رمان گرداب پارت 115

 

 

با حرف هام کمی اروم تر شده بود و با خنده گفت:

-تو تر زدی به اعصاب من..الان یکی رو میخوام خودمو اروم کنه…

 

من هم خندیدم و انگشتم رو روی گردنش کشیدم:

-خودم بلدم ارومت کنم..

 

-فعلا که هرچی خوشی امروز داشتم از دماغم دراوردی…

 

جوابش رو ندادم که با خونسردی گفت:

-حالا رو کن ببینم چی بلدی..

 

بی حرف، انگشت هام رو روی گوشش کشیدم و بعد بردم لابه لای موهاش و لب هام رو روی چونه ش گذاشتم….

 

بدون اینکه ببوسم لب هام رو روی صورتش حرکت دادم و بردم طرف گوشش…

 

با بدجنسی نفس داغم رو تو گوشش بیرون دادم و از گوشه ی چشم نگاهش کردم ببینم عکس العمش چیه….

 

چشم هاش رو بست و چنگ زد به کمرم:

-نه انگار کم کم داری راه میوفتی جوجه…

 

خندیدم و لاله ی گوشش رو بوسیدم و دستم رو روی سینه ش کشیدم…

 

لب های پر حرارت و دردناکم رو بردم سمت گردنش و زیر گلوش رو بوسیدم که کمرم رو محکم تر چنگ زد و اون هم سرش رو برد تو گردنم و محکم بوسید…..

 

دستم رو از روی سینه ش بردم روی شونه ش و لب زدم:

-اروم..

 

از تو گردنم گفت:

-دیگه اروم اروم نگو..

 

-چرا؟..

 

یک بوسه ی دیگه زد و گفت:

-هی من و سرد و گرم کن بعد بگو چرا..

 

“چرا” رو انقدر کشیده و تشدیدی گفت که خنده ام گرفت و گفتم:

-گفتی ارومم کن..

 

-اینجوری؟..

 

 

لبم رو محکم گزیدم:

-مگه چیکار کردم؟..

 

-هیچی..فقط سامیارِ عاشق رو به سامیارِ وحشی تبدیل کردی…

 

بلند زدم زیر خنده که پر احساس زیر گوشم نجوا کرد:

-جان..این خنده هات واسه کیه؟..

 

چشم هام رو بستم و انگشت هام رو روی موهاش کشیدم و لبخند زدم:

-تو..

 

دوباره بوسید و با همون لحن اروم و دلبرش گفت:

-خودت واسه کی هستی؟..

 

لبم رو محکم تر گزیدم و با مکث لب زدم:

-تو..

 

سرش رو از تو گردنم کمی بالا اورد و گوشم رو میون لب هاش فشرد:

-عشق کی هستی؟..

 

از درد و مزه ی خون تو دهنم، سریع لبم رو از بین دندون هام ازاد کردم و نفس زنان پچ زدم:

-تو..

 

-جون دلم..

 

برعکس من از حرف زدن بین معاشقه خوشش نمی اومد اما امروز زبونش باز شده بود…

 

انگار واقعا فقط می خواست اروم بشه و عشق بازی کنه…

 

سرش رو از تو گردنم بالا اورد و روبه روی صورتم نگه داشت و تو چشم هام خیره شد…

 

من هم بی قرار داشتم نگاهش می کردم که چشم هاش اروم چرخید سمت لب هام…

 

ابروهاش رو انداخت بالا و با تعجب و رضایت گفت:

-زخم شده..

 

-چی؟..

 

 

 

با لحنی که انگار خیلی خوشش اومده گفت:

-لبت خون اومده..

 

دستم رو بردم سمت لبم که اجازه نداد و خودش انگشت شصتش رو کشید گوشه ی لبم و قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، لب هاش رو گذاشت روی لب هام…..

 

ابروهام رفت تو هم و موهاش رو کشیدم عقب و سریع ازش جدا شدم:

-سامیار..

 

-جون..

 

-چرا اذیت میکنی؟..خوشت اومده؟..میگم درد میکنه..خودت میگی زخم شده..بازم دست بردار نیستی….

 

با لحنی خمار که پر از هوسی شیرین بود لب زد:

-خیلی خوشگل شده..

 

اخم هام بیشتر تو هم رفت:

-دقیقا کجا خوشگل شده؟..زخمش یا خونش؟..

 

محو و مات گفت:

-خودشون..

 

-خیلی بدجنسی سامیار..

 

خندید و دوباره انگشت شصتش رو گوشه ی لبم کشید:

-یکم فقط..

 

محکم و قاطع گفتم:

-نه..

 

-اذیت نکن..

 

-تو داری اذیت میکنی..به فکر منم باش..

 

چشمکی زد:

-میدونم تو هم دلت میخواد..

 

-دلم بیخود کرد..

 

شلیک خنده ش رفت هوا و من دوباره محو خنده ش شدم..چقدر کم اینجوری می خندید و چقدر جذاب و دوست داشتنی تر میشد….

 

 

 

این دفعه من انگشت هام رو روی لب هاش کشیدم و اروم گفتم:

-چرا اینقدر کم اینجوری میخندی؟..

 

مکثی کرد و بعد شونه بالا انداخت:

-نمیدونم..عادت ندارم خیلی بلند بخندم..

 

-بخند..من عاشق این مدل خنده تم..اگه بدونی تو دلم چه خبر میشه وقتی صدای خنده ت به هوا میره..وقتی هیچ صدایی جز خنده ی تو توی گوشم نیست..اون لحظه انگار دیگه هیچی از این دنیا نمیخوام…..

 

-شرط داره..

 

چشم هام گرد شد:

-واسه خندیدن شرط میذاری؟..

 

با پررویی گفت:

-اره..تو این لحظه واسه نفس کشیدنمم شرط میذارم…

 

-چیه شرطت؟..

 

با چشم و ابرو به لب هام اشاره کرد و من با حرص چشم هام رو بستم…

 

چرا امروز سامیار دیوونه شده بود..هیچ وقت اینجوری ندیده بودمش..اولین بار بود انقدر طمع لب هام رو داشت و سیر نمیشد….

 

چشم هام همینطور بسته بود که حرارت نفسش رو پشت لب هام حس کردم…

 

چشم هام رو باز کردم و دیدم لب هاش مماس با لب هامِ و داره میاد که دوباره پدر لب هام رو دربیاره….

 

سریع نوک انگشت هام رو روی لب هاش گذاشتم:

-گفتم نه..داری اذیتم میکنی سامیار..

 

صورتش رو کنار کشید تا انگشت هام از روی لب هاش برداشته بشه و بعد گفت:

-با مامان حرف میزنم اگه گفت مشکلی پیش نمیاد چند روز میبرمت شمال پیش بی بی…

 

چشم هام برق زد و دلم پر از شادی شد اما نشون ندادم و گفتم:

-باج میدی؟..

 

 

سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد:

-اره..

 

هم خوشم اومده بود از این حالش، هم نمی خواستم مقابلش کوتاه بیام…

 

متفکرانه نگاهش کردم:

-خیلی دوست دارم برم پیش بی بی..

 

ابروهاش رو بالا انداخت و سرش رو تکون داد:

-گفتم که میبرم..

 

برای اینکه اذیتش کنم لب پایینم رو تو دهنم بردم و اروم مکیدم…

 

زبونش رو روی لبش کشید و تا خواست بهم نزدیک بشه تند تند گفتم:

-اما اونم باعث نمیشه اجازه بدم..

 

صورتش رو جمع کرد و با حرص گفت:

-خدای ضدحال زدنی دختر..

 

بلند خندیدم که گوشه ی لبم سوخت و حس کردم دوباره داره خون میاد:

-اخ اخ..

 

سامیار مثل یک خون اشام چشم هاش دوباره برق زد و مظلومانه گفت:

-امروز رو یادم نمیره..

 

چرخید به پشت سرش و از جعبه دستمال کاغذی روی عسلی یک برگ کشید و دوباره برگشت سمتم….

 

با ملایمت دستمال رو کشید روی لبم و خون رو پاک کرد…

 

از سوزشش ابروهام تو هم رفت و گفتم:

-انصافت کجا رفته..

 

چپ چپ نگاهم کرد و دستمال رو از دستش گرفتم و دوباره روی لبم کشیدم:

-من با این لب چه جوری از خونه برم بیرون؟..

 

با خنده گفت:

-ماسک بزن..

 

-هردفعه رد بذار رو سر و صورت و گردن من بعد برام یقه اسکی و ماسک تجویز کن…

 

 

شونه بالا انداخت و خیره به لب هام گفت:

-دیگه متاهلی این خوشبختیارو هم داره..

 

-خوشبختی؟..به وحشی بازی میگی خوشبختی؟..

 

دستش رو گذاشت روی شکمم و گفت:

-من مدلم اینجوریه..تو که گل رو میخواهی باید خارشم قبول کنی…

 

-بیشتر از اینکه گل باشی یه خون اشامِ بدجنسی..

 

-خون اشام هر خونی باشه میخوره من فقط از تو رو میخوام…

 

-نه حالا بیا و…

 

وسط حرفم، یه چیزی تو شکمم، درست زیر دست سامیار حرکت کرد و باعث شد حرف تو دهنم بمونه….

 

خشکم زد و سامیار هم که حس کرده بود با تعجب گفت:

-این چی بود؟..

 

چشم هام خیره مونده بود به دست سامیار که دوباره یک حرکت ریز و اروم حس کردم…

 

همراهش قلبم هم لرزید و بعد چونه ام..

 

بغض نشست تو گلوم و دستم رو روی دست سامیار گذاشتم و چشم های پر اشکم رو اروم چرخوندم سمت صورتش….

 

اون هم داشت نگاهم می کرد و خشکش زده بود..

 

دستم رو محکم تر روی دستش فشردم و با صدایی تحلیل رفته گفتم:

-حرکت کرد..

 

نگاهش دو دو زد و نفس بریده لب زد:

-چی؟..

 

بغضم ترکید و بلند زدم زیر گریه..

 

سامیار که انگار ترسیده بود؟ هول زده گفت:

-چیه؟..چی شد؟..

 

 

 

اون یکی دستم رو گذاشتم روی چشم هام و با حالی عجیب که تا حالا تجربه نکرده بودم گفتم:

-دخترمون حرکت کرد..

 

سامیار ساکت شد و اروم به حالت چنگ زدن، دستش روی شکمم جمع شد…

 

گریه ام بیشتر شد و دستم رو محکم تر روی چشم هام فشردم…

 

دلم هری می ریخت و پر از یه حس زیبا شده بودم که از شدت لذت بخش بودنش نمی تونستم جلوی گریه ام رو بگیرم….

 

اولین حرکت دخترم بود..اولین اعلام حضورش..

 

چقدر اون لحظه احساس خوشبختی و خوشحالی می کردم..توی کل عمرم همچین حسی نداشتم…

 

سامیار هم مثل من بود که سکوت کرده بود و دستش رو با نوازش روی شکمم می کشید…

 

دستم رو از روی صورتم برداشتم و با گریه بهش نگاه کردم…

 

محو شکمم شده بود و انگار دیگه هیچ چیزی جز شکم من نمیدید…

 

با ذوق صداش کردم:

-سامیار..

 

تکونی خورد و نگاهش رو چرخوند سمت صورتم و گیج سرش رو تکون داد…

 

چیزی نگفت و دوباره به شکمم نگاه کرد و با نوک انگشت هاش دوتا ضربه ی اروم به شکمم زد…

 

انگار دخترم ضربه ها رو حس کرد که بعد از چند لحظه، دوباره حرکت کوچکی کرد…

 

سامیار دوباره دستش رو روی شکمم گذاشت و با حالی عجیب و غریب گفت:

-جان..

4.6/5 - (30 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
.rhnMk
.rhnMk
5 روز قبل

خیلی قشنگهههه🥺❤️ادامشو زودتر بزارید ک دلم دارع می‌ره:)))

Mahsa
Mahsa
6 روز قبل

اخییییی ننهههه🥺

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x