رمان گرگها پارت ۲۸

۷۹)
دو سه تا پسته و بادوم برداشت و تا آخر مهمونی هر چی اصرار کردم دیگه هیچی نخورد..
این آدم تو خونه چندان چیز زیادی نمیخورد چه برسه به اینجا که به زور اومده بود..
جوونا داشتن با شور و شوق میرقصیدن و وسط سالن پذیرایی حسابی شلوغ شده بود..
نسرین دخترِ دایی کوچیکم اومد پیشم و دستمو گرفت و کشید..
_لیلی بیا با ما برقص، چقدر میشینی
_نه نسی نمیرقصم عزیزم شما برقصین من نگاتون میکنم
نسرین رفت و یکم بعد خاله م اومد.. اون رفت و زنداییم اومد.. کلافه م کردن از بسکه گفتن پاشو برقص..
ولی من دوس نداشتم برقصم و زیاد اهلش نبودم..

زنداییم به زور بلندم کرد و یکم کشید اونطرفتر..

_چرا نمیرقصی خانم خوشگله؟.. شیطون این آقای کیان کیه باهات اومده عروسی؟.. نکنه خبریه مامانت به ما نگفته
_نه زندایی همچین چیزی نیست.. میشه گفت یه رابطهء کاریه

بالاخره زنداییم کنجکاویش ارضا شد و ولم کرد رفت طرف مهمونای دیگه..
وقتی برگشتم و خواستم برم بشینم سر جام دیدم که کامیار با دقت داره سرتاپامو نگاه میکنه..

حواسش نبود که نگاهش میکنم و خیره شده بود بهم..
احساس کردم یه چیزی توی دلم تکون خورد و دلم هری ریخت پایین..
از اول شب حتی یه بارم به سر و وضع و لباسم نگاه نکرده بود و همش نگاهشو دزدیده بود..
ولی الان زیباترین نگاهشو شکار کرده بودم و دلم لرزیده بود..
تا دید نگاهش میکنم طبق معمول سریع نگاهشو ازم گرفت و به مهمونا نگاه کرد..
چی تو دل این آدم بود نمیدونستم..
گاهی فکر میکردم ازم متنفره و وجودمو توی خونه ش به زور تحمل میکنه.. گاهی هم فکر میکردم براش مهمم و حواسش بهم هست..
نمیدونستم.. حسش به من چی بود نمیفهمیدم..

کامیار

دور و برو نگاه میکردم و باورم نمیشد که وسط یه عروسیه پر سر و صدا و شلوغ نشستم..
من اینجا چیکار میکردم و چطوری راضی شده بودم بیام، خودمم نمی فهمیدم..
ولی وقتی نگاهم به دختری افتاد که کنارم نشسته بود فهمیدم که چرا اونجا بودم..
دل من میخواست که با این دختر همه جا برم.. حتی به یه عروسیه مزخرف که باعث سردردم شده بود و حتی یه نفر رو هم اونجا نمیشناختم..
وقتی توی خونه با پیراهن و آرایش دیدمش، دلم خواست بشینم و دل سیر نگاش کنم..
ساده و زیبا شده بود.. لباسش ساده بود و اندام ظریفشو تنگ در بر گرفته بود.. بقدری ظریف بود که آدم حیفش میومد بهش دست بزنه..
موهاشو به ساده ترین حالت و لخت ریخته بود روی شونه هاش..
چشمای جذاب و زیباش با آرایش جذابتر شده بود و منو به خودش میکشید..
ولی سعی کردم نگاهمو ازش بگیرم و غرقش نشم..
نمیخواستم بفهمه که دوست دارم نگاهش کنم.. و خودمم نمیخواستم که بیشتر ببینمش و نتونم احساساتمو کنترل کنم..

وقتی اون دختر پررو اومد و نشست پیشم دیدم که دمغ شد..
و وقتی گفت که میخواد با من برقصه متوجه تغییر حال لیلی شدم..
به زور سعی میکرد حال درونشو بروز نده و من نفهمم، ولی رنگ رخسار خبر میداد از سرّ درون..

نگاهش کردم.. توی دلش آشوب بود و توی چشماش طوفان..
خواستم دستاشو بگیرم و بگم چشم من بجز تو کسی رو نمیبینه تو این دنیا.. آشفته نباش که چندیست شبهایم خراب و آشفتهء توست..
ولی نمیشد بگم و فقط نگاهش کردم..

باید به اون دختر پررو چیزی میگفتم که دیگه دور و بر من نپلکه و بترسه و فرار کنه ازم..
من یه تار موی لیلی رو به هزار تا از اون دخترا و زنا نمیدادم..
بهش گفتم که روانیم و تو تیمارستان بودم.. همونطور که فکرشو میکردم شوکه شد و زود فلنگو بست..
کار هر کسی نبود که با یه بیمار روانی نزدیک و مخاطب بشه..
لیلی خاص بود.. دختری بود که درون اون کالبد ظریف و نحیفش، قلب و روحی داشت به بزرگی و وسعت آسمون..
کاش بیمار و غیرعادی نبودم و میتونستم لیلی رو برای خودم نگه دارم..
ولی نمیشد.. من این بدی رو در حق این دختر فرشته سیرت نمیکردم..
با این فکر حالم گرفته شد ولی سعی کردم خودمو بزنم به بیخیالی و به آیندهء بدون لیلی فکر نکنم..

نگاهش کردم.. پیشم نشسته بود و شونهء ظریفش چسبیده بود به بازوم.. دلم میخواست تن ظریفشو لمس کنم..
دلم میخواست بجای دختر خاله ش، خودش بهم میگفت بیا برقصیم و من فرصت پیدا میکردم به بهانهء رقص لمسش کنم و بگیرمش توی بغلم..

ولی نمیتونستم بهش بگم که میخوام باهاش برقصم..
منی که همش میگفتم دور باش، نزدیکم نیا چطور میتونستم بهش پیشنهاد رقص بدم..

آخرای مهمونی بود و منی که تصمیم داشتم فوقش ۲ ساعت بمونم و برگردم، در کمال حیرت ۵ ساعت بود که کنار لیلی روی اون صندلی نشسته بودم و ذره ای هم میل به رفتن نداشتم..
سردرد داشتم و سر و صدا پدر اعصابمو درآورده بود.. از همهمه و صحبت اونهمه آدم داشتم سرسام میگرفتم ولی نزدیکی با لیلی مثل دوایی بود که آرومم میکرد و بیشتر میخواستمش..
کیکو آوردن و قبلش عروس و دوماد اومدن وسط که باهم تانگو برقصن..
چراغا خاموش شدن و فقط یه رقص نور ملایم سالنو روشن کرد..
موزیکی که پخش شد بقدری زیبا و احساسی بود که ناخودآگاه به لیلی نزدیکتر شدم..

توی تاریکی و اون نور کم برگشتم و صورتشو نگاه کردم..
فضا طوری بود که نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم و دلم توی سینه م بیقراری میکرد و میگفت حداقل نگاهش کن و اینقدر منو محروم نکن ازش..

حواسش به رقص عروس و دوماد بود و من راحت نیمرخشو نگاه میکردم..
مژه های بلند، بینی قلمی و لبای کوچولوش بنظرم زیباترین صورت دنیا بود..
توی ۳۴ سال عمرم چنین حسی به هیچ زنی نداشتم..
تجربهء بی نظیری بود عشق..

غرق تماشاش بودم که ناگهان اونم برگشت و منو نگاه کرد..
طوری آنی نگاهش خورد به نگاهم که انگار تصادف کردیم..
شدت ضربه زیاد بود و قلبم حسش کرد..
بقول شاعری که گفته بود

غالبا در هر تصادف
میرود چیزی ز دست..
لحظهء برخورد چشمت با نگاهم،
دل برفت..

از دیدن نگاه دزدکیم به خودش هنوز مبهوت بود و نگاهش توی چشمام میگشت که عروس و دوماد حین رقص، نزدیکمون شدن و عروس دست لیلی رو گرفت و گفت
_پاشین برقصین
بعدم رو به من گفت
_کامیار خان با خانم دکترتون همراهی کنین مارو

لیلی هنوز نمیدونست چی بگه و چیکار کنه که من دستشو گرفتم و گفتم
_پاشو برقصیم

دستشو که توی دستم گرفتم کاملا حس کردم که مثل یخ سرد شد..
تو شوکِ رفتارم بود ولی من نمیتونستم این فرصتو از دست بدم..
شاید دیگه هیچوقت این فرصت برامون پیش نمیومد و من بازم مجبور میشدم برای خوبی خودش نقاب کامیار سرد و بداخلاق رو بزنم به صورتم..
امشب تنها فرصت بود برای دل های بیچاره مون..

دست سردشو محکمتر گرفتم و بلندش کردم.. بلند شد و دنبالم اومد وسط سالن..
وایسادم و دستمو انداختم دور کمرش..
دستشو که توی دستم بود ول نکردم و آروم توی مشتم نگهش داشتم..
گفتم
_دستت چقدر سرده
و بیشتر توی دستم گرفتمش تا گرمش کنم..
هنوز توی شوک بود و حرکتی نمیکرد..
آروم گفتم
_دستتو بزار روی شونه م

رنگش سرخ و سفید شد و معذب دستشو گذاشت روی شونه م..
تقریبا توی بغلم بود و فقط چند سانت فاصله بود بینمون تا کاملا به هم بچسبیم و توی آغوشم بگیرمش..

دستمو دور کمرش محکم تر کردم..
چقدر کمرش باریک بود..
آهنگ آروم و رمانتیک با صدای بلند فضا رو پر کرده بود و تاریکی اجازه نمیداد که با مهمونا چشم تو چشم بشیم و فقط همدیگه رو میدیدیم..
با نوای موزیک آروم حرکت میکردیم و پاهامون به هم میخورد..
کفشاش پاشنه بلند بود و قدش بلندتر شده بود و صورتش از همیشه به صورتم نزدیکتر بود..

توی چشماش نگاه کردم..
مردمک چشماش به وضوح میلرزید و تو چشمام خیره شده بود..
توی نگاهش هم خجالت هم هیجان و هم عشق بود..

نمیدونستم اون تو چشمای من چی میدید ولی برای اولین بار اونطوری که دلم میخواست داشتم نگاهش میکردم.. بدون ترس از رسوایی و بدون دزدیدن نگاهم..
امشب نقابمو برداشته بودم و گفته بودم هر چه باداباد.. دیگه نتونسته بودم جلوی آتشفشان درونمو بگیرم..
ناخودآگاه دستمو دور کمرش محکمتر کردم و کشیدمش به خودم..
کاملا گرفتمش توی آغوشم..
ای خدا.. دختری که شب و روز توی ذهنم بود و دلم براش پر میکشید، الان بین دستام و توی بغلم بود.. باورم نمیشد..

سرمو نزدیکتر بردم.. بوی خوشش رفت توی اعماق وجودم..
وقتی به خودم نزدیکترش کردم و به خودم فشارش دادم، دستش توی دستم شل شد و لرز خفیفی توی بدنش احساس کردم..

سرمو عقب بردم و تو چشماش نگاه کردم..
رنگش قرمز شده بود و دست سردش گرم بود..
میدونستم اونم از این نزدیکیه ناگهانیمون گر گرفته..

دستشو ول کردم و هر دو دستمو گذاشتم روی کمرش..
دستشو که توی هوا موند گذاشت روی شونه م..
ناخودآگاه دستمو روی کمرش حرکت دادم..
چقدر ظریف و بغلی بود..
یاد آهنگی افتادم که میخوند

قد آغوش منی
نه زیادی
نه کمی..

با نوای موسیقی توی بغلم تکون میخورد و هواییم میکرد..
دلم میخواست محکم بغلش کنم و بگم که عاشقش شدم..

ولی لبامو به هم فشار دادم و نذاشتم حرفی از دهنم دربیاد که زندگی و آیندهء لیلی رو خراب کنه..

سرشو خم کرد روی سینه م.. و حس کردم که نفس عمیق کشید..
اونم داشت از این فرصت استفاده میکرد و بو میکشید عطر تن منو..
بویی که شاید دیگه هرگز نمیتونست از این نزدیکی حسش کنه..

اصلا حواسم به اطراف نبود و فقط مست لیلی بودم..
منم سرمو خم کردم و گردنشو بو کردم..
یهو سرشو بلند کرد و لبم خورد به گردنش !

از تماس لبم با گردنش ضربانم رفت بالا و بدنم داغ شد..
بدن اونم بین دستام منقبض شد و تپش تند قلبش رو کاملا حس کردم..
دستاشو روی شونه هام فشاری داد و سرشو بازم فرو کرد توی سینه م..
سرش چسبیده بود به سیبک گلوم و اگه سرمو خم میکردم میتونستم موهاشو ببوسم..

سالها بود که هیچ زنی رو نخواسته بودم، ولی الان داشتم فقط برای یکبار دیگه لمس گردنش با لبام میمردم..
دلم میخواست ببوسمش..

لعنتی چم شده بود..
داشتم از حسرت این دختر میسوختم..
دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و سرمو خم کردم و موهاشو بوییدم..
بوی خوش شامپو و عطر همیشگیش قاطی شده بود و مستم کرد..
بینی و لبامو کشیدم به سرش و موهاش..

دیگه اختیارم دست خودم نبود.. موهاشو بوسیدم.. نگام کرد و دستشو انداخت دور گردنم و دستش نشست روی شاهرگم !
جایی که نبضم بخاطرش تند میزد و بیقراری درونمو رسوا میکرد..
دستش گرم بود و تماسش با گردنم آتیشم زد..
اونم منقلب بود کاملا حسش میکردم..

بیشتر تو بغلم گرفتمش و دستمو از کمرش بردم بالاتر و پشتشو نوازش کردم..
چه رقصی بود.. مطمئن بودم لیلی هم مثل من حتی آهنگو نمیشنوه چه برسه که حواسش به رقص باشه..

توی لذت نزدیکی و لمس همدیگه برای اولین بار، غرق بودیم و آرزو میکردم آهنگ تموم نشه تا بتونم کمی بیشتر دلدارمو توی آغوشم نگه دارم..
به خودم جرات دادم و لبامو بردم طرف پیشونیش..
لبامو روی رستنگاه موهاش گذاشتم
سرشو بالاتر گرفت و همونجوری موند..

میخواستم تا ابد توی اون حالت بمونیم.. بیشترشو نمیخواستم..
همینکه دستش روی گردنم بود و لبم روی پیشونیش، برای من کافی بود..
وصال یار از این بهتر؟..

مجنون شدنم باز در آغوش تو حتمی ست
لیلی شو و یکبار مرا سیر بغل کن

تپش تند قلبش که کاملا روی سینه م حسش میکردم، بهم اطمینان میداد که اونم به اندازهء من دوستم داره و گرفتارم شده..

اون چیزی که ازش میترسیدم و میخواستم جلوشو بگیرم اتفاق افتاده بود و لیلیِ قصه، عاشق منِ مجنون دیوانه شده بود..

هنوز لبم روی پیشونیش بود که با صدای کف زدن مهمونا به خودم اومدم و سریع سرمو بردم عقب..
لیلی هم ازم فاصله گرفت و دستشو از روی گردنم برداشت..
چراغا رو روشن کردن و من و لیلی به هم نگاه کردیم..
یه دنیا حرف و عشق توی چشماش موج میزد.. خودمم که نگاهم مسلما بدتر از اون بود، میدونستم‌..

مینو و شوهرش اومدن نزدیکمون و تشکر کردن که همراهیشون کردیم..
خبر نداشتن که ما انقدر توی هم غرق بودیم که حواسمون به اونا نبود..
ولی من به این دختر شلوغ و شاد مدیون بودم..
امشبو به این دختر مدیون بودم..
دستشو فشردم و گفتم

_شب عروسیه شما شب زیبایی بود برای من.. ممنون که اصرار کردی بیام

لیلی عمیق نگاهم کرد.. میدونست چی گفتم توی لفافه..
اونم رو به مینو گفت

_امشبو هیچوقت فراموش نمیکنم.. امیدوارم خیلی خوشبخت باشید باهم

اونم توی جمله ش خطاب به مینو، پیام داشت برای من..

عروس و دوماد رفتن برای مراسم کیک و من توی چشمای یار نگاه کردم و گفتم
_بریم خونه؟
با زیباترین نگاه ممکن توی چشمام خیره شد و گفت
_بریم

رفتیم سمت پدر و مادرش تا ازشون خداحافظی کنیم..
خوشبختانه موقع رقص چراغا خاموش بودن و ازشون معذب نبودم که با دخترشون عاشقانه رقصیدم..
رفتیم پیش دایی و زنداییش که از اونا هم خداحافظی و تشکر کنیم
خاله ها هم وایساده بودن پیش اونا..
با همشون دست دادیم و تشکر کردیم و خواستیم بریم که خالهء بزرگش گفت

_بمونین کیک بخورین بعد برین
_نه خاله دیگه بریم با اجازه تون
_راستی لیلی همش میخواستم بپرسم وقت نشد.. شنیدم پرستار یه مرد دیوونه شدی خاله.. این چه کاریه؟ نمیترسی؟

اوپس.. خاله خانم زد به هدف!
لیلی منو نگاه کرد و رنگش پرید.. لبشو گاز گرفت و نگران تو چشمام زل زد..
از ناراحتی من ترسیده بود و از بی ملاحظه گیِ خاله ش معذب شده بود..
بهش لبخند زدم و اشاره کردم که ریلکس باش چیزی نیست..
لیلی هنوز تو حالت اغما بود که رو کردم به خاله ش و آروم گفتم
_اون دیوونه منم خاله خانم.. نترسین زیاد حاد نیست بیماریم، فقط گاهی وقتا جنونم میگیره

زن بیچاره کم مونده بود پس بیفته.. با چشمای گشاد شده زل زده بود به من و لیلی..
بالاخره دهن باز کرد و گفت

_اوا خدا مرگم بده.. شما که دیوونه نیستین.. تو رو خدا منو ببخشین اشتباه به گوشم رسوندن

لیلی که با شنیدن حرفم و دیدن خنده م فهمیده بود ناراحت نشدم، آروم شده بود و رو به خاله ش گفت

_نه خاله درست شنیدی.. آقای کیان همونی هستن که من پرستارشونم.. ولی دیوونه نیستن، بدلیل افسردگی مدتی توی بیمارستان بستری بودن

_افسردگی؟.. ای جانم، آخه شما به این برازندگی و خوش تیپی ماشاالله چرا باید افسرده باشی پسرم؟.. من بازم معذرت میخوام اگه ناراحتتون کردم

_نخیر خانم ناراحت نشدم، شمام فراموش کنین، بازم ممنون از مهمون نوازیتون، شب خوش
لیلی هم خدافظی کرد و خارج شدیم از خونه..

توی ماشین که نشستیم و تنها شدیم، هر دومون نگاهمونو از هم می دزدیدیم..
انگار از اینکه دستمون برای هم رو شده بود خجالت زده بودیم و نمیدونستیم چی باید بگیم..
باید حرفی میزدیم، اگه اینطوری سکوت میکردیم دیگه نمیتونستیم مثل سابق باهم راحت باشیم..
باید اتفاق امشبو میزاشتیم همونجوری توی دلمون بمونه و بهش دست نمیزدیم..
بالاخره من سکوتو شکستم و بهش نگاه کردم و گفتم
_این عروسی پیشرفت خوبی بود برای بیمارتون خانم دکتر.. موفق شدین منو برگردونین به اجتماع

توی چشمام عمیق نگاه کرد و آروم گفت
_خوشحالم که تونستم
منم مثل خودش زل زدم تو چشمای خوشگلش و گفتم
_تونستی.. باورم نمیشه ولی خیلی چیزارو تونستی

فهمید منظورم بردن دلمه.. نگاهشو با شرم قشنگی ازم دزدید و استارت ماشینو زد..

4.5/5 - (35 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
76 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Sogand
Sogand
1 سال قبل

بله عزیزم درسته
ولی الان بچه ها خیلی زیاد تر از سنشون میدونن😂😂😂
به هر حال عالیه. مانت فقط اون اسمایی که یکی از بچه ها گفته بود مال کدوم رمانه؟
نفس و مهرداد 🙏🏻🙏🏻

Tina
Tina
پاسخ به  Sogand
1 سال قبل

نفس و مهراد مال رمان بر دل نشسته هستش اونم مال مهرنازه که مثل همین رمان خیلیییی عالیه

zeinab
zeinab
پاسخ به  Sogand
1 سال قبل

نفس و مهراد برای رمان بر دل نشسته است…کار دیگری از خانم نویسنده😄

Mahad
Mahad
1 سال قبل

مهرنازم فردا پارت میزاری دیگه؟😊😉

fateme
fateme
1 سال قبل

عاااااااالی بود واسه این پارت غش کردم خییلی قشنگ بود خسته نباشید

1 سال قبل

وای مهرناز این یکی اوج احساس بود😍 با ما از اینکارا نکن ما قلبمون ضعیفه
راستی یاد نفس و مهراد افتادم

1 سال قبل

اعهههههه اعههه من عاشق این پارت شدمممم …..

مخوصا این قسمتش: غالبا در هر تصادف
میرود چیزی ز دست..
لحظهء برخورد چشمت با نگاهم،
دل برفت..

اوه مای ننه عاشقش شدممم

پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

نه بابا من کجا تصادف کجااا ….

حالا اگه تو درمونگاه تو بخش واکسن بود شاید پخخخخ

اردیبهشت41
اردیبهشت41
1 سال قبل

قلمت زیباست
پرازاحساس و زیبایی
خیلی عالی

Mehrad
Mehrad
1 سال قبل

خب خانوم نویسنده میشه گفت پیشرفت کردی 👌🏻👏🏻🙌🏻
آفرین

Mehrad
Mehrad
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

رمان بمونه واس مواقع خاص😂

1 سال قبل

عالی عالی.
عشقی ناز جان.
😘😘😘❤️❤️❤️❤️🥰🥰🥰.

ریحان
ریحان
1 سال قبل

مرسی ناز…مرسی عزیزم♥
.
.
درسته مهرنازم اون آهنگ
همسفر رو ابی هم خونده …

Tina
Tina
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

اره واقعا ابی خیلی قشنگتر از گوگوش این اهنگ رو می خونه به نظر من

sara
sara
1 سال قبل

مهرناز خانم شعرای خوب معرفی کن پلیز

sara
sara
1 سال قبل

مهرناز جان اون اهنگ گوگوش هست نه ابی خخخ

sara
sara
1 سال قبل

مهرناز خانم شعرا خیلی قشنگه چهار تا شاعر خوب هم به ما معرفی کن

sara
sara
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

مرسی خانمی
بازم بگو ههههههه

1 سال قبل

وااااای چه باشکوه رقص با مستر کامیار😍
مهرنازی قلمت عالیه
موفق باشی پرنسس🌹

ریحان
ریحان
1 سال قبل

عاااااالی بود مهرنازم…پر از حسااای قشنننگ …حس ناب عاشقانه…منو محمدمم داریم تمرین میکنم هخخخخ…چون نزدیک عروسی دیگه وقت هیچی نیست…الانم وسط درسو امتحانا خستگیمو ن درمیره…

Sogand
Sogand
1 سال قبل

سلام عزیزم نویسنده گل
من اولین بارمه رمانتون و دیدم و خیلی هم خوشم اومد عالیه
فقط پارت بعدی مثل این پارت طولانی باشه
💟💟💟💟💟
و اینکه زود این رمان و تموم نکنین لطفا
یه کوچولو هم قسمت های صحنه دار هم بریزین داخل رمان جذابیتش بیشتر میشه👌👌👌

حالا یکی ...
حالا یکی ...
پاسخ به  مهرناز
8 ماه قبل

نه اینکه ما خعلی سر به راهیمممم نترس فداتشم انقد رمان صحنه دار هست تا دلت بخواد ماعم همرو حفظ داوشمممم😉

Atoosa
Atoosa
1 سال قبل

مرسی مهرناز جونم خیلی عالی بود😍😘

Tina
Tina
1 سال قبل

وایییییی محشر بود مهرناز جونم 😘😘یه عشق خالص و ناب بود بینشون وقتی میرقصیدن .همیشه پایدار باشی نویسنده ی جوان وعزیز

1 سال قبل

سلام مهرنازی جونم خوبی ؟؟؟
خیلی خیلی این پارت زیبا بود .
واییییییی بالاخره کامیار گفت دوسش داره 😍😍😍😍😍😍😍😍

پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

اااااا ، مهرنازی 😠😠😠😠
لیلی تا بخواد کلمه ی دوست دارمو از زبون کامیار بشنوه یا باید مو هاش مثل دندوناش سفید بشه یا هم یک نقشه ی شیطانی بکشه 👹👹👹👹

پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

منم کاملا موافقم 👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻

neda
neda
1 سال قبل

تو رمان بر دل نشسته هم پدرمونو دراوردی تا به هم رسیدن چراا این کارو با ما میکنیییی
عررر😂🥺

neda
neda
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

کمتر سخت بگیر باباااا
اون دوتا ک هیچی ما خیلییییییی گناه داریماا 😂

neda
neda
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

ماهمه جوره هم شمارو هم رمانتونو دوست داریم 😍

فاطمه
فاطمه
1 سال قبل

عالی بود. ممنونم ازت.

76
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x