رمان گرداب پارت 93

 

 

مادرجون همچنان تو اشپزخونه بود و داشت غذا درست میکرد..

 

ما هم دوباره رفتیم همونجا و عسل با دیدن مادرجون گفت:

-وای تورو خدا بسه..همش تو اشپزخونه هستین..بیایین چند دقیقه بیرون..هم استراحت کنین، هم کار داریم باهاتون….

 

مادرجون با کنجکاوی نگاهش رو بینمون چرخوند:

-چیکار دارین؟..حرفاتون ته کشید حالا میخواهین منو ببرین به حرف بگیرین؟…

 

دوتایی با عسل خندیدیم و من گفتم:

-نه واقعا کارتون داریم..بیایین بریم..

 

-خیلی خب..بذارین من سه تا چایی بریزم بیارم…

 

رفتم سمت سماوری که همیشه روشن بود و گفتم:

-من میریزم شما برین..

 

مادرجون که تازه نگاهش به لواشک های تو دستم افتاده بود، اخم هاش رو کشید تو هم و گفت:

-اینا چیه میخوری دختر؟..اونم کله سحر..

 

چشم هام گرد شد:

-کله سحر؟..ساعت یازده اس..

 

-هرچی..با من چونه نزن..بریز بیرون اون اشغالارو..

 

عسل با چشم و ابرو اشاره کرد بگم باشه و من هم سرم رو تکون دادم:

-چشم نمیخورم..شما برین منم چایی میریزم میام..

 

سرش رو تکون داد و با عسل دوتایی رفتن تو سالن و من هم لواشک های عزیزم رو گذاشتم تو یه بشقاب روی کابینت تا بعدا دوباره بیام سراغشون…..

 

دست هام رو اب زدم و بعد سه فنجون چایی ریختم و با قندون گذاشتم تو سینی و بردم تو سالن….

 

شنیدم عسل داشت می گفت:

-خبرهای خیلی توپی براتون داریما…

 

 

 

بخاطره مدل حرف زدنش چپ چپ نگاهش کردم و تندتر قدم برداشتم و خودم رو رسوندم بهشون…

 

سینی رو روی میز گذاشتم و روی مبل تکی نشستم و با استرس به عسل نگاه کردم…

 

به نشونه ی “اروم باش” پلک هاش رو روی هم گذاشت و با مکث باز کرد و من هم با حالی بد سرم رو تکون دادم….

 

چشم هام رو بستم و سرم رو پایین انداختم و به صدای عسل گوش دادم:

-راستش مادرجون خبر خیلی خوبی داریم..دیروز منو سوگل فهمیدیم که…

 

انقدر اضطراب داشتم که بی اختیار پریدم تو حرفش و گفتم:

-اومم..چیز..چایی نمیخورین؟..

 

عسل با چشم غره و مادرجون با تعجب برگشتن و نگاهم کردن…

 

مستاصل لبم رو گزیدم و با خجالت گفتم:

-یه وقت سرد میشه واسه همین گفتم..

 

عسل همچنان داشت با نگاهش خط و نشون میکشید و با حرصی که تو صداش بود گفت:

-میخواهی برو تو اتاق..هرموقع خبرمو دادم، بیا بیرون…

 

پاهام رو به هم چسبوندم و تند تند گفتم:

-نه نه همینجا خوبه..تو بگو..

 

مادرجون که از حرف ها و کارهای ما چیزی سر درنمیاورد با تعجب گفت:

-میگین چی شده یا نه؟..این کارا چیه میکنین..

 

عسل که انگار میترسید من دوباره بپرم وسط یا یه چیز دیگه پیش بیاد و نتونه بگه، سریع و با هول گفت:

-قرارِ مادربزرگ بشین..سوگل حامله اس…

 

 

از یهویی گفتنش چشم هام گرد شد و با بهت نگاهش کردم…

 

مادرجون که تعجب کرده بود چند لحظه بی حرکت به عسل نگاه کرد و بعد سرش رو چرخوند سمت من….

 

با چشم هایی که برق میزد و لب هایی که به لبخنده عمیقی کش اومده بودن و مشکوکانه گفت:

-راست میگه؟..

 

عسل با اعتراض گفت:

-اِ من کی تا حالا به شما دروغ گفتم..

 

مادرجون بی توجه به عسل سرش رو سوالی واسه من تکون داد..

 

لبم رو محکم گزیدم و با خجالت تایید کردم..

 

با حرکتی عجیب که از سن و سالش بعید بود از روی مبل پرید و با ذوق شوق اومد طرف من…

 

من هم با تعجب بلند شدم که تو یک حرکت بغلم کرد و دست هاش رو دورم پیچید و محکم تو اغوشش فشردم و با شادی گفت:

-الهی من قربون تو برم..چرا زودتر به من نگفتی اخه..وای خیلی خوشحال شدم…

 

داشتم با چشم های گرد شده به عسل نگاه میکردم که مادرجون با هول ازم جدا شد و گفت:

-راستی..به سامیار گفتی؟..اونم میدونه؟..

 

لب هام رو بهم فشردم:

-بله گفتم..

 

مادرجون که انگار از حالت صورت و لحنم یه چیزهایی رو متوجه شده بود با شک گفت:

-نظرش چیه؟..

 

-میدونین که نظرش در این مورد مثبت نبود واسه همین زیاد خوشحال نشد ولی به امید خدا درست میشه….

 

مادرجون سرش رو تکون داد گفت:

-اره درست میشه..مردها یکم با پذیرش این موضوع مشکل دارن..گاهی میترسن گاهی شرایطشو ندارن..خلاصه هرکدوم یه جای کارشون می لنگه…..

 

 

مادرجون پشت دستم رو نوازش کرد و گفت:

-بشین عزیزم سرپا نمون..

 

همه دوباره نشستیم و مادرجون ادامه داد:

-انگار دنیارو به من دادین..الهی همیشه خوش خبر باشین..فکرشم نمی کردم روزی برسه که خبر بچه دار شدنِ سامیار رو بشنوم..باورتون نمیشه چقدر خوشحالم….

 

لبخندی بهش زدم و عسل با لبخند گفت:

-شما چطوری خبر بچه دار شدنتون رو به شوهرتون دادین؟..حتما خیلی خوشحال شدن؟…

 

مادرجون لبخندی به من زد و سرش رو به نشونه ی منفی بالا انداخت:

-نه عزیزم چه خوشحال شدنی..من سر سامان وقتی به شوهرم گفتم حامله ام، دو هفته غیبش زد از ترس..خودشو قایم کرده بود….

 

عسل انقدر بلند زد زیر خنده که من هم با اینکه داشتم از خنده می ترکیدم اما برای اینکه زشت نباشه لبم رو گزیدم که معلوم نشه چقدر خنده ام گرفته…..

 

مادرجون خودش هم خنده ش گرفته بود و سرش رو با خنده تکون میداد…

 

عسل درحالی که قهقهه میزد، بریده بریده گفت:

-جد..جدی..میگین..وای..خدایا..من مونده..بودم..این دوتا..پسر..به کی..رفتن…

 

دوباره صدای خنده ش بلند شد و من هم با خنده اشاره می کردم بهش ارومتر بخنده و ساکت باشه…

 

مادرجون که خنده های فروخورده ی من و علامت هام به عسل رو دیده بود، با خنده گفت:

-بذار راحت باشه..حق داره..کی وقتی میشنوه قراره بچه دار بشه میترسه، فرار میکنه و قایم میشه..همیشه ارزو می کردم یه وقت این دوتا بچه اینجوری نشن…..

 

عسل که همچنان داشت میخندید، گفت:

-اتفاقا خیلی اینجوری شدن..اخ مامان دلم..

 

 

 

مادرجون با حرکت سرش تایید کرد و با خنده گفت:

-این دیگه از بدشانسی شما دوتاست…

 

با دیدن قیافه ی عسل بعد از کامل شدن جمله ی مادرجون، ایندفعه من بلند زدم زیر خنده…

 

از اینکه مادرجون اون رو هم قاطی کرده بود تو یک لحظه ساکت شد و با چشم های گرد شده به مادرجون نگاه کرد….

 

با کمی مکث و تته پته کنان گفت:

-من..به من..چه..ربطی داره..

 

مادرجون با لبخند و چشم و ابرو به عسل اشاره ای کرد:

-هیچی..همینجوری از دهنم پرید تو چرا اینقدر هول شدی…

 

بعد بی توجه بهش رو به من گفت:

-خب حرف این پسر چیه؟..میگه چیکار باید بکنین؟..

 

خنده ام اروم اروم جمع شد و سعی کردم لحنم بی تفاوت باشه و مادرجون متوجه نشه چقدر غمگینم….

 

شونه ای بالا انداختم و گفتم:

-میگه من نمی تونم مسئولیت قبول کنم..نگهش دار، همینجا بزرگش کن ولی از من توقع هیچ چیزی نسبت بهش نداشته باش….

 

-مگه میشه ادم از پدر بچه ش توقعی نداشته باشه..این چه حرفیه زده…

 

لبخنده تلخی زدم و چیزی نگفتم که عسل صداش رو صاف کرد و گفت:

-اوممم..راستش نظر من اینه بچه که به دنیا بیاد سامیار هم نظرش عوض میشه..هیچ پدری نمیتونه نسبت به بچه ش بی تفاوت باشه….

 

مادرجون با جدیت گفت:

-دوران بارداری از بعد زایمان هم مهمترِ..مگه میشه این دوره ی شیرین بدون حضور مردت بگذره و امیدوار باشی شاید درست بشه….

 

-مهم نیست با من چه جوریه مامان..همینکه وقتی بچه به دنیا اومد باهاش خوب باشه و قبولش کنه برام کافیه….

 

 

 

مادرجون دستم رو توی دستش گرفت و با محبت گفت:

-اخه این چه اخلاقیه تو داری..چقدر دیگه بخاطره بقیه میخواهی از حق خودت بگذره…

 

سرم رو پایین انداختم و با خجالت گفتم:

-نه اینجوری نیست..من فقط دوست دارم عزیزانم خوشحال باشن..اینجوری خودمم خوشحال ترم و خیالم راحت ترِ….

 

-اما دخترم زیادم که از حقت بگذری بقیه سواستفاده میکنن..حتی اگه اون طرف شوهرت باشه بازم فرقی نمیکنه..خیالش راحته تورو میتونه راحت به هرچیزی راضی کنه…..

 

-نه سامیار اینجوری نیست..اون همیشه حواسش هست من چیکار میکنم و هیچوقت کارهامو بی جواب نمیذاره….

 

سرش رو با لبخنده مهربونی تکون داد:

-خوشبحال پسرِ من..

 

لبخند زدم اما جواب ندادم..چند لحظه بینمون سکوت شد و بعد مادرجون دوباره این سکوت رو شکست و گفت:

-چکاپ نرفتی؟..

 

-نه هنوز..تازه دیروز تست کردیم دیدیم مثبته..سامیارم واسه اینکه مطمئن بشه امروز منو برد ازمایش دادم..دیگه تو همین چند روز اینده یه دکتر خوب پیدا میکنم میرم…..

 

متفکرانه نگاهم کرد و گفت:

-با سامیار میری دیگه؟..

 

سوالی سرم رو تکون دادم:

-چطور؟..

 

-میخوام بدونم..

 

-نه فکر نکنم سامیار بتونه بیاد..اگه وقت داشته باشه هم علاقه ای نداره بیاد..احتمالا با عسل میرم….

 

به عسل نگاه کردم که به تایید اینکه باهام میاد سرش رو تکون داد و من لبخندی بهش زدم…

 

با صدای محکم و جدی مادرجون یک لحظه چشم هام گرد شد:

-نه به هیچوجه..فقط با خود سامیار میری..

 

 

متعجب اول به عسل و بعد با مکث کوچکی به مادرجون نگاه کردم و گفتم:

-چرا؟..اون فکر نکنم دوست داشته باشه بیاد..

 

-دوست داره یا نداره به ما مربوط نیست..باید باهات بیاد..همه جا و تو تمام مراحل بارداری تا زایمانت باید همراهت باشه..اگه حرفی زد میگی بیاد پیش من کارش دارم…..

 

تا حالا مادرجون رو اینجوری ندیده بودم..خیلی جدی بود…

 

لبم رو گزیدم و به عسل نگاه کردم که اون هم با تعجب ابروهاش رو بالا انداخته بود و به مادرجون نگاه میکرد….

 

وقتی سنگینی نگاهم رو حس کرد، سرش رو چرخوند و با دیدن من شونه هاش رو نامحسوس انداخت بالا…

 

زبونم رو روی لبم کشیدم و دوباره به مادرجون نگاه کردم:

-ولی اخه اون…

 

مادرجون پرید تو حرفم و دوباره با جدیت و تحکم گفت:

-همین که گفتم..اگه بفهمم تنها رفتی پیش دکتر اونوقت من میدونم و تو..فقط با سامیار میری…

 

مستاصل و با التماس صداش کردم:

-مامان..

 

بدون هیچ انعطافی نگاهم کرد:

-جانم..

 

-مامان من نمیتونم سامیارو مجبور کنم..بخدا یه چیزی بهم میگه یا یه کاری میکنه..تورو خدا بی خیال شو من با عسل میرم….

 

-هرچی گفت میفرستیش پیش من..غلط کرده یه چیزی بگه..میخواست موقع عشق و حالش مواظب باشه از دستش در نره….

 

صورتم داغ شد و با خجالت سرم رو پایین انداختم..مادرجون بدجور قاطی کرده بود…

4.3/5 - (37 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
8 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خالی باشه بهتره
خالی باشه بهتره
1 ماه قبل

مگه امروز پارت نداریم؟

Mahsa
Mahsa
1 ماه قبل

اخ اخ معلوم شد سامیار به کی رفته😂مامانشم وقتی عصبانی میشه دهنش چفت و بست نداره😂😂

خالی باشه بهتره
خالی باشه بهتره
1 ماه قبل

چقد الکی کش میاد

Mahsa
Mahsa
1 ماه قبل

هم تکراریه هم کوتاه تره

Tina
Tina
1 ماه قبل

چرا تکراری .منظم پارت گذاری کن چرا اکثر رمان ها اینطوری شدن

Narges
Narges
1 ماه قبل

عزیز این پارت که تکراری هست که منتشر کردین

8
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x