رمان گرداب پارت 310

4.5
(78)

 

 

یک پام رو زیرم جمع کردم و روی کاناپه کمی چرخیدم سمتش:

-چرا تو فکری؟..چیزی شده؟..

 

ماگش رو روی عسلی کنارش گذاشت و اون هم چرخید طرفم و گفت:

-حوصله داری یکم حرف بزنیم؟..

 

من هم ماگم رو روی اون یکی عسلی سمت خودم گذاشتم و با نگرانی برگشتم سمتش و گفتم:

-اره..چی شده؟..

 

-چیزی نیست..نگران نشو..

 

دست هام یخ کرد و تو دلم خالی شد..

 

این صورت متفکر و اخم های تو هم رفته، می گفت که اتفاقا یه چیزی شده…

 

دست هام رو توی هم پیچیدم و اهسته گفتم:

-در مورده چی حرف بزنیم؟..

 

نگاهش رو دوخت به نگاهم و لب زد:

-خودمون!..

 

دلم هر هر می ریخت و ضربان قلبم با این حرفش بالا رفت…

 

چی می خواست درمورد خودمون بگه؟..

 

یه حس و حال عجیبی بهم دست داده بود و می ترسیدم چیزهای خوبی نشنوم…

 

زبونم رو روی لب های خشک شده ام کشیدم و با صدایی لرزون گفتم:

-میشنوم..

 

خودش رو روی مبل جلو کشید و بهم نزدیک تر شد..

 

دستش رو دراز کرد و دست یخ کرده ام رو توی دستش گرفت…

 

بلافاصله نگاهی به دستم کرد و گفت:

-سردته؟..چرا دستت یخ کرده؟..

 

#پارت1776

 

اون یکی دستم رو هم از روی پام برداشت و دوتا دستم رو بین جفت دست هاش گرفت و اروم مالید تا گرم بشه….

 

اب دهنم رو قورت دادم و اروم گفتم:

-نه خوبم..

 

سرش رو تکون داد و من هم نگاهم رو به دست هامون دوختم..دست های کوچیک و سفید من، بین دست های بزرگش گم شده بود….

 

برای یک لحظه از تفاوت زیاده سایز و رنگ دست هامون لبخند روی لبم نشست…

 

اما سریع یاد حرفش افتادم و درحالی که گذاشتم دست هام بین دست هاش بمونه، با صدای تحلیل رفته ای گفتم:

-چی می خواستی بگی سورن؟..

 

سرش رو بلند کرد و دست از گرم کردن دست هام برداشت اما ولشون نکرد…

 

نگاهش رو تو صورت چرخوند و با تردید و خیلی اروم گفت:

-نمی تونیم اینجوری ادامه بدیم پرند..

 

نگران و عجول گفتم:

-چی رو؟..

 

نگاهش رو دزدید و اروم تر لب زد:

-رابطه امونو..

 

ماتم برد و خشکم زد..قلبم برای یک لحظه انگار ایستاد و بعد با سرعتی باورنکردنی شروع به کوبیدن کرد….

 

نگاه و صدام همزمان لرزید:

-منظورت چیه؟..

 

نگاهش رو برگردوند تو صورتم و نمی دونم چی دید که با نگرانی گفت:

-پرند جان..

 

نگذاشتم ادامه بده و دست هام رو از بین دست هاش عقب کشیدم و با بغض گفتم:

-می خواهی بری؟!..

 

#پارت1777

 

کمی خم شد طرفم و این دفعه صورتم رو بین دست هاش گرفت و پچ پچ کرد:

-کجا برم؟..

 

لب هام رو بهم فشردم تا جلوی لرزش چونه ام رو بگیرم و سورن پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند…

 

نگاه پر اشکم رو از اون فاصله تو چشم هاش چرخوندم و بغض الود لب زدم:

-نمی دونم!..

 

نفس عمیقی کشید و دوباره پچ زد:

-کجا برم که بدون تو بتونم زندگی کنم؟..

 

متعجب پلک زدم:

-پس..

 

لبخند مهربونی زد و نوک بینیم رو بوسید و عقب کشید:

-منظورم چیز دیگه ای بود خانم عجول من..

 

دستی به چشم هام کشیدم و خیسیش رو پاک کردم و امیدوارانه گفتم:

-چی بود؟!..

 

با سر انگشت هاش موهایی که کج توی صورتم ریخته بودم رو برد پشت گوشم و با انگشت شصتش گونه ام نوازش کرد….

 

لبخندش اروم اروم جمع شد و دستش رو عقب کشید و صورتش دوباره جدی شد…

 

نگرانی و تردید تو چشم هاش و صداش موج میزد:

-اگه تو هم راضی باشی می خوام با مامان حرف بزنم..

 

-با مامان؟!..درمورد چی؟!..

 

انگشت هاش رو دور لبش کشید و با مکث و اهسته گفت:

-درمورد خودمون..رابطه امون..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 78

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230123 123948 944

دانلود رمان ضماد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         نبات ملک زاده،دختر ۲۰ساله مهربونی که در روستایی قدیمی بزرگ شده و جز معدود آدم های روستاهست که برای ادامه تحصیل به شهر رفته است. خاقان ،فرزند ارشد مرحوم جهانگیر ایزدی. مردی بسیار جذاب و مغرور و تلخ! خاقان بعد از مرگ…
IMG 20230127 015547 6582 scaled

دانلود رمان آدمکش 3 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   ساینا فتاح، بعد از مرگ‌ مشکوک پدرش و پیدا نشدن مجرم توسط پلیس، به بهانه‌ی خارج درس خوندن از خونه بیرون می‌زنه و تبدیل میشه به یکی از موادفروش‌های لات تهران! دختری که شب‌هاش رو تو خونه تیمی صبح می‌کنه تا بالاخره رد قاتل رو…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۲ ۱۱۲۵۵۲۴۵۵

دانلود رمان کام بک pdf از آنید 8080 2 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان : کام_بک »جلد_دوم فلش_بک »جلد_اول       محراب نیک آئین سرگرد خشن و بی رحمی که سالها پیش دختری که اعتراف کرد دوسش داره رو برای نجاتش از زندگی خطرناکش ترک میکنه و حالا اون دختر رو توی ماموریتش میبنه به عنوان یک نفوذی..
رمان گرگها

رمان گرگها 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان گرگها دختری که در بازدیدی از تیمارستان، به یک بیمار روانی دل میبازد و تصمیم میگیرد در نقش پرستار، او را به زندگی بازگرداند…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۶ ۱۰۴۸۲۴۸۹۶

دانلود رمان نشسته در نظر pdf از آزیتا خیری 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     همه چیز از سفره امام حسن حاج‌خانم شروع شد! نذر دامادی پسر بزرگه بود و تزئین سبز سفره امیدوارش می‌کرد که همه چیز به قاعده و مرتبه. چه می‌دونست خانم‌جلسه‌ایِ مداح نرسیده، نوه عموی حاجی‌درخشان زنگ می‌زنه و خبر می‌ده که عزادار شدن! اونم…
IMG 20240530 001801 346

دانلود رمان قصه ی لیلا به صورت pdf کامل از فاطمه اصغری 3.1 (37)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان :   ده سالم بود. داشتند آش پشت پایت را می‌پختند. با مامان آمده بودیم برای کمک. لباس سربازی به تن داشتی و کوله‌ای خاکی رنگ کنار پایت روی زمین بود. یک پایت را روی پله‌ی پایین ایوان گذاشتی. داشتی بند پوتینت را محکم می‌کردی.…
InShot ۲۰۲۳۰۷۱۳ ۲۳۵۴۱۴۵۲۰

دانلود رمان کوئوکا pdf از رویا قاسمی 5 (1)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:   یه دختر شیطون همیشه خندون که تو خانواده پر خلافی زندگی می کنه که سر و کارشون با موادمخدره ولی خودش یه دانشجوی درسخونه که داره تلاش می‌کنه کسی از ماهیت خانواده اش خبردار نشه.. غافل از اینکه برادر دوست صمیمیش که یه آدم خشک و…
IMG 20230123 230225 295

دانلود رمان جنون آغوشت 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     زندگی دختری سیزده ساله که به اجبار به مردی به اسم حاج حمید فروخته می‌شه و بزرگ می‌شه و نقشه‌هایی می‌کشه که به رسوایی می‌رسه… و برای حاج حمید یک جنون می‌شه…  
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۷ ۱۰۲۷۲۵۰۲۱

دانلود رمان بانوی قصه pdf از الناز پاکپور 5 (1)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان :                 همراز خواهری داشته که بخاطر خیانت شوهر خواهرش و جبروت خانواده شوهر میمیره .. حالا سالها از اون زمان گذشته و همراز در تلاش تا بچه های خواهرش را از جبروت اون خانواده رها کنه .. در این…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۸ ۰۵۳۰۳۳۸۰۹

دانلود رمان شهر بی یار pdf از سحر مرادی 5 (1)

4 دیدگاه
  خلاصه رمان :     مدیرعامل بزرگترین مجموعه‌ی هتل‌‌های بین‌الملی پریسان پسری عبوس و مرموز که فقط صدای چکمه‌های سیاهش رعب به دلِ همه میندازه یک شب فیلم رابطه‌ی ممنوعه‌اش با مهمون ویژه‌ی اتاقِ vip هتلش به دست دخترتخس و شیطون خدمتکار هتلش میفته و…؟   «برای خوندن این…
اشتراک در
اطلاع از
guest

2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Shiva
Shiva
13 روز قبل

ما چند ساله میدونیم شما دو تاهمدیگه رو میخواید بعد تازه میخوان با مامان حرف بزنن لابد چند سال هم جلب رضایت‌مامان جان طول میکشه

Mamanarya
Mamanarya
پاسخ به  Shiva
13 روز قبل

هر سری هم میره خونه سورن اشاره میکنه ک با ماگ قهوه میخورن😐
والا من ی شات قهوه میخورم شب تا ۳ بیدارن اینا چجوری با ماگ‌قهوه میخورن الله اعلم

دسته‌ها

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x