

-آره.

پاکت سیگارش را سمتم میگیرد:

-بکش ببینم.

ابتدا به پاکت سفید و بعد چشمانش نگاه میکنم. باورم

نمیشود به این راحتی قبول کرده باشد. بعد از لختی

سکوت میگویم:

-دوست دارم امتحانش کنم اما امشب انگار شدم مرکز

توجه یه جماعتی و حتما بعدش بوی دهنم رسوام میکنه.

نمیخوام بیشتر از این برم تو چشم.

لبش کج میشود و سر به تنهی درخت میچسباند:

-به خاطر حرف بقیه، به خودت سخت میگیری پس.

-همیشه نه، اما گاهی مجبورم. نگهش میداری؟

متعجب نگاهم میکند و پاکت سیگار را تکان میدهد:

-اینو نگه دارم؟

-میشه؟

نمیدانم چه چیز در نگاهم میبیند که گوشهی چشمانش

چین میفتد:

-کمال همنشینی با من داره کمکم اثر میکنه.

پاکت را رو به بالا پرت میکند و میان هوا میگیردش:

-پاشو برو. الان دنبالت میفتن و اینجا بودن برات

دردسره.

نور گوشی روی مژهها و چشمانش افتاده و کمی

رنگشان را روشنتر کرده است.

بیتوجه به توصیهاش می پرسم:

-نگه میداری دیگه؟

خیره نگاهم میکند:

-آره اگه مثل موتورسواری نشه.

نمیتوانم مانع کش آمدن لبهایم بشوم:

-که تهش دعوامون بشه؟

چشمانش میخندد:

-که دعوامون بشه.

 

لب روی هم فشار میدهم و با بدجنسی میگویم:

-پس بیخیال. به دعوای بعدش نمیارزه.

پلکهایش بسته میشوند و شانههایش از خندهای ملایم

میلرزند. زمزمهی زیر لبش را نمیشنوم اما به حتم با

ادبیات خودش مرا مورد لطف قرار داده.

دیدن خندهاش مرا از فضای خانه و از شر افکار

آزاردهنده دور میکند. دست دور پاهایم گره میزنم و

چانه روی کاسهی زانو میگذارم:

-قصدم اذیت کردنت نبود.

از روی شانه که نگاهم میکند، ادامه میدهم:

-فقط راجع به دختری که یه روزی دل عمو عادلو

برده، کنجکاو بودم. اگه میدونستم پرسیدن از پروانه

اذیتت میکنه، حرفی نمیزدم.

نگاهش سخت و بیانعطاف که میشود؛ هول میکنم و

تند اضافه میکنم:

-باور کن قصدم فقط دونستن راجع به خو ِد پروانه بود نه

هیچ چیز دیگهای.

-چرا راجع بهش کنجکاوی؟!

-نمیدونم.

نفسش را فوت میکند. دستانش را بغل میگیرد و کوتاه

نگاهم میکند:

-شاید یه روز بردمت.

ناباور میپرسم:

-کجا؟

-اتاقش. هنوز همهچیز همونجوریه.

لبخند تلخی میزند:

-با یه خروار خاک البته.

سیب آدمش تکان میخورد. میبینم که لب روی هم فشار

میدهد و میفهمم که یا ِد پروانه او را به هم ریخته است.

برای عوض کردن فضایی که بینمان به وجود آمده،

بیهوا میگویم:

-یه جوری گفتی ولی.

نگا ِه تیزش چشمانم را نشانه میگیرد:

-چهجوری؟

-یه جوری که انگار به همین راحتیها هم منو نمیبری.

اگر هم بخوای ببری؛ شرط و شروط داره.

لنگه ابرو بالا میدهد:

-صد در صد.

لبهای خندانم را به هم میچسبانم:

-واقعا که.

بیحرف پای راستش را دراز میکند. نگاهم را در

اطراف میچرخانم و عجیب است کسی به دنبالمان

نیامده. کاش به دنبالمان هم نیایند. حداقل به دنبال من.

دیدن دوبارهی نگاههای سنگین و پرحرف قلبم را خراش

میاندازد.

صدای جرقهی فندک نگاهم را به سمتش میکشد. باز هم

سیگار دیگری آتش زده و گویی اصلا قصد برگشت به

داخل خانه را ندارد.

-چرا اومدی اینجا؟

در همان وضعیت، سرش را روی تنهی درخت جا به جا

میکند:

-یه نگاه به آدمای تو اون خونه بندازی، میبینی جای

درستی اومدم.

نگفته هم مشخص است که نسترن و جنین در شکمش،

او را به اینجا کشانده.

نگاهم را به ته سیگارها میدوزم و با انگشت دور یکی

از آنها را دایرهای فرضی میکشم:

-میخواستم پیام بدم، بگم نیا. بعد با خودم گفتم…

مکث میکنم و نگاهم را بالا میکشم. با دقت به من زل

زده است:

-تو سر پیازی یا تهش؟ شاید خودش میدونه و داره میاد.

نگاهش عجیب میشود و اخم ریشه میدواند میان

ابروانش:

-نمیدونستم. اهورا هم چیزی نگفته بود.

نگاهش تلخ میشود وقتی در ادامه میگوید:

-از همون حیاط میخواستم برگردم که…

منتظر به دهانش زل میزنم اما دیگر چیزی نمیگوید.

ثانیهها کش میآیند و او با نگاهی خیره به من، هیچ

نمیگوید.

بعد از مکثی طولانی به یکباره و بدون هیچ پیش

زمینهای تن جلو میکشد. سیگارش را در هوا و دورتر

از صورتم میگیرد و خیرهی چشمانم پچ میزند:

-من اگه ازت بخوام به کاوه لبخند نزنی بهم میگی سر

پیازی یا تهش؟

 

چشمانم گرد میشوند و تکان سختی میخورم. مرور

جملهاش همزمان میشود با ریزش هزاران سنگریزه

درون قلبم. نفس در سینهام حبس میشود و ناباور پلک

میزنم. هنوز نتوانستهام جملهاش را هضم کنم که سرش

نزدیکتر میشود و قلبم دیگر تپیدن را از یاد میبرد.

بوی سیگار و عطری که فقط مختص اوست، در مشامم

میپیچد و لبهایش در فاصلهای میلیمتری از چشمانم

تکان میخورند:

-گفتی نامزدت نیست.

نمیدانم چهرهام چطور شده که میان اخم لانه کرده در

ابروهایش، لحظهای چشمانش میخندند:

-هست؟

امان از نگا ِه غریبش که اجازهی نفس کشیدن نمیدهد.

قلبم مانند پرندهای در قفس، محکم خودش را به در و

دیوار میکوبد. هنوز در گیجی عجیبی شناورم… آخر،

انقدر ضربتی و پشت هم سوال کرده است که هنوز

 

هضمشان نکردهام اما لبهایم تکان میخورند؛ آهسته و

لرزان:

-نه.

دست آزادش جلو میآید و روی گوشهی شالم مینشیند.

انگشتانش که با پوست پیشانیام تماس پیدا میکنند، قلبم

دیوانهوار میکوبد. نمیدانم چه مرگم شده اما به حتم

اتفاقات عجیبی درونم در حال وقوعست که اینگونه به

هم ریختهام. اتفاقاتی که دلهرهای شیرین به همراه دارند.

موهای آمده روی پیشانی را عقب میزند و میبینم که

سیب آدمش تکان میخورد:

-اهورا میگفت به تفاهم نرسیدین.

دستش هنوز بند موهایم است و پیشانیام از گرمای

دستانش به سوزش افتاده. حرصزده میگوید:

-وقتی با یکی به تفاهم نرسی بهش لبخند میزنی؟

گیجتر میشوم و قلبم مدام تکرار میکند:

“یک چیزی این وسط درست نیست! ”

و چه ناجوانمردانه مرا در تنگنا قرار میدهد؛ وقتی که

سر پایین میآورد و لبهایش در فاصلهای کم از لبهایم

قرار میگیرند:

-بردنت به دنیای پروانه، شرط داره.

به حتم دیوانه شدهام که در این شرایط میپرسم:

-چی؟

گوشهی لبش بالا میرود و حرارت نفسهایش صورتم

را داغ میکند:

-لبخند نزدن به کاوهای که دیگه نامزدت نیست.

دوباره حرکت همان سنگریزهها را درون قلبم حس

میکنم؛ اینبار با شدت بیشتری.

منظور پنهان شده میان کلماتش را فهمیدهام اما مغزم

انکار میکند. مدام خواستهاش را طور دیگری تعبیر

میکند. مدام تکرار میکند:

” او منظوری ندارد… نه ندارد! اصلا مسیح را چه با

منظور حرف زدن؟ ”

قلب اما قانع نمیشود و با هر کوبش تلنگر میزند:

” لبخند زدن یا نزدنت چه ارتباطی به او دارد؟ ”

کاش جسارت کنم و همین را بپرسم. کاش جسارتی که

این روزها گم کردهام را پیدا کنم، در چشمانش زل بزنم

و رک بپرسم:

” چرا نباید به کاوه لبخند بزنم؟ منظورت چیه؟ ”

سکوتم که طولانی میشود؛ چشم ریز میکند:

-دنبال جملهای که محترمانه بگی؛ سر پیازی یا تهش؟

نفس گرفت

ِ

کاش کمی فاصله بگیرد و مجال تن به قلب

بیچارهام را بدهد؛ ُمرد از بس بی وقفه، خودش را به سینه

کوبید.

درمانده؛ نگاه سمت سیگار دستش میکشانم که چانهام

اسیر دستش میشود:

-دیگه سر پیاز یا ته پیاز بودن مطرح نیست وقتی زنگ

موتورسواری رو یادآوری میکنی.

ِر

میزنی و قرا

به جای تمام سوالهایی که در ذهنم رژه میروند،

میگویم:

-چرا نمیفهمم چی میگی؟

تک خندهای میزند:

-فهمیدی فقط داری مقاومت میکنی کپتن.

فاصله که میگیرد، حس میکنم به یکباره خالی و پوچ

میشوم. میان نزدیک شدن قدمهای کسی، بلند میشود و

لب میزند:

-سیگارتو نگه میدارم.

 

بلند میشود و نزدیک تنهی درخت میایستد. صدای لخ

لخ دمپاییها نزدیکتر میشوند و او با خونسردی، پاکت

سیگار را به جیب شلوار برمیگرداند. انگار نه انگار که

با حرفهایش مرا به هم ریخته. سرم پر از سوال است

و قلبم در محاصرهی احساسات جدیدی که مرا

میترسانند. صدای بهار هم نمیتواند، تکانی به م ِن غرق

شده در دریای احساسات بدهد.

-شام حاضره. بیاین داخل.

سایهاش تا روی مسیح کشیده شده و میتوانم حدس بزنم

که کنار باغچه ایستاده است. اگر کمی جلوتر بیاید، قطعا

مرا هم میبیند اما همانجا میماند. میبینم که گوشهی لب

مسیح بالا میرود:

-میایم الان.

شوکه که نگاهش میکنم، به سمتم خم میشود و دستش

را به طرفم دراز میکند. نو ِر گوشیاش اطرافم را

روشن میکند و حالا دیگر بهار هم متوجهام شده. نگاهم

به دست دراز شدهاش است که خودش دست به کار

میشود؛ دستم را میگیرد و بالا میکشد. بهار شوکه

میگوید:

-اینجایی برکه؟! داشتم میرفتم خونه دنبالت که.

ضربهی آرامش به روی شانهام نگاهم را از بهار به

سمت او میکشاند. جدی میگوید:

-برو شامتو بخور.

کاملا غیرارادی میپرسم:

-تو کجا میری؟

سر که بالا میکشد و خندهی موج گرفته در کاسهی

چشمانش را میبینم، برای لحظهای خجالت میکشم.

-خونه.

کسی در سرم میگوید: “بدون شام؟ ”

اما آنقدر درگیر حسهای متفاوت و عجیبی هستم که

بیحرف عقبگرد میکنم و به طرف بهار میروم. وقتی

که شانه به شانهی بهار به سمت ایوان میرویم، همچنان

نگاه سنگینش را به روی خودم حس میکنم. بهار

لحظهای به عقب سر میچرخاند و پچ میزند:

-مامان عصبیه. بابا هم قرار نیست بیاد. نسترن هم که یه

دم، دست از نیش زدن برنداشته، بعد تو اومدی اینجا

پیش مسیح؟!

بیتوجه به سوالش میگویم:

-کاش من نیام و برگردم خونه الان.

از حرکت میایستد و دستش به دور بازویم گره

میخورد. نگاهش که میکنم، پوف میکشد:

ِر

خدا بهت رحم کنه با این عاشق شدنت. مسعود که پس

یکی از آشناها بود و مقبول بابا؛ به زور راضی شدن.

تو و مسیح که…

مکث که میکند، قلبم دوباره بازیاش میگیرد. من و

عاشق شدن؟! من و مسیح!

-به هم خوردن نامزدیت با کاوه…

پلک روی هم میفشارم و تلاش میکنم، خشمم را کنترل

کنم. به میان حرفش میروم:

-توروخدا دست بردار. واقعا نمیبینی کاوه منو

نمیخواد؟ نمیبینی کس دیگهای رو دوست داره؟ به

مسیح چه؟ چرا الکی به اون پیله میکنین؟

شوکه دهان باز میکند، چیزی بگوید که تند دستش را

میگیرم:

-ببین؛ برام مهم نیست کس دیگه ای رو دوست داره.

خیلی هم براش خوشحالم. اینا رو هم نگفتم که فکر کنی

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۹ ۱۸۳۹۴۴۲۹۸

دانلود رمان لانتور pdf از گیتا سبحانی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       دنیا دختره تخسی که وقتی بچه بود بیش فعالی شدید داشت یه جوری که راهی آسایشگاه روانی شد و اونجا متوجه شدن این دختر یه دختر معمولی نیست و ضریب هوشی بالایی داره.. تو سن ۱۹ سالگی صلاحیت تدریس تو دانشگاه رو میگیره…
IMG 20231016 191105 492 scaled

دانلود رمان بامداد عاشقی pdf از miss_قرجه لو 5 (2)

3 دیدگاه
  رمان بامداد عاشقی ژانر: عاشقانه نام نویسنده:miss_قرجه لو   مقدمه: قهوه‌ها تلخ شد و گره دستهامون باز، اون‌جا که چشمات مثل زمستون برفی یخ زد برام تموم شدی، حالا بیچاره‌وار می‌گردم به دنبال آتیشی که قلب سردمو باز گرم کنه…
IMG 20230128 233719 6922 scaled

دانلود رمان جانان 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     جانان دختریه که در تصادفی در سن 17 سالگی به شدت مجروح می شه و صورتش را از دست می دهد . جانان مادر و برادرش را مقصر این اتفاق می داند . پزشک قانونی جسد سوخته دختری را به برادر بزرگ و…
IMG 20230127 013604 6622

دانلود رمان شوهر آهو خانم 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           شوهر آهو خانم نام رمانی اثر علی محمد افغانی است . مضمون اساسی این رمان توصیف وضع اندوه بار زنان ایرانی و نکوهش از آئین چند همسری است. در این رمان مناسبات خانوادگی و ضوابط احساسی و عاطفی مرتبط بدان بازنمایی…
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۲ ۱۲۰۱۲۴۶۴۹

دانلود رمان بی دفاع pdf از هاله بخت یار 0 (0)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان :       بهراد پارسا، مردی مقتدر اما زخم خورده که خودش و خانواده‌ش قربانی یه ازمایش غیر قانونی (تغییر ژنتیکی) توسط یه باند خارجی شدن… مردی که زندگیش در خطره و برای اینکه بتونه خودش و افراد مثل خودش رو نجات بده، جانان داوری، نخبه‌ی…
Screenshot 20221015 143117 scaled

دانلود رمان مارتینگل 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         من از کجا باید می‌دونستم که وقتی تو خونه‌ی شوهرم واسه اولین بار لباس از تنم بیرون میارم، وقتی لخت و عور سعی داشتم حرف بزرگترهارو گوش کنم تا شوهرم رو تو تخت رام خودم کنم؛ یه نفر… یه مرد غریبه تمام…
IMG 20230123 235014 207 scaled

دانلود رمان سونات مهتاب 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :         من بامداد الوندم… سی و شش ساله و استاد ادبیات دانشگاه تهران. هفت سال پیش با دختری ازدواج کردم که براش مثل پدر بودم!!!! توی مراسم ازدواجمون اتفاقی میفته که باعث میشه آیدا رو ترک کنم. همه آیدا رو ترک میکنن. ولی…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۸ ۲۳۱۵۴۲۲۵۱

دانلود رمان عزرایل pdf از مرضیه اخوان نژاد 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   {جلد دوم}{جلد اول ارتعاش}     سه سال از پرونده ارتعاش میگذرد و آیسان همراه حامی (آرکا) و هستی در روستایی مخفیانه زندگی میکنند، تا اینکه طی یک تماسی از طرف مافوق حامی، حامی ناچار به ترک روستا و راهی تهران میشود. به امید دستگیری…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.8 (6)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

10 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
...
...
1 سال قبل

پارت شب کی میاد ؟
بله آقا کاوه زودی هم زن میگیره حرف و حدیث پشت برکه بیشتر میشه
عمیقأ دلم میخواد یدونه بزنم تو دهن کاوه و بگم دو روز صبر کن بعد جلو دختر حرف ازدواج بزن
درسته حق انتخاب داره ولی مادرش جلو همه به برکه میگه عروسم و خودش الان فهمیده که برکه رو نمیخواد
اینا تو فرهنگ ما برای دختر بد میشه چون میگن یه عیبی داشت که نامزدی بهم خورد که پسره نگرفتتش و هزار هزار تا حرف دیگه

Roya
Roya
1 سال قبل

پارت امشب هم دیر میاد؟

عقاب تنها
عقاب تنها
1 سال قبل

خیلی مزخرف نوشته شده بود این پارت

نفس
نفس
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
1 سال قبل

فااااطیوجووووونمممم عشقمممم خانممممم زندگیممممم عشق ندااااا عشق خودممممم یه پارت دیگهههه؟؟باشههه؟؟😂

نفس
نفس
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
1 سال قبل

عشقققققییییی به مولاااا یعنی خااالهههه فقط خودتتتتتتت😂😘یعنیییی خیلییی دوست دارم اصن خیلیییی نازی اصن مخلصتم😂

نفس
نفس
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
1 سال قبل

خدانکنه❤

دسته‌ها

10
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x