848 دیدگاه

رمان گرگها پارت ۷۲

4
(7)

لیلی

وقتی کامیار نشست توی ماشین و رو به من که داغون بودم و گریه میکردم کرد و پرسید “میتونی با یه دیوونه زندگی کنی” دلم هری ریخت و دست و دلم لرزید..

باورم نمیشد که همچین حرفی زده باشه.. یعنی ممکن بود بازم برگردیم به روزای خوشمون و متعلق به هم باشیم؟..
خواب بود؟.. دستامو محکم به هم فشار دادم و حس کردم که بیدارم و رویا نیست..

تو چشمای مشکی جذابش که هنوز اثر خشم دقایقی قبلش به بهرام، توش بود نگاه کردم..
چقدر عاشقش بودم..

چقدر عجیب بود که با همه ی اتفاقات و جدایی ای که بینمون افتاده بود، حسی که بهش داشتم ذره ای تغییر نکرده بود و حتی بیشتر شده بود..

این جدایی و حسرت، عشقمو به کامیار حتی بیشتر کرده بود.. درست مثل کسی که وقتی چیزی رو از دست میده تازه بیشتر به ارزشش پی میبره..

تو چشمای کامیار هم خوندم که اونم مثل منه و این سه ماهی که جدا بودیم بهش فهمونده که بدون هم نمیتونیم..

ما حس از دست دادن همو چشیده بودیم و در اوج ناامیدی و جدایی، سرنوشت دوباره به هم وصلمون کرده بود..

دلم میخواست برم توی بغلش و آغوش امنش و پناه بگیرم.. و بگم که دیگه هیچی بجز مرگ نمیتونه منو ازش جدا کنه..
ولی نتونستم بگم چون هنوز رسما و قانونا همسر بهرام نامرد بودم..

ولی نگاه مطمئن و عاشق کامیار دلمو قرص میکرد که دیگه هیچی نمیتونه مارو از هم بگیره و فقط باید کمی صبر کنم تا طلاقمو بگیرم و همه چیز مثل قبل بشه..

کامیار منو برد پزشکی قانونی و تمام مراحل درخواست طلاق رو انجام دادیم و خسته و کوفته رفتیم خونشون..

اولین قدمم رو که گذاشتم توی حیاط شروع به گریه کردم تا وقتی که رفتیم تو و نگار جون محکم بغلم کرد..
انگار از یه جهنم برگشته بودم به بهشت خودم و دلم آروم شده بود..

حس امنیت مهم ترین نیاز انسان بود و این خونه و دستهای مردی که مثل یه کوه پشتم وایساده بود و از جهنم زندگی با بهرام بیرونم کشیده بود، مامن و پناهگاه من بود..

من تو بغل نگار جون گریه میکردم و کامیار غمگین نگاهم میکرد.. ساکمو برداشت و برد گذاشت توی اتاقم و گفت
_بیا وسایلتو بزار تو اتاقت

دنبالش رفتم تو اتاقی که روزها و شبها با فکر و عشق کامیار توش سپری کرده بودم و دلم براش تنگ شده بود..

جلوم وایساد و توی چشمای اشکیم نگاه کرد و آروم گفت
_دیگه نمیزارم گریه کنی.. این آخرین باره که اشکاتو میبینم.. تا وقتی من زنده م دیگه نمیزارم غصه ای داشته باشی و گریه کنی

دو سه ثانیه تو چشمای هم زل زدیم و سرشو انداخت پایین و از اتاق رفت بیرون..

وقتی طلاقنامه رو که قبل از من بهرام امضا کرده بود، امضا کردم احساس کردم یه کوه روی شونه هام سنگینی میکرده و برش داشتن..

چقدر تحت فشار بودم و چه اشتباه بزرگی کرده بودم که بخاطر کینه و لجبازی با زندگیم بازی کرده بودم..
قبلش بخاطر بهرام هم عذاب وجدان داشتم ولی با حرفایی که زده بود فهمیده بودم که بهرام آدم متعهد و بامسئولیتی نبود و حتی اگه من هم دوسش داشتم و باهاش عادی رفتار میکردم، بعد از مدت کمی که منو بدست میاورد، ازم سیر میشد و میرفت دنبال خوشگذرونیهاش.. و آخر این ازدواج در هر صورت طلاق میشد..
پس چه بهتر که خدا بهم رحم کرده بود و هرگز بهش نزدیک نشده بودم..

کار طلاق، چون توافقی بود، خیلی راحت تموم شده بود و حتی کلمه ای هم با بهرام حرف نزدیم..
خودش تنها اومده بود و روی صورت هردومون آثار ضربات و کبودی باقی بود..
ولی نه من از ضرب و شتم اون شکایت کرده بودم و نه اون از کامیار..
میدونستم که از تهدیدای کامیار ترسیده و بدون دردسر راضی به طلاق شده..

خدا رو شکر کردم که به راحتی و به خیر گذشت و وقتی با کامیار نشستیم توی ماشین هنوزم باورم نمیشد که اون کابوس ازدواج تموم شده و من و کامیار همون آدمای قبلی شدیم..

نگاهی به هم کردیم و لبخند زدیم.. چشماش میخندید و توش چلچراغ روشن بود..

عاشقانه توی چشمام نگاه کرد و گفت

_تموم شد.. الان میبرمت جایی که قصه مون اونجا نصفه موند و از همونجا ادامه ش میدیم.. طوری که انگار این سه ماه و این جدایی اتفاق نیفتاده

نمیدونستم منظورش چیه ولی یکم بعد که مسیرشو عوض کرد فهمیدم که داریم میریم کافه ناندو..

اونجا بود که خوشبختی و روزای قشنگمون متوقف شده بود و به قول خودش قصه ی خوشبختیمون نصفه مونده بود..

دلم لبریز از شادی و هیجان شد و لبامو به هم فشار دادم‌..
وقتی وارد کافی شاپ شدیم از یادآوری اون روز و سورپرایزهاش و بعدش که اون بچه بهش گفته بود بابا، دلم گرفت ولی کامیار با لبخند نگام کرد و گفت
_بیا

رفتم دنبالش و پشت همون میزی که اونروز نشسته بودیم نشستیم و کامیار رو به پسری که اومد تا سفارشامونو بگیره گفت

_فعلا هیچی نیار.. ما یه کار نصفه نیمه داریم که باید هر چه زودتر تکمیلش کنیم

پسره به هیجان کامیار خندید و رفت و کامیار از جیبش قوطی مخملی سیاهی رو درآورد که میشناختمش و دلم با دیدنش به تپش افتاد..

با خنده و هیجانزده گفتم
_چقدر عجله داری همین الان طلاقنامه رو امضا کردم

_به اندازه ی کافی دیر شده و اشتباهای زیادی کردیم.. دیگه نمیخوام صبر کنم

در جعبه ی کوچولو رو باز کرد و انگشتری که خیلی حسرتشو کشیده بودم رو درآورد و گرفت سمتم و با عاشق ترین نگاه دنیا گفت

_اینبار برای هیچ سورپرایز و تشریفاتی وقت نداشتم و فقط خیلی ساده از ته دلم ازت میخوام که با من ازدواج کنی

قلبم هزار تا میزد و از خوشحالی و هیجان نفسم به شماره افتاده بود..
توی چشمای عاشقش زل زدم و گفت

_با من ازدواج میکنی لیلی؟.. دستمو تا آخر عمرم میگیری؟

دلم داشت براش پر میکشید و با صدایی که از خوشحالی میلرزید گفتم

_آره.. تا آخر عمرم دستتو ول نمیکنم.. تا وقتی که نفس دارم

خندید و انگشترو کرد توی انگشتم و دستمو گرفت توی دستش..

حتی یه لحظه هم نگاهمونو از هم نگرفتیم و دستمون محکم به هم قفل شده بود..

نگاهی به انگشتری که توی انگشتم بود کردم و اشکام جاری شد..

کامیار غر زد که دیگه گریه نکن و گفتم که اشک خوشحالیه و باورم نمیشه که بازم باهمیم..

_ما همیشه با هم بودیم لیلی.. با اینکه جسماً از هم دور و جدا بودیم ولی روحاً و قلباً بهم وصل بودیم و هرگز جدا نشدیم.. حتی یکساعت بدون فکر تو نگذشت برام لیلی.. هر چقدر که با خودم جنگیدم که فراموشت کنم و بهت فکر نکنم نشد و تو همیشه تو قلبم و ذهنم بودی.. هیچی عوض نشده، همون لیلی و کامیاری هستیم که اونروز پشت همین میز نشسته بودیم و کاغذهای کوچک شعرهای من توی جیبت بود و به گیتار و آواز پسرا گوش میکردیم و قرار بود تو به من بله بگی.. تنها چیزی که عوض شده زخمهاییه که این سه ماه توی روح و قلب تو ایجاد شده و من دونه به دونه اون زخمارو خوب میکنم و با عشقی که به پات میریزم کاری میکنم که اثری ازشون نمونه.. بهت قول میدم لیلیِ من.. قول مجنونی.. باور داری قولمو؟

دستشو فشار دادم و خیره شدم توی چشمای پر از عشقش و گفتم

_با تموم قلبم باورت دارم.. همون قلبی که اولین روزی که دیدمت بهت دادم و دیگه ازت پس نگرفتم و پیش توئه

روزهایی که در پی اون روز اومدن، قشنگترین و زیباترین روزهای عمرم بودن..
من و کامیار در طول روز یک لحظه هم از هم جدا نمیشدیم و فقط شبها موقع خواب به زور از هم دل میکندیم و کامیار با شیطونی زمزمه میکرد

_کم مونده.. تا چند روز دیگه میبرمت تو اتاقم و هر شب تا صبح نمیزارم از بغلم بیای بیرون

نگار جون و مادرم وقتی فهمیدن که قرار ازدواج گذاشتیم از خوشحالی گریه کردن و گفتن که دیگه نباید صبر کنیم و هر چه زودتر عقد کنیم..
مادرم گفت که بخاطر ازدواجم با بهرام و از اینکه به حرفش گوش نکردم و با لجبازی همیشگیم با اون ازدواج کردم از دستم عصبانی بوده ولی الان که این خبرو شنیده زود برمیگرده ایران و برای دختر عروسش مادری میکنه..

نگار جون انقدر خوشحال بود که مدام گریه میکرد و دستاشو بلند میکرد و خدارو شکر میکرد..

من و کامیار بغلش میکردیم و میگفتیم که گریه نکنه..
منیره از شادی روی پاش بند نبود و همش آهنگای شاد میزاشت توی ضبط صوت و خودشم میرقصید و گاهی هم من و کامیارو میکشید وسط هال و ما هم مسخره بازی درمیاوردیم..
شاد بودیم و کم کم اثرات غم و غصه ی عمیقی که تو اون سه ماه تحمل کرده بودیم داشت محو میشد..

هردومون برگشته بودیم به وزن سابقمون و مادرم وقتی اومد و منو دید گفت که انگار دوباره متولد شدم و پوستم از سرزندگی و شادی میدرخشه..

روزی که با کامیار رفتیم برای خریدمون، با اصرار منیره رو هم با خودمون بردیم.. منیره ازدواج نکرده بود و بجز نگار جون هیچوقت کسی خوشحالش نکرده بود و کامیار میگفت که میخواد دل اونم شاد کنه..

یه لباس قشنگ برای عروسیمون و کیف و کفش و مانتو و روسری برای منیره خرید و اونم همش داد و بیداد میکرد که غلط کردم اومدم و بسه دیگه خجالتم ندین..
کامیار هم سربه سرش میزاشت و میگفت میخوام برات آینه و شمعدون هم بخرم..

انقدر خندیدیم و خوش گذشت بهمون که ناخوداگاه به روزی که با بهرام و خانواده ش برای خرید رفته بودیم فکر کردم که مثل یه مرده ی متحرک کنارشون راه رفته بودم و چشمم دنبال کامیار گشته بود..

چقدر فرق بود بین اون روز و امروزی که مردی که با تمام وجودم عاشقش بودم کنارم بود و داشتیم برای مراسم ازدواجمون خرید میکردیم..

ناخوداگاه به کامیار نگاه کردم و آهی کشیدم که متوجه شد و دستمو گرفت و گفت
_چرا آه کشیدی عشق من؟

لبخندی زدم بهش و آروم گفتم
_هیچی.. خیلی دوستت دارم کامیار.. خیلی خیلی خیلی

خندید و دستمو محکمتر گرفت و اونم آروم زمزمه کرد
_من عاشقتم.. دیوونتم.. دیوونه ای که عاشق پرستارش شد

به حرفش خندیدم و رفتیم تو مغازه ی بزرگی که آینه و شمعدون میفروخت..

همه ی وسایلمونو با عشق و علاقه خریدیم و موقع برگشت انقدر دستامون پر بود که نمیتونستیم همه رو با هم ببریم تو خونه..

مادرم همراه با لاله و پژمان اومده بود و به من هم گفته بود که بهتره تا روز عقد برگردم خونمون، ولی کامیار نزاشت برم و گفت غیرممکنه بزاره حتی یکساعت ازش جدا بشم..

دلم قیلی ویلی میرفت با کارها و حرفاش و منم از خدام بود که نرم خونمون و پیش کامیار باشم..
رسم و رسوم و حرف مردم ذره ای برام مهم نبود و بعد از این فقط میخواستم برای دل خودم زندگی کنم..

شبی که فرداش عقدمون بود کامیار ازم خواست که برم اتاقش و یکم باهم حرف بزنیم..

رفتم بالا و دستمو گرفت نشوند روی تخت پیش خودش و گفت

_ببین لیلی.. این حرفایی که میزنم شاید اصلا نیاز نیست که گفته بشه، ولی خواستم قبل از عقد یه بار دیگه حرف بزنیم باهم

_هر چه میخواهد دل تنگت بگو.. تو اصلا فقط حرف بزن من نگات کنم

خندید به لحن شوخ و عاشقم و گفت
_جدی باش دیوونه

منم خندیدم و گفتم
_باشه بگو

_لیلی من بعد از تو یه بار دیگه دچار حمله ی عصبی شدم و دو روز بستری شدم.. دکتر محمدی بهم گفت که ممکن نیست یه کسی که سالها بیماری روح و روان داشته بتونه کاملا سالم بشه و حتی اگه ظاهرا خوب هم باشه، تا اخر عمرش باید قرص و دارو مصرف کنه.. و حتی ممکنه یه روز عود کنه.. من بخاطر این مسائل از تو و از دلم گذشتم و خواستم که با مرد سالمی که میتونه خوشبختت کنه ازدواج کنی.. ولی نمیدونستم که اون از منم روانی تره و بیشتر از من لیاقتتو نداشت.. و اینم فهمیدم که هردومون بدون هم داغون شدیم و یه روز خوش نداشتیم.. برای همینم قانع شدم که علیرغم مریضیم بازم ازت درخواست ازدواج کنم.. الان برای آخرین بار ازت میخوام که تا فرصت هست بازم فکر کنی و ببینی اگه نمیتونی دوباره سر زندگیت ریسک کنی بهم بگی و از همینجا برگردیم.. من درکت میکنم و ازت ناراحت نمیشم

توی چشمای قشنگش نگاه کردم و دست کشیدم به ابرو و پیشونیش..

چند ثانیه نگاهش کردم و گفتم

_من انقدر زیاد دوستت دارم که حتی اگه یه روزی حالت اونقدر بد بشه که مجبور بشی برای همیشه توی تیمارستان بستری بشی، منم میام و اونجا پرستارت میشم و با تو همونجا زندگی میکنم.. تو هنوز نمیدونی که من چقدر عاشقتم کامیار کیان.. انقدر زیاد، که حاضرم با تو دیوونه بشم و ساکن دارالمجانین

دستمو که روی پیشونی و موهاش میلغزید گرفت بوسید و با لبخند گفت
_فکر نمیکنم اجازه بدن بصورت زن و شوهری توی تیمارستان زندگی کنیم.. باید با دکتر محمدی حرف بزنم در موردش

منم بهش خندیدم و گفتم
_باشه حرف بزن.. فقط بدون که همه جوره پایه تم

بلند خندید و زد به پشتم و گفت
_دمت گرم خانم پایه.. عاشق همین دیوونگیات شدم

_دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.. ماییم دیگه

خندید و گفت
_یه چیز دیگه م هست.. در مورد خونه.. تا حالا حرفشو نزدیم، درواقع من فراموش کرده بودم و مامان بهم یادآوری کرد.. تو دوست داری همینجا زندگی کنیم یا بریم تو یه خونه ی مستقل برای خودمون؟

با تعجب نگاش کردم و گفتم
_تو که میدونی من چقدر نگار جون و منیره و این خونه رو دوست دارم.. اصلا نیازی به پرسیدن نبود.. در ضمن این طبقه مستقله و خودمون دوتا اینجاییم.. دوست ندارم از اینجا بریم

یه آرامشی اومد توی نگاهش و گفت
_خیالم راحت شد.. راستش خودمم دوست داشتم اینجا باشیم تا مامان و منیر تنها نمونن.. درسته که من قبلا خونه ی مستقل داشتم، ولی اونوقتا بابا زنده بود و مامان و منیر یه دو سالی تنها بودن و بعدش میخواستم بیاییم پیششون که اون اتفاق افتاد

به حادثه ی گرگها اشاره میکرد و من اصلا دلم نمیخواست تو همچین شبی یاد اون بیفته و حالش بد بشه..

انگشتامو توی انگشتاش قفل کردم و گفتم
_این خونه پر از خاطره های عشقمونه.. دلم میخواد تو همین خونه با تو پیر بشم

عاشقانه نگام کرد و گفت
_بخند

خندیدم و خم شد و چال گونه مو عمیق و طولانی بوسید..

چشمامو بستم و آروم گفت

_امشب آخرین شبیه که جداییم.. فردا شب همینجا تو بغلمی

خجالت کشیدم و خندیدم و به فردایی فکر کردم که سرآغاز تعلقم به کامیار بود..

ساعت ۸ صبح بود که کامیار لباس عروسمو گذاشت پیش بقیه ی وسایلم روی صندلی عقب ماشین و گفت
_بریم عروس خانمم

هردومون تو آسمونا بودیم از خوشحالی و انگار پاهامون به زمین نمیخورد..
تو تموم لحظه هایی که میگذشت ناخوداگاه به روز عقد و ازدواجم با بهرام فکر میکردم و حال و هوامو با اون روز مقایسه میکردم..

روزی که عروس بودم و هر چی اصرار کرده بودن قبول نکرده بودم که لباس عروس بپوشم و الان لباس عروس قشنگ و زیبایی که با کامیار با عشق انتخابش کرده بودیم و عجله داشتم برای پوشیدنش، روی صندلی ماشین بود و من داشتم با خوشحالی و هیجان میرفتم آرایشگاه که به آرزوم برسم و عروس کامیار بشم..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا 7

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۵ ۱۷۲۳۵۰۰۹۵

دانلود رمان طعم جنون pdf از مریم روح پرور 0 (0)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان :     نیاز دختر شرو شیطونیه که مدرک هتل داری خونده تا وقتی کار براش پیدا بشه تفریحی جیب بری میکنه اما کیف و به صاحباشون برمیگردونه ( دیوانس) ازطریق یه دوست کار پیدا میکنه تو هتل تهران سر یه اتفاقاتی میشه مدیراجرایی هتل دستشه…
InShot ۲۰۲۳۰۷۱۳ ۰۰۲۸۰۵۰۲۰

دانلود رمان طلوع نزدیک است pdf از دل آرا دشت بهشت 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         طلوع تازه داره تو زندگیش جوونی کردنو تجربه می‌کنه که خدا سخت‌ترین امتحانشو براش در نظر می‌گیره. مرگ پدرش سرآغاز ماجراهای عجیبیه که از دست سرنوشت براش می‌باره و در عجیب‌ترین زمان و مکان زندگیش گره می‌خوره به رادمهر محبی، عضو محبوب شورای…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 43

دانلود رمان بانوی رنگی به صورت pdf کامل از شیوا اسفندی 4 (4)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   شایلی احتشام، جاسوس سازمانی مستقلِ که ماموریت داره خودش و به دوقلوهای شمس نزدیک کنه. اون سال ها به همراه برادرش برای این ماموریت زحمت کشیده ولی درست زمانی که دستور نزدیک شدنش، و شروع فاز دوم مأموریتش صادر میشه، جسد برادرش و کنار رودخونه فشم…
unnamed

رمان تمنای وجودم 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان تمنای وجودم خلاصه : مستانه دختر زیبا و حاضر جوابی است که ترم آخر رشته عمران را می خواند. او در این ترم باید در یکی از شرکتهای ساختمانی مشغول بکار شود. او و دوستش شیرین با بدبختی در شرکت یکی از آشنایان پدرش مشغول بکار میشوند.…
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۱ ۲۰۰۸۰۲۶۰۸

دانلود رمان لانه‌ ویرانی جلد دوم pdf از بهار گل 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :         گلبرگ کهکشان دختر منزوی و گوشه گیری که سالها بابت انتقام تیمور آریایی به دور از اجتماع و به‌طور مخفی بزرگ شده. با شروع مشکلات خانوادگی و به‌قتل رسیدن پدرش مجبور می‌شود طبق وصیت پدرش با هویت جدیدی وارد عمارت آریایی‌ها شود…
IMG 20230123 235605 557 scaled

دانلود رمان از هم گسیخته 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     داستان زندگی “رها “ ست که به خاطر حادثه ای از همه دنیا بریده حتی از عشقش،ازصمیمی ترین دوستاش ، از همه چیزایی که دوست داشت و رویاشو‌در سر می پروروند ، از زندگی‌و از خودش… اما کم کم اتفاقاتی از گذشته روشن می…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (3)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
IMG 20230123 230225 295

دانلود رمان جنون آغوشت 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     زندگی دختری سیزده ساله که به اجبار به مردی به اسم حاج حمید فروخته می‌شه و بزرگ می‌شه و نقشه‌هایی می‌کشه که به رسوایی می‌رسه… و برای حاج حمید یک جنون می‌شه…  
IMG 20240424 143258 649

دانلود رمان زخم روزمره به صورت pdf کامل از صبا معصومی 4 (3)

بدون دیدگاه
        خلاصه رمان : این رمان راجب زندگی دختری به نام ثناهست ک باازدست دادن خواهردوقلوش(صنم) واردبخشی برزخ گونه اززندگی میشه.صنم بااینکه ازلحاظ جسمی حضورنداره امادربخش بخش زندگی ثنادخیل هست.ثناشدیدا تحت تاثیر این اتفاق هست وتاحدودی منزوی وناراحت هست وتمام درهای زندگی روبسته میبینه امانقش پررنگ صنم…
اشتراک در
اطلاع از
guest

848 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Tir
Tir
1 سال قبل

هعی یادش بخیر ..

Mahad
Mahad
3 سال قبل

مهرنازی ساعت چند پارت میزاری؟؟

شیرین
شیرین
3 سال قبل

تیرداد میگم تحلیل نمیدی امشب داداچی

شیرین
شیرین
3 سال قبل

وقتی دل سودایی ، میرفت به بُستان‌ها
بی خویشتنم کردی ، بوی گل و ریحان‌ها
گه نعره زدی بلبل،گه جامه دریدی گل
با یاد تو افتادم از یاد برفت آنها
تا عهد تو بَستم عهــد همه بشکستم
بعد تو روا باشد نقض همه پیمان‌ها

شیرین
شیرین
3 سال قبل

سر صبحه و از خواب تازه تو پا میشی

ولی من هنوز بیدارمو تو باعث و بانی شی

که 24 ساعت به تو فک بکنم

فکر اینکه نباشی به کی تکیه کنم

ولی تو چی موهات خیسه و زیر دوشی

فکر اینی شب تو دورهمی چی بپوشی

یا که چک میکنی زنگ زده کی به گوشیت

با کدوم تیک بزنی با یکی دیگه جورشی

♫♫♫

تو چشام زل بزن بیا ببین بغضو

تاحالا اینطوری دیده بودی تو من تخسو

تا حالا دیده بودی که انقد داغون بشم

با صد تا قرصو دری وری آروم بشم

ولی تو چی با یه الکلی با نور شمعو

آخر شب رو تخت ولویی با اون امشب

به همین چیزاست که یهو باعث میشه

که من به ده نوع خلاف دیگه آلوده شم

دیگه برو واسه همیشه که قیدتو زدم

خوب منم دیگه عین تو بدم

دروغ میگفتی دوسم داشتی

منم تصمیم گرفتم دل به تو ندم

بگو بینم تو هم میکنی گاهی یادم

یا که الان انقد دورو ورت داری آدم

که فاز فابریکی نه اضافه کارن و

پایه عشق و حال ومهمونی و شادی هاتن

بگو بینم باهاشون هستی خودی

اسمی از من میاری وقتی مست میکنی

یا وقتی بحث پیش میاد که باکی دوست بودی

میگی هیشکی و بحث و عوض میکنی

بزار حالا که دارم از تو جدا میشم

بگم فراموشیت آسون نی خداییشم

با اینکه هنوزم اون عاشق دو آتیشم

و صبحا به عشق تلفن تو پا میشم

دیگه نمیخوام یه لحظه ام با تو قاطی شم

چیه فک میکنی که تو خماریشم

مگه یادت رفته اون روزایی رو

که چجوری با کارات میزدی تو آتیشم

دیگه برو واسه همیشه که قیدتو زدم

خوب منم دیگه عین تو بدم

دروغ میگفتی دوسم داشتی

منم تصمیم گرفتم دل به تو ندم

شاید حالا همش پشت سرم فحش بدی هیچ

حق انتخاب داری و این مشکلی نیست

ولی خدا میدونه که اگه دوست داشتم

واسه خودت بوده و واسه خوشکلیت نیست

اصلا هرجایی میری برو اجازه داری

میدونی تورو ساختن واسه اضافه کاری

آخه دست خودت که نیست یکم عقده ای شدی

خدایی من نمیخواستم انقد گنده میشدی

ازت رکب خورده بودم نه این مدلی

چرا دست دست میکنی بری نکنه دودلی

چرا واسه رفتن میکنی استخاره

مگه کم کردی ازم سو استفاده

حالا برو بیاد من بکن هی مست

دیگه آرمینتم به خاطرات پیوست

برو و بدون که بد بودی اما خدایی

روزا خیلیم پررنگ شبا کجایی

دیگه برو واسه همیشه که قیدتو زدم

خوب منم دیگه عین تو بدم

دورغ میگفتی دوسم داشتی

منم تصمیم گرفتم دل به تو ندم

شیرین
شیرین
3 سال قبل

الهی قربونت برم الهی
خیلی‌ کمه اگه بگم خیلی‌ تو رو دوست دارم
دلم میخواد که قلبمو حتی واست در بیارم
خیلی‌ کمه اگه بگم واسه چشات دربه درم
آخه تو همتا نداری الهی قربونت برم

الهی قربونت برم که هیچ کسی مثل تو نیست
اسم من عاشقتو گوشه قلبت بنویس
الهی قربونت برم الهی قربونت برم
الهی خنده از لبات جدا نشه دلبرکم
دلم میخواد که عشقمو ساده ی ساده بهت بگم
الهی قربونت برم الهی قربونت برم

چی‌ کار کنم بیشتر از این حرفای خوشگل ندارم
خیلی‌ کمه اگه بگم خیلی‌ تو رو دوست دارم
بذار بگم تا بدونی یه آسمون دوست دارم
از همه مهربون تری الهی قربونت برم
خدا بهم کمک کنه پیشت خجالت نکشم
آخه میترسم یه دفعه قربونی چشات بشم

الهی قربونت برم که هیچ کسی‌ مثل تو نیست
اسم من عاشقت و گوشه ی قلبت بنویس
الهی قربونت برم الهی قربونت برم
الهی خنده از لبت جدا نشه دلبرکم
دلم میخواد که عشقمو ساده ی ساده بهت بگم
الهی قربونت برم الهی قربونت برم
هوا خواه توام جانا

شیرین
شیرین
3 سال قبل

خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به اين خيابون نزده

خيلي وقته ابري پرپر نشده
دل آسمون سبک تر نشده

مه سرد رو تن پنجره ها
مثل بغض توي سينه ی منه

ابر چشمام پر اشکه اي خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه

خيلي وقته که دلم براي تو تنگ شده
قلبم از دوري تو بدجوري دلتنگ شده

بعد تو هيچ چيزي دوست داشتني نيست
کوه غصه از دلم رفتني نيست

حرف عشق تو رو من با کي بگم
همه حرفا که آخه گفتني نيست

خيلي وقته که دلم براي تو تنگ شده
قلبم از دوري تو بدجوري دلتنگ شده
دلم برای همگیتون تنگ میشه
آی خدا چرا قلب من واینمیسته
تقدیم به پنجه طلای قلبم مهری (عشق اول و آخرم)

Betty
Betty
3 سال قبل

سلام نویسنده
میدونی زیر رمان حرف زدن باحال تر تا چت روم چت روم اصلا حال ندار
دلم واسه این روزا زیر رمان حرف زدن، بحث کردن ، دعوا، شوخی همچی تنگ میشه
چت روم اصلا این حس ندار

Betty
Betty
پاسخ به  Betty
3 سال قبل

اره واقعا

Sogol
Sogol
پاسخ به  Betty
3 سال قبل

خب کاری نداره ک راه حلش اینکه مهرناز مهربون یه رمان دیگه شروع کنه😂💔

شیرین
شیرین
3 سال قبل

مهری امشب پارت آخرشه یا بازم ادامه میدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شیرین
شیرین
پاسخ به  شیرین
3 سال قبل

آخ جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون

Amir
Amir
3 سال قبل

سلام رمانتون بسیار بسیارعالیه از نوشته های هرنویسنده میشه تا حدودی به شخصیتش پی برد
شخصیت شما خیلی عالیه
خیلی از نویسنده ها حتی یک خط هم درمورد خدا و…این چیزا نمینویسن و میشه گفت حتی شاید دراین مورد اطلاعات چندانی ندارن
به هر حال به نویسنده هایی مثل شما باید افتخار کرد.

من چند خط اول رمانتون رو که خوندم جذب رمانتون شدم
ان شاء الله همیشه سالم باشید و دعای امیرالمومنین بدرقه راهتون

Amir
Amir
پاسخ به  Amir
3 سال قبل

😊خانوم نویسنده شما خیلی گلی🌹

MaRmAr
MaRmAr
پاسخ به  Amir
3 سال قبل

جاست مهرناز فک کنم داره به جاهای باریک میکشع😂😂😂🔥

Amir
Amir
پاسخ به  MaRmAr
3 سال قبل

اوه اوه😐

خانم نویسنده من خیلی معذرت میخوام قصد بدی نداشتم 😊😊

۱۳۸۳/۱۲/۱۷(دخی اسفند ماهی)
۱۳۸۳/۱۲/۱۷(دخی اسفند ماهی)
3 سال قبل

یک ملت چشم انتظار پارت بعدیم😜😍
پارت بعدو کی میزاری مهرناز؟

۱۳۸۳/۱۲/۱۷(دخی اسفند ماهی)
۱۳۸۳/۱۲/۱۷(دخی اسفند ماهی)
پاسخ به  ۱۳۸۳/۱۲/۱۷(دخی اسفند ماهی)
3 سال قبل

مرسییییی 😍😍😍

Roz
Roz
پاسخ به  ۱۳۸۳/۱۲/۱۷(دخی اسفند ماهی)
3 سال قبل

مهرناز جون بعد که رمانتون تموم شد کجا دیگه باهم حرف میزنین؟؟☹

۱۳۸۳/۱۲/۱۷(دخی اسفند ماهی)
۱۳۸۳/۱۲/۱۷(دخی اسفند ماهی)
پاسخ به  Roz
3 سال قبل

مهرنازی میشه تا وقتی که بچشون دنیا میاد و به کامیار میگه بابا بنویسی؟😉
خواهش میکنم😢

۱۳۸۳/۱۲/۱۷(دخی اسفند ماهی)
۱۳۸۳/۱۲/۱۷(دخی اسفند ماهی)
پاسخ به  ۱۳۸۳/۱۲/۱۷(دخی اسفند ماهی)
3 سال قبل

آخی خیلی حیف شد😄😉

ولی بازم مرسی 😘

Roz
Roz
پاسخ به  Roz
3 سال قبل

با کمال میل😍😘…اخه واقعا جمعتون خیلی دوس داشتنیه آدم لذت میبره هرچن من بیشتر نگاه میکنم تا حرف

Tir
Tir
3 سال قبل

شرمنده ، ببخشید اگه ناراحت شدین 😔
فقط خواستم با ناراحتی نیام پیشتون
بابت طرز حرف زدنم هم معذرت میخوام فقط میخواستم یکم شوخی کنم اگه با اسم خودم میومدم شعر میزاشتم اون وقت دپرس میشدین

Tir
Tir
پاسخ به  Tir
3 سال قبل

نه مهرنازی کارم زشت بود 😔 نباید همچین شوخی میکردم
معذرت میخوام

Tir
Tir
پاسخ به  Tir
3 سال قبل

نه مهرنازی من نباید این کار رو میکردم
برای من انجام دادن اینکار اصلا خوب نیست 😔
باز هم مرسی که درک کردی ✨

Aban
پاسخ به  Tir
3 سال قبل

عههههه فنچولی بخدا من شوخی کردماااا
ناراحت نشو☹

Tir
Tir
پاسخ به  Aban
3 سال قبل

میدونم از تو ناراحت نیستم عزیزم 😔✨

Tirdad
3 سال قبل

خواستم یک اشاره کوچولو بکنم که تعداد کامنت های این رمان توی پارت های اول حدودا پنجاه تا میشد و الان ماشاالله بزنم به تخته یک کاری کردین که 40 ثانیه طول میکشه تا سایت این صفحه رو لود کنه و اینکه نمیدونم این حرف زدن ها د از پایان رمان کجا میرن ولی به هر حال خوشحالم که باهاتون آشنا شدم دوران پر از مسخره بازی و درامای خوبی بود

Niki
Niki
پاسخ به  Tirdad
3 سال قبل

سلام اقا تیرداد ، خوب هستین ؟؟
اگه شما اکانت اینجا داشته باشید ، این مشکلتون رفع میشه ، چون برای من در اکی ثانیه میاد .
در ادامه ی این چت ها به چت روم ها یا پایین اهنگا انتقال دهده میشه .
شما هم دارین میرین ؟؟
منم از اشنایی با شما خوشحالم .

~😎
~😎
3 سال قبل

فک کنم اشتب گرفتی من و با نمیدونم تیر یا تیر داد

Aban
پاسخ به  ~😎
3 سال قبل

خو پ کیی؟!🤨

~😎
~😎
پاسخ به  Aban
3 سال قبل

یه بنده خدا 😎

Aban
پاسخ به  ~😎
3 سال قبل

ایسگاه دو کوچه بالاتره داداچ!

Aban
پاسخ به  ~😎
3 سال قبل

مهری این جناب نسبتا محترمِ رئیس بیمارستان زنان و زایمان جدیدا دستش راه افتاده هی با اگانتای مختلف میاد ایسگا بازی!

Aban
پاسخ به  Aban
3 سال قبل

ببین آخه چیکار میکننننننننننننننننن🤬😑😅

~😎
~😎
پاسخ به  ~😎
3 سال قبل

باشه من تسلیمم ☹️🙌🏻
.
بعد دو روز اومدم هیچکی نفهمید 😞
نگفتین تیر کجاست 🥺

Aban
پاسخ به  ~😎
3 سال قبل

تو روحت با این اومدنت😑

Aban
پاسخ به  ~😎
3 سال قبل

حالا کجا بودی مگه؟😐

Niki
Niki
پاسخ به  ~😎
3 سال قبل

سلام تیری جونم ، خوبی ؟؟
الهی فدات شم ، ببخشید .
با خودم گفتم حتما درگیر درست هستی .

Niki
Niki
پاسخ به  ~😎
3 سال قبل

ببخشید ، شما ؟؟

Aban
پاسخ به  ~😎
3 سال قبل

پوریا؟؟🤨

Aban
3 سال قبل

تبریک!
1k شدیم!😂

Aban
پاسخ به  Aban
3 سال قبل

سپاعس!😅

Niki
Niki
پاسخ به  Aban
3 سال قبل

مبارکههه 🕺🏻💃🏻

~😎
~😎
پاسخ به  Aban
3 سال قبل

حیف که با کشک بساب بود 😎😂

~
~
3 سال قبل

سلام بر و بچ چطور مطورین 😎
اوه چقد حرف زدینه

~
~
پاسخ به  ~
3 سال قبل

حرف حساب بود
یا
کشک بساب بود
😎

Aban
پاسخ به  ~
3 سال قبل

قطعا کشک بساب بود!

~😎
~😎
پاسخ به  ~
3 سال قبل

تو خالص بودنش شک داشتم 😎
دمت گرم که گفتی

~😎
~😎
پاسخ به  ~😎
3 سال قبل

چاکریم 😎

Aban
پاسخ به  ~😎
3 سال قبل

عاغاااا ب دیقه وایسید!

Aban
پاسخ به  Aban
3 سال قبل

ینننی چی آخه؟!!🤨
.
~😎؟

Aban
پاسخ به  Aban
3 سال قبل

وای جانن من راس میگی؟
خو کیه این مجهول عزیز🙄؟

Aban
پاسخ به  Aban
3 سال قبل

تیر!
تیر خودمون
یا تیرداد؟

Aban
پاسخ به  Aban
3 سال قبل

اها اوکی
ب راهتون ادامه بدید!😌😅

Niki
Niki
پاسخ به  Aban
3 سال قبل

مهرنازی ، مطمئنی که که این فرد مجهول همون فنچه ؟؟
اخه تیری که اینجوری حرف نمی زد ؟!🤔

~😎
~😎
پاسخ به  Aban
3 سال قبل

زیر بارونم وایسا خیس میشم

~😎
~😎
پاسخ به  ~😎
3 سال قبل

وایسم *

Aban
پاسخ به  ~😎
3 سال قبل

اشکال نداره!
ی دیقه خیس شو من ببینم تو کیی
اهع
پس فردا منم با اسم حسن …… میام🙄
عجباااا

Aban
پاسخ به  ~😎
3 سال قبل

مگه مغز خر خوردم؟!

Aban
3 سال قبل

یار اینجاست و بوی عطر یاس نمی‌پیچد!😉😂
عجیب نیس؟!😅

Hanieh
Hanieh
پاسخ به  Aban
3 سال قبل

و به شدت عجیب است😂
مهناز جون پارت نمیزاری؟
من از ظهره توی سایت هیرون و سرگردونم هی میرم میام ببینم پارت میزاری یا ن😅🤦‍♀️

Hanieh
Hanieh
پاسخ به  Hanieh
3 سال قبل

واییی🥺🥺🥺🥺🥺😭😭😭😭😭
نمیشه یه پارت خیلی خیلی کوچول موچول حداقل بزاری من الان شب خوابم نمیبره🥺😭😭😭

Hanieh
Hanieh
پاسخ به  Hanieh
3 سال قبل

هعی!! حیف شد☹🤕
(میگم فک کنم از اونجایی که تعداد کامنتا زیاد شده سایت هنگیده😂)
آخه یه جواب که میخوام بدم باید ۱۰ بار از سایت خارج شم و وارد شم تا بتونم😂🤦‍♀️

Niki
Niki
3 سال قبل

سلام ابانی ، خوبی ؟؟
سلام نورایی ، خوبی ؟؟

Aban
پاسخ به  Niki
3 سال قبل

سلام مرسی خوبم
شما خوبی؟

Niki
Niki
پاسخ به  Aban
3 سال قبل

خداروشکر
من خوبم .

Niki
Niki
3 سال قبل

اقا قادر ، چرا بعضی از رمان هایی که تو رمان وان هست ، اینجا نیست ؟؟

admin
مدیر
پاسخ به  Niki
3 سال قبل

خب اونا رمان های خوشو داره اینجا هم رمان خودشو

Niki
Niki
پاسخ به  admin
3 سال قبل

اها ، ممنونم .🌹
میشه این همه امکاناتی که به اینجا دادین به اونجاهم بدین ؟؟
اخه احساس کردم ، اینجا رمان خوندن بهتر از اونجاس .

admin
مدیر
پاسخ به  Niki
3 سال قبل

اینجا رو بیشتر شبیه شبکه های اجتماعی کردم تا بچه ها باهم گرم بگیرن

admin
مدیر
پاسخ به  admin
3 سال قبل

شماها گرم رو رد کردین الان داغین 😆

Aban
پاسخ به  admin
3 سال قبل

اقیانوس حاج آقا ،اقیانوس داغ!😅

admin
مدیر
پاسخ به  Aban
3 سال قبل

تو خودت کوره هستی اینارو هم داغ کردی

Aban
پاسخ به  admin
3 سال قبل

درود بر تو باد!😅👊🏻

admin
مدیر
پاسخ به  admin
3 سال قبل

منو بگو که مسلمون نبودی حاج خانومت کردم

Aban
پاسخ به  admin
3 سال قبل

این شد دومین اعترافی ک کردی!🤣🤣

Aban
پاسخ به  admin
3 سال قبل

ای بابا اینکه میپرسی اعتراف چی اصلا چیز مهمی نیس!
مهم اینه ک من اعترافی ک میخواستمو گرفتم!😁🤣

Aban
پاسخ به  admin
3 سال قبل

خیلی ممنون😅
ایشالا ب خوشی استفاده میکنم🤣

Aban
پاسخ به  Aban
3 سال قبل

عههه مهرییی(استیکر مورد نظرو نداریم)😂

admin
مدیر
پاسخ به  admin
3 سال قبل

از خنده هاتون معلومه درست حدس زدم 😅

Niki
Niki
پاسخ به  admin
3 سال قبل

اها ، ممنونم 🌹
دستتون درد نکنه که باعث شدین که دوست های فوق العاده پیدا کنم .

Niki
Niki
3 سال قبل

سلااااام
دوستاااااااان
خوووووووبین ؟؟
رماندونی برای‌ شماها راحت میاد ؟؟

admin
مدیر
پاسخ به  Niki
3 سال قبل

بازم قط شده بود ؟

Niki
Niki
پاسخ به  admin
3 سال قبل

سلام اقا قادر ، خوب هستین ؟؟
بله ، خطای سرور می داد و کد ۵۰۳ رو نشون می داد یا اصلا نمی امد . با انواعی از مرور گر ها مثل موزیلا فایرفاکس ، کروم ، گوگل و … و حتی با فیلتر شکنم امتحان کردم ولی برام نمیومد . حتی با لب تابم نمیومد .

admin
مدیر
پاسخ به  Niki
3 سال قبل

سلام
اره از سروره

Niki
Niki
پاسخ به  admin
3 سال قبل

حالا من چی کار کنم ؟؟

admin
مدیر
پاسخ به  Niki
3 سال قبل

درست شد فک کنم

Niki
Niki
پاسخ به  admin
3 سال قبل

There has been a critical error on this website.
اقا قادر این پیام انگلیسی بالا رو میده .

admin
مدیر
پاسخ به  Niki
3 سال قبل

الان دیگه درست شد

Niki
Niki
پاسخ به  admin
3 سال قبل

ممنونم از تون 🌹
چهاربار امتحان‌کردم ، سرعتش عالی شده .

admin
مدیر
پاسخ به  admin
3 سال قبل

دارم روش کار میکنم

admin
مدیر
پاسخ به  admin
3 سال قبل

الان فک کنم درست شد

MaRmAr
MaRmAr
پاسخ به  Niki
3 سال قبل

نه آجی خعلییی داغون شده!

Niki
Niki
پاسخ به  MaRmAr
3 سال قبل

سلام خواهری
خوبی ؟؟
تا الان اصلا برام نمیومد .

Niki
Niki
پاسخ به  Niki
3 سال قبل

برای من تا الان اصلا نمیومد 😭

Noora
Noora
پاسخ به  Niki
3 سال قبل

آره من با فیلتر شکن اومدم یا اصلا نمیاره یا خیلی کنده

Aban
پاسخ به  Niki
3 سال قبل

آره خوبه!
راضیم ازش!

Aban
پاسخ به  Aban
3 سال قبل

حرفمو پس میگیرم!
۵۰۳ داد😶

admin
مدیر
پاسخ به  Aban
3 سال قبل

الان دیگه نمیده

Aban
پاسخ به  admin
3 سال قبل

آره اوکی شد

Behnaz
Behnaz
پاسخ به  Niki
3 سال قبل

سلام دوستان شبتون خوش🌹🌹برا منم خیلی کند بود یا دیر میومد ولی الان خوبه

Niki
Niki
پاسخ به  Behnaz
3 سال قبل

سلام بهنازی
خوبی ؟؟
شبت بخیر و خوشی باشه .
اره برای من کلا نمیومد ولی الان عالی .

دسته‌ها

848
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x