رمان گرداب پارت 309

4.2
(74)

 

 

 

 

کیان عصبی گفت:

-بسه دیگه البرز..شورشو درنیار..

 

دنیز هم با همون لحن پر حرص گفت:

-خره دیگه..یه کلمه بلد نیست بگه دلم تنگ شده و از دلتنگی زیاد رد دادم…

 

-من از این رد دادم که یه دختر تنهایی، به چه حقی پاشده با یه پسر رفته مسافرت؟..اره اصن بگید من املم اما مغزم قبول نمیکنه..قرار بود ته تهش یک هفته بره و بیاد، نه که این همه وقت جا خوش کنه و پیداش نشه…..

 

با گریه گفتم:

-به خدا همش خونه ی سوگل بودم..

 

-مشکل منم همینه..مگه تو چقدر اینارو میشناسی و اعتماد داری که بری این همه روز خونه شون بمونی؟….

 

ماتم برد و بهت زده گفتم:

-خواهر سورنه..

 

اسم سورن که اومد، اخم هاش بیشتر تو هم رفت و دندون هاش رو روی هم فشرد:

-شلوار اون پسره هم میکشم رو سرش..

 

مات و مبهوت لب زدم:

-البرز..

 

دنیز هم بهت زده گفت:

-به خدا این از دلتنگی زیاد مغزش سوخته..

 

البرز چپ چپ نگاهش کرد و دنیز دوباره عصبی گفت:

-گمشو اونور..چپ چپ منو نگاه نکنا..میزنم نصفت میکنم…

 

دستم رو دراز کردم و یک دست البرز رو بین دوتا دستم گرفتم و با بغض گفتم:

-ببخشید..فکر نکردم اینقدر ناراحت میشی وگرنه هرجوری بود زودتر میومدم…

 

#پارت1766

 

اخم هاش کمی از هم باز شد و بخاطره لحن بغض الود و پشیمونم انگار کمی کوتاه اومد…

 

دستش رو از بین دست هام دراورد و اغوشش رو باز کرد…

 

بلندتر زدم زیر گریه و خودم رو پرت تو بغلش..

 

محکم و با دلتنگی بغلم کرد و روی موهام رو بوسید و لب زد:

-جونِ من..

 

مشتی به سینه ش کوبیدم و با گریه گفتم:

-خیلی بدی..دلم داشت از دهنم درمیومد..چطوری دلت اومد اینقدر دعوام کنی…

 

-ساکت..حقت بود..

 

-بیشعور..

 

دوباره روی موهام رو بوسید و ازم فاصله گرفت..

 

صورتم رو بین دست هاش قاب گرفت و نگاهش رو با دلتنگی زیادی توی صورتم چرخوند…

 

دلم از نگاه مهربون و پر دلتنگیش گرم شد..چقدر بخاطره داشتنشون خوشبخت بودم…

 

پیشونیم رو بوسید و گفت:

-دفعه اخرت بود..فهمیدی؟!..

 

دست هام رو دور گردنش حلقه کردم و دوباره توی بغلش فرو رفتم و با ذوق گفتم:

-فهمیدم..

 

با کف دستش دوتا ضربه ی اروم به کمرم زد و ازم جدا شد…

 

با خنده اشک هام رو پاک کردم و رو به دنیز و کیان گفتم:

-سکته ام داد…

 

دنیز چپ چپ به البرز نگاه کرد و گفت:

-این مدت که نبودی با یه من عسلم نمیشد خوردش..اعصاب برامون نذاشته بود پسره ی خر…

 

#پارت1767

 

البرز پوزخندی زد و دست به کمر گفت:

-همین شماها پرروش کردین..

 

با حرص صداش کردم که سرش رو بی خیال تکون داد و گفت:

-اون نره خر کجاست؟..

 

چشم هام گرد شد:

-نره خر کیه؟!..

 

-عشق عزیزتون..که بخاطرش بی خیال خواهر و برادرات شدی و گفتی کو.ن لقشون…

 

چشم هام گردتر شد و لبم رو محکم گزیدم و کیان با حرص البرز رو صدا کرد و گفت:

-خفه شو دیگه..

 

چشم غره ای به البرز رفتم و گفتم:

-بی ادب..این چه مدل حرف زدنه..

 

لبش رو گزید و به حالت مسخره ای گفت:

-ای وای..به شاهزاده توهین کردیم به خانم برخورد..

 

بعد جدی شد و ادامه داد:

-جمع کن ببینم..هنوز بذار ببینمش دارم براش..

 

-البرز، سورن همینطوری هم بخاطره دوری از خواهر و خواهرزاده ش ناراحت هست..بخاطره ما اونارو ول کرده اومده اینجا..چیزی نگو ناراحت بشه….

 

-چشم..شما امر بفرمایید..

 

بعد پوزخندی زد و با حرص گفت:

-این همه وقت برداشته خواهرمونو برده، تازه چیزیم نگیم که ناراحت نشه؟…

 

-البرز بسه دیگه..دیوونه ام کردی..

 

دنیز دست انداخت دور گردنم و راه افتاد سمت خونه و من رو هم با خودش کشید و گفت:

-ول کن اونو..بیا بریم تعریف کن چیکارا کردین..کجاها رفتین..جشن خوش گذشت؟..بچه سوگل چطوره؟..خوشگله؟….

 

#پارت1768

 

همینطور که می رفتیم سمت خونه لبخندی زدم و سرم رو چرخوندم سمت پسرها و گفتم:

-بیایین دیگه..

 

وقتی راه افتادن خیالم راحت شد و سرم رو برگردوندم و با ذوق گفتم:

-وای اره..خیلی خوش گذشت..جشن که عالی بود..باید عسل و سامان رو ببینی..خیلی مهربون و صمیمین….

 

البرز که صدام رو شنیده بود، از پشت سرمون گفت:

-بیا..رفیقم برای خودش پیدا کرد رفت..

 

از حسودی تو صداش خنده ام گرفت و با خنده گفتم:

-هزارتا رفیقم پیدا کنم هیچکی شما نمیشه..شما وسط قلب منین..هیچکس نمیتونه جاتونو بگیره…

 

-خیلی ممنون..خیالمون راحت شد..

 

در رو باز کردم و رفتم داخل و منتظر شدم کفش هاشون رو دربیارن و در همون حال گفتم:

-تو فقط حسودی کن که دلم برات غش بره..

 

چشم غره ای بهم رفت و از کنارم رد شد و رفت داخل…

 

کیان و دنیز هم اومدن داخل و در رو بستم و دنبالشون رفتم…

 

صدای مامان از داخل اومد:

-سلام..کجایین دو ساعته..

 

بچه ها با مامان احوال پرسی کردن و دنیز با خنده گفت:

-یه نفر لوس شده بود و داشت ناز می کرد..

 

#پارت1769

 

البرز دوباره به دنیز چشم غره رفت و رو به مامان گفت:

-نه خاله جون شما ببینین من بد میگم..من میگم چرا…

 

دستم رو به سرم گرفتم و کلافه پریدم بین حرفش:

-وای وای..تورو خدا بسه..

 

البرز لب هاش رو بهم فشرد و نگاهش رو با اخم پایین انداخت که دلم براش ضعف رفت و با محبت گفتم:

-حق باتواِ البرز جونی..من که عذرخواهی کردم..

 

سرش رو بلند کرد و بی حرف لبخندی بهم زد و کیان گفت:

-من چطوری این همه سال بین شما روانی نشدم رو فقط خدا میدونه و بس…

 

همه زدیم زیر خنده و مامان که نمی دونست موضوع چیه، با لبخند و متعجب نگاهش رو بینمون چرخوند و گفت:

-من که سر از کار شما جوونا درنمیارم..برم براتون چایی بیارم…

 

-تو بشین مامان من میارم..

 

-نه عزیزم تو بشین پیش بچه ها رفع دلتنگی کنین..تا بیان از جیغ جیغ کردن و ذوقت سرم رفت..برم یکم از سر و صدات دور باشم….

 

همه دوباره زدیم زیر خنده و من متعجب صداش کردم:

-مامان..

 

مامان هم خندید و در حین رفتن به اشپزخونه گفت:

-مگه دروغ میگم..اینقدر جیغ زدی سردرد گرفتم..

 

#پارت1770

 

مامان رفت تو اشپزخونه و دنیز دست انداخت دور گردنم و محکم گونه ام رو بوسید و گفت:

-وای یکی اینجا خیلی دلش تنگ شده بوده..من قربون اون دلت برم..منم داشتم از دلتنگی برات میمردم ته تغاری….

 

من هم با ذوق بوسیدمش که البرز تو جلد شیطون همیشگیش فرو رفت و صورتش رو جمع کرد و گفت:

-اه اه حالمونو بهم زدین..چیه هی چلپ چلپ ماچ میکنین..بسه دیگه…

 

چشم غره ای بهش رفتم و کیان با خنده گفت:

-نه پس مثل تو خرس گنده لوس بشن..واقعا خجالت نکشیدی اشک بچه رو دراوردی و با این قد و هیکل ناز کردی؟….

 

-من ناز نکردم..من گفتم…

 

من و دنیز همزمان حرفش رو قطع کردیم:

-اه بسه..

 

کمی نگاهمون کرد و بعد خیلی جدی گفت:

-خیلی خرین..

 

دوباره زدیم زیر خنده و البرز بدون خنده نگاهش رو تو خونه چرخوند و گفت:

-حالا کجاست اون الدنگ؟..

 

خنده ام رو خوردم و با حرص صداش کردم که دوباره با لحن مسخره ای گفت:

-ای وای..دیدین دوباره حواسم نبود توهین کردم..ببخشید..شاهزاده کجاست؟…

 

-یکی دو ساعتی هست رفت خونه ش..

 

-حداقل میموند زیارتش می کردیم بعد میرفت..

 

-رفت یه سر به خونه ش بزنه و یه دوش بگیره..دیشب دیروقت رسیدیم دیگه همینجا خوابید..گفت نگهتون دارم تا میاد….

 

#پارت1771

 

چشم هام رو ریز کردم و با نیش باز شده گفتم:

-چیه؟..نکنه دلت براش تنگ شده؟..

 

پوزخندی زد و گفت:

-عمرا..

 

-اعتراف کن دلت براش تنگ شده..

 

-هه..به همین خیال باش..می خوام زودتر بیاد جرواجرش کنم که این همه وقت تورو برداشت برد…

 

-اره جون خودت..قبول کن دلت تنگ شده..ما خودی هستیم..راحت باش اعتراف کن…

 

-ساکت شو ببینم دختره ی چشم سفید..

 

دنیز لم داد روی مبل و با ذوق گفت:

-من دلم خیلی تنگ شده براش..چرا گذاشتی بره..میگفتی بمونه تا میاییم…

 

-کم کم پیداش میشه..

 

البرز دوباره پوزخندی زد و رو به دنیز گفت:

-چاپلوسه غریب پرست..

 

دنیز براش زبون دراورد و گفت:

-حسود..حسود..حسود..حسو…

 

-خفه شو بابا..حسودی چیه اون نره غولو بکنم..

 

کیان با خنده گفت:

-به خدا که بیشتر از هممون دلت براش تنگ شده..دیگه مارو که سیاه نکن..بهتر از خودت میشناسیمت….

 

صدای ایفون تو خونه پیچید و البرز یهو ناخوداگاه گفت:

-اِ اومد..اومد..

 

همه خیره نگاهش کردیم که ابروهاش رو بالا انداخت و با مکث و خیلی ضایع گفت:

-برای جر دادنش منتظرشم..

 

بلند زدیم زیر خنده و صدای قهقهه امون تو خونه پیچید و من در حالی که غش کرده بودم از خنده، بلند شدم و رفتم سمت ایفون….

 

#پارت1772

 

===============================

 

با دوتا ماگ که یکیش اینجا مخصوص من بود و یکی برای خودش، از اشپزخونه بیرون اومد…

 

لبخندی بهم زد و ماگم رو بهم داد و کنارم نشست:

-بخور گرم شی..بینیت قرمز شده از سرما..چقدر میگم پیاده نیا زنگ بزن بیام دنبالت…

 

ماگ رو نزدیک بینیم اوردم و چشم هام رو بستم و بوی خوش قهوه رو با لذت نفس کشیدم…

 

بعد ماگ رو اوردم پایین و بین دوتا دستم گرفتم و گفتم:

-دو قدم راهه همش..

 

-باشه..هم هوا سرده، هم دوست ندارم تنها راه بیوفتی تو کوچه…

 

گوشه ی لبم رو گزیدم و چشم هام رو با شیطنت جمع کردم و گفتم:

-نگرانم میشی؟..

 

با نوک انگشتش زد به بینیم و خندید:

-من همیشه نگرانتم وروجک..

 

-من بلدم مواظب خودم باشم..

 

-می دونم..منم دوست دارم ازت مواظبت کنم و حواسم بهت باشه…

 

لبخنده مهربونی بهش زدم:

-مرسی..

 

اون هم لبخند زد و کمی از قهوه ش رو خورد و گفت:

-عکس جدیده نفس رو سوگل برات فرستاد؟..

 

-وای نه..برای تو فرستاد؟..ببینمش؟..

 

دستش رو دراز کرد و گوشیش رو از روی میز وسط مبل ها برداشت…

 

#پارت1773

 

قفلش رو باز کرد و کمی باهاش کار کرد و بعد با لبخنده گشادی گوشی رو به دستم داد…

 

نگاهم رو به عکس دوختم و نیش من هم باز شد و با ذوق گفتم:

-وای خدایا..چه خوشگل شده..

 

یک سرهمی صورتی خوشگل تنش بود و موهای پرپشت اما کوتاهش رو خرگوشی بسته بود که خیلی بامزه ش کرده بود….

 

چشم های خوشگلش باز بود و در حالی که توی کریرش خوابیده بود، با کنجکاوی به دوربین نگاه می کرد….

 

لبم رو گزیدم و دوباره با ذوق گفتم:

-وای سورن..کاش اینجا بود من می خوردمش..

 

سورن بلند خندید و خودم هم خنده ام گرفت و گفتم:

-سوگل بدجنس چرا برای من اینو نفرستاد..

 

-برای منم همین قبل اومدن تو فرستاد..شاید بفرسته برات…

 

-من طاقت ندارم خودت برام بفرست..میخوام به مامان و دنیز نشون بدم…

 

-باشه عزیزم..

 

گوشی رو بهش برگردوندم و گفتم:

-دلم براش غش رفت..کاش زودتر میومدن..دلم خیلی براشون تنگ شده…

 

سورن گوشی رو انداخت روی میز و گفت:

-احتمالا به زودی یه سر بیان..

 

چشم هام گرد شد و با خوشحالی گفتم:

-واقعا؟..سوگل گفت میان؟..

 

-من گفتم بیان..

 

-وای چقدر خوشحال شدم..چقدر خوب میشه زودتر بیان..نگفت چه تاریخی قطعی میان؟…

 

#پارت1774

 

با انگشت شصتش بالای ابروش رو خاروند و با تردید گفت:

-منتظرن من بهشون خبر بدم..

 

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:

-منتظرن تو خبر بدی؟..چرا؟..خب میگفتی اگه میتونن همین هفته بیان دیگه…

 

سرش رو تکون داد و کوتاه و مختصر گفت:

-میگم بهشون..

 

ابروهام رو بالا انداختم و خیره و با تعجب بهش نگاه کردم…

 

بحث رو عوض کرد و نگاهی به تلویزیون کرد و گفت:

-می خواهی ببینی؟..

 

نیم نگاهی به تلویزیون انداختم که وسط یک فیلم بود و گفتم:

-نه..خیلی ازش پخش شده ببینمم چیزی متوجه نمیشم…

 

سرش رو تکون داد و با دست ازادش کنترل رو برداشت و خاموشش کرد…

 

مشغول خوردن قهوه ام شدم و از گوشه ی چشم حواسم بهش بود…

 

اخم هاش کمی تو هم بود و متفکرانه به ماگ قهوه اش نگاه می کرد و گاهی بی حواس جرعه ای می نوشید….

 

زبونم رو روی لبم کشیدم و اروم صداش کردم:

-سورن؟..

 

انقدر توی فکر بود که نشنید و من متعجب و بلندتر دوباره صداش کردم…

 

با صدام یهو از فکر دراومد و سرش رو به سمتم چرخوند:

-جان؟..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 74

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
1648622752 R8eH6 scaled

دانلود رمان هذیون به صورت pdf کامل از فاطمه سآد 3 (3)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:     آرنجم رو به زمین تکیه دادم و به سختی نیم‌خیز شدم تا بتونم بشینم. یقه‌ام رو تو مشتم گرفتم و در حالی که نفس نفس می‌زدم؛ سرم به دیوار تکیه دادم. ساق دستم درد می‌کرد و رد ناخون، قرمز و خط خطی‌اش کرده…
1676877296835

دانلود رمان تو همیشه بودی pdf از رؤیا قاسمی 0 (0)

21 دیدگاه
  خلاصه رمان :     مادر محیا، بعد از مرگ همسرش بخاطر وصیت او با برادرشوهرش ازدواج می کند؛ برادرشوهری که همسر و سه پسر بزرگتر از محیا دارد. همسرش طاقت نمی آورد و از او جدا می شود و به خارج میرود ولی پسرعموها همه جوره حامی محیا…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۸۰۲۵۸۳۸۵

دانلود رمان طلاهای این شهر ارزانند از shazde_kochool 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     یه مرد هفتادساله پولداربه اسم زرنگارکه دوتا پسر و دوتا دختر داره. دختردومش”کیمیا ” مجرده که عاشق استادنخبه دانشگاهشون به نام طاهاست.کیمیا قراره با برادر شوهر خواهرش به اسم نامدار ازدواج کنه ولی با طاها فرار می کنه واز ایران میره.زرنگار هم در…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۲۲۱۱۵۱۴۱۸

دانلود رمان طور سینا pdf از الهام فتحی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         گیسو دختری که دو سال سخت و پر از ناراحتی رو گذرونده برای ادامه تحصیل از مشهد به تهران میاد..تا هم از فضای خونه فاصله بگیره و هم به نوعی خود حقیقی خودش و پیدا کنه…وجهی از شخصیتش که به خاطر…
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۵ ۱۴۰۲۴۳۳۱۴

دانلود رمان در حسرت آغوش تو pdf از نیلوفر طاووسی 5 (1)

3 دیدگاه
  خلاصه رمان :     داستان درباره ی دختری به نام پانته آ ست که عاشق پسری به نام کیارشه اما داستان از اونجایی شروع میشه که پانته آ متوجه میشه که کیارش به خواهرش پریسا علاقه منده و برای خواستگاری از پریسا پا به خونه ی اونها میذاره…
IMG 20230127 013646 0022 scaled

دانلود رمان نیمی از من و این شهر دیوانه 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   نفس یه مدل معروف و زیباست که گذشته تاریکی داره. راهش گره می‌خوره به آدم‌هایی که قصد سوءاستفاده از معروفیتش رو دارن. درست زمانی که با اسم نفس کثافط‌کاری های زیادی کرده بودن مانی سر می‌رسه و…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (3)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۵ ۱۷۳۲۳۶۸۷۷

دانلود رمان شاهکار pdf از نیلوفر لاری 0 (0)

4 دیدگاه
    خلاصه رمان :       همه چیز از یک تصادف شروع شد، روزی که لحظات تلخی و به همراه خود آورد ولی می ارزید به آرزویی که سالها دنبالش باشی و بهش نرسی، به یک نمایشگاه تابلوهای نقاشی می ارزید، به یک شاهکار می ارزید، به یک…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
خواننده رمان
16 روز قبل

بلاخره سورن میخواد بره خواستگاری

دسته‌ها

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x