رمان پروانه میخواهد تو را پارت 43

4.1
(7)

 

میتوانم دستان مشت شده و دندانهایی که روی هم فشار

میدهد را هم از پشت خط تصور کنم. از نگرانیهایم

حرف میزنم و غرق در صدای نفسهایش هستم که با

صدای ماشین بابا گوشی از دستم ُسر میخورد و روی

زمین پرت میشود. دستپاچه گوشی را برمیدارم تا

تماس را قطع کنم اما نمیتوانم! هنوز از دفتر جا ماندهی

پروانه نگفتهام. بینفس از پنجره به بیرون سرک میکشم

و قلبم محکم میکوبد وقتی که تند و سریع میگویم:

-تو تصادف صبح، دفتر پروانه افتاد کف ماشین و بطری

آبم روش. نفهمیدم چطوری، ولی با خودم آوردمش.

پلک روی هم فشار میدهم و نفس لرزانم را آهسته رها

میکنم. نگاهم به گامهای باباست که از ماشین فاصله

میگیرد و همزمان صدایش در گوشم میپیچد:

-فعلا پیشت بمونه خلبان.

*

“بخش اول”

زیر پنجرهی باز اتاق و پشت میز تحریرم نشستهام.

شاخه گلی که از سر چهارراه از پسرک دستفروش

خریدهام را در گلدان کوچک کریستال نیمه پر از آب

میگذارم. عطر رز قرمز مشامم را پر میکند. صدای

بازی بچههای کوچک از کوچه میآید. دفتری که هفتهی

پیش برایم خریده بودی را باز میکنم و به صفحات

خالیاش زل میزنم. دوست دارم برای اولین بار

جسارت کنم و از احساساتم بنویسم. یادت هست میگفتی،

قلم خوبی دارم؟ امروز میخواهم به حرفت گوش کنم و

بنویسم. نوشتههایی که میماند برای فرداها و روزهای

پیریمان. برای همان روزهایی که بچههایمان از

آبوگل درآمدهاند و بعد از یک روز سخت و پرمشغله،

کنار هم نشستهایم و چای میخوریم. شاید هم این

نوشتهها بماند برای بچههایمان. برای دختر یا پسری که

بعدها از ما داستان آشناییمان را میپرسند و آنگاه، من

این دفتر را به آنها میدهم. اما امروز این دفتر را برای

تو مینویسم. برای تو؛ عادل عزیزم.

حتما از خودت میپرسی چرا اسمش را گذاشتهام (پروانه

میخواهد تو را.)

آن روز گرم بهاری را به یاد داری؟ همان روزی که بعد

از گذراندن یک روز خستهکننده در دانشگاه، برای دیدن

مسیح و پری یکراست به خانهباغ آمده بودم و جلوی در

با هم چشم در چشم شدیم؟

عصبی بودی. صورتت سرخ بود و همین عجیبت کرده

بود عزیز کرده

ِر

. تو پس ی خانجون بودی. پس ِر

تحصیلکرده و درس خوانی که سرش از کتاب بلند

نمیشد. آرام و سر به زیر بودی، برعکس برادرهایت.

 

برای همین هم وقتی عصبی و سرخشده دیدمت، تعجب

کردم. مرا که دیدی، چشم دزدیدی؛ مثل همیشه. نگاهت

را به زمین دوختی و آرام “سلام” کردی. جوابت را

مانند خودت آرام دادم و خواستم از کنارت بگذرم که

دست روی چهارچوب در گذاشتی و مانع شدی. متعجب

که نگاهت کردم، دوباره نگاهت را دزدیدی و منمنکنان

پرسیدی:

-اگه یکی شما رو بخواد، قصد… ازدواج دارین؟

دل در سینهام تکان خورد. البته این اولین بار نبود که

اینگونه میشدم. قبلترها هم هر وقت، نگاه خیرهات را

به روی خودم شکار میکردم، ضربان قلبم اوج

میگرفت و تنم گرم میشد.

برعکس تو که نگاهت از من فراری بود، من اما مستقیم

به تو نگاه کردم و در حالی که قلبم دیوانهوار میکوبید

گفتم:

-بستگی داره اون یکی کی باشه.

نفست را رها کردی و همانطور که چشمانت درختان

کوچه را نظاره میکرد، بعد از مکثی طولانی و به

سختی گفتی:

-اگه اون یک نفر عادل باشه چی؟

قلبم با همین جملهی سادهات، چنان وحشیانه خود را به

سینه کوبیده بود که حس میکردم صدایش را توام

شنیدهای اما وقتی نگاه خجالتزده و نگرانت را به

چشمانم گره زدی، دریافتم که چیزی نشنیدهای.

هزاران پروانه در قلبم به پرواز درآمده بودند از این

اعتراف سادهات. آخر میدانی؟ من خیلی قبلتر از آن

روز به تو دل باخته بودم. به تو؛ عزیزکردهی

سماواتها.

با شیطنت گفتم:

-یعنی عادل منو بخواد؟ پروانه رو؟

و بالاخره نگاه فراریات در دام نگاهم افتاد وقتی گفتی:

-میخواد. پروانه چی؟ عادلو میخواد؟

به ظاهر اخم کردم در حالی قلبم یکصدا فریاد میزد:

“پروانه میخواهد تو را ”

خیرهی چشمان روشنت، سر به طرفین تکان دادم:

-متاسفانه پروانه نمیخوادت.

برق امید در نگاهت خاموش شد و خجالتزده قدمی رو

به عقب برداشتی. بعد طوری از کنارم گریختی که انگار

از ازل نبودی. راستش را بخواهی بعد از رفتنت بر سر

خودم فریاد کشیدم که چرا جای گفتن حرف دل، مهمل

گفتهای؟ اما دیگر فایدهای نداشت و تو رفته بودی. بعدها

اما بیش از هزار بار با خنده برایت تکرار کردم:

-پروانه میخواهد تو را. پروانه میخواهد تو را.

 

پاهایم را در شکم جمع کردهام و همانطور که به تخت

تکیه داده نیمه باز اتاق به سالن نگاه می

ِر

ام از لای د کنم.

مامان زینت را میبینم که هرازگاهی از جلوی در می

گذرد و هر بار هم چیزی در دستش است. یکبار دستمال

گردگیری، یکبار ملاقه و یکبار هم آبپا ِش مخصوص

گلها. از عرقهای نشسته بر روی پیشانی و به هول و

ولا افتادنش مشخص است که بابا محمد امشب از سفر

کاری برمیگردد. بوی قرمهسبزی که تمام خانه را در

بر گرفته هم گواه همین است. به یاد روزی میافتم که

مانند امروز، مامان قرمهسبزی بار گذاشته بود. ظهر

یک روز خنک پاییزی بود. بابا به بندرعباس رفته بود

 

تا بارش را خالی کند. مدتی بود که مامان قصد داشت

برای پری، گوشوارهای طلا بخرد و جشن عقد یکی از

اقوام این قرار را جلو انداخت. عصر همان روز، همراه

مامان و پری به طلافروشی برادرانت رفتیم. مامان به

تازگی با خانجونت در یکی از سفرهای زیارتی به مشهد

آشنا شده بود. به هم شماره داده بودند و رفتوآمدشان در

جلسات روضهخوانی ادامهدار شده بود. در همان جلسات

هم گویا بحث خرید طلا پیش آمده و خانجونت آدرس

طلافروشی تازه تاسیس دو پسرش را داده بود.

طلافروشی تازه تاسیسی که دو برادر بزرگترت با هم

در آن شریک بودند. همان جا بود که اولین دیدار پری و

عماد رقم خورد. یادم هست عماد با لبخندی که یک دم

از روی لبهایش پاک نمیشد، انواع گوشوارهها را

روی میز میچید. برادرت علی هم بود. روی صندلی

پشت میز شیشهای، در حالی که دستانش را بغل گرفته

بود نشسته و با نگاهی خیره به ما زل زده بود. طوری

نگاه آدم میکرد که معذب میشدی. حتی چندباری هم به

لباسهایم در شیشهی سرتاسری مغازه نگاه دوختم که

نکند، چیز عجیبی در من باشد که نبود. راستش برق

حلقهی میان انگشتش هم کمی برایم عجیب بود. از

لحظهی اولی که وارد مغازه شده بودیم، فکر میکردم،

عماد بزرگتر باشد. یعنی مامان بارها در صحبتهایش

گفته بود؛ عماد بزرگترین پسر مادرت است که برق آن

حلقه تصوراتم را به هم ریخت. بعدها که وارد

خانوادهتان شدم فهمیدم همان روزی که به مغازهتان آمده

بودیم، علی به تازگی نازلی را عقد کرده بود.

بالاخره پری آن روز یک گوشواره با طرح برگ خرید

و ما از مغازه بیرون آمدیم اما ماجرا به همان جا ختم

نشد. هفتههای بعد وقتی مادرت، وقت و بیوقت زنگ

میزد و مادرم و پری را به بهانههای مختلف به بازار

میکشاند، کمکم موضوع خواستگاری عماد از پری هم

پیش کشیده شد. گویا برادرت عماد، از همان روز،

گلویش پیش پری گیر کرده و آنقدر به خانجونت پیله

کرده بود تا بالاخره مادرت با خانهمان تماس گرفت.

 

اولین باری که به عنوان خواهر پری وارد خانهباغ شدم،

تمام تنم از دیدن آنجا به شوق آمده بود. خانهتان حیاط

بزرگ و درختان میوه زیادی داشت. و حتی نهالهای

بسیاری که کوچک و کمسن بودند. دو ساختمان درون

باغ قرار داشت که بزرگترینش متعلق به پدر و مادرت

بود. ساختمان دیگر خالی بود و گویا برای تازه

عروستان نازلی بازسازیاش میکردند. کیسهی سیمان،

گچ، فرغون و آجرهای ریخته شده در گوشهای از حیاط

اینطور نشان میداد. یادم هست همان روز در گو ِش

پری پچپچ کرده بودم:

-یعنی اون خونه سهم توئه یا عروسشون نازلی؟

پری سرخ شده و تشر زده بود:

-هیس زشته!

من اما بلند خندیده و چشم غرهی مامان و اخم بابا محمد

را به دنبال خود کشانده بودم.

من و پری دو نقطهی مقابل هم بودیم. هر چقدر او،

دختر آرام و سر به زیری بود، من پر از جنبوجوش و

پرسروصدا.

تو را تا آن روز داخل محضر ندیده بودم. حتی روز

خواستگاری هم نیامده بودی. اولین بار سر سفرهی عقد،

عزیزکرده

ِر

پس ی خانجون را دیدم. میگویم عزیزکرده،

چون واقعا عزیز کرده بودی. نگاههای خانجونت به تو

اصلا شکل دیگری داشت. یک نگاه پر از تحسین و

سرشار از محبت.

تو حتی از لحاظ چهره هم با بقیه برادرانت فرق

میکردی. انگار تمام ژنهای خانجون یکجا به تو ارث

رسیده بود. وقتی بعد از اتمام خطبهی عقد، به نزد پری

رفتم تا گونهاش را ببوسم، یک آن نگاهم با تویی که کنار

عماد ایستاده بودی، گره خورد. به سرعت سرخ شدی و

خجالتزده چشم گرفتی. اگر چه هر دو در آن زمان، کم

سن و سال بودیم اما گویا، عشق راهش را پیدا کرده

بود…

ازدواج عماد و پری، با مخالفتهای زیادی همراه بود.

این را حتی تو هم فهمیده بودی که در تمام طول عقد،

مضطرب بودی. نگاههای اخمآلود خواهرت انیس،

سکوت سنگین بابا محمد و ابروهای در هم گره خوردهی

برادرت علی، مجموعهای از مخالفان را تشکیل میداد.

برعکس، مامان زینت و خانجون که لبخند لحظهای از

روی لب هایشان پاک نمیشد. از چهرهی آقا جونت

چیزی پیدا نبود. آرام و موقر گوشهای از سالن ایستاده

بود. پدرت مردی ساکت و کمحرف بود و همیشه فکر

میکردم، این کمحرفی یکی از خصیصهی آدمهای

پولدار است. اما چند ماه بعد پری شنیده بود خانهباغ و

خیلی از اموال خانوادگیتان، از سمت پدربزرگ مادری

به شما ارث رسیده. یکبار هم خودت گفتی، پدربزرگت

اموالش را قبل از مرگ به نام مادرت کرده و چیزی به

تک پسرش نداده.

 

میدانی برایم عجیب بود که پدربزرگت تمام اموالش را

به مادرت بخشیده. عجیب بود چون در اقوام ما، پسر

جایگاه ویژهای داشت. اصلا هر چقدر محدودیت برای

دختران زیاد بود، در عوض برای پسرها همهچیز آزاد

بود. و البته طبق قانون، از دختران بیشتر سهمالارث هم

داشتند. برای همین هم، کنجکاو بودم بدانم چرا باید

پدربزرگت تمام اموال را به دخترش بدهد. جواب سوالم

را سالها بعد دریافتم.

عماد زودتر از علی، مراسم عروسی را بر پا کرد و آن

خانهی در حال ساخت در باغ هم سهم پری شد. هر

چقدر در رابطهی پری و عماد، عشق و شور موج

 

میزد، برعکس رابطهی نازلی و علی سرد و معمولی

بود. تا قبل آن روز زمستانی که برای خواهر باردارم،

آش رشته بیاورم و در حیاط خانهباغ شاهد دعوای لفظی

میان نازلی و علی باشم فکر میکردم حتما علی عاشق

نازلی است. و گرنه چه دلیلی داشت زودتر از عماد زن

بگیرد؟ که البته تمام تصوراتم غلط از آب درآمد. طول

کشیدن دورهی عقد علی و نازلی، دعواهایی که گاه و

بیگاه شاهدش بودیم، همگی چیز دیگری میگفتند.

ناراحت نشوی عادل عزیزم، خب جوان بودم و کنجکاو.

تو و خانوادهات هم زیادی محافظهکار بودید و هیچوقت

هم خانجونت گله یا اعتراضی از بچههایش نمیکرد. در

چهرهاش خستگی و کلافگی را میدیدی اما هیچوقت لب

به اعتراض پیش ما باز نکرد. نمیدانم شاید درستش هم

همین بود.

تک برادر خانجون یا همان دایی فرزادت را بالاخره در

مهمانی پاگشای پری و عماد دیدم. مردی به شدت

خوشتیپ و خوش چهره که اصلا به او نمیآمد در دههی

چهل زندگیاش باشد و نگاههایش خیره و سنگین بود. آن

روز در مهمانی پاگشا تنها بود و بعدها هم هر وقت به

خانهباغ میآمد، تنها بود. پری میگفت، زن و بچهای

ندارد. تاریخچهی رفت و آمدش با خانجونت هم

برمیگشت به بعد از فوت پدربزرگتان. از رفتار بین

علی و دایی فرزادت میشد پی برد که خیلی با هم ندار

هستند و به قولی فقط دایی و خواهرزاده نبودند، بلکه

رفیق بودند. هر چند که حسی از درونم میگفت، نازلی

خیلی هم از این رفاقت بین دایی و خواهرزاده راضی

نیست.

نازلی را دوست داشتم. زنی ساکت و آرام که لبخندهایش

حس خوبی را به آدم منتقل میکرد. نازلی هم هیچوقت

اهل شکوه و گلایه نبود یا شاید هم پیش ما غرولند

نمیکرد. یک طورهایی مرا یاد خاله زیبا میانداخت.

خاله هم با نسترن؛ دختر شوهرش، مشکلات زیادی

داشت اما همیشه میگفت مقصر این همه بدقلقی حشمت

است که با نسترن تندی میکند.

عمو حشمت برعکس بابا، دست بزن داشت و بارها دیده

بودم که نسترن را توی جمع هم کتک میزند.

 

 

به چراغهای تک وتو ِک روشن شهر نگاه میکند. خانهی

جدیدش، سر خیابان است و از تراس خانه میتواند به

راحتی عبور ماشینها، مغازههای حاشیهی خیابان و

حتی گذر عابران خسته و تنهای شب را ببیند. چند متر

آنطرفتر از خیابان هم بوستان کوچکیست که احتمالا

در شبهای بلند و خنک تابستان میزبان سروصدای

بچهها باشد.

سیگار میان دستش را زیر پا میاندازد و با نوک دمپایی

له میکند. نگاهش به فیلتر خاموش نشدهی سیگار است و

در مغزش حساب میکند، این چندمین سیگار امشب

است؟ نمیداند. دهان بو گرفته و کام تلخش خبر از

تعدادی زیاد میدهند اما انقدر غرق در گذشته و لحظات

گذراندهی امشب بوده که حافظهاش به یاد ندارد، چند

سیگار از یک پاکت را کشیده.

باد سردی که میوزد، پیراهن تنش را به بازی گرفته

است اما او بیاهمیت به لرزش تن در تراس ایستاده

است. صدای بغضآلود برکه هنوز در گوشش زنگ

میخورد و هر بار حسی از درونش میجوشد. حسی که

مخلوطی از خشم، استیصال و نگرانی است. کاش

میتوانست برکه را از خانه بردارد و با خود به جایی

دور ببرد. جایی که نه برکه دیگر صدایش بغضآلود

باشد و نه او پر از نگرانی برای برکه.

نام علی در ذهنش چون لامپی نیمسوز، خاموش و روشن

میشود و به دنبالش نام نسترن. هر چقدر تلاش میکند

به افتضاح امشب، جملات از سر حسد نسترن، نگاههای

شوکهی کاوه، صورت سرخ از خشم علی و لحظات

کشندهای که برکه گذرانده فکر نکند، نمیشود. نمیشود.

نفسش را فوت میکند و بالاخره رضایت میدهد به

داخل برگردد. اویل آرام به سمتش میآید و نگران سر به

شلوارش میچسباند. تنها همراه این سالهای تنهاییاش،

مثل او بیدار است.

خم میشود و اویل را عمیق میبوسد. کنار گوش حیوان

زمزمه میکند:

-میدونی چی آتیشم میزنه؟ داشت میرفت جهنم ولی

لبخند میزد که خیال منو راحت کنه. بعضیوقتا جلوش

کم میارم اویل.

به چشمان اویل نگاه میکند و تلخ لبخند میزند:

-با همهی ظرافتش گاهی از منم عرضهش بیشتره.

انگشت به طرف سینه میگیرد:

-به من زنگ زده ولی بیشتر از اینکه نگران خودش

باشه، نگران منه.

بینی به پوزهی اویل میچسباند:

-توام بودی دلت براش میرفت؟ میشه اینهمه محبتو

ببینی و دلت نره؟

کمر به پایهی مبل پشت سرش میچسباند و اویل خود را

در آغوشش میاندازد. سر حیوان را به سینه میچسباند.

از گوشهی پردهی سالن به آسمانی که رو به روشنی

میرود زل میزند. بیش از سه ساعت را در خیابانهای

شهر گذرانده بود. نگران، عصبی، مضطرب و پر از

خشم. در تمام دقایقی که تنش به روی موتور در هجوم

باد سرد به سر میبرد، تصویر برکه لحظهای از پیش

چشمانش عقب نرفته بود. تصویر نگاه شوکه و تن

لرزانش به وقت برخاستن از روی سفرهی شام.

 

پای راست را دراز میکند و سر به مبل میچسباند.

روزهاست که زندگی در کنار برکه را ترسیم میکند.

هر بار هم یک طوری. اما نقطهی مشترک در تمام

تصاویر، خانهای روشن با حضور برکه است. خانهای

که عطر چای تازه دم میدهد، زنی چشم به راهش است،

لبخندی که در انتظار اوست. تصاویر زیبایی هستند.

 

سالهاست که حسرت داشتن یک خانوادهی معمولی به

دلش مانده. تنهایی از دور شاید قشنگ به نظر برسد اما

به مرور نابود کننده است. نداشتن کسی که نگرانت

شود، حالت را بپرسد، گه گاهی لبخندش را بیدریغ

نثارت کند، آزاردهنده است.

در سالهایی که مامان پری هنوز بود، تمام انگیزه و

تلاشش برای تمام کردن درس و دانشگاه، او بود. بعد از

مرگ پری به یکباره خالی شده بود. عصبی و تندخو

شده بود. طوریکه هیچکس جرئت نزدیک شدن به او را

نداشت. حالا اما بعد از سالها، کسی را پیدا کرده بود که

انگار جزئی از او بود. انگار قلبش به دو تکه تقسیم شده

و تکهای بیرون از او و در جسم برکه میتپید.

دست روی جیب شلوار میکشد. گوشی را بیرون

میآورد و روی شمارهی پدرش مکث میکند. بارها در

این چند ماه، دلایل زیادی را ردیف کرده تا بلکه قلبش

دست از برکه بشوید اما زورش نرسیده بود. علی از او

خوشش نمیآمد. او هم دل خوشی از علی نداشت اما

برکه با علی فرق داشت. همانطور که او با عماد فرق

داشت. بچهها انتخاب کنندهی پدر و مادرهایشان نبودند

و نیستند. باید با علی کنار بیاید به خاطر برکه. میتواند؟

انگشت روی شمارهی عماد میکشد و میداند که برای

اذان صبح بیدار میشود. بوقها در گوشش میپیچند و

کمی بعد صدای شوکه و خشدار عماد بلند میشود:

-الو مسیح؟

یکراست سر اصل مطلب میرود:

-پدری کردن بلدی؟

-چیشده؟

-با برادرت حرف بزن. بگو مسیح دخترتو میخواد.

باهاش قرار بذار. رسوماتو بلد نیستم ولی تو بلدی حتما.

فقط…

مکث میکند و با حرصی آشکار میغرد:

-نسترنو تو هیچکدوم از مراسم نمیاری. نسترن فقط

معشوقهی توئه نه هیچ چیز من.

-مسیح…

به میان حرفش میرود:

-من نمیدونم چطوری میشه برادرتو راضی کرد. برکه

رو دوست دارم و میخوام که پدری کنی.

مجال نمیدهد و میان سکوت ناباور پدرش تماس را قطع

میکند. اویل در آغوشش به خواب رفته است. بینی به

پرزهای تنش میرساند و عمیق بو میکشد:

-تحمل از دست دادنام پر شده. برکه رو نمیتونم دیگه.

 

صدای تقوتوق و گامهایی که از جلوی در اتاق

میگذرند، هوشیارم میکند. غلتی روی تخت میزنم و

همزمان چیزی از روی سینهام به روی پتو پرت

میشود. نگاه خوابالودم که به دفتر پروانه میچسبد،

شوکه از جایم بلند میشوم. نگاهم سریع به طرف در

اتاق کشیده میشود و بسته بودنش خیالم راحت میکند.

به سرعت دفتر وارونه را برمیدارم و داخل کشوی

پاتختی میگذارم. اما بعد با فکر به اینکه ممکن است

مامان برای تمیز کردن کشو به سراغش برود، دستپاچه

بیرون میآورمش و به داخل کیفم برمیگردانم. دیدن

چهرهی دختری در آینه که خون روی لبش دلمه بسته و

گونهاش کبودست، دردناک است. باور اینکه روزی

جلوی آینه بایستم و به نقش دستهای بابا نگاه کنم هم

عجیب است اما خب زندگی هیچوقت عادلانه نبوده. قطعا

سالها قبل هم، وقتی پروانه پشت میز تحریر اتاقش

مینشسته و مینوشته، هیچوقت تصور نمیکرده روزی

دفتر خاطراتش نه به دست عادل که حتی به دست

بچههایش هم نمیافتد و سهم من میشود. نوشتههایی که

از تک تک کلماتش، عشق را حس میکنی و حالا

شدهاند تنها بازماندهی همان عشق. نه پروانه و عادلی

ماندهاند و نه بچههایی آمدهاند که ثمرهی عشقشان

باشند…

از مقابل آینه میگذرم و به طرف تخت میروم. طبق

روتین همیشگی، پتو را مرتب میکنم. از پنجره به آفتاب

کمجان صبح زل میزنم و همزمان صدایی از درونم

میگوید:

-تنها خوندن دفتر کار درستی نیست. دیشب نباید تسلیم

وسوسهت میشدی و دفترو میخوندی.

به طرف کمد میروم و تیشرتی آبی رنگ از کشو

بیرون میکشم. با خود تکرار میکنم، دیگر به سراغ

دفتر نمیروم و این امانتی را به مسیح باز میگردانم.

تیشرت را از گردنم رد میکنم و صدای ضعیف دیگری

در سرم پچپچ میکند:

-شاید این خواستهی پروانهست که تو اول بخونیش.

پلک روی هم فشار میدهم و تیشرت قبلی را به داخل

سبد کنج اتاق پرت میکنم. خوب میدانم که نمیتوانم بر

وسوسهام غلبه کنم و دوباره به سراغ دفتر میروم اما

در تلاشی احمقانه از اتاق میگریزم.

همگی در آشپزخانه هستند. خانوادهی به ظاهر معمولیام

که تا دیشب فکر میکردم بابا فقط کمی عصبی است و

مامان زنی زیادی صبور. اما از بعد خواندن نوشتههای

پروانه، دیگر این حس مرده است. دایی با دیدنم لبخند

میزند و به کنارش اشاره میکند:

-بیا اینجا.

اگر میدانستم که بابا هنوز در خانه هست، از اتاقم

بیرون نمیآمدم. نه برای اینکه نشان بدهم دلخورم؛

نمیآمدم چون روی نگاه کردن به چشمانش را ندارم.

کنار دایی مینشینم و بهار لبخند بیجانی به رویم

میزند:

-چای یا شیر؟

سنگینی نگاه زیرزیرکی بابا را حس میکنم. حتی ندیده

هم میتوانم حدس بزنم که نگاهش به زخم لبهایم دوخته

شده.

-شیر.

از گوشهی چشم نگاه کوتاهی به مامان که کنار دایی

نشسته است میکنم. از انگشتانی که بیهدف به میز

فشار میآورند و نگاهش که بینمان در گردش است،

استرسش قابل لمس است. نگران برخورد بابا و به راه

افتادن جنجالی دیگر است.

بهار لیوان شیر را مقابلم میگذارد و بابا همزمان

میگوید:

 

-چند روز میریم شمال. وسایل لازمتونو جمع کنین.

 

صدای برخورد موجها به ساحل میآید. روشنی هوا رو

به تاریکیست و هوا سرد و سوزناک است. پردهی

توری ساده را رها میکنم و از پشت پنجرهی اتاق عقب

میکشم. مامان تمام اعتراضش را با یک جمله اعلام

کرده بود:

” کی وسط پاییز بلند میشه میاد شمال آخه؟ ”

البته که خیلیها به شمال میآیند حتی در پاییز و زمستان

اما قصد مامان به گوش رساندن اعتراضش بود که در

جواب، بابا اخم کرده و در سکوت به حیاط رفته بود.

روشن کردن ماشین و منتظر ماندنش به این معنی بود

که اعتراض مامان راه به جایی نبرده و باید حاضر

شویم. مامان هم مثل همیشه زود تسلیم شده بود و کمتر

از یکساعت بعد همگی در ماشین بودیم. وقت آمدن نه

خانجونی در خانهباغ بود نه آقاجون، اما از وقتی

رسیدهایم بیش از چند بار است که تماس گرفتهاند. تاریخ

آخرین تماس هم برمیگردد به یک ساعت پیش که دایی

و بهار برای گشتن در شهر، بیرون رفته بودند و بوی

پیاز داغ مامان ویلا را برداشته بود. نبود حضور دایی

گویا، بابا را راحت کرده بود که بدون خجالت و با فریاد

به خانجون گفته بود:

-من دختر به اون پسرهی لاابالی نمیدم تمام! بیخود

برنامه ریختین امشب بیاین خواستگاری. دیشب هم بهت

گفتم خانجون، این تو بمیری، تو بمیری سی سال پیش

نیست. من دیگه علی احمقی که میشناختی نیستم که

بخوای با پول خامم کنی.

همین جملهی عجیب و غیرمنتظرهاش باعث شده بود،

دست مامان از چرخاندن قاشق در ماهیتابه بایستد و

لبهای لرزانش به روی هم کیپ شوند.

گاهی فکر میکنم زندگی زناشوییشان به دو بخش تقسیم

میشود. بخشی که قبل از به دنیا آمدن من و بخشی دیگر

بعد از من.

روی تخت داخل اتاق مینشینم و به گوشی میان دستم

نگاه میکنم. شادی پیام داده اما آنقدر بیحوصلهام که

جواب دادن به او را به بعد موکول میکنم. میان صفحات

مجازی میچرخم که پیامی از مسیح روی صفحه نقش

میبندد:

” رفتین شمال؟ ”

” آره. ”

به ثانیه نمیکشد که به جای پیام، تماس میگیرد.

مضطرب صدای زنگ موبایل را خفه میکنم و از لای

نیمه بسته

ِر

د ی اتاق به بیرون سرک میکشم.

-سلام.

صدای پر از حرصش گوشم را پر میکند:

-یهو بیخبر بلند شدین رفتین شمال؟!

انگشت به لبهی تیشرتم میرسانم و پایین میکشمش:

-بابا خواست.

صدای پوزخندش بلند میشود:

-بابات فکر نمیکنه تو قرنی که زندگی میکنیم این کارا

بچگانهست؟

سکوت میکنم. حرفی برای گفتن نیست

وقتی هر دو میدانیم بابا روی دندهی لج افتاده. خودش

بعد از مکثی کوتاه، در حالی که هنوز تارهای صوتیاش

درگیر حرص و خشم است میپرسد:

-داییت هم هست؟

-هست.

-برکه واقعا الان شمالین؟

لبخندم تلخ است؛ خودم هم هنوز باور ندارم بابا ما را به

اینجا کشانده.

-اوهوم.

-چرا توقع داشتم امروز بیام خونهباغ ببینمت؟

بغض به حنجرهام شبیخون میزند و نمیگذارد حرفی

بزنم. در سکوت، لب روی هم فشار میدهم تا شاید

بتوانم لرزش چانهام را مهار کنم.

صدایش خشدار و خفه است:

-دلم برات تنگ شده خلبان.

قطرهی اشکم همزمان میشود با لبخندی لرزان به روی

لبهایم:

-منم.

-برکه.

عجیب است که این روزها مدام بغض میکنم و صدایم

میلرزد:

-جانم؟

-با بابا حرف زدم، قرار بود امشب بیایم خونهتون. البته

این قرارو عزیز دیشب با بابات گذاشته. نمیدونستم

قراره اینجوری قال گذاشته بشم.

شرمنده میشوم. روتختی میان مشتم فشرده میشود و

نگاهم روی تابلوی نقاشی ساحل آویخته به دیوار

میماند:

-خانجون از صبح چند بار زنگ زده ولی نمیخواد فعلا

برگرده.

-بالاخره برمیگرده.

-بهتر نیست فعلا منتظر باشی؟ اینجوری که لج کرده

فکر نکنم…

به میان حرفم میآید:

-نه. دیگه نمیتونم ازت دور باشم.

قلبم محکم و پرسروصدا میکوبد…

بغض پنهان پشت صدایم را فهمیده که با خنده میگوید:

-با اویل چطوری کنار میای؟ مثلا فکر کن من نمایشگاه

باشم و تو پرواز نداشته باشی و بخوای خونهمون بمونی.

تصور داشتن خانهای مشترک با او، کوبشهای قلبم را

چند برابر میکند و میان بغض، لبخند بساطش را روی

لبهایم پهن میکند.

-نمیدونم.

-نمیدونم و کوفت!

همزمان که لبخندم عمق میگیرد، تقهای به در میخورد

و در باز میشود. ترسیده و سریع تماس را قطع میکنم

که نگاهم در نگاه سرزنشگر مامان گره میخورد.

 

این روزها به قدری تنش و اتفاق پشت اتفاق را تجربه

کردهام که حس میکنم خودم را گم کردهام. برکهی

همیشگی را گم کردهام و نمیدانم در این لحظاتی که

مامان؛ دلخور و ناامیدانه نگاهم میکند باید دقیقا چه

بگویم یا چه بکنم!

موبایل را روی روتختی رها میکنم و ناشیانه نگاه

میدزدم. صدای نفس عمیق و به دنبالش صدای خفهاش

را میشنوم:

-بیا بیرون دور هم باشیم.

و ثانیهای بعد صدای بسته شدن در اتاق بلند میشود.

نگاهم را میدوزم به جایی که لحظاتی پیش میزبان

مامان بود و حالا خالی از حضورش است؟ در حالی که

هنوز جملهی بابا در سرم زنگ میزند. احساس میکنم

هر چه بیشتر در گذشته کنکاش میکنم، رازهای بیشتری

پیدا میشوند و گرههای بیشتری اضافه میشود. حتی

احساس میکنم، چی

 

زهایی که در مورد آدمهای عزیز

زندگیام میدانم هم با خود واقعیشان فاصلهی زیادی

دارد.

نگاهم را به طرف چمدان بنفش رنگ پایین پنجرهی اتاق

میکشانم. دفتر پروانه را پیچیده در لابهلای جزوههایم

آوردهام و حالا حس میکنم آن دفتر دوباره مرا

میخواند. مسخره است اما از خواندن ادامهی دست

نوشتههای پروانه کمی ترسیدهام. با این وجود، حس

کنجکاوی آنقدر عمیق و قویست که لحظاتی بعد چمدان

را باز کرده و روی صندلی داخل تراس اتاق، همراه با

دفتر نشستهام. همانطور که نگاهم به موجهای

خروشانیست که سر به ساحل میکوبند، دفتر را باز

میکنم.

مامان زینت کف حیاط را شسته و موزاییکها از تمیزی

برق میزنند. تکیه به دیوار میدهم و پاهایم روی پلهی

ایوان چفت میکنم. نگاهم به شمعدانیهای دور حوض

آبی رنگ است. همان گلدانهایی که بابا محمد عاشقشان

بود. امروز از صبح که بلند شدهام حس میکنم چیزی

روی سینهام سنگینی میکند. گویی تکهای سنگ روی

قفسهی سینهام گذاشته باشند که راه نفسم را بسته است.

حالم درست مثل همان چهار سال پیش است… همان

روزهای جهنمی…

چهار سال است که از رفتنش میگذرد و انگار به تعداد

هر روزی که نبوده، تاری سفید به موها و چینی به

صورت مامان اضافه شده است. بینیام را بالا میکشم و

از میان اشکی که روی چشمانم پرده کشیده به آجرهای

خیسخوردهی حیاط نگاه میکنم و ذهنم پر میکشد به

همان روزهایی که پری در تدارک جشن تولد سه سالگی

مسیح بود و خبر بارداری مادرت چون بمبی بزرگ،

سروصدا به راه انداخته بود. واکنش هر یک از

خانواده

ِی

ات متفاوت بود. خانجونت از این باردار

ناخواسته خجالتزده بود و خواهرت انیس از این

پیشآمد عصبی و کلافه. عماد هم مثل همیشه خنثی بود.

برادرت علی را زیاد نمیدیدم. حتی تو را هم. درگیر

کلاسهای کنکور بودم و خیلی وقت نمیکردم به خانهباغ

بیایم، اما میدانستم که نازلی تازه زایمان کرده است.

پری میگفت، دختری زیبا به دنیا آورده و به خاطر

اینکه اوایل اردیبهشت ماه قدم به این دنیا گذاشته، نامش

را بهار گذاشتهاند. همان روزها بود که کامیون بابا

محمد در راه برگشت از بندرعباس چپ کرده و خودش

از ماشین پرت شده بود کف جاده. هیچوقت نگذاشتند

چهرهی بابا را در سردخانه یا حتی هنگام خاکسپاری

ببینم. میگفتند سرش پس از برخورد با گاردریل،

متلاشی شده است. برای همین هم آخرین تصویرم از

بابا، همان تصویر روز آخرش به وقت خداحافظی از

مامانست.

 

رفتن بابا آنقدر شوکهام کرده بود که تا روزها به نقطهای

خیره میشدم؛ بدون اینکه بتوانم قطرهای اشک بریزم.

فامیل و دوست و آشنا میآمدند و میرفتند اما حتی از

اتاقم بیرون نمیرفتم. فقط یکبار از پشت پنجرهی اتاقم،

تو را در گوشهای از حیاط خانهمان دیدم که پیراهنی

مشکی به تن کرده و کنار برادرت عماد ایستاده بودی.

زمان زیادی طول کشید تا به خود بیایم و باور کنم که

دیگر بابا محمدی نیست. اولین باری که بالاخره رفتنش

را باور کردم؛ ظهر روز دهم بود که وارد اتاقش شدم.

پیراهن جا ماندهاش به روی جالباسی را به تن کشیدم و

بوی تنش که به پرزهای بینیام چسبید، آستین پیراهن را

به بینی چسباندم و بغض چند روزهام ناگهان شکست.

صدای هقهقهایم که اتاق را پر کرده بودند مامان را به

اتاق کشاند و کمی بعد، یک دل سیر در آغوش هم گریه

کردیم.

بعد از آن روز، تا ماهها گیج و منگ بودم. شبها بالشم

خیس از اشک میشد و روزها کنجی از خانه در سکوت

مینشستم. از آن دختر پر شر و شوری که همه

میشناختند، خبری نبود و انگار آل با خودش آن را برده

بود.

یادم هست که یک روز به اصرار زیاد پری، به همراه

مامان به خانهباغ میآمدیم که با تو رو در رو شدیم. تو

از دانشگاه میآمدی و صورتت به خاطر گرمای هوا به

عرق نشسته بود. همینکه انگشت مامان روی زنگ

نشست، دوان دوان از سر کوچه به طرفمان آمدی و

گفتی:

-من باز میکنم خاله.

بعد هم در حالی که زیرچشمی مرا میپاییدی، کلید را از

زیپ کیف چرمت بیرون کشیدی. آنقدر خالی از حس

زندگی بودم که نگاههای زیرزیرکیات برایم مهم نبود.

به سایهی درختان نقش بسته روی آسفالت کوچه چشم

دوخته بودم که در با صدای تقی باز شد و تو گفتی:

-بفرمایید.

مامان چادر مشکیاش را به دندان گرفته و با لبخند

تشکر کرده بود. بعد هر سه قدم به خانهباغ گذاشته بودیم

و مامان با دیدن مسیح که روی سهچرخهی آبیرنگش

نشسته و رکاب میزد، به سمتش رفته بود، تو از

فرصت استفاده کرده و صدایم زدی:

-پروانه خانم؟

اولین بار بود که مرا مخاطب قرار میدادی. تا قبل از

آن روز، هیچگاه مرا مستقیم مخاطب قرار نمیدادی.

به عقب چرخیده و نگاهت کرده بودم. کیفت را به دست

چپ داده و منمنکنان گفتی:

-خوبین؟

جوابم یک نگاه خالی از حس بود. انگار تو هم این

فروپاشیدگی روحی را از چشمانم خوانده بودی که گفتی:

-زنداداش گفتن یه ماه دیگه کنکور دارین.

 

پوزخندی کج روی لبهایم نشسته و تو مستاصل پلک

روی هم فشرده بودی. بعد هم گفتی:

-هر… کمکی… خواستین… من هستم.

جوابم یک لبخند کوتاه و سرد بود:

-ممنون.

 

و بیتوجه به نگاههای کشدارت، تو را همانجا وسط باغ

رها کرده و به طرف ساختمان پری رفته بودم؛ در حالی

که میدانستم نه میخواهم کنکوری بدهم نه حتی از تو

کمکی بگیرم.

بعد از آن روز هم، چند بار دیگر پری ما را به

بهانههای مختلف به خانهباغ کشانده بود و هر بار هم

اتفاقی تو را میدیدم. در یکی از همان دیدارها؛ وقتی که

مسیح، توی حیاط داخل لگنی پر از آب بازی میکرد و

من به درخت گردو تکیه داده و تماشایش میکردم، تو

همراه با کتابی نزدیکم شده بودی. مامان و پری داخل

خانه بودند و خانجونت هم گویا بیرون رفته بود.

مثل همیشه محجوب و خجالتزده، مقابلم ایستادی و

سایهات روی کفشهایم افتاده بود. کتاب را به سمتم

گرفتی و گفتی:

-فکر کنم به شعر و ادبیات خیلی علاقه دارین.

نگاهی به هشت کتاب سهراب سپهری کرده و بعد

متعجب نگاهت کرده بودم:

-این چیه؟

همانطور که نگاهت را در اطراف میچرخاندی و سرخ

و سفید میشدی، گفتی:

-هدیهست.

بعد هم نگاه خجالتزدهات را به نگاهم پیوند زده بودی:

-منم… مثل شما عاشق ادبیات و شعرم.

در گرفتن کتاب تعلل کرده بودم و حتی یادم هست که

اخم هم داشتم. تو که تعللم را دیدی، لبخند محجوبانهای

زدی و کتاب را تکان دادی:

-قبولش نمیکنین؟

آنقدر مظلومانه گفته بودی که نتوانستم دستت را رد کنم

و به ناچار کتاب را گرفتم. بعدها متوجه شدم که تو امید

داشتی، شاید شعر و ادبیات بتواند دخترک روح مردهای

که از دنیا بریده را به زندگی پیوند بزند.

همان شب وقتی کتاب را باز کردم از وسط ورقهایش،

کاغذی کوچک روی تخت افتاد. کاغذی که رویش چند

بیت شعر از مولانا نوشته شده بود و بعضی از حروفش

به رنگ قرمز بود. نه آن شب و نه شبهای بعدش،

متوجهی منظورت نشدم اما وقتی تعداد کتابهای شعری

که هدیه دادی، بیش از سه عدد شد و میان برگ تمامشان

هم کاغذی با همان مشخصات بود، کمکم حساس شدم و

کلماتی که به رنگ قرمز مینوشتی را کنار هم چیدم و

تازه آن موقع بود که پی بردم تو با نوشتن این ابیات و

کلماتی که به رنگ قرمز بودند با من حرف میزدی.

جملاتی که کوتاه بودند و انگیزشی. بعدها همین ردوبدل

کردن کتابها و بیتهای شعر، پلی شدند برای نامههای

عاشقانههایمان.

 

بلند شدن صدای زنگ گوشی جا مانده به روی تخت،

تکانم میدهد و نگاهم را از نوشتههای دفتر به عقب

میچرخاند. هول و دستپاچه دفتر را میبندم و با گامهایی

بلند به داخل اتاق برمیگردم. به گمان اینکه مسیح باشد،

به سمت گوشی دست دراز میکنم تا صدای زنگ را قبل

از اینکه اهالی را به اینجا بکشاند خفه کنم اما دیدن نام

کاوه، خشکم میزند و انگار به قعر چاهی عمیق فرو

بروم. بیحرکت و شوکه نگاهم به شماره است و آنقدر

در آن حال میمانم که تماس به پایان میرسد. اما نقش

بستن مجدد شمارهاش به روی گوشی، کمتر از چند ثانیه

طول میکشد. اینبار دیگر انگشت روی نوار سبز رنگ

میکشم و لحظهای بعد صدای بمش در گوشم میپیچد:

-الو؟

لب به زیر دندان میکشم و در حالی که هنوز مبهوتم از

این تماس، میگویم:

-سلام.

-سلام. خوبی؟

به تصویر نقش بستهام در آینه قدی روی دیوار نگاه

میکنم:

-ممنونم. تو خوبی؟ عمه و ترانه چطورن؟

صدایش با مکث و پس از بسته شدن دری میآید:

-خوبیم همه. چه خبر؟ کجایی؟

تعجبم آنقدر زیاد میشود که پریدن ابروهایم به سمت بالا

را در آینه میبینم. مکالمهی عادی اما صمیمانهاش مرا

به یاد روزهایی که حالا خیلی دور به نظر میرسند،

میاندازد.

-شمال.

لحنم برعکس او خشک است اما گویا اهمیتی برایش

ندارد که گرمتر از دقایقی قبل میگوید:

-این وقت سال؟ پرواز نداری مگه؟

لحظهای مکث میکنم و بعد با همراه با فوت کردن نفسم

میگویم:

-برمیگردم تا قبل از پرواز.

سکوتش که طولانی میشود به خیال اینکه پی به

نارضایتیام از این گفتوگو برده لبخند میزنم اما با

جملهی بعدیاش شکوفهی کوچک لبخندم به آنی خشک

میشود.

-راستش… نگرانت بودم. چند بار خواستم بهت زنگ

بزنم ولی بعد با خودم گفتم شاید شرایط پاسخ نداشته

باشی…

مکث میکند و ندیده هم میتوانم لبخند مستاصلش را

ببینم.

-اومدم خونهباغ ولی اونجام نبودی… خوبی جوجه

رنگی؟

کلمهی “جوجه رنگی” اسید معده را به طرف دهانم

میآورد و کامم را زهر میکند.

-برکه؟

حسی از درون به حال بدم چنگ میاندازد. حسی که

معجونی از ترس و نگرانیست. کاوه چرا باید الان و

بعد از اتفاقات افتاده زنگ بزند؟ دندان به هم میفشارم و

آرزو میکنم هر چه زودتر این مکالمهی مسخره را تمام

کند.

 

مانند کسانی که زمان و مکان را گم کردهاند، در اتاق به

راه میافتم و گوشی میان دستم فشرده میشود. گنگ و

گیج به دنبال پنجره سر میچرخانم و دلم فقط هوای تازه

میخواهد. صدای کاوه در گوشم زنگ میخورد و هر

جملهای که میگوید تبدیل به سنگی روی قفسهی سینهام

میشود. نمیفهمم ِکی و چه موقع اما تماس را قطع

میکنم و به نرمی یک برگ، روی زانوانم سقوط

میکنم. صدای موجهای دریا با صدای برخورد قطرات

باران به پنجره اتاق در هم میآمیزد. از پشت پردهی

توری به تاریکی شب زل میزنم و از میان تمام جملاتی

 

که شنیدهام تنها یک جمله را به یاد دارم.

” باید با هم حرف بزنیم. ”

موبایل افتاده کنار پایم میلرزد و صدای زنگش که بلند

میشود، به سرعت سر به سمتش میچرخانم. میان

تشویش و حال بدی که گرفتارش هستم، دیدن نام او چون

نسیمی خنک قلبم را نوازش میکند. هنوز از تماس کاوه

به هم ریختهام و مغزم قدرت تمرکز ندارد اما دست به

سمت گوشی دراز میکنم. همینکه که انگشتانم بدنهی

فلزی گوشی را لمس میکنند به ناگه تماس قطع میشود

و لحظهای بعد دوباره تماس میگیرد اما این بار

تصویری. دستم میان هوا خشک میشود. ناخواسته شانه

میچرخانم به طرف آینه قدی و به زخم روی لبم زل

میزنم. اثری از رد انگشتان بابا نمانده اما زخم روی

لب هنوز به قوت خود باقیست.

از نگران کردن آدمهای عزیز زندگیام بیزارم. از سوال

پس دادن راجع به آدمهای عزیز زندگیام هم همینطور…

مستاصل پلک میبندم. بزاق دهان میبلعم و همزمان که

پلک میگشایم خطاب به برکهی بیرنگ و روی داخل

آینه زمزمه میکنم:

-زخمو میبینه. زخمو میبینه.

در تصمیمی آنی گوشی را برمیدارم و رد تماس

میزنم. بعد به همان سرعت وارد صفحهی چت میشوم

تا برایش بنویسم: (نمیتونم فعلا حرف بزنم. ) که با سیل

پیامهای آمده از سمتش مواجه میشوم. آنقدر درگیر

نوشتههای پروانه بودهام که متوجهی پیامهایش نشده

بودم.

دوباره زنگ میزند و دوباره رد تماس میزنم.

همانطور که برایش تایپ میکنم (زنگ میزنم). صدای

جیرجیر پلههای چوبی هم بلند میشود. کمی بعد در اتاق

باز می خیس از باران وارد می

ِر

شود و بها شود. نگاهم

به لکههای دایرهای روی مانتوی ارغوانیاش است که

پیام مسیح میرسد:

” منتظرم. ”

 

نگاهش به د ِر نیمه باز حمام و سرامیکهای خیس از آب

است. قطرههای آبی از موهای کوتاهش چکه میکنند،

جایی در یقهی تیشرت مشکی رنگ گم میشوند. یکبار

دیگر به گوشی میان دستش نگاه میکند. اهورا پیام داده

که با اتوبوس در راه است و نزدیکیهای صبح به

خانهی او میرسد. سرسری جوابش را میدهد و به

آخرین پیام برکه زل میزند. بیش از سه ساعت

میگذرد، ولی هنوز دخترک تماس نگرفته. همین وقت

قطرهای آب از موها به روی پیام برکه میافتد. انگشت

به رویش میکشد و به شمارهی برکه زل میزند.

انگشتش بر روی شماره میلغزد اما قبل از اینکه آیکون

تماس را لمس کند، پشیمان میشود و به جان موهایش

تَرش میافتد. چند بار، محکم و بیقرار، کف دست روی

سر میکشد و قطرههای آب به روی تیشرت پرت

میشوند. نه! اینطوری نمیشود. دلتنگی از یک سو و

نگرانی از سویی دیگر، تبدیل به دو دست قدرتمندی

شدهاند که قلبش را در مشت گرفتهاند و میفشارند. در

اتاق به راه میافتد. از چپ به راست و از راست به

چپ، طول اتاق را قدم میزند و لب به روی هم فشار

میدهد. در نهایت هم تحمل نمیکند و کلاه کاسکت را

زیر بغل میزند و کمی بعد از اتاق بیرون میآید. میلاد

که خم شده تا ظرف غذا را جلوی اویل بگذارد با دیدن

اویی که لباس پوشیده، ابرو بالا میدهد:

-کجا؟

بیتوجه به سوال میلاد، جلوی کاناپه میایستد و کمر خم

میکند به سمت سنگ اپن. سوئیچ موتور را برمیدارد و

به سمت جاکفشی راه میافتد. میلاد گیج و متعجب به

دنبالش قدم برمیدارد:

-عزیزدل برادر با توام؟ کجا؟

کتانیها از میان کفشهای گلی و بارانزدهی داخل

جاکفشی برمیدارد:

-محمود آباد.

میلاد شوکه و بلند میگوید:

-کجا؟!

نگاهش کلافه است وقتی به چشمان گرد میلاد زل

میزند:

-کری؟ محمود آباد.

میلاد با همان بهتی که گیجش کرده، گردن کج میکند:

-محمودآباد؟! این وقت شب؟

و در همان حال به قدمهایش سرعت میدهد. او را دور

میزند و همانطور که پشت به در چوبی میچسباند،

مقابلش میایستد:

-جنی شدی باز؟ این وقت شب شمال؟

و لبهایش را به حالت تمسخر ِکش میدهد:

-لابد با موتور هم.

بیحوصله سر تکان میدهد:

-آره.

میلاد شوکه میخندد و ثانیهای بعد با تمسخر صدایش را

میکشد:

-لاالهالاالله…فهمیدیم از عشق خانم خلبان دیوانه و

مجنون شدی. ولی دورهی این کارا مال همون بهروز

وثوقی و فیلم همسفره. برگرد تو اتاق به کارای فردات

فکر کن. منم برات یه گلگاوزبون با کافور فراوون دم

میکنم. افرین عزیزدل برادر.

 

کلافه از مزهپرانیهای میلاد، با دست کنارش میزند و

به محض باز کردن در واحد، کتانیها را روی پادری

پرت میکند. نگاهش به خاک بلند شده از پادریست که

دست میلاد از پشت سر روی شانهاش کوبیده میشود:

-شتر با توام. زده به سرت؟ این وقت شب بری شمال که

چه غلطی کنی؟ تهتهش یه ماچ بهت بده دیگه. یکم فکر

کن ببین ارزش داره آخه؟ مگه عموت الان میذاره

ببینیش؟

بیتوجه به غرغرهای میلاد خم میشود و کتانیها را پا

میکند. نفس نفس میزند:

-نگرانشم… قرار بود زنگ بزنه… ولی هنوز نزده.

-خودت زنگ بزن خب.

-شرایط جواب دادن نداره که نتونسته زنگ بزنه.

-شرایط جواب دادن نداره بعد شرایط دیدنتو داره؟ چی

زدی جون من؟

همانطور که بَند کتان را سفت میکند، ابرو به هم

میچسباند. از روی شانه به میلاد نگاه میکند و قید

غرور و همهچی را میزند:

-نگرانشم چرا نمیفهمی؟

 

میلاد تسلیم شده پوف میکشد:

-حداقل با ماشین برو عنتر.

-باطری خالی کرده.

به تندی دست داخل جیب شلوار میکند و سوئیچ پرایدش

را بیرون میکشد:

-با این برو جهنم و ضرر.

پاشنهی کتانی را بالا میکشد و بدون گرفتن سوئیچ از

پلهها سرازیر میشود:

-حواست به اویل باشه.

باد هوهوکنان خود را به کلاه کاسکت روی سرش

میکوبد. هوا سوز دارد و کاپشن چرم تنش آنقدری گرم

نیست که تنش را از هجوم سرما در امان نگه دارد. اما

سرما در برابر قلبی که از دلتنگی و نگرانی به فغان

افتاده چه اهمیتی دارد؟

چشمانش خط سفید وسط جاده و تابلوهای براق در

تاریکی شب را دنبال میکنند و همزمان به این فکر

میکند؛ مبتلاتر از آنیست که فکر میکرده. از مسیحی

که میشناسد این گونه رفتارها بعید است. این طور شبانه

به دل جاده زدن برای دیدن دختری… اما حالا در

تاریکی شب به جاده زده تا فقط بتواند با دیدن برکه، آبی

بر روی آتش این نگرانی و دلتنگی بریزد.

بزرگ قرمز رنگ

ِر

ساعتی بعد وقتی رو به روی د

میایستد، هنوز هم باور ندارد که اینهمه راه را شبانه با

موتور آمده است.

همانطور که به کوچهی پر از درخت و آسفالت خیس از

باران نگاه میکند و به سمت درب میرود. جز صدای

جیرجیرک و موجهای خروشان دریا، صدای دیگری

نیست. گویی اهالی در خواب شبانهاند. از میان درزهای

در به داخل حیاط میکند. چراغهای ساختمان روشن

است و ماشین علی زیر درختان پرتقال پارک شده.

 

از در فاصله میگیرد و کمی بعد، ایستاده به موتور تکیه

داده است. زل میزند به فرورفتگیهای آسفالت و

گودالهای آب باران. تصویر چراغ تیر بر ِق کوچه در

گودالها افتاده و برق میزند. سر بلند میکند و ابتدا به

در بزرگ قرمز رنگ و بعد به موبایلش نگاه میکند.

دستانش به خاطر سرما کرخت شدهاند و باز کردن رمز

گوشی طول میکشد. برکه آنلاین نیست و ساعت آخرین

تاریخی که واتساپش را چک کرده هم برمیگردد به

همان وقتی که پیام داده. کلافه لب تو میکشد و دوباره به

در ویلا نگاه میکند. تردید دارد اما نگرانی آنقدر در

رگ و پیاش ریشه دوانده که دل به دریا میزند و

انگشت روی شمارهاش میکشد. نگاهش به ساعت

گوشیست که عدد یازده شب را نشان میدهد و بوقها

به چهارم و پنجم میکشند. بیقرار، دست روی کف سر

میکشد و هر چه تعداد بوقها بیشتر میشود، نگرانی و

ناامیدی بیشتر رخ مینماید. در واپسین دقایق که دیگر

امیدی ندارد، صدای خوابالود برکه در گوشی میپیچد:

-بله؟

این لحن معمولی، این صدای خوابآلود و “بله” گفتن، حق

او نیست. حق اویی که تا به اینجا برسد از نگرانی چند

دور پوست انداخته. شوکه است. حرصش گرفته و

باورش نمیشود که او از زور نگرانی و دلتنگی به این

حال افتاده و برکه در خواب ناز است. باورش نمیشود

اما خیالش راحت شده که حداقل برکه صحیح و سالم

است. نگاهش را در اطراف میچرخاند و در حالی که

لبخندی کوچک لبانش را مزین کرده، پا میکوبد به چمن

روییده از میان شکاف آسفالت.

برکه دوباره با همان صدای خوابالود زمزمه میکند:

-الو.

و اویی که نمیداند باید بخندد یا بر سر دخترک فریاد

بکشد: ” الو و کوفت خب! نصفهجونم کردی که

بیانصاف! ”

عوضی است اگر این چند ساعت نگرانی را تلافی کند؟

بدجنس است اگر این چند ساعت بیخبری را تلافی کند؟

او قطعا مسیح بدجنس و عوضی همیشگی میشود وقتی

که خیلی جدی میگوید:

-میای بیرون یا زنگ بزنم به بابات و بگم گوشی رو بده

برکه؟ هوم؟

تهدیدش کارساز است که خواب را از سر دخترک

میپراند و صدای برکه مبهوت میشود:

-مسیح!

چه بر سرش آمده که صدای لرزان برکه هم میتواند

قلبش را تکان دهد؟ چه بر سرش آمده که تک تک

سلولهایش، آغوش برکه را طلب میکنند؟

ضربهای دیگر به زیر چمن میکوبد و سیب آدمش تکان

میخورد:

-الان باید بگم کوف ِت مسیح ولی قلب لامصبم هی میگه

بگو؛ جانم! گرفتی خوابیدی خلبان؟ اینه رسمش؟ منو

زابهراه کنی و بعد تخت بخوابی؟

 

صدای برکه شرمنده است:

-معذرت میخوام واقعا. شرایط طوری بود که نشد زنگ

بزنم.

نگاهش را در تاریکی میچرخاند و نفسش را فوت

میکند:

-اوکی. بیا پایین تا معذرت خواهیت پذیرفته شه.

برکهی از همه جا بیخبر، مبهوت میخندد:

-شوخیت گرفته؟

لعنتی! لعنتی! حتی صدای خندهی ملایمش هم برای

افسار پاره کردن این قلب دیوانه کافی است. چه مرگش

شده امشب؟ بیقرار و کمطاقت تکیه از موتور میگیرد

و در کوچهی خلوت و نیمه تاریک راه میافتد:

-میخندی؟! یه پیام دادی زنگ میزنم، بعدم تخت گرفتی

خوابیدی. پدرمو درآوردی و الان میخندی؟

هرگز فکرش را هم نمیکرد؛ روزی با این قدوقواره و

این همه ادعا، آنقدر خراب دختری بشود که نصفه شب

با موتور، کیلومترها بکوبد تا فقط یک نظر آن دختر را

ببیند. حتی در خوابهایش هم چنین روزی را ندیده بود.

نزدیک در قرمز میایستد و نگاه بالا میکشد تا

حفاظهای نیزهای شکل رویش:

-بیا پایین برکه.

برکه مبهوت میگوید:

-اینجایی؟

-روبه روی این در بزرگ قرمز رنگم. رنگش قرمزه

دیگه؟ انشالله اشتباهی نیومدم که؟

برکه نگران و ناباور مینالد:

-وای مسیح! اگه بابا ببینت چی؟

 

گوشهی لبش بالا میرود.

امشب فهمیده بود که عزیزکردهی علی، خیلی بیشتر از

آن چیزی که فکرش را میکرد برای او مهم است. همین

امشب فهمیده بود؛ دخترک موحنایی ارزش جنگیدن با

علی را دارد و میدانست که این بار باید خودش از

علی، برکه را بخواهد.

صدایش خشدار است وقتی زمزمه میکند:

-همون روزی که افتادی تو استخر و نتونستم ولت کنم،

فهمیدم که دلم برات رفته. چند بارم به این قل ِب نفهم گفتم:

مبادی آداب کجا! عمرا این، توئه

ِن

تو کجا، این خلبا

بدخلق و عصبی رو بخواد. نفهمید ولی. نفهمید!

برکه سکوت کرده و تنها صدای نفسهای آرامش است

که در گوش او مینشیند. نگاهش را به سمت زنگ

روی دیوار میکشاند و با شیطنت میگوید:

-میای بیرون یا زنگو بزنم دختره؟

صدای خفه و ناباور برکه قلبش را میلرزاند:

-آخه همه بیدارن. من چطوری…

دلگیر میگوید:

-همه بیدار بودن جز خلبان پس!

برکه حرصی صدایش میکند:

-مسیح!

ناآرام و بیقرار دست روی صورتش میکشد:

-جانم؟ بیا تا خر نشدم و زنگ ویلا رو نزدم.

برکه مستاصل میگوید:

-چند دقیقه منتظر بمون. ببینم میتونم یه بهونه پیدا کنم.

 

تراس باز است و باد خنکی که می

ِر

د وزد، پردهی

توری را به بازی گرفته. زل زدهام به پارکتهای

قهوهای و لکهی سیاه رویش. برعکس هوای خنک داخل

اتاق، تنم خیس از عرق است و موهای بلندم به طرز

آزاردهندهای به پشت گردنم چسبیدهاند. همانطور که

چهارزانو روی تخت نشستهام، شانه میچرخانم به سمت

آینه. دور یقهی تیشرتم به شکل دایرهای خیس است و

پوست تنم به خاطر هوای خنک دون دون شده. چشمانم

بیحال و دانههای عرق از میان موهایم به روی پیشانی

شره کردهاند.

گیج و منگم و حتی در خواب هم بابا رهایم نکرده بود.

صدایش بارها در مغزم اکو شده و صورتش با هر جمله

کش آمده بود. طوریکه که چانه و چشمانش به پایین

کشیده شده و حالتی ترسناک به خود میگرفتند. پلک

روی هم فشار میدهم تا شاید از شر کابوسی که تا

بیداریام ِکش آمده نجات یابم. به جان موهای خیسم

میافتم و پرحرص به سمت بالا میکشانمشان. چشم

میدوزم به ساعت روی دیوار. عقربههایی که ساعت

دوازده شب را نشان میدهند به استیصالم دامن میزنند.

چطور و با چه بهانهای این وقت شب از ویلا بروم آنهم

وقتی که فقط چند ساعت از آمدن بابا به این اتاق و

تهدیدهایش میگذرد؟

پشت نردههای چوبی میایستم و از بالای پلهها به پایین

زل میزنم. دایی به تلویزیون زل زده و صدای تقوتوق

از آشپزخانه میآید. درمانده روی زمین مینشینم و پشت

به نردهها میچسبانم. صدای بابا در گوشهایم میپیچد:

” به همه میگی، این پسره رو نمیخوای. ”

” این دیگه خلبانی نیست کوتاه بیام. این دفعه فرق داره.

کاری نکن قیدتو بزنم.”

میدانست که خانجون دست بر نمیدارد و به محض

اینکه به تهران برگردیم، به خواستگاری میآیند.

میدانست و از من میخواست، خودم به همهشان بگویم

مسیح را نمیخواهم. دردی از این بالاتر هم هست؟

چطور میخواهد بین او و مسیح، یکیشان را انتخاب

کنم؟

بغض که به گلویم حمله میکند، پلک بر هم میکوبم و

از لای چشمان نیمه بازم، بهار را میبینم که با کتابی در

دست بالا میآید. مقابلم میایستد و متعجب سر تکان

میدهد:

-چیشده؟

نگاه از چشمان نگرانش میگیرم و لبهای لرزانم را به

روی هم کیپ میکنم:

-هیچی.

کنارم زانو میزند و سایهاش تا روی پارکتها ِکش

میآید.

-چیشده میگم؟ اینجا چرا نشستی؟

دقیقا نمیدانم چطور و چرا اما دهان باز میکنم از

مسیحی که تا اینجا آمده میگویم، از قلبی که بیتاب و

دلتنگ در سینهام بیقراری میکند و از بابایی که اگر

بویی از آمدن مسیح ببرد، اوضاع از اینی که هست بدتر

میشود. و نمیدانم که در نگاهم چی میبیند که بازویم

را میفشارد و بلندم میکند:

-سرشونو گرم میکنم. فقط زود برگرد برکه. خیلی زود.

 

پرنده بودن همین گونه است دیگر؟ همینگونه که حس

میکنی دو بال روی شانههایت داری و میتوانی تا

کیلومترها آنطرفتر پرواز کنی؟ شال را روی سرم

میاندازم و مانند پرندهای که از قفس گریخته طول حیاط

را بال میزنم و میدوم. همزمان صدای بهار در گوشم

زنگ میخورد:

” زود برگرد برکه. لفتش ندی. ”

نفس نفس میزنم وقتی در را باز میکنم و دیدنش زیر

نور چراغ، در حالی که به موتورش تکیه داده، همین

اندک اکسیژن را هم میگیرد. باورم نمیشود، مکانیک

اخمویم، اینهمه راه را با موتور آمده. آنهم در این هوای

پاییزی!

مبهوت قدم به کوچه میگذارم و مهم نیست باد به زیر

شالم میزد و از سرم میاندازدش، مهم نیست سینهام از

بیهوایی به خسخس افتاده، مهم نیست پایم پیچ میخورد

و در گودال آب فرو میرود. هیچکدام جز او و قلبی که

دیوانهوار میتپد مهم نیستند. موهایم در دست باد

میرقصند، وقتی که وسط کوچه به هم میرسیم و نگاهم

قفل نگاه پر از حسش میشود. نگاه شیدایش از موها به

طرف چشمان و بعد لبهایم میلغزد. امید دارم تاریکی

شب مانع از دیده شدن زخم لبم شده باشد اما اخم که

ریشه میدواند بین ابروان و ناباوری چون موجی بلند

سایه میکشاند بر عشق و شوریدگی نگاهش، میفهمم که

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.1 / 5. شمارش آرا 7

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان فرار دردسر ساز

رمان فرار دردسر ساز 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان فرار دردسر ساز   خلاصه : در مورد دختری که پدرش اونو مجبور به ازدواج با پسر عموش میکنه و دختر داستان ما هم که تحمل شنیدن حرف زور نداره و از پسر عموشم متنفره ,فرار میکنه. اونم کی !!؟؟؟ درست شب عروسیش ! و به خونه…
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۴ ۱۳۴۱۱۴۶۷۰

دانلود رمان رثا pdf از زهرا ارجمند نیا و دریا دلنواز 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:     امیرعباس سلطانی، تولیدکننده ی جوانیست که کارگاه شمع سازی کوچکی را اداره می کند، پسری که از گذشته، نقطه های تاریک و دردناکی را با خود حمل می کند و قسمت هایی از وجودش، درگیر سیاهی غمی بزرگ است. در مقابل او، پروانه حقی، استاد…
IMG 20240524 022305 966

دانلود رمان جوزا جلد دوم به صورت pdf کامل از میم بهار لویی 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:     برای بار چندم، نگاهم توی سالن نیمه تاریک برای زدن رد حاجی فتحی و آدمهایش چرخید، اما انگار همهی افراد حاضر در جلسه شکل و شمایل یکجور داشتند! از اینجا که نشسته بودم، فقط یک مشت پسِ سر معلوم بود و بس! کلافه بودم و…
InShot ۲۰۲۳۰۲۲۶ ۱۲۴۶۳۴۱۷۸

دانلود رمان عاشقانه پرواز کن pdf از غزل پولادی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   گاهی آدم باید “خودش” و هر چیزی که از “خودش” باقی مانده است، از گوشه و کنار زندگی اش، جمع کند و ببرد… یک جای دور حالا باقی مانده ها می خواهند “شکسته ها” باشند یا “له شده ها” یا حتی “خاکستر شده ها” وقتی…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (12)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
IMG 20230123 230208 386

دانلود رمان آبان سرد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   میان تلخی یک حقیقت دست پا میزدم و فریادرسی نبود. دستی نبود مرا از این برهوت بی نام و نشان نجات دهد. کسی نبود محکم توی صورتم بکوبد و مرا از این کابوس تلخ و شوم بیدار کند! چیزی مثل بختک روی سینه ام…
photo 2017 04 20 14 37 49 330x205 1

رمان ماه مه آلود جلد اول 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود ماه مه آلود جلد اول خلاصه : “مها ” دختری مستقل و خودساخته که تو پرورشگاه بزرگ شده و برای گذروندن تعطیلات تابستونی به خونه جنگلی هم اتاقیش میره. خونه ای توی دل جنگلهای شمال. اتفاقاتی که توی این جنگل میوفته، زندگی مها رو برای همیشه زیر و…
IMG 20230127 013512 6312 scaled

دانلود رمان می تراود مهتاب 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       در مورد دختر شیطونی به نام مهتاب که با مادر و مادر بزرگش زندگی میکنه طی حادثه ای عاشق شایان پسر همسایه ای که به تازگی به محله اونا اومدن میشه اما فکر میکنه شایان هیچ علاقه ای به اون نداره و…
IMG 20230123 235130 203

دانلود رمان آغوش آتش جلد دوم 5 (2)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         آهیر با سن کَمِش بزرگه محله است.. در شب عروسیش، عروسش مرجان رو میدزدن و توی پارک روبروی خونه اش، جلوی چشم آهیر میکشنش.. آهیر توی محل میمونه تا دلیل کشته شدن مرجان و قاتل اونو پیدا کنه.. آهیر که یه…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

17 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فاطمه
فاطمه
1 سال قبل

خیلیی عالیییه لطفاً یه پارت دیگه بزارین🙏🙏😍🤩😘

یه نفر
یه نفر
1 سال قبل

از این به بعد کامنت میزارم
یه پارت میزاری؟

یه نفر
یه نفر
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
1 سال قبل

وای مرسی هم رمانت عالیه هم پارت گذاریت بی نظیری به خدا

همتا
همتا
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
1 سال قبل

ببخشید رمان دیگه ای هم داره نویسنده؟
من تو پارت قبلی همپ پرسیدم متاسفانه جواب ندادید

ꜱᴇᴘɪᴅᴇʜ
پاسخ به  همتا
1 سال قبل

فکر نکنم

همتا
همتا
پاسخ به  ꜱᴇᴘɪᴅᴇʜ
1 سال قبل

ممنون عزیزم

یه نفر
یه نفر
1 سال قبل

یه پارت دیگه تورو خدا

یه نفر
یه نفر
1 سال قبل

نههههههههه نباید اینجا تموم میشد

Ebrahim Talbi
Ebrahim Talbi
1 سال قبل

میگم با این دفتر خاطرات حقایق برملا میشه که در گذشته با اینکه عادل و پروانه عاشق هم بودن ونامزد کردن علی هم عاشق پروانه میشه وشرایت بدجور به هم میریزه که اتفاقی عادلم کشته میشه ولی کم کم این راز باوجود این دفتر آشکار خواهد شد

Ebrahim Talbi
Ebrahim Talbi
1 سال قبل

واااای تورو خدا عصر پارت جدید داریم دیگه مگه نه ؟

یه نفر
یه نفر
پاسخ به  Ebrahim Talbi
1 سال قبل

خدا کنه

Ebrahim Talbi
Ebrahim Talbi
پاسخ به  𝑭𝒂𝒕𝒆𝒎𝒆𝒉
1 سال قبل

عزیزی عشقولم 😘😘 😘

Ayda
Ayda
1 سال قبل

نههه نامردیه که اینجا تمومش کردی😂😭 یه پارت دیگه بزاری دعات میکنم

دسته‌ها

17
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x