رمان گرگها پارت 69

۲۳۳)

تعطیلات عید با عید دیدنی ها و رفتن به خونه ی فک و فامیل من و بهرام گذشت و من حتی یک ساعت هم از فکر روز سیزده بدر فارغ نشدم..

هم هیجانزده بودم، هم عصبی.. از طرفی دلم پر میکشید برای دیدن کامیاری که دلم براش لک زده بود و از طرفی ناراحت بودم و نمیدونستم پیش کامیار چطور باید با بهرام رفتار کنم..

اگه مثل همیشه سرد میبودم باهاش، کامیار میفهمید که مشکلی هست و حساس میشد..
و اگه گرم میگرفتم باهاش، دیدنش برای کامیار شکنجه میشد و من تحملشو نداشتم..

اون لیلی لجباز و عصبانی که با یک تصمیم ناگهانی بخاطر ناراحت کردن کامیار، ازدواج کرد، دیگه وجود نداشت و پشیمون بود..

دیگه نمیخواستم کامیار ناراحت بشه چون عصبانیتم بهش فروکش کرده بود و فهمیده بودم که هر کاری که کرد بخاطر من بود و اونم پا به پای من سوخت..

تصمیم گرفتم پیش کامیار، نه سرد و نه گرم رفتار کنم با بهرام و معمولی باشم..
هر چند میترسیدم با دیدن کامیار کنترل رفتارم و عقلمو از دست بدم و نفهمم دارم چیکار میکنم..

دو روز به سیزده بدر مونده بود که نگارجون بهم زنگ زد و گفت که از همه ی خانواده ی بهرام و اگه دوست دارم از فامیل خودم دعوت کنم و همگی بریم باغشون..
تشکر کردم و به مینو زنگ زدم و گفتم که اونم با شوهرش و خاله اینا بیان..
حضور مینو توی اون فضا میتونست برای من خوب باشه و اگه حالم بد بود به مینو پناه ببرم چون اون جریانو میدونست و میتونست کمکم کنه..
از طرفی هم هر چه شلوغتر میشد بهتر بود و من و کامیار کمتر جلوی چشم هم قرار میگرفتیم..

بهرام به خانواده ی داییش و چند تا از دختر خاله ها و پسر خاله هاش گفته بود بیان و روزی که راهی باغ کامیار شدیم ۶ ماشین دنبال هم راه افتادیم..

از دو سه روز قبل هیجان زیادی داشتم و با فکر لحظه ای که کامیارو میدیدم دستام میلرزید..

آغوش من و عشق تو و لحظه ی دیدار..
رویای قشنگیست.. و اما شدنی نیست

خیلی با خودم کلنجار رفته بودم و روی خودم کار کرده بودم که به کامیار نگاه نکنم و مثل یک زن متاهل رفتار کنم..
اگرچه تمام روحم و جسمم کامیار رو فریاد میزد ولی وجدانم میگفت که خودتو کنترل کن و رفتار مناسبی داشته باش..

وقتی رسیدیم به نزدیکیهای باغ، از منطقه ای گذشتیم که با کامیار اونجا قدم زده بودیم و بعد صدای سگها رو شنیده بودیم و دچار حمله عصبی شده بود و برای اولین بار اونجا همو بوسیده بودیم..

همه چی جلوی چشمام جون گرفت و طوری برام زنده شد که چشمامو بستم و بغضمو بسختی قورت دادم..

نباید به اونروز و بوسه های کامیار فکر میکردم.. سریع بهرامو نگاه کردم و برای رهایی از فکر اولین بوسه مون با کامیار، دستمو گذاشتم روی دست بهرام که روی دنده بود..

با تعجب برگشت نگاهم کرد و لبخندی زد.. دستمو بوسید و من با خودم جنگیدم که دستمو عقب نکشم و نکشیدم..

مقابل در آهنی و بزرگ باغ توقف کردیم و بقیه ی ماشینها هم دنبالمون وایسادن..
بهرام پیاده شد در زد و مش ممد درو باز کرد..

دیدن مشهدی ممد طوری منو از زمان حال گرفت و برد به اونروزی که کامیار سربه سرم گذاشته بود و به مش ممد گفته بود من دخترعموشم، که یه چیزی روی قلبم سنگینی کرد و بلافاصله اشکام جاری شد..

هنوز هیچی نشده من فقط با دیدن مش ممد کنترل احساساتمو از دست داده بودم و به هم ریخته بودم..
با دیدن خود کامیار چی به سرم‌میومد خدا میدونست..
دلم خواست کاش میتونستم از همون جلوی در برگردم خونه و اصلا نرم تو..
ولی برنامه ای بود که بهرام چیده بود و برای من و کامیار حق انتخابی نمونده بود..

اشکامو پاک کردم و خدا خدا کردم که تو اون شلوغی مش ممد متوجه من نشه و گاف نده که من دخترعموی کامیارم..

ته دلم از خدا کمک خواستم که نزاره مقابل کامیار، بعنوان یه زن شوهردار، رفتار نامناسبی بکنم و کمکم کنه که امروز به خیر بگذره..

هوا خیلی خوب و آفتابی بود و از شانسمون یه سیزده بدر بدون بارون و هوای سرد داشتیم..

رفتیم داخل و نگار جون و منیره و زن مش ممد اومدن استقبالمون..
قلبم هزار تا میزد و ناخودآگاه چشمم دنبال کامیار میگشت..
ولی نبود و مدتی طول کشید تا قد و بالای بلندشو از پشت ساختمون وسط باغ دیدم که داره میاد طرفمون..

دست و پام لرزید و قلبم اومد تو دهنم.. گفتم خدایا آرومم کن..
نزدیکتر که شد دیدم ریش گذاشته و انقدر تکیده و لاغر شده که قلبم به درد اومد و کم موند بزنم زیر گریه..

حال کامیار از منم بدتر بود و تازه فهمیدم که این مرد چی کشیده..
نگاهم نکرد و با لبخند یه نگاه کلی به همه کرد و با بهرام و پدرش دست داد و خوشامد گفت..
نگاهمو ازش گرفتم و به مینو که یواشکی بازومو فشار داد نگاه کردم..

با دلسوزی و نگرانی نگام میکرد و آروم گفت
_فدای دلت بشم من.. خوبی؟

خوب نبودم.. دلم داشت خودشو میکشت و به سینه م میزد که چرا با خودت و کامیار این کارو کردی..
ولی دیگه آبی بود که ریخته شده بود.. آب که نه.. خون.. خونی بود که ریخته شده بود و جانی که از دست رفته بود..

تک سرفه ای کردم و زور زدم که به خودم بیام و به خودم مسلط باشم..
سرمو بلند کردم و به کامیار نگاه کردم.. دیدم که با پدرام حرف میزنه و رفتم جلو که باهاش سلام و علیک کنم..
نمیشد که از هم فرار کنیم و تابلو میشدیم.. باید طبیعی رفتار میکردم..
قبلا همیشه باهاش دست میدادم ولی الان دستمو فرو کردم توی جیبم تا دستمو دراز نکنم.. تحملشو نداشتم که حتی نوک انگشتشو لمسش کنم و میترسیدم از ضعفی که بهش داشتم..
عشق بزرگترین ضعف ممکن بود مسلما..

پیشش وایسادم و با صدایی که سعی میکردم محکم و بدون لرزش باشه گفتم
_سلام

برگشت و نگاهم کرد.. چشماش.. چشمای مشکی خوشگلش همه ی گاردمو شکست و فرو ریخت..

_سلام خانم.. خیلی خوش اومدین

جمله ش و تن صداش رسمی و محکم بود ولی توی چشماش طوفانی بود که نمیتونست مخفیش کنه..
خودش هم فهمید نگاهش چقدر رسواش میکنه که زود نگاهشو ازم گرفت..
_خوبی؟.. راستی عیدتم مبارک

دوباره گذرا نگام کرد و با لبخند گفت
_عید توام مبارک.. خوبم، تو خوبی؟

_منم خوبم، مرسی.. مزاحمتون شدیما

خوبم هایی که بینمون رد و بدل میشد بزرگترین دروغهای ممکن بود..
هیچکدوممون خوب نبودیم و درونمون آشوب بود.. ولی باید حفظ ظاهر میکردیم و چاره ای نبود..

کامیار دستشو گذاشت پشت پدرام و بهش گفت بفرمایید سرپا نمونید و من ازشون فاصله گرفتم..

از مرحله ی احوالپرسی رد شده بودم و دیگه نیازی نبود که باهاش حرفی بزنم..
نفس عمیقی کشیدم و دنبال بقیه رفتم داخل ساختمون..

منیره و نگارجون مثل پروانه دورم میگشتن و منم از کنار نگارجون بلند نمیشدم..
خیلی دلم براشون تنگ شده بود و حس میکردم بعد از مدتها برگشتم پیش خانواده م..
با این تفاوت که دیگه کامیار برام ممنوع و قدغن بود و باید ازش فاصله میگرفتم..

بعد از خوردن چای و شیرینی و مراحل آشنایی همه با هم، جوونا زود رفتن تو مود سیزده بدر و رفتن تو محوطه ی باغ و بساط والیبال و بازی رو شروع کردن..
کامیار هم از خونه خارج شد و نفهمیدم کجا رفت ولی احساس میکردم از قصد رفت که از من فرار کنه..

اونم مثل من سعی میکرد ازم دور باشه و مسلما با خودش در جدال بود..
با نگار جون و منیره و مینو و زن داییِ بهرام حرف میزدم ولی تصویر چشمای کامیار از جلوی چشمم نمیرفت..

از اینکه میدیدم عشقش توی دلم کمتر که نشده هیچ، بیشتر هم شده بود زجر کشیدم و دلم بحال خودم سوخت..

_عروس خانم پاشو برو پیش شوهرت صدات میزنه

مادر بهرام بود که بهم گفت برم بیرون پیش بهرام..
شاید بهترین کار کنار بهرام ایستادن بود تا بتونم حواسمو جمع کنم و یادم باشه که بهرام شوهرمه و نباید به کامیار فکر کنم و با نگاه تعقیبش کنم..

رفتم پیش همه که بعضیاشون والیبال بازی میکردن بعصیاشون آتیش روشن میکردن و هر کس به کاری مشغول بود..
بهرام با دیدن من دستمو گرفت و گفت
_خیلی باغ قشنگیه.. خوب شد اومدیم خانمم

ناخودآگاه اطرافو نگاهی کردم و لبمو گاز گرفتم..
نمیخواستم کامیار ببینه که بهرام دستمو گرفته و یا بهم گفته خانمم..
میدونستم چه حالی میشه و دلم براش میسوخت..
دستمو از دستش کشیدم بیرون و گفتم
_آره قشنگه.. خوبه که بارون نمیاد

پارمیس با خنده و سر و صدا اومد پیشمون و دست بهرامو گرفت و گفت
_مثل این نامزدای لوس همش بهم نچسبینا عوقم میگیره اه.. بیا بریم تو ماشینت یه آهنگ بزار یه سرو صدایی بشه

بهرامو کشید و برد و منم رفتم نشستم پیش مینو و شوهرش که نشسته بودن روی صندلی ها زیر یه درخت بزرگ و از هوای خوب لذت میبردن..

مینو گفت
_چقدر این دختره سلیطه ست.. اصلا ازش خوشم نمیاد، جلفه

نگاهی به بهرام و پارمیس کردم و گفتم
_دختر داییشه خب باهم صمیمی ان

نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت
_مطمئنی فقط صمیمی ان؟

_کارآگاه بازی درنیار مینو، آره مطمئنم

هر چند که میدونستم پارمیس عاشق بهرام بود و اینو همون شب بله برون فهمیده بودم.. ولی حساس نبودم و میدونستم که بهرام نظری نداره بهش.. که اگه داشت دلیلی نداشت سه سال منتظر من باشه و ازم خواستگاری کنه..

یکم بعد کامیار که داشت با مش ممد حرف میزد اومد و من سرمو انداختم پایین که مش ممد رد بشه بره و منو نبینه..
اون رفت و کامیار با مینو و شوهرش حرف زد و من یاد شب عروسی مینو افتادم که هر چهارتامون سرپا بودیم و میرقصیدیم..

زود فکر اون شبو از ذهنم خارج کردم و بلند شدم و از کامیار فاصله گرفتم و رفتم کنار ماشین پیش بهرام و پارمیس..

بهرام موزیک شادی گذاشته بود و صداشو بلند کرده بود و پارمیس هم کنارش روی صندلی نشسته بود و سرجاش میرقصید..

بهرام منو دید و پیاده شد و گفت بریم یکم قدم بزنیم..
بهتر بود که با بهرام برم و پیش کامیار نباشم.. گفتم باشه و آروم آروم قدم زدیم و باغو گشتیم..

وقتی برگشتیم کامیار و پدرام پای باربیکیو بودن و داشتن بساط آتیشو برای کباب آماده میکردن..

کامیار پشتش به ما بود و با شنیدن صدای بهرام هم برنگشت و مطمئن شدم که اونم داره سعی میکنه که نگاهشو از من بدزده..

منم کارمونو راحت کردم و رفتم داخل پیش نگارجون و زن دایی بهرام..

از پنجره میدیدم که مش ممد سیخ های کبابو برد داد به کامیار و اونم ازش گرفت ولی یکم بعد با کلافگی دستی به موهاش کشید و جاشو داد به مش ممد و از باربیکیو دور شد..

میدونستم کامیار حوصله و اعصاب اونجور کارها رو نداره و بخاطر مهمون نوازی و شرط ادب سعی میکنه کارهایی بکنه.. ولی دیدم که کم آورد و کارشو سپرد به مش ممد و پدرام و رفت ته باغ.. جایی که دیگه از پنجره نتونستم ببینمش و تا وقتی هم که ناهار آماده شد برنگشت..

موقع ناهار اومد و سرشو از پنجره آورد تو و خطاب به مادرش گفت
_مامان شما همینجا میخوری یا میای بیرون؟

_نه مادر من همینجا میخورم.. پاهام درد میکنه، اینجا راحتم

سرمو انداختم پایین که نگاهم بهش نیفته و اونم رفت..
وقتی کباب نگارجونو اورد یه لحظه نگاهمون توی هم گره خورد و دیدم که رنگش قرمز شد و سریع رفت بیرون..

سخت بود برای هردومون.. و هیچ کس نمیدونست چه شکنجه ای رو داریم تحمل میکنیم..

مینو اومد دنبالم و گفت
_لیلی چرا همش موندی این تو؟ بیا بیرون هوا به این خوبی

به زور بلندم کرد و برد بیرون.. روی صندلی های فلزی سفید که تشکهای مخملی قرمز راحت داشتن، دور میز نشستیم و مینو نزدیکم شد و دم گوشم گفت
_لیلی خانم به من میگی کارآگاه بازی نکن ولی نگا کن ببین شوهرت و عفریته خانم کوشن

بهرام و پارمیس توی جمع نبودن و یکم بعد پارمیس تنهایی از لابه لای درختا با لب خندون اومد بیرون و بلند گفت
_چقدر قشنگه باغتون آقا کامیار.. من میخوام بازم بیام.. میشه؟

نگاهی به کامیار کردم که پارمیسو نگاه کرد و با لبخند زورکی گفت
_متعلق به خودتونه.. هر وقت که دوست داشتین تشریف بیارین

پارمیس اومد نشست پیش ما و با دختر خاله ی بهرام، نسیم، مشغول صحبت شد و چند ثانیه بعد هم بهرام از سمت ماشینش پیداش شد و گفت
_به به چه بوی کبابی راه انداختین

نزدیکمون شد و با دیدن من گفت
_به.. خانمم

و اومد نشست پیشم.. نگاهش کردم و بنظرم اومد که گوشه ی لبش یه چیزی مثل رد رژ هست ولی انقدر کم بود که مطمئن نشدم و از اینکه زل بزنم به لبش معذب شدم و نگاهمو ازش گرفتم..

کامیار سرپا بود و نمیومد پیشمون بشینه و احساس کردم که بخاطر من معذبه و گفتم
_من میرم تو پیش نگارجون غدامو بخورم.. یکم سردمه

و بلند شدم و رفتم تو.. بعد از ناهار با سرو صدای وسطی بازی و صدای خنده های دخترا و فریادِ محکم بزنِ بهرام، نگارجون اصرار کرد که منم برم پیششون و از خونه خارج شدم..

درست مقابل در با کامیار برخورد کردم و طوری خودمو عقب کشیدم که مبادا بخورم بهش..
اونم زود رفت کنار و گفت
_ببخشید

دلم تالاپ تولوپ کرد و زود رفتم پیش بقیه..
دل و دماغ وسطی و بازی نداشتم و یه گوشه وایسادم و نگاهشون کردم..

یکم بعد بهرام از بازی خارج شد و چشمکی به پدرام زد و گفت
_برم اصل کاری رو بیارم که سیزدهمون بدر بشه

با نگاه تعقیبش کردم و دیدم رفت و از صندلی عقب ماشین یه کیف دستی سیاه کوچولو برداشت که فهمیدم شیشه ی ویسکی بود..

از اینکه حتی اینجام با خودش مشروب آورده بود ناراحت شدم و رفتم پیشش..

_اینجام مشروب آوردی؟

برگشت نگام کرد و با خنده گفت
_اتفاقا بهترین جاش اینجاس.. خیلی میچسبه، امتحان کن میفهمی

خودش که مثل الکلی ها مشروب میخورد بس نبود تازه به منم میگفت بخور.. عصبی شدم و گفتم
_تویی که برای اولین باره اومدی اینجا و نه کامیار و نه مادرشو میشناسی فکر نمیکنی کار درستی نیست که مشروب بیاری با خودت و همه رو مست کنی تو باغ مردم؟

_کامیار که خودش اینکاره ست، اصلا تابلوئه.. الان میبینی از منم بیشتر میخوره

_نخیر اون نمیخوره

_تو از کجا میدونی آخه؟.. آره اصلا همه امام و پیغمبرن و تو فقط منو ابلیس میدونی

ناخودآگاه با صدای بلند جر و بحث میکردیم که یهو چشمم خورد به کامیار که بهمون نزدیک میشد و تو چشماش نگرانی رو دیدم..
اومد بهمون نزدیک شد و با لبخندی که معلوم بود ساختگی و زوریه گفت
_چیزی شده لیلی؟.. اگه چیزی نیاز دارین به من بگو

کامیاری که از اول اومدنمون یه بار هم درست و مستقیم نگاهم نکرده بود با شنیدن صدای جر و بحثمون نتونسته بود خودشو نگه داره و اومده بود ببینه چرا دعوا میکنیم..
نگرانم بود و اینو خیلی خوب تو چشماش دیدم..

کنار ماشین زیر شاخ و برگ درختا فقط سه تامون بودیم و من از اینکه کامیار اینقدر بهم توجه داشته که فهمیده داریم دعوا میکنیم معذب شدم و سرمو انداختم پایین..

ولی بهرام که متخصص دروغ گفتن و فیلم اومون بود خندید و دستشو انداخت دور شونه ی من و گفت
_نه بابا چیزی نشده.. مرسی همه چی هم هست چیزی نیاز نداریم

و بعد شیشه ی مشروبو نشون کامیار داد و گفت
_فقط همین کم بود که خودم آوردمش.. پایه ای؟

کامیار شیشه رو نگاه کرد و با همون لبخند مجبوری که انگار مثل یه نقاب به لبش چسبونده بود گفت
_نه من نمیخورم.. نوش جون شما

_عه.. چرا نمیخوری آقا کامیار؟.. راستی فکر کنم حالا که دیگه قوم و خویش شدیم اجازه میدی بهت بگم کامیار

و زد به شونه ی کامیار..
_البته.. راحت باش.. من قرص اعصاب میخورم و با مشروبات الکلی تداخل داره.. برای همین نمیخورم

بهرام آهانی گفت و دستشو انداخت دور کمر من و به خودش فشارم داد و با خنده به کامیار گفت
_راستی شما که در حکم برادر لیلی هستی یه بار دیگه هم سفارش منو به این خانم گل بکن که هوای مارو داشته باشه

من شدیدا معذب شدم و کامیار هم نگاهشو از ما گرفت و به درختا نگاه کرد و زیر لبی گفت
_ایشالا که همیشه خوش باشین باهم

و رفت.. دلم گرفت ولی نتونستم به بهرام هم چیزی بگم و بازم رفتم تو خونه و پیش نگارجون پناه گرفتم..

حدود یکساعت بعد بهرام صدام زد و رفتم پیششون.. هوا داشت تاریک میشد و اونایی که مشروب خورده بودن حسابی مست کرده بودن و پارمیس و نسیم چراغهای ماشین بهرامو روشن کرده بودن و با موزیک شادی جلوی ماشین میرقصیدن..

کامیار با پدر بهرام حرف میزد و بقیه هم دور میز نشسته بودن..
بهرام منو کشوند پیش خودش و دستشو انداخت دور گردنم..
دوست نداشتم پیش بزرگترا و دایی و باباش جلف بازی دربیاریم و از طرفی هم نمیخواستم جلوی چشم کامیار نمایش خوشبختی و عشقبازی اجرا کنیم ولی نتونستم هم دست بهرامو از دور گردنم بردارم چون مست بود و نخواستم غرورش بشکنه و ضایع بشه پیش همه..

با فشاری که روم بود مجبوری بدون حرفی همونطوری پیشش نشستم ولی اون شورشو دراورد و سرشو فرو کرد تو گودی گردنم..
دیگه تا اون حدشو نمیتونستم تحمل کنم و نگاهی به باباش و داییش و کامیار کردم و زود از کنارش بلند شدم و غر زدم که
_چیکار میکنی پیش همه؟‌ زشته

لیوان مشروبشو گذاشت روی میز و همراهم بلند شد و دستمو گرفت و کشید سمت کامیار..

نمیدونستم چیکار میخواد بکنه و دستشو کشیدم که بیا بریم اونور..
ولی اون دستمو محکم تر کشید و با لحن مستی گفت
_بیا میخوام گله کنم ازت به داداشت

دلم هری ریخت و تا خواستم دستمو از دستش بکشم بیرون، پیش کامیار وایساد و گفت
_کامیار جون یه دیقه بیا به حرف دل ما گوش بده داداش

کامیار با تعجب بهرامو نگاه کرد و بعد نگاهی به من کرد که معلوم بود تحت فشارم و بهرام به زور دستمو گرفته..

کامیار با استیصال از جاش تکون خورد و در حالیکه معلوم بود چاره ای نداره گفت
_چشم.. من در خدمتم

بهرام در حالیکه دست منو ول نمیکرد چند قدم از بقیه دور شد و کنار آتیشی که درست کرده بودن وایساد و با خنده رو به کامیار گفت
_شما که مثل داداش این خانم مایی بهش بگو با دل ما یکم راه بیاد نوکرتم

رنگ من قرمز شد و دیدم که کامیار هم معذب شد..
دست بهرامو فشاری دادم و گفتم
_بهرام

_چیه.. بزا حرفمو بزنم خب.. کامیار جون که غریبه نیست.. اصلا اگه اون راضیت نمیکرد محال بود به من بله رو بدی

کامیار رنگ به رنگ شد و کلافه دستی به موهاش کشید و آتیشو نگاه کرد..
منم آب دهنمو قورت دادم و به خودم لعنت کردم که چرا اومدم اینجا..

بهرام لعنتی مست بود و به وریش نبود که چی داره میگه ولی من و کامیار زجر میکشیدیم از حرفایی که میزد و میخواستیم فرار کنیم..

تا اینکه بهرام حرفی زد که چشمای هردومون از تعجب گشاد شد..

_کامی جون این خانم من نذاشته حتی یه بار ببوسمش

حس کردم یه کتری آب داغو ریختن روی سرم و ناخودآگاه با چشمای گشاد شده به کامیار نگاه کردم..

دیدم که اونم رنگش قرمز شد و لباشو به هم فشار داد و معذب و کلافه به من نگاه کرد..

از هولم سرفه ای کردم و بازوشو فشار دادم و گفتم
_بهراااام.. چی داری میگی؟.. بیا بریم تو

دستمو پس زد و گفت
_بابا مگه برادرت نیست؟.. بابا که نداری، برادر واقعی که نداری.. من باس به یکی حرفامو بگم یا نه؟

و بعد رو کرد به کامیار و گفت
_آقا مگه زنم نیست؟.. چرا نمیزاره بهش دست بزنم؟.. درسته که فعلا نامزدیم ولی آخه محدودیت هم حدی داره.. باو اینقدرشم دیگه نوبره، مگه نه داداش؟

با حرفایی که بهرام زد دلم خواست زمین دهن باز کنه و برم توش..
به کامیار گفت که نمیزارم منو ببوسه و بهم دست بزنه و اونم با چشمایی که قد توپ تنیس شده بود به من نگاه کرد و بعد سرشو انداخت پایین و دیگه بلند نکرد..

انگار انتظار چنین چیزی رو نداشت و فکر میکرد که مثل همه ی نامزدها داریم نامزدبازی میکنیم.. و با این حرف بهرام شوکه شد..

انقدر خجالت کشیدم که دیگه نتونستم اونجا بمونم و مقابل نگاههای سرگردون و ناراحت کامیار دویدم توی تاریکی ته باغ..

یکم زیر نور ماه و چراغ های باغ قدم زدم و با شنیدن صدای گیتار و آواز رهام ناخودآگاه رفتم پیششون..
پسر خاله ی بهرام گیتار میزد و صدای قشنگی داشت.. قبلا تو یکی از مهمونیاشون شنیده بودم..

همه دور آتیش روی زمین نشسته بودن و نگاه من روی کامیار میخ شد که نشسته بود پیش شوهر مینو و دستاشو دور زانوهاش قفل کرده بود و به آتیش نگاه میکرد..
من هنوز توی تاریکی بودم ولی نمیدونم چطور متوجهم شد و یهو سرشو بلند کرد و نگام کرد..

نگاهش غمگین بود و نشست توی چشمای اشک آلود من..
سه چهار ثانیه نگاهم کرد و سرشو انداخت پایین..
رهام آهنگ ای به داد من رسیده از داریوش رو میخوند و گاهی ضربه ای به تارهای گیتار میزد و حال و هوای قشنگی بود..

آروم رفتم نشستم کنار نسیم دختر خاله ی بهرام و توی سکوت به صدای آواز رهام گوش کردم..

کامیار سرشو بلند نمیکرد و نقطه ای زمین رو مقابل پاش نگاه میکرد..
منم چشم دوختم به آتیش تا دیگه نگاهم به کامیار نیفته و نبینمش..

آهنگی که رهام میخوند تموم شد و رو کرد به من و گفت
_لیلی خانم شما بگو آهنگ درخواستیتو

حواسم پرت بود و هول شدم و گفتم
_مگه آهنگ های درخواستی میخونی؟

_آره.. شمام بگو

تمرکز نداشتم و گفتم من یکم بعد میگم.. و اونم رو کرد به کامیار و گفت
_پس شما بگین کامیار خان

کامیار سرشو بلند کرد و گفت
_همینا که میخونی خیلی خوبن.. ادامه بده

_نه دیگه، یه چیزی بگین میخوام به نیت شما بخونم

کامیار مکثی کرد و انگار که میخواست نگه ولی بعد گفت
_فصل پریشانی رو بخون.. از زند وکیلی

و رهام اوکیی گفت و صدای گیتارشو با ضربات انگشتاش درآورد..

فصل پریشان شدنم را ببین
بی سر و سامان شدنم را ببین

بی تو فرو ریخته ام در خودم
لحظه ی ویران شدنم را ببین

کوچه پر از رد قدمهای توست
پشت همین پنجره میخوانمت

پس تو کجایی که نمیبینمت
پس تو کجایی که نمی دانمت

بی تو پر از داغ پریشانی ام…….
مهر جنون خورده به پیشانی ام………

پس تو کجایی که نمیبینی ام
پس تو کجایی که نمیدانی ام

این منم این ساکت بی همصدا
این منم این خسته ی بی همسفر

حسرت افتاده ترین سایه ام
عربت آواره ترین رهگذر

رهام میخوند و دل من از آهنگی که کامیار خواسته بود و از شعرها و حرفاش تکه تکه میشد..
اشکام آروم و ناخواسته از چشمام جاری بود روی صورتم و کامیار سرشو بلند کرد و با همون نگاه پر از غم و حسرتش نگاهم کرد..

بی تو پر از داغ پریشانی ام

مهر جنون خورده به پیشانی ام

فصل پریشان شدنم را ببین…

چشمهای پر از اشکمو دوختم بهش و دلم برای حال و روز هردومون سوخت و خاکستر شد..

 

 

 

4.5/5 - (18 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
506 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Mahad
Mahad
1 سال قبل

مهرنازی یکم پارتو زودتر بزارررررر😍😍😍😍
خواهش میکنمممممم🥺🥺🥺🥺

مهرناز
عضو
پاسخ به  Mahad
1 سال قبل

مهادی آماده نیست فک کنم ۱۱ به زور برسونم

مریم
مریم
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

وای خدا مهرناز جون عاشققتم

fatima
fatima
1 سال قبل

سلام مهرناز جون …. اینستا گرام داری ؟؟ اگه داری میشه اسم پیجتو بگی گلی ؟! من عاشق رمانتم … خیلی دوسش دارم و همچنین نویسنده ی گلشو

مهرناز
عضو
پاسخ به  fatima
1 سال قبل

داشتم عشقم ولی پاکیدم
مرسی گلم😊😘

Ghazal
Ghazal
1 سال قبل

مهرناز جون كي پارت ميزاريي؟:(

مهرناز
عضو
پاسخ به  Ghazal
1 سال قبل

امشب حدود ۱۱ عشقم
انشاالله

Ghazal
Ghazal
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

❤️❤️❤️🤗

مریم
مریم
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

مهرناز جون زودتر بزار دیگه عزیزم

مهرناز
عضو
پاسخ به  مریم
1 سال قبل

آخه دختر ۱۱ شده؟ 😄

مریم
مریم
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

زودتر بزار دیگه مهرناز جون.چشم انتظاری کورمون کرد

مریم
مریم
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

مهرناز جون ،قربونت برم بزار پارت رو

اردیبهشت41
اردیبهشت41
1 سال قبل

عالیه

Behnaz
Behnaz
1 سال قبل

سلام مهرنازجون خسته نباشی🌹🙏🏻
مثل همیشه عااالی بود😉
کاش گرگها طولانی تر بود🥺

مهرناز
عضو
پاسخ به  Behnaz
1 سال قبل

سلام بهناز جون
خودمم دلم نمیخواد تموم بشه ولی هر چیزی پایانی داره بالاخره 🙁

مریم
مریم
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

مهرناز جون پارت بعد رو چه ساعتی میزاری؟

مهرناز
عضو
پاسخ به  مریم
1 سال قبل

شب حدود ۱۱ مریم جان

مریم
مریم
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

ممنون عزیزم

Behnaz
Behnaz
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

اوهوم درست میگی
از بس رمانت به دل نشست و فوق العاده نوشتی ک آدم دلش نمیخواد تموم بشه و از خوندنش دست بکشه😢

امیدوارم بعد از این یه رمان دیگه هم برامون داشته باشی و با اتفاقات جدید سوپرایزمون کنی😃🌹

neda
neda
1 سال قبل

مهرناز جووون 😐هی گفتم نپیچ تو این لاین گوش ندادی ب حرفم ی هفته نبودم پسره تو زرد از اب در اومد
خیالت راحت شد حالا؟؟😂😂🤦🏼‍♀️
حیف اونهمه پیشنهاد خوشمزه ک ردش کردی🙁😂😂

دریا
دریا
1 سال قبل

پارت جدید نمیزارین؟

شیرین
شیرین
1 سال قبل

سلام بچها خوبین ؟
وای اصلا باورم نمیشه بابام بعد از ۶ روز از بیمارستان مرخص میشه و فردا می آد
خونه خدایا شکرت به دعای خیر تمومی شما دوستای عزیزم بابام برمیگرده خونه اونم صحیح و سالم وای گریه امون منا ازم گرفته دیگه
واقعا بچها خوشحالم انگار تمام دنیا تو مشتم چقدر سخت با کلمات توصیف کردن حال الانم …!!!

پاسخ به  شیرین
1 سال قبل

الهییییییی عزیزم خداروصد هزارمرتبه شکر😍😍😍

شیرین
شیرین
پاسخ به 
1 سال قبل

الهی فدات شم مامی آریا تو چرا انقدر گلی مهربون
وای عکس آریا را دیدم ماشاءالله چقدر خوشگله خدایا شکرت کهمن دوست به این گلی دارم اگه تو دنیای واقعی تنهام ولی اینجا دوستای گلی مثل شماها دارم که وقتی میام پیشتون حالم بد باشه هم کنار شما عالی تر از عالیم بمونید برام بوووووووووووس روزهای خودت و آریا نازم

پاسخ به  شیرین
1 سال قبل

قربونت برم من شیرین بانو لطف داری گلم منم خیلی خوشحالم ک دوست هایی مث تو و بقیه دارم همتون گلید😘😘😘 آریاهم کوچیکته عزیزم محبت داری خانوم گل سلام ب بابای گلت برسون و دستش روببوس

Tir
تیر
پاسخ به  شیرین
1 سال قبل

خدا رو شکر 🤲🏻شیرین جونم امیدوارم همیشه در کنار خانوادت خوشحال و سلامت باشی ✨✨❣️❣️❣️

شیرین
شیرین
پاسخ به  تیر
1 سال قبل

سپاس بیکرانم برای تو فنچولی دعای قشنگیه

پاسخ به  شیرین
1 سال قبل

وای شیرینم خیلی خوشحال شدم برات ایشالا همیشه پدر و مادرت سلامت باشن آجی😊😊

شیرین
شیرین
پاسخ به 
1 سال قبل

وای شماها خیلی گلین بابام مرخص شده ولی من موفق به دیدار نشدم خیلی بده کارفرما انقدر زبون نفهم

Nika
1 سال قبل

سلااااام اهالی
بینی ها چاقهههه ؟
لباااااا خندونه ؟؟
برای چی چت روم برام باز نمیشه ؟؟

شیرین
شیرین
پاسخ به 
1 سال قبل

سلام نیکا جون خوبی عزیزم کم پیدا شدی؟؟.؟

(:
(:
1 سال قبل

شتتتتت 😐😂
دو دقیقه اومدم سایت ها
این چیزای سمی چیه من میبینم

پاسخ به  (:
1 سال قبل

الی دیدی چه حرف های خوب خوبی بود باب تو بود ..پخخ

(:
(:
پاسخ به 
1 سال قبل

ادم باش نسی
شعور خواهر شعوریعنی چی باب منه😂😂😒
اره خیلی خوب بود کف کردم…

پاسخ به  (:
1 سال قبل

خووو ببین خودتم خوشت اومده ..

پخخخخخخ

(:
(:
پاسخ به 
1 سال قبل

کی اومده کاور استیکر خنده دلیل میشه مگه😐😂

پاسخ به  (:
1 سال قبل

الی هنگیاا نمیدونم چی نوشتیااا؟!!

شاید من هنگم

پاسخ به  (:
1 سال قبل

نخون بچه
واسه سنت خوب نیس😅

(:
(:
پاسخ به 
1 سال قبل

همینو بگو
من برم یر کارو بارم پارت بنویسم😂🚶‍♀️
پ ن پ: پارتای فردا رو پس یادت نره بزاری یاسی من زیاد روال نیستم دیدی که کلا نیستم…

پاسخ به  (:
1 سال قبل

باشه عشقم
حواسم هست
مراقب خودت باش و زودی هم روال شو😘

(:
(:
پاسخ به 
1 سال قبل

فدات

1 سال قبل

اهااااااان🤦‍♀️
دمت گرم داداش🤦‍♀️😅
.
مهری خاک تو سرت نکنم با ابراز علاقت🤣🤣🤣

مهرناز
عضو
پاسخ به 
1 سال قبل

نگو یاسی پاکش کن لعنتی😂 زشته بابا

دخی اسفند ماهی
دخی اسفند ماهی
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

😂

دخی اسفند ماهی
دخی اسفند ماهی
1 سال قبل

سلام مهرنازی خیلی خیلی ممنون عالی بود

ولی از بهرام عوقم گرفت😡یه جو غیرت نداره که حرف زن خودشو جلو مرد دیگه میزنه ؟؟؟؟

1 سال قبل

اینم از قند و عسل مامانی

مهرناز
عضو
پاسخ به 
1 سال قبل

ای جااااانم هزار ماشاالله خدا حفظش کنه برات زهرا جونممممممم 😍😍😍😍😍😍

پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

فدات بشم مهربونم مرسی😘

مریم
مریم
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

سلام مهرناز جون.این آقا شهابت چقد بی اعصابه.
عزیزم میگم پارت جدید امشب داریم؟

مهرناز
عضو
پاسخ به  مریم
1 سال قبل

آره خیلی😅
ولی من هر جورشو دوس دارم لامصبو 😆
.
نه گلم فردا

مریم
مریم
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

خدا بهم برسوندتون.
وای خدای ،تو ذهنم آقا شهاب یه پسر چهار شونه قد بلند هیکلی میبینم که کسی به عشقش بگه تو زیر چشمش کبود میشه.خخخخخخ

مهرناز
عضو
پاسخ به  مریم
1 سال قبل

آره مریم جون همینجوریه
هنوز اسکرین کامنتاشو که عصبانی شده بود و بعضیارو میخواست با خاک یکسان کنه ولی من تایید نکردم دارمشون 😅😅😅

!!!
!!!
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

اخ اخ ی حسی بهم میگه یکی از اون بعضیا منم!🥺

مهرناز
عضو
پاسخ به  !!!
1 سال قبل

نه گلم
اونوقتا تو اصلا نبودی
مسئله ی مردونه بود 😆

!!!
!!!
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

اوه نفس آزاد شد!
خدارو شکر!

پاسخ به  !!!
1 سال قبل

اووو حالا توهم چقد اینو گندش میکنی…

پاسخ به 
1 سال قبل

مرمر عصبانی میشود

پاسخ به  !!!
1 سال قبل

کو من چرا نمیبینمش نسی ؟!

پاسخ به 
1 سال قبل

کی رو؟!

پاسخ به  !!!
1 سال قبل

مریم عصبانی رو نسی😂💔
من کجا عصبی بودم؟!

مریم
مریم
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

عزیزم.
دوستدارم یه بار بیای و بگی که بهم رسیدین و همه ی سختی دوری تموم شد

مهرناز
عضو
پاسخ به  مریم
1 سال قبل

مرسی عزیزم ایشالا همه اونایی که همو دوس دارن به هم برسن😊

پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

Ahaaaaaaa rastiiiiii aln k fhmidm byd ino bgm dige😅
Mehrnaz joni va aqa shahbe bi asab 😅eshqeton mana🤍✨ishala hme b oni k mikhnsh brsn😕💔.

مهرناز
عضو
پاسخ به 
1 سال قبل

مرسی مژده جون😄
ایشالا

Tir
تیر
پاسخ به 
1 سال قبل

وای چه قشنگه ✨✨ خدا حفظش کنه زهرا جونم ❣️✨😍
.
.
.
انشاالله لباس دومادیش 🤩😁❣️

شیرین
شیرین
پاسخ به  تیر
1 سال قبل

انشاالله تو عروسیش همه با هم بریم برقصیم

شیرین
شیرین
پاسخ به  تیر
1 سال قبل

انشاالله تو عروسیش همه با هم بریم برقصیم وشادی کنیم یعنی من تا اون موقع هستم وای چه مادر شوهر خوب وخوشی بشی زهرا جونم وای تصوررشم خیلی قشنگه

Tir
تیر
پاسخ به  شیرین
1 سال قبل

شیرین اگه آریا دختر ریحان بگیره از دو طرف تو عروسی دعوت میشیم 😁😂😂

شیرین
شیرین
پاسخ به  تیر
1 سال قبل

وای اگه بشه چی میشه وای خدا قربون همگیتون برم و برنگردم الهی

Tir
تیر
پاسخ به  شیرین
1 سال قبل

خدا نکنه ✨✨شیرینی ✨

پاسخ به 
1 سال قبل

الهی چه نازه 😍😍😍😘😘

شیرین
شیرین
پاسخ به 
1 سال قبل

وای چه قند و نباتی چه ناز و شیرینه خدا واسه همدیگه نگهتون داره مامی آریای نانازمون
وای من چقدر خوشحالم امشب…..

شهاب
شهاب
1 سال قبل

سلام
مژده خانم کی به کیه نداره خیلی تابلوعه کی مال کیه😜

مهرناز
عضو
پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

مژده خانم جدیده خبر نداره
شما یه توضیحی بدین کی مال کیه روشن بشن 😜😂

پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

اوخی خجالت میکشع بچه😂

شهاب
شهاب
پاسخ به 
1 سال قبل

اوخی شما جدیدی؟
بچه داره شیرشو میخوره😑

پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

بیا یه دست کتکمم بزن داداش-
چ بی اعصابی…

شهاب
شهاب
پاسخ به 
1 سال قبل

بچه زدن نداره
مر مر اسم کجاییه؟؟

پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

عاره واقعا😌✨
درباره مریمم تیرداد بیاد توضیح بده بهتره😂

شهاب
شهاب
پاسخ به 
1 سال قبل

من به اسم تیرداد و تیری و تیر تیر و…الرژی دارم🚶🏻‍♂️
این داداشمون یه اسم دیگه نداره؟

مهرناز
عضو
پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

جووون قربون آلرژیت برم 😍😂 تو بش بگو علی

شهاب
شهاب
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

علی هم با ابهت تره
تیرداد سوسولیه

مهرناز
عضو
پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

بله بله فقط شهااااب 😍😍😍😍

شهاب
شهاب
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

شهاب خان کجا
تیرداد و این چیزا کجا

مهرناز
عضو
پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

شهاب خان😂
یادته یه بار قهر بودیم یکی بهت گفت شهاب خان منم از حرصم گفتم سلمان خان شاهرخ خان؟ 😂 یادش بخیر چه روزایی بود

پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

چرا؟!
تیر به این خوشملی✨

!!!
!!!
پاسخ به 
1 سال قبل

مریم دلت کتک میخوادااااا
کاملا مشخصه!

مهرناز
عضو
پاسخ به 
1 سال قبل

هیس نگو جریان داره 🙊
یه تیرداد بود که من فکر میکردم شهابه
برا همین از اون اسم خوشش نمیاد 😅

شهاب
شهاب
پاسخ به 
1 سال قبل

باشه
ولی من الرژی دارم

پاسخ به 
1 سال قبل

مریم روت نشد بگی تیرداد به این خوشگلی گفتی تیر😅😅😅😅

پاسخ به 
1 سال قبل

آبانی خودش گف بجه زدن ندارع…
کارمو اسون تر کرد😂
.
اوپس! پس مسئله ناموسی بوده-😂💔
.
نورا جان جاست مهرناز و مریم جون تموم شدن تو شروع شدی خاهر من؟! 😂💔

!!!
!!!
پاسخ به 
1 سال قبل

حالا از من گفتن بود!
خوددانی!😁

Tirdad
پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

داداش ابهت که به اسم نیست ابهت به جذبه و مردونگی و غرور و اعتماد به نفس هس حالا بر عکس تو من خودم از تیرداد خیلی بیشتر از علی خوشم میاد

شهاب
شهاب
پاسخ به  Tirdad
1 سال قبل

عِه داوش
بهت بگن تیری گوگول ابهتت نمیریزه پایین؟

پاسخ به  Tirdad
1 سال قبل

تیرداد اینارو ول کن دارن عشق رد و بدل میکنن گناه دارن تو جدیشون نگیر😁🙌

پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

حالا داداش بی اعصاب ناراحت نشیااا…
ولی اسم هر شخصی برا خودش ارزشمنده و مهم اینکه خودش دوسش داشته باشع…
اینکه تو از تیرداد خوشت نمیاد جای خود… خیلیا از خیلی اسما خوششون نمیاد-
ولی اینکه بیای بگی تیری گوگول و ابهت ندارع و اینا صحیح نیس~
کارت نه نشون دهنده غیرته! نه بامزس…
من قصد جسارت ندارم داداش شهاب…
بزرگتری احترامتم واجب…
از طرفی رل جاست مهرنازی هستی احترامت دوبرابر واجب✨

شهاب
شهاب
پاسخ به 
1 سال قبل

بله ،حرفت درسته.

پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

اوووووه
ببین کی اینجاااست
چطورمطوری شهاااب خان🤓

شهاب
شهاب
پاسخ به 
1 سال قبل

خوبم یاسی خانوم
احوال شما؟

پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

قرباانت شهاب
منم ک خوبم
.
چ خبرا؟؟
با رل جیگرت خوش میگذره؟؟
الحمدالله ادم شدین😅

شهاب
شهاب
پاسخ به 
1 سال قبل

بله خوشمیگذره
دور از جون مگه گاو بودیم
یه اختلاف جزئی بود😉

پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

همیشه به خوشی
.
دور از گاو😅😅

پاسخ به 
1 سال قبل

به هر حال امیدوارم ناراحت نشده باشی♡
درسته خودت یکم خشن و بی اعصابی •ذکر میکنم شوخیع😂🙌•ولی دیگه تو دل جاست مهرنازی جا داری نمیشه ناراحتت کرد😁😜

مهرناز
عضو
پاسخ به 
1 سال قبل

بله خواهشا به پارادایس من نگین بالا چشت ابروئه 😌😉

پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

اووووف
نگووووووو
تحت تاثیر قرار گرفتم😅

پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

مهری یه چت روم بزن
سایت برا من خیلی کنده
پدرمو دراورد🤦‍♀️

پاسخ به 
1 سال قبل

یاسییی صبحت بخیر جون دل برقرای جون دل …الهی صد مرتبه شکر ..چرا ….گذاشتی….

پخخخخخخ دهنتون سرویس

مهرناز
عضو
پاسخ به 
1 سال قبل

یاسی من حالشو ندارم نسی بزنه ☹

پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

بریم زیر یکی از رمانا بریم؟

مهرناز
عضو
پاسخ به 
1 سال قبل

نه یه چت روم بزن

پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

باش رفتم بزنم براش!!

مهرناز
عضو
پاسخ به 
1 سال قبل

خااااک 😅

پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

منحرفف چت روم بزنم یه چیز بزنم خو!!

مهرناز
عضو
پاسخ به 
1 سال قبل

وضعت خرابه نسی 😅

پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

خرابم خرابببببب خراببببببب …

حالم دیگر خوش نیستتتتتت!!

مهرناز
عضو
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

نه بابا، شهابه دیگه از این حرفا زیاد میزنه

پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

ولی خدایی باحال بود!!

Tirdad
پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

خب اولا تو فرض کن برا من یک کوچولو اهمیت داشته باشه که یک نفر اینجوری صدام کرده تنها چیزی که مهمه خودمم و همینم بس غرور یعنی همین
و دوما من توی شرایطی هستم که کسی وقتی منو ببینه نتونه بهم بگه تیری گوگول

شهاب
شهاب
پاسخ به  Tirdad
1 سال قبل

فشاری نشو

مهرناز
عضو
پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

با اون چیزی که بهش گفتی چطوری فشاری نشه آخه؟ 😑😁
البته تیرداد کسی نیست که فشاری بشه باجنبه ست

شهاب
شهاب
پاسخ به  Tirdad
1 سال قبل

همین که دختر نیست باجنبه بودنشو ثابت میکنه😂
چیز بدی گفتم؟🤔

مهرناز
عضو
پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

ینی دخترا بی جنبه ن؟ شهااااب 😡

پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

شهاااب
دیوث یعنی چی؟؟؟
نگو ک توام نمیدونی☹

پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

بیشین بینیم باااو😒

شهاب
شهاب
پاسخ به  Tirdad
1 سال قبل

دخترا بلا نسبت شما بیجنبه ان

مهرناز
عضو
پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

شهااااااااااااااااااااب !!!!
اون کامنتتو پاک کردم بیشور 😑😑 نمیخواد تو فحش معنی کنی

پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

پخخخخخ مهرنازی خیلی باحال بود شوکه شدم

پاسخ به  Tirdad
1 سال قبل

مهرناز من هعی میخام با این شهاب جونت مثه ادم برخورد کنم خودش نمیزارع-😠😂

مهرناز
عضو
پاسخ به 
1 سال قبل

آره میدونم 😒

شهاب
شهاب
پاسخ به  Tirdad
1 سال قبل

خو اسمش روشه دیگه «فحش»

مهرناز
عضو
پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

شهاب بازم زدی رو اون کانال
میترسممممم 😣😣😣

پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

از چی میترسی بچه؟؟
زده رو کدوم کانال؟؟
چیکارت کرده؟؟
چیا گفته؟؟
🤣🤣🤣🤣🤣🤣

مهرناز
عضو
پاسخ به 
1 سال قبل

نه باو اون ریختی نه 😂😂😂

پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

عااره
باور کردم🤣

(:
(:
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

آشتی کردید با شهاب؟
شیرینش کو پس ؟😅

مهرناز
عضو
پاسخ به  (:
1 سال قبل

من و شهاب قهر نمیکنیم دو سه روز در حال جنگ بودیم که پایان بسیار شیرینی داشت 😅

(:
(:
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

خب انشالا حالا کا تو هم زدی این کانال رمان رو گند نزنی به حال لیلی و کامیار ما هم بدبخت کنی😂😆

مهرناز
عضو
پاسخ به  (:
1 سال قبل

نه حالم تاثیری به رمانم نداره 😂

پاسخ به  (:
1 سال قبل

زن شوهر دعوا کندن ابلهان باور کنند!!

شهاب
شهاب
پاسخ به  Tirdad
1 سال قبل

کدوم کانال
توقع نداشتی که فحش رو دلفریب و لوند معنا کنم😐

مهرناز
عضو
پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

همون کانالی رو میگم که میزنی و مدلت عوض میشه تو سایت ☹
نه توقع نداشتم لوند معنی کنی ولی دیگه اونقدرم فجیع و باز هم توقع نداشتم مارمولک 😅😅

پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

اون فحشه رو هم بهش بگو حال کته😅🤦‍♀️

مهرناز
عضو
پاسخ به 
1 سال قبل

خیلی گفتم تابحال ولی میدونه نیتمو 😂
معنیشم نمیدونستم لعنتی 😅

پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

یجور معنی کردی ک کف کردم🤣🤦‍♀️

شهاب
شهاب
پاسخ به  Tirdad
1 سال قبل

اون کانال؟فهمیدم باشه
دیگه نمیتونم اطلاعات غلط بدم😁

مهرناز
عضو
پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

عاشق اطلاعات دادنتم شهابم 😂

شهاب
شهاب
پاسخ به  Tirdad
1 سال قبل

😎😎

مهرناز
عضو
پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

ژشت 😍

پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

بروبچ من رفتمممم
شبتون خووش
خوش بگذره
🤓

مهرناز
عضو
پاسخ به 
1 سال قبل

مام رفتیم شب شمام خوش

مهدیه
مهدیه
پاسخ به  Tirdad
1 سال قبل

ولی تیرداد اسم ریشه داری هست و اسم یکی از پهلوان ها هست شما ها می گید سوسول دقیقا منظورتون به چیه؟ 😐

شهاب
شهاب
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

مهرناز خانوم زید منه
مسئله رو باز تر کنم یا تا تهشو رفتید؟

مهرناز
عضو
پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

نه دیگه بازتر نکن 😅🙈

شهاب
شهاب
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

خو خوبه گیراییا رفته بالا👏🏻

مهرناز
عضو
پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

شایدم گیراییا نرفته بالا ولی من ترسیدم تو یچی بگی که از خجالت آبمون کنی به تو اعتباری نیست 😅😅😅

شهاب
شهاب
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

شما این وسط کرم نریزی من اروم نشستم😂

مهرناز
عضو
پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

من کاریت ندارم عه 😆😆

پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

مهرنازی چندتا مونده تا پارت اخر …

مهرناز
عضو
پاسخ به 
1 سال قبل

دو تا نسی

پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

اوه مای گاد !!!

پاسخ به 
1 سال قبل

مهرنازی الان سرش شلوغه اجی😂
گفته بود دوتا…

پاسخ به 
1 سال قبل

خودش جواب داد عزیزمم ..
مرسی که گفتی !!

شهاب
شهاب
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

اینو به یکی بگو نشناستت نه به من😉

مهرناز
عضو
پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

تو همش با من ور میری، من معصومم، کی بود گیر داده بود به ۷ تا؟ 😉😂

شهاب
شهاب
پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

خدایی نشستم فکر کردم دیدم۷تا جفا کردنه
دهه۶۰و۵۰ ۱۲تا رو شاخش بود😂

مهرناز
عضو
پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

شهاااااب عه همه فهمیدن نگووو 😅😅😅

!!!
!!!
پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

اواح تا ۷ تاعم پیش رفتین؟!🤦🏻‍♀️😂😂

پاسخ به  !!!
1 سال قبل

اوییی ابان منحرف نشووو!!

خیلی چیزا هفتان!!

!!!
!!!
پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

ن دیگه نسی منحرف شدم رعفت!…🤣🤣🤣🤣

پاسخ به  !!!
1 سال قبل

از تو بعیده!!!

رونمایی میکنم از منحرف ترین فرد سال ابان!!

پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

وویی چ خشن😟

مهرناز
عضو
پاسخ به 
1 سال قبل

آره شهاب من یه خورده خشنه😂
از آبان بپرسی بت میگه 😂😂

!!!
!!!
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

استاد سرورند!

شهاب
شهاب
پاسخ به  !!!
1 سال قبل

شماعم به چشم خواهری گُلی

پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

دست شما درد نکنه
حالا اگه دوس دارین بازترش کنین 😁😁😁

شهاب
شهاب
پاسخ به 
1 سال قبل

نه دیگه اینجا جاش نیست😂

پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

باش هر جور صلاح می دونین ایشالا یه بار کامل برامون بگید با مهرناز جون😅😅😅

شهاب
شهاب
پاسخ به 
1 سال قبل

خوش خوراکم هستیا
کامل داستان رو میخوای😂

مهرناز
عضو
پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

بگیم شهاب؟ سایت منفجر نشه؟ 😂😂

!!!
!!!
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

والا نگفته خیلی چیزا مشخصه
ولی اگه خیلی اصرار دارید بگید خب!😄

مهرناز
عضو
پاسخ به  !!!
1 سال قبل

نه اصرار نداریم، خصوصیه برا خودمون 😉

!!!
!!!
پاسخ به  !!!
1 سال قبل

اصن درستشم همینه!😉

شهاب
شهاب
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

بمولا مثل اون دوران همه میرن تو افق سایت خاک میخوره😂

مهرناز
عضو
پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

دقیقا😂😂

پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

آره آجی بگید من که خیلی مشتاقم

مهرناز
عضو
پاسخ به 
1 سال قبل

نه نگیم 😂

پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

خب بگید مام این وسطا یه چیز یاد بگیریم به قول یکی از دوستان ثواب می کنید

شهاب
شهاب
پاسخ به 
1 سال قبل

عِه ینی بگیم؟

مهرناز
عضو
پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

نهههههه 🙊😂

شهاب
شهاب
پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

این مسائل شخصیه به کسی ربطی نداره😁

مهرناز
عضو
پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

بله بسیار شخصی و محرمانه ست😆😄
شهابم من رفتم فعلا شب میام 😘

پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

Na hichi nagina aqa shahb bache ha cheshmo goshshon baz mishe 😉🐒

پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

Fhmidn hme shoma b asabet mosalat bash amo

پاسخ به  شهاب
1 سال قبل

Aqa mn jadidm kho shoma bgin ki male kie mnm bfhmm 😅😂

Zahraaa
Zahraaa
1 سال قبل

سلام سلام صدتا سلام ب تک تک تون ماه های زیبای من. هرکی جواب نده ینی ماه نیست😉😉😉😜😜😜😜
سلام ب مهرناز نازم ک اگه جواب نده هم ماه خودمه…خوبی خانوم طلا؟ دست های قشنگتم درد نکنه خوشگلم خیلی قشنگ بود ممنون😘😘😘😘😘
نمیدونم چرا هااااا ولی دارم با ب تجدید رابطه لیلی و کامیار امیدوار میشم……
لیلی خوبه آهنگ چ کردی امین بانی رو پیشنهاد بده…
توبا قلب ویرانه من چ کردی….
ببین عشق دیوانه من چ کردی….
درابریشم عادت آسوده بودم….
توبا حال پروانه من چ کردی…
ی تیکه از آهنگ نوازش ۱ تتلو هم جالبه…
رو ب راه نیست احوالم… شبا بد روزادرگیر کارم حالم خوش نی تو منو کشتی پشت پنجره میشینم و خنده این پشت نی اخمام توهم غصه ها کوهن انگار مجبورم ک ازت دورم بی تو این شب ها چقده شومن چقده رفتارت تاثیر داره رو من. ن میتونم جلوت این بحثه رو بازش کنم ن میتونم با غمت تنهایی سازش کنم ن غرور اجازه میده ک ب تو خواهش کنم ولی من دلم پر میزنه موهاتو نوازش کنم

!!!
!!!
پاسخ به  Zahraaa
1 سال قبل

سلااااممممم مامی آریااا چطوریییییی؟!😅😅

Zahraaa
Zahraaa
پاسخ به  !!!
1 سال قبل

سلام ابان جونیم خوبم عزیزم تو خوبی؟

!!!
!!!
پاسخ به  Zahraaa
1 سال قبل

فداتممم
آره خوبم
ولی ناجور کمبود رمان دارم یطوری که مغزم داره ارور میده! ولی وقت خوندنشو ندارم!🤯

پاسخ به  !!!
1 سال قبل

عشقم منم گاها دچار این کرم ها میشم نگران نباش طبیعیه😂😂😂😂

!!!
!!!
پاسخ به 
1 سال قبل

طبیعی بودنش ک آره طبیعیه ولی بدن من عادت نداره!
عین معتادی میشم که مواد بهش نرسیده!

Tir
تیر
پاسخ به  !!!
1 سال قبل

آبی زیتون و بخون✨😍
بیکار شدی

مهرناز
عضو
پاسخ به  تیر
1 سال قبل

زیتون خیییییییلی قشنگه 😍

پاسخ به  تیر
1 سال قبل

حتما عزیزجونم🙏🙏🙏

!!!
!!!
پاسخ به  تیر
1 سال قبل

ی لیست بلند بالا تهیه دیدم
اوکی ،اینم اضاف میکنم!

مهرناز
عضو
پاسخ به  Zahraaa
1 سال قبل

تتلویی هستی زهرا؟ 😂😂
.
مررررسی زهرای خوشگلم 😊😘😘😘😘😘😘