رمان گرگها پارت ۳۶

اینم یه پارت طووووولانی
۱۱۱)

صبح روزی که نگارجون و منیره قرار بود برن، بردیمشون فرودگاه و کامیار همه ی کاراشونو انجام داد و بعد از اینکه هواپیماشون تو آسمون اوج گرفت دوتایی از فرودگاه خارج شدیم و برگشتیم خونه..

طوری باهام سرد بود که انگار غریبه م و منو نمیشناسه..
سر راه مقابل یه رستوران گفت که ماشینو نگه دارم و خودش پیاده شد..
یکم بعد با دو پرس غذا برگشت و سوار ماشین شد و گفت بریم..
گفتم
_چرا غذا گرفتین؟ یه چیزی درست میکردم میخوردیم
با مسخره نگام کرد و پوزخندی زد..
_تو اصلا بلدی نیمرو درست کنی؟

_چرا بلد نباشم؟.. شما از کجا میدونین بلد نیستم؟
_خودت یه بار گفتی آشپزی بلد نیستی
_کی گفتم که یادم نیست؟
_همونموقع که گفتم آشپزی بلدی، یا از اون زنایی میشی که شوهرت هر روز باید غذای حاضری بخوره، توام گفتی بلد نیستم و قصد ازدواج هم ندارم

چه خوب یادش بود حرفامو.. خودم یادم نبود چی گفتم..

_چه خوبم یادتونه.. همیشه انقدر حافظه تون خوبه یا حرفای من براتون مهمه؟
چپ چپ نگام کرد و گفت
_چرا باید حرفای صدمن یه غاز تو برام مهم باشه؟.. حافظه م خوبه
_آها فهمیدم، حالا عصبانی نشین
_عصبانی نمیشم مگه احمقم که بخاطر حرفای متناقض تو عصبانی بشم؟
_متناقض؟.. چرا مگه چی گفتم؟
_گفتی قصد ازدواج نداری و الان بخاطر یه خواستگار داری خودتو میکشی

آخ که چقدر دلم خواست بگم من همه ی خواستگارامو رد کردم و خودمو نمیکشم برا خواستگار و بزنم تو دهنش..
ولی نمیشد نگارجون گفته بود بزار یکم بترسه..

بدجنس شدم و گفتم
_خب اونموقع قصد ازدواج نداشتم چون موقعیتی مثل الان پیش نیومده بود.. بهرام قاسمی کیس فوق العاده ایه، همه ی دخترای دانشگاه عاشقشن.. نمیتونم بیتفاوت باشم به خواستگاریش

نگاهش کردم و دیدم که عضله های فکش منقبض شد و عصبی نگام کرد..
جوابمو نداد و برگشت و از شیشه ی ماشین بیرونو نگاه کرد..

اوه دلم خنک شد.. که حرفای صدمن یه غاز من براش مهم نبود، هه.. خوب حالشو گرفتم..

تا خونه حرف نزد و خون خونشو خورد.. وقتیم رسیدیم بدون اینکه غذاهارو از صندلی عقب برداره خودش پیاده شد و رفت تو..
غذاهارو برداشتم و منم رفتم تو خونه..

وایساده بود تو آشپزخونه جلوی یخچال و یخ برمیداشت..
یه عالمه یخ انداخت توی آب و لیوانو سرکشید..
گفتم
_انقدر آب یخ نخورین.. تو این گرما عرق کردین و این آب تگری مریضتون میکنه

_شما دکتری؟
_دکتر نیستم ولی اگه مریض شدین پرستاری نمیکنم ازتون
دوباره لیوان پر از آب یخو سرکشید و گفت
_تو از من پرستاری نکن پرستار قلابی
و پشتشو کرد بهم و رفت بالا..
بز لجباز بیشعور..

غذاها رو نگاه کردم.. چلوکباب گرفته بود.. یکم بعد صداش کردم از پایین پله ها و گفتم بفرمایید ناهار بیزحمت

سلانه سلانه از پله ها اومد پایین و نشست روی صندلی مقابلم پشت میز..
اولین بار بود که دوتایی تو خونه تنها بودیم و با هم غذا میخوردیم..
مخلفات همراه غذا رو چیدم تو یه بشقاب و گذاشتم وسط میز.. کره و پیاز و ریحان و سماق با نوشابه..
غذاشو کشید جلوش و سماقو خالی کرد روش..
با لذت میخورد و اصلا به من نگاه هم نمیکرد.. فقط یه بار وقتی هردومون باهم دستمونو دراز کردیم تا ریحون برداریم، دستمون خورد بهم.. طوری دستشو کشید که انگار مار نیشش زد..

بجای اینکه من محتاط باشم که با یه مرد تو خونه تنهام، اون محتاط بود و مواظب بود که نه نگاهش نه دستش بهم نخوره..
وقتی غذامون تموم شد تشکر کردم ازش و اونم آروم نوش جانی گفت و پاشد رفت بالا..
وقتی میرفت گفتم
_همش میخواین بالا بمونین؟.. من حوصله م سر میره تنهایی
_به من چه؟ مگه من همبازیتم؟.. میخواستی بری خونتون
_نمیشد برم، آخه مامانش یه بچه رو سپرده به من و گفته تنهاش نزارم
برگشت و بد نگام کرد و رفت سمت پله ها..
فکر میکرد کم میارم مقابلش.. عوضی..

تا عصر پایین نیومد و منم از لجم دوای ساعت هفتشو نبردم بالا..

هفت و ربع بود که خودش اومد پایین و گفت
_پرستار قلابی قرص منو چرا نیاوردی؟.. به وظایفت خوب عمل نمیکنی

بیخیال سیبی که دستم بود رو گاز زدم و به کتابی که میخوندم نگاه کردم و گفتم
_از یه پرستار قلابی خیلی انتظار دارینا
_راست میگی.. باید خودم به فکر خودم باشم

نگاهش نکردم و اونم بیتفاوت رفت و قرصشو برداشت و بازم با آب یخ خورد..
انگار از وقتی که گفته بودم آب یخ نخور، باهام لج کرده بود و یخ بیشتری مینداخت تو لیوان..
عجب آدمی بود.. کله خر نفهم..

قرصشو خورد و اومد تو هال نشست روی مبل مقابلم که جای همیشگیش بود..
_چی میخونی؟

زیر چشمی نگاش کردم و گفتم
_جنایت و مکافات
_هوممم.. نظرت چیه راجع به عقیده ی راسکُلنیکوف؟
_موافق نیستم باهاش.. اگه قرار باشه هر کس خودش عدالت رو اجرا کنه، توازن زندگی بهم میخوره و همه میشن قاتل هم

_ولی بنظر من راسکلنیکوف یه آدم ژرف اندیش و کار درستی بود.. خودش حکم قتل زن نزولخور رو داد خودشم اجرا کرد و کشتش

۱۱۲)

_ولی کارش درست نبود که از عذاب وجدان بهم ریخت و داغون شد.. حتی نتونست به پولای زنه دست بزنه و خرج کنه
_برا همینه که میگم کار درست بود.. راسکُلنیکوف دزد و قاتل نبود.. اگه بود عذاب وجدان نمیگرفت و پولای زنه رو هم راحت خرج میکرد و از گشنگی نمیمرد
_بنظر من شما یکم شبیه اونین و با خودتون درگیرین.. شاید یه سونیا هم برای شما لازمه که نجاتتون بده از تنهایی و دنیایی که برای خودتون ساختین و مثل راسکلنیکوف توش خودتونو شکنجه میکنین

عمیق نگام کرد و گفت
_اون نجات پیدا کرد و عشق سونیا رو قبول کرد چون به جرمش اعتراف کرد و خودشو از عذاب وجدان رها کرد.. ولی من دچار بیماری ای هستم که رهام نمیکنه تا رها بشم.. من باید تنها باشم، اینجوری هم برای خودم هم برای سونیا بهتره

منظورش از سونیا من بودم.. خواستم بگم برای سونیا فقط با تو بودن بهتره.. ولی دهنمو بستم..

از جاش بلند شد که بره بالا‌.. ولی مکثی کرد و گفت
_تنهایی اینجا بخوابی نمیترسی که؟
_چرا میترسم

_تو که ماجراجویی و نصف شب از دیوار دیوونه خونه بالا میری.. از تنها موندن تو طبقه ی پایین میترسی؟
_اونجا فرق میکرد.. شما اونجا بودی و میومدم پیش شما.. ولی این خونه خیلی درندشت و ترسناکه
_باشه خانم ترسو.. میام میخوابم تو اتاق مامان

بعدم زیر لب غرغر کرد که عجب گیری کردیما..
خوشحال بودم که براش مهم بودم و بخاطر ترس من میومد پایین..
منم نمیترسیدم فقط خواستم بکشونمش پایین تا بیشتر بهم نزدیک باشه..

رفت بالا و بالش خودشو آورد و رفت توی اتاق نگار جون..
زیرلبی شب بخیری گفت و رفت..
منم رفتم توی اتاقم ولی تا صبح نتونستم بخوابم و همش حواسم به اتاقی بود که خیلی کم ازم فاصله داشت و صاحب قلب و روحم اونجا خوابیده بود..

صبح قبل از اینکه بیدار بشه بلند شدم و رفتم یه صبحانه مفصل آماده کردم و چیدم روی میز..
منتظر شدم تا بیدار بشه ولی خبری ازش نبود..

مجبور شدم برم و بیدارش کنم..
در اتاقو باز گذاشته بود و یواشکی سرک کشیدم..

اگه لخت خوابیده بود خیلی بد میشد..
یه چشممو بستم و با گوشه ی یه چشمم یواشکی نگاهش کردم.. لباس تنش بود و نفس راحتی کشیدم و هر دو چشممو باز کردم..
انگار اگه لخت بود با یه چشم باز نمیدیدمش!..
خنده م گرفت از کار خودم و یواشکی صداش کردم..
ولی بیدار نشد.. رفتم جلوتر و گفتم
_آقای کیان.. ظهر شد بیدار شین

ولی انگار نه انگار.. طوری خوابیده بود که امکان نداشت صدامو بشنوه..
خواستم تکونش بدم ولی نتونستم بهش دست بزنم.. نمیدونستم چرا.. انگار ترسیدم بیدار بشه و مثل فیلما یهویی بغلم کنه..

البته جناب کامیار از اون کارا نمیکرد و مسلما میگفت چرا بهم دست زدی دور باش..
بیشعور الاغ..
یاد کاراش افتادم و تصمیم گرفتم حالا که موقعیتش بود تلافی کنم..
رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان آب آوردم.. خواب خواب بود..

یه بار دیگه م صداش کردم ولی تکون نخورد.. دیگه تقصیر من نبود مجبور بودم به روش خرکی بیدارش کنم..
رفتم جلو و لیوان آبو خالی کردم تو صورتش..
طوری پرید بالا که فکر کردم الان از تخت میفته..
سریع رفتم عقب..
هینی کشید و گیج و منگ گفت
_چیکار کردی دیوونه؟

خونسرد و طلبکار گفتم
_عه زنده این؟.. ترسیدم فکر کردم خدای نکرده مردین که هر چی داد میزنم بیدار نمیشین

بلند شد و عصبی روی تخت نشست و دست کشید به سر و صورت خیسش..
خنده م گرفته بود.. بالش خیسشو برداشت و محکم پرت کرد طرفم..
بدجور خورد تو صورتم چون انتظارشو نداشتم.. عقب عقب رفتم و داد زدم
_چرا اینجوری میکنی بیشعور؟
_بیشعور تویی یا من که آبو خالی کردی تو گوشم؟.. کسی که خوابیده اینطوری بیدارش میکنن روانی؟

_حقتون بود.. کاش آب یخ میریختم رو سرتون حیف شد به عقلم نرسید
از جاش بلند شد و گفت
_مگه تو عقلم داری؟

پیشم وایساد و با انگشتش کوبید به سرم و گفت
_این تو پر از کاهه.. عقل و مغز کجا بود

عصبی دستشو پس زدم و گفتم
_واقعنم عقل ندارم که پیش شما موندم

در حالیکه داشت میرفت سمت دستشویی گفت
_دیوونه ای دیگه.. زود ازدواج کن و برو
منم پشت سرش بلند گفتم
_دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.. میرم بزودی نگران نباشین

رفتم سر میز نشستم و برا هردومون چایی ریختم.. سر و صورتشو خشک کرده بود و موهاشو کامل داده بود عقب..
وای که چقدر بهش میومد و با موهای خیس عقب رفته چه جیگری شده بود..
ناخوداگاه زل زده بودم بهش که صندلی رو کشید و نشست روش و گفت
_طوری نگام میکنی که با تو توی این خونه تنهایی احساس امنیت نمیکنم

زود نگاهمو ازش گرفتم و پوزخندی زدم و گفتم
_داشتم موهای خیستونو نگاه میکردم و خوشحال بودم که اونطوری بد بیدارتون کردم.. بدترترش حقتون بود ولی ایشالا اونم در روزهای بعدی

اونم پوزخندی زد و گفت
_آره جون عمت.. میدونم نیتت چی بود و چطوری نگام میکردی، داشتی میخوردیم

_آرزو بر جوانان عیب نیست جناب کیان.. با خیالاتتون خوش باشین
و چاییمو سر کشیدم و بیتفاوت صبحونمو خوردم و دیگه نگاش نکردم..

۱۱۳)

وقتی صبحونشو خورد و بلند شد که بره گفتم
_خواهش میکنم، تشکر لازم نبود
_وظیفته پرستار قلابی.. تشکر کجا بود

بی فرهنگ بی ادب.. حسابشو میرسیدم.. تصمیم گرفتم ناهار درست نکنم و بزارم گرسنه بمونه..

موقع ناهار اومد پایین و گفت
_نه بوی غذایی نه چیزی.. این بود اون یه چیزی درست میکردم میخوردیمت؟
_به من چه؟.. مگه من آشپزم؟.. من یه پرستار قلابی ام که حتی وظیفه م نیست قرص بدم بهتون، اونم لطف میکنم و میدم
_هوممم.. که اینطور.. باشه

اینو گفت و رفت گوشی رو برداشت و زنگ زد جایی..
وقتی طرف مقابل جواب داد گفت
_لطفا یه پیتزا مخصوص بزرگ با یه نوشابه خانواده بفرستین
بعدم آدرسو داد و تماسو قطع کرد..
ته دلم خوشحال شدم که غذا نپختم و پیتزا میخوریم..

یکم بعد در زدن و رفت دم در و سفارشاشو گرفت و اومد تو..
نگاهم به پیتزا بود که دیدم رفت تو آشپزخونه و یه پارچ پر از یخ آورد و نوشابه رو ریخت توش.. بعدم جعبه پیتزا رو گذاشت جلوش و نشست پشت میز ناهارخوری و شروع کرد به خوردن..

مات و مبهوت نگاهش میکردم که به من نگفت بیا بخور و انگار نه انگار که منم اونجا بودم..
از لجم هیچی نگفتم و بلند شدم رفتم تو آشپزخونه و برای خودم شنیتسل مرغ منجمد از یخچال درآوردم و تو روغن سرخشون کردم و آوردم گذاشتم سر میز و خوردم..
میدونستم دوست داره و از قصد شنیتسل درست کردم که دلش آب بشه و منم بهش ندم..

مثل گاو پیتزاها رو میلمبوند‌ و نوشابه ی یخو سر میکشید.. تا چشمش افتاد به غذای من نگاهی به تکه های سوخاری و طلایی خوشگل مرغا کرد و بعدشم یه نگاه به من کرد..
محلش نزاشتم و شروع کردم به خوردن..

سه تکه از مرغام مونده بود که دیگه نتونست خودشو نگه داره و گفت
_دو تکه از پیتزام میدم سه تکه مرغتو میگیرم

نگاه کردم به جعبه ش.. سه تکه پیتزاش مونده بود.. گفتم
_سه تا در مقابل سه تا
_عادلانه نیست.. تکه های پیتزا بزرگن
_همینه که هست.. نمیخواین ندم.. در ضمن مگه شما عدالت سرتون میشه؟.. نشستین تنهایی پیتزا خوردین نگفتین این دختر بیچاره ناهار نداره و دلش پیتزا میخواد؟

_مگه دختر بیچاره فکر منو کرد که با این هیکلم بدون غذا ضعف میکنم؟.. منم فکر تو رو نکردم و خودم تنها خوردم
_بمونه تو گلوی کسی که تک خوری میکنه
_خوب بابا حالا که یر به یر شدیم و توام شنیتسل درست کردی برا خودت و به من ندادی.. بیا این سه تکه رو بگیر سه تکه منو بده

جعبه ی پیتزا رو سر داد طرف من و منم بشقابمو گذاشتم جلوش..
بازم نوشابه ی تگری رو سر کشید.. گفتم
_اینهمه یخ میخورین بخدا مریض میشینا.. از من گفتن بود
_مریض نمیشم.. هوا گرمه فقط یخ میچسبه

بعد از ناهار بلند شد رفت بالا تو اتاقش و تا عصر هم پیداش نشد..
ساعت ۷ بود که قرصشو برداشتم و رفتم بالا..

صدای سرفه هاشو شنیدم..
اوپس.. مریض شده بود!
میدونستم با اونهمه آب یخ گلوش چرک میکنه.. سریع پله ها رو رفتم بالا..
توی آشپزخونه بود و دنبال چیزی میگشت و سرفه میکرد..
گفتم
_دنبال چی میگردین؟
نگام کرد و گفت
_هیچی مهم نیست
دوباره کشوها رو باز کرد و اینور و اونورو نگاه کرد..
_بگین چی میخواین شاید من بدونم کجاست

معلوم بود نمیخواد بگه.. ولی به زور گفت
_قرص سرماخوردگی میخوام.. گلوم یکم درد میکنه

دلم خنک شد از اعترافش و گفتم
_دیدین گفتم کم آب یخ بخورین وگرنه مریض میشین؟.. به حرفم گوش نکردین و الان دنبال قرص میگردین

طلبکار نگام کرد و گفت
_نخیر من به آب یخ عادت دارم.. همش تقصیر توئه که آب ریختی رو سرم و مریض شدم
_هه.. با یه لیوان آب ولرم اونم وسط تابستون کی مریض میشه آخه؟.. با بدن گرم و عرق کرده وقتی آب یخ میخورین نه تنها گلو درد بلکه صدتا مریضی دیگه هم درونتون اتفاق میفته.. آب یخ مضرترین چیزه برای دستگاه گوارش و ریه

با سرفه رفت سمت اتاقش و گفت
_حالا که مریض شدم و دلت خنک شد خانم دکتر

_واقعنم خنک شد

چپکی نگام کرد و رفت تو اتاقش.. منم رفتم پایین و قرص سرماخوردگی برداشتم و بردم دادم بهش..
_بگیرین بخورین ولی با این سرفه هایی که من میبینم قرص سرماخوردگی هیچ کاری نمیتونه بکنه و باید برین دکتر

قرصو از دستم گرفت و گفت
_حوصله دکتر رفتن ندارم.. همینو بخورم و بخوابم خوب میشم چیزیم نیست.. تو برو، شب برای خواب میام پایین

رفتم پایین ولی دلم پیشش بود.. ولی لعنتی نمیزاشت که پیشش بمونم.. همش میگفت برو..

دو ساعت گذشت و رفتم یه سری بهش بزنم..
دراز کشیده بود و سرفه میکرد.. رنگشم قرمز شده بود.. رفتم جلو و گفتم
_بهتر نشدین؟
نگاهم که کرد دیدم چشماشم قرمز شده..
رفتم پیشش و دستمو گذاشتم روی پیشونیش..
تب داشت..
_تب دارین.. پاشین باید بریم دکتر
پتو رو کشید روش و گفت
_حال دکتر ندارم.. خوب میشم
_خوب نمیشین دارین بدتر میشین.. تب خطرناکه پاشین لباس بپوشین بریم دکتر
پشتشو کرد بهم و بیحال گفت
_نمیرم دکتر بزار بخوابم

مثل یه بچه ی لجباز بود و حرف حالیش نمیشد..
میدونستم که بدتر میشه ولی راضی نمیشد بریم دکتر..

۱۱۴)

نشستم پیشش و دیگه نرفتم پایین..
یکم که گذشت دیدم تبش بیشتر شد.. رفتم درجه آوردم و گفتم
_اینو بزارین زیر بغلتون

۳۸ درجه بود حرارت بدنش و تب داشت.. رفتم و دو تا دستمال خیس آوردم و گذاشتم روی پیشونیش.. لعنتی.. تبش داشت بیشتر میشد بجای کم شدن..
دلم میخواست یه دونه محکم بزنم تو سرش که حرفمو گوش نکرده بود و لیوان لیوان آب یخ خورده بود..
حالش بد بود و بدجوری سرفه میکرد..
دلم به درد میومد و تحمل حال بدشو نداشتم..
رفتم پایین و یه قرص استامینوفن آوردم و گذاشتم توی دهنش و سرشو بلند کردم که آب بخوره و قرصو قورت بده..
به زور قرصو خورد و آروم گفت
_گلوم داره پاره میشه.. انگار زخمه

بدم میومد که هی بگم منکه بهت گفتم.. برای همینم نگفتم و بجاش دستشو گرفتم توی دستم..
داغ بود.. چقدر تب داشت ای خدا.. دیگه با این وضع دکتر هم نمیشد رفت..

نیم ساعت که گذشت دیدم کم کم داره هذیان میگه و دیگه تو حال خودش نیست..
تب چیز خطرناکی بود و خدای نکرده ممکن بود تشنج کنه..
رفتم و یه لگن پر از آب آوردم و پاهاشو گذاشتم توی آب..
پاچه های شلوارشو زدم بالا و از زیر زانوهاش تا پایین شستم..
انقدر تب داشت که آب داخل لگن هم ولرم شد..

پتو رو از روش کشیدم و دستمالهای خیسو گذاشتم روی پیشونیش..
دو بار آب لگنو عوض کردم و تند تند دستمالها رو با آب سرد خیس میکردم و میزاشتم روی پیشونیش..
حالش خیلی بد بود گاهی چشماشو باز میکرد و نگام میکرد..
یه بار وقتی دستمالو گذاشتم روی پیشونیش دستمو گرفت و توی دستش نگه داشت و خیره شد به چشمام..
دستشو محکم گرفتم و گفتم
_خیلی تب داری.. کاش میرفتیم دکتر.. میترسم طوریت بشه
صداش درنیومد و به زور گفت
_نترس.. چیزیم نمیشه.. خودتو خسته نکن برو بخواب
مگه میشد تو اون حال بزارمش و برم.. تبش همش داشت بالا میرفت و با پاشویه ای که کردم یکم پایین اومد و دو کلمه حرف زد..
گفتم
_مگه میشه بزارمت و برم؟.. درسته که پرستار تقلبی ام ولی بمیرمم اینجوری تنهات نمیزارم، تبت خیلی بالاست خطرناکه

ساعت ۱۲/۵ بود که دیدم نفسهاش غیر طبیعی شده و عرق از پیشونیش جاری شده..
از شدت تب هول داشت و همش تکون میخورد روی تخت.. یه چیزایی میگفت که نمیفهمیدم.. هذیون میگفت..
درجه رو گزاشتم زیر بغلش.. یا خدا.. از چهل درجه داشت رد میشد..
باید کاری میکردم وگرنه الان بود که تشنج کنه.. دست و پامو گم کرده بودم و نمیدونستم چیکار کنم..
بلند بلند با خودم حرف میزدم و میگفتم خدا لعنتت کنه کامیار که باهام لج کردی و پارچ پارچ آب یخ خوردی.. ببین به چه روزی افتادی گاو نفهم..
ترسیده بودم و اینارو بلند میگفتم ولی حتی یه کلمه شو هم نمیشنید..

لگن آب و دستمال خیس دیگه جواب نمیداد و درجه ای که روی چهل بود هشدار میداد..
یه قرص استامینوفن دیگه رو توی آب حل کردم و به زور ریختم توی حلقش..
یادم بود که بچه ی لاله یه بار به مرز تشنج رسیده بود و مامانم برده بودش توی حموم و گذاشته بودش توی وان آب..
نمیدونم آب سرد بود یا ولرم.. ولی منم باید کامیارو میکشیدم توی حموم و آبو کامل میگرفتم روی سرش..
دستشو گرفتم و گفتم بلند شو کامیار..
طوری محکم کشیدمش که تکونی خورد و بدنشو از روی تخت بلند کرد..
دستشو انداختم دور گردنم و رفتم زیر بغلش و دستمو انداختم دور کمرش و به زور بلندش کردم..
با قد و هیکلی که داشت غیر ممکن بود بتونم تکونش بدم ولی خودش به زور بلند شد و تکیه داد بهم و کشیدمش سمت حموم..

تو حال خودش نبود و نمیتونست قدم از قدم برداره ولی من با همه توانم طوری میکشیدمش که مجبور میشد قدم برداره و بیاد
با هزار زحمت بالاخره رسوندمش تا حموم و نشوندمش روی زمین زیر دوش..
تا ولش کردم وا رفت و ولو شد روی زمین.. دستامو دورش حلقه کردم و به زور بلندش کردم و تکیه دادمش به دیوار تا بشینه..
چقدر سنگین بود نفس نفس میزدم و قلبم توی دهنم بود.. ولی باید عجله میکردم و نمیزاشتم تشنج کنه..

آبو باز کردم تنظیمش کردم که ولرم باشه.. بنظرم اومد اگه سرد باشه حتما لرز میکنه.. دوشو گرفتم روی سرش و آب از سرش ریخت روی همه ی بدنش..

هینی گفت و چشماشو باز کرد.. یه چیزایی گفت که قابل تشخیص نبود..
دستمو کشیدم به پیشونی و موهاش.. پیشونیش داغ بود ای خدا.. یکم آبو سردتر کردم و خدا خدا میکردم که تبش بیاد پایین..
دوش آبو گرفتم روی گردنش و شونه هاش.. لباس تنش بود و دکمه های پیرهنشو که خیس آب بود باز کردم و آبو گرفتم روی سینه ش..
آبو که سردتر کردم یکم به خودش اومد و نگام کرد..
چشمای قشنگش خمار شده بود و تب آلود بود..
با عشق بهم نگاه کرد و زمزمه کرد لیلی..

کم مونده بود گریه کنم.. حالش خیلی بد بود و دلم به درد میومد که توی اون حال بود..
دست کشیدم به موهای خیسش و گفتم
_جون لیلی.. لیلی فدات بشه.. الان تبت میاد پایین

چشمای تبدارش هی بسته میشد و به زور بازشون میکرد و نگام میکرد..
آبو گرفتم به شونه هاش و دست کشیدم به گردنش..
دستمو گرفت.. نگاهش کردم..

۱۱۵)

هذیون میگفت و میدونستم نمیفهمه چیکار داره میکنه.. آبی که از سر و روش پایین میریخت رفت توی دهنش و یکمشو قورت داد..
دست دیگه مو کشیدم به صورتش و آبو از چشماش و لباش گرفتم..
دستمو محکمتر گرفت و بین حرفای نامفهومش تشخیص دادم که گفت
_لیلی نرو.. نمیخوام بری.. سرده.. الان میان

حرفاش قاطی پاطی بود ولی همینکه تو اون حالش میگفت نرو دلم براش پر میکشید..
دستمو گذاشتم روی پیشونیش و دیدم تبش پایین اومده..
تو چشماش نگاه کردم و گفتم
_الهی برات بمیرم کامیارم

نمیدونم حرفامو میفهمید یا نه.. ولی طوری نگام کرد که از قشنگی نگاهش قلبم به تپش افتاد و پیشونیمو گذاشتم روی پیشونیش و گفتم
_نمیرم.. مگه میتونم برم لعنتی.. جونم بسته ست به جونت

دستمو که هنوز توی دستش نگه داشته بود بالا آورد و بوسید..
لبای خیسش هنوزم گرم بود.. سرمو ازش جدا کردم و تو چشماش نگاه کردم..
لباسای هردومون خیس بود ولی کامیار از سر تا پا خیس آب بود و از موهاش آب میچکید..

منو کشید سمت خودش.. لبای خیسش بوسیدنی بود و نتونستم نگاهمو ازش بگیرم..
ولی مریض بود و انقدر نگرانش بودم که از خیر بوسیدنش گذشتم و بازم آبو گرفتم روی سرش..
دستمو کشید و یهو لباشو گذاشت روی لبام..

قلبم از جاش دراومد و نفهمیدم چی شد.. ولی بغلم کرده بود و ناخواسته افتادم روش و نشستم روی پاهاش..
طوری با حرارت لبامو بوسید که دوش از دستم افتاد و دیگه نتونستم مقابلش مقاومت کنم..

بوسیدنش قشنگترین حس دنیا بود.. طوری که میخواستم ساعتها طول بکشه و تموم نشه..
لبها و زبون داغ و تبدارش که به دهنم میخورد گر میگرفتم و دست و دلم میلرزید..
توی بغلش بودم و با اینکه خیس آب بودیم ولی احساس کردم منم دارم تب میکنم..
دستشو برد لای موهام و بین بوسه هاش اسممو تکرار میکرد..
مست عشقش شدم.. منم بوسیدمش و طعم لباش رفت زیر زبونم.. چقدر عاشقش بودم.. چقدر میخواستمش..
منم مثل خودش اسمشو صدا زدم و آروم و بیقرار گفتم
_عاشقتم لعنتی

لباشو از لبام جدا نکرد و همونطوری نگه داشت.. میتونستم سالها تو اون حالت بمونم و همونجوری جون بدم..
طوری تو بغل هم فرو رفته بودیم و لبامون به هم چسبیده بود که انگار یکی شده بودیم..

بعد از چند ثانیه حس کردم بدنش بازم داغ شد..
لبها و نفس داغش داشت منو هم میسوزوند..
لبامو از لباش جدا کردم و ازش کنده شدم.. بیحال و خمار نگام کرد..
سرمو خم کردم و یه بوسه کوتاه روی لبش زدم و گفتم
_بازم تبت رفت بالا.. بزار آب بگیرم روی سرت جون و دلم

چشماشو بست و سرشو تکیه داد به دیوار.. آبو گرفتم روی سر و صورت و موهاش و بدنش..
دست کشیدم به گردنش و یقه ی پیرهنشو بردم عقب و آبو گرفتم روی پشت و شونه هاش..
بالاخره حرارت بدنش اومد پایین..
باید میبردمش تو اتاق.. ولی با اون لباسای خیس نمیشد..
سریع رفتم و از کمدش حوله برداشتم.. نمیدونستم چیکار کنم.. نمیتونستم لباساشو دربیارم.. خودشم تو حالی نبود که بلند بشه و لباساشو عوض کنه..
اول موهاشو خشک کردم و بعد تا جایی که میتونستم آب لباساشو با حوله گرفتم..

دوباره رفتم تو اتاقش و یه حوله ی خشک آوردم و پیچیدم دورش..
بلند گفتم
_کامیار.. سعی کن بلند بشی بریم تو اتاق.. پاشو عزیز دلم
با همه ی توانم کشیدمش.. بلند نمیشد و بسختی تکونش دادم..
دستامو گذاشتم دو طرف صورتش و گفتم
_کامیار.. کامیار منو ببین.. بلند شو باید بریم تو اتاق.. کامیار

بالاخره به زور بلند شد و دستمو انداختم دور بازوش و کشیدمش سمت اتاق..
بسختی تا تختش بردمش و افتاد روی تخت..
رفتم در تراسو بستم تا سردش نشه و برگشتم پیشش..

لباساش کلا خیس بود و نمیدونستم چطوری عوضشون کنم..
ولی مجبور بودم.. نمیشد اونطوری بمونه و بدتر مریض میشد..
رفتم از کمدش تیشرت و شلوار برداشتم و اومدم..

حوله رو از دور بدنش باز کردم و سریع پیرهنشو از تنش درآوردم.. دمای بدنش پایین اومده بود و رنگش سفید شده بود.. انگار سردش بود..
تیشرتو تنش کردم..
وااای شلوار و لباس زیرشم باید عوض میکردم.. ولی چه جوری!!.. کلافه نشستم لب تخت و نگاهش کردم..

صداش کردم و گفتم
_کامیار.. پاشو شلوارتو عوض کن
ولی غیرممکن بود بلند بشه و شلوارشو دربیاره و دوباره بپوشه..
باید خودم انجامش میدادم..
شلوارشو میتونستم دلمو به دریا بزنم و دربیارم، ولی لباس زیرشو عمرا نمیتونستم..
عجب گیری کرده بودم… فکر کردم که بزارم با همون شورت خیس بمونه و فقط شلوارشو عوض کنم.. ولی نمیشد.. خیس آب بود..

فکر کردم که با سشوار تو تنش خشکش کنم..
از فکری که کرده بودم خنده م گرفت.. اگه کامیار میفهمید شورتشو تو تنش با سشوار خشک کردم مسلماً منو میکشت..
فکری به ذهنم رسید و پتو رو انداختم روش..
بهترین راه این بود که از زیر پتو شلوار و لباس زیرشو باهم بکشم بیرون از تنش و بازم همون زیر پتو شلوار خشکو تنش کنم..
آره بهترین راه این بود.. حتی پاهای لختشم نمیدیدم اینطوری..

M:
۱۱۶)

دستامو بردم زیر پتو و کمر شلوار و لباس زیرشو باهم گرفتم و از تنش کشیدم پایین..
انداختمش کنار پیرهن خیسش و شلوار خشکو برداشتم و پاهاشو کردم تو پاچه های شلوار و بقیه شو زیر پتو کشیدم بالا..

عرق کرده بودم و هول بودم.. ولی بالاخره با موفقیت و بدون خطر و کوچکترین بی عفتی کار دشوار به انجام رسید..

عرق پیشونیمو پاک کردم و حوله ی خیسو از زیرش کشیدم بیرون..
مچاله شد روی تخت و دیدم که سردشه..

پتو رو کامل انداختم روش و سریع رفتم سشوارو آوردم و موهای خیسشو خشک کردم..
گرمای سشوار بهش میچسبید چون سعی کرد چشماشو باز کنه ولی نتونست..

دستمو بردم لای موهاش و خم شدم موهاشو بوسیدم..
جونمو براش میدادم.. این حجم از دوست داشتن برای خودمم عجیب بود..
با عشق و آرامش نگاهش کردم.. از اینکه تونسته بودم جلوی تشنجشو بگیرم خوشحال بودم..

موهاش که خشک شد سشوارو از پریز درآوردم و گذاشتم سر جاش..
لباسای خیسشو بردم گذاشتم توی لگن تا صبح بندازمشون تو ماشین لباسشویی و لباسای خیس خودمو هم عوض کردم..

وقتی برگشتم پیشش دیدم پتو رو پیچیده دور خودش و بازم هذیون میگه..
رفتم جلوتر.. میگفت سرده..

یا خدا انگار داشت لرز میکرد.. چه غلطی باید میکردم.. نکنه بیچاره رو بیشتر مریضش کرده بودم..
ولی چاره ی دیگه ای نداشتم و عقلم نمیرسید که چیکار کنم..
رفتم و از پایین یه پتوی دیگه آوردم و انداختم روش..
بازم زمزمه کرد
_سردمه..

صداش ارتعاش داشت و یکم بعد دندوناش بهم خورد..
لرز کرده بود..
منکه آب از سرم گذشته بود، خزیدم پیشش زیر پتو و بغلش کردم..
اینجوری گرم میشد و لرزش تموم میشد..

عجیب بود که مرد به اون گندگی واقعا میلرزید.. تا حالا ندیده بودم کسی لرز کنه ولی میدونستم که گاهی بعد از پایین اومدن تب، بیمار دچار لرز میشه..

تو فیلما دیده بودم که وقتی آدما سردشونه همدیگه رو بغل میکن و با حرارت بدن همدیگه گرم میشن..
و الان میدیدم که این راه داره جواب میده و هر چقدر که کامیارو محکمتر بغل میکردم و دم گوشش میگفتم الان گرم میشی کامیار.. الان تموم میشه لرزت جون و دلم.. آرومتر میشد و لرزش کمتر میشد..

انقدر به خودم چسبوندمش و پیشونی و موهاشو بوسیدم که لرزش تموم شد و مثل یه بچه تو بغلم به خواب رفت..
نفس راحتی کشیدم بالاخره حالش عادی شده بود..

یکی از پتوها رو از رومون انداختم اونور تا دوباره تب نکنه..
خسته بودم و نفهمیدم منم کی خوابم برد تو بغلش..

با حس حرکت کسی کنارم، از خواب بیدار شدم و چشمامو باز کردم..
اولین چیزی که دیدم چشمای مات و مبهوت کامیار بود که با فاصله یه وجب از صورتم دراز کشیده بود پیشم و نگاهم میکرد..

تا دید بیدار شدم سریع عقب رفت و روی تخت نشست..
خسته بودم و میخواستم بازم بخوابم ولی باید جواب پس میدادم بهش..

با اخم و تخم گفت
_این چه وضعشه؟.. تو اینجا چرا خوابیدی؟.. اونم تو بغل من !

ای خدا.. حالا بیا و به این شمر ذی الجوشن توضیح بده که چی شده و قصد تجاوز بهشو نداشتم..

کلافه روی تخت نشستم و گفتم
_دیشب لرز کردین مجبور شدم دراز بکشم پیشتون تا گرمتون بشه
از روی تخت بلند شد و با پوزخند گفت
_حتماباید بغلم میکردی؟‌.. نمیتونستی یه پتوی دیگه بندازی روم؟

اشاره کردم به پتوی دومی که روی تخت بود و گفتم
_از پایین براتون پتو آوردم ولی فایده نداشت و دندوناتون بهم میخورد

سرشو انداخت پایین و رفت تو فکر.. بعدم با خودش گفت
_عجیبه آخه چرا اینطوری مریض شدم

بعدم با سرفه رفت تو دستشویی اتاقش..
منم از روی تخت بلند شدم و داشتم روتختی رو مرتب میکردم که یهو صدای فریادشو شنیدم..
_لیلییییی…

نمیدونستم چرا داد میزنه ولی دو ثانیه بعد که با چشمای از حدقه دراومده، اومد مقابل دستشویی و سوالی پرسید فهمیدم چرا داد زده..
_لیلی.. من چرا شورت تنم نیست؟

به حالت صورتش کم مونده بود از خنده قهقهه بزنم ولی خودمو به زور نگه داشتم و با خنده ی خفه ای نگاهش کردم..

با دیدن خنده م اونم خنده ش گرفت و گفت
_لعنتی چیکارم کردی دیشب؟

دیگه نتونستم خنده مو نگه دارم و بلند زدم زیر خنده..
خنده شو جمع کرد و گفت
_زهر مار.. نخند جوابمو بده
گفتم
_اگه بدونین دیشب چه اتفاقایی افتاد.. اوف اوف

به وضوح رنگش پرید و آب دهنشو قورت داد..
با تته پته گفت

_دروغ میگی.. ممکن نیست من کاریت کرده باشم.. زود بگو چیکار کردیم دیشب

4.4/5 - (28 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
102 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نرگس
1 سال قبل

مهرناز تورو خدا جریانش چیه پارت 37 نیست یه کاری کن جای حساسش تموم شد
هر چقدر نگاه کردم همه پارت هاش بود به جزء 37

I AM VERY SINGLE
I AM VERY SINGLE
1 سال قبل

مهری جونم امشب پارت داریم

I AM VERY SINGLE
I AM VERY SINGLE
1 سال قبل

مهر جون امشب رمان داریم

I AM VERY SINGLE
I AM VERY SINGLE
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

حیف شد

فاطمه
فاطمه
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

شبت بخیر مهرناز خانم. لطفاً اگه میشه فردا تا قبل از ظهر پارت جدید رو بزار. ممنونت میشم🌷🌷🌹

فاطمه
فاطمه
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

ممنون عزیزم.🌹

آیرین
آیرین
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

واقعا ؟
خیلی خوشحال شدم که حدسم اشتباه جدی میگم پس خدارشکررررر

آیرین
آیرین
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

نه همین آیرینم اما آشنایی بام ندارید
بخاطر رمان رفیقم میومدم سایت
بعد یک لحظه شک کردم اما خوب خدارشکر اشتباه بود

آیرین
آیرین
1 سال قبل

مهرنازی جواب نمیدی ؟؟

Mahad
Mahad
1 سال قبل

مهرنازی امشب پارت داریم؟

Reyhane
Reyhane
1 سال قبل

سلام مهرناز جون خوبی
میشه اسم اون یکی رمانتم بگی؟؟
این که خیلییییی قشنگه 😍😍

Reyhana
Reyhana
1 سال قبل

سلام مهرناز جون میشه بگی اسم اون یکی رمانت چیه؟؟
واییییی خیلی قشنگه😍😍

ayliiinn
عضو
پاسخ به  Reyhana
1 سال قبل

بر دل نشسته هست

parmidaw_sh
parmidaw_sh
1 سال قبل

وااااای🤣جان من پارت بعد و حدااقل دو روز دیگه بدع که دارم میمیرم از کنجکاوی🤣

Negar
Negar
1 سال قبل

خیلی خوب بود 😂
پوکیدم از خنده
یکم سر به سر کامیار بزار بد نیست 😂😂

Tirdad
1 سال قبل

این کامیار داره منو یاد یوزارسیف میندازه فکر کنم پارت بعدی در حالی که کامیار داره از خونه فرار میکنه لیلی لباسشو از پشت پاره میکنه و بهش میگه آقای کیان باور کنید ما دیشب کاری نکردیم
لامصب پسرم اینقدر نجیب اخه

parmidaw_sh
parmidaw_sh
پاسخ به  Tirdad
1 سال قبل

🤣🤣

'Toolw
'Toolw
1 سال قبل

میشه خواهش کنم زودتر پارت بزاری؟🙏🏻😐

'Toolw
'Toolw
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

با سپاس فرآوان❤

علی رضایی
علی رضایی
1 سال قبل

این چقد ترسوئه آخیییی رنگش پرید😂جوری گفت چرا…..پام نیس که انگا لیلی چه کرده😂😂😂😂😂😂
آخه پسرم اینقد ترسو؟

علی رضایی
علی رضایی
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

یکم این لیلی سر به سرش بزاره بخندیم عالییییییییبه😂

Sara
Sara
1 سال قبل

ای خدا ميميرم تا پارت بعد🤣

Sara
Sara
1 سال قبل

مهرناز جون من لیلی سر به سرش بذاره ای خداا😂😂😂

ghzl
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

مهرناز جونم از زبون کامیارم بنویس پارت بعدی لطفا

ghzl
1 سال قبل

واااای مهرناز جونم خیلی خوب بود این پارت
دستت درد نکنه

MamyArya
MamyArya
1 سال قبل

وااااای مهرناز دیشب یهو مهمون سرزده بهم خورد مشغول تهیه و تدارک خورشت قیمه بودم ولی فکرم همش پیش رمان بود. عاااااااالللللللی بود دست و پنجه ات طلا واقعا عزیزم خسته نباشی گل کاشتی بی صبرانه منتظر ادامه این شاهکارتم.😘😘😘

fateme
fateme
1 سال قبل

مرسی خانم نویسنده روح وروانم شاد شد انقدر خندیدم از تیکه اخرش … لطفا از 3 روز کمترش کن پارت گذاشتنو…ممنونم

اردیبهشت41
اردیبهشت41
1 سال قبل

عالی .عالی
دستت طلا

neda
neda
1 سال قبل

راضیم ازت خیلیییی خوب بود 😍

گیسو
گیسو
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

وای مهرناز عاشقتم چقدر من خندیدم این بهترین پارتی بود که خونده بودم بابا دمت گرم😙😙😙😘😗😷

102
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x