رمان گریز از تو پارت 112

 

یاسمین دامن پیراهنش را با یک دست جمع کرد و با دست دیگر خواست تقه ای به در اتاق ارسلان بکوبد که شنیدن صدای او متوقفش کرد. دست در هوا ماند و گوش هایش تیز شد…

_فرداشب از هرجایی که فکرشو بکنی برام بپا میذارن محمد. چه سازمان چه شاهرخ چه لاشخورای دیگه پس خوب حواستونو جمع کنید.

یاسمین لب گزید و زیر لب زمزمه کرد: اینقدر خطرناکه و میخواد منو با خودش ببره؟ لعنت بهت ارسلان.

_کل اون باغ و محوطه رو پوشش بدید، یعنی من قدم برمی‌دارم باید آدماتو با چشمام ببینم.

ارسلان جز میزد و حکم میداد و محمد ناچار فقط چشم می‌گفت…

_فرداشب خیلی برام مهمه چون یاسمین همراهمه. یعنی حتی دلم نمیخواد یه ذره بترسه و نگران باشه.

یاسمین با شنیدن نام خودش، سرش را به در چسباند.

_خار به پاش بره من تو رو تو همون باغ اتیش میزنم محمد. شوخی ندارم باهات… هر جایی که ما نشستیم باید هوش و حواستون به یاسمین باشه. دلم نمیخواد نگاه کسی بهش چپ بشه و من متوجه نشم. فهمیدی؟

یاسمین لبخند کمرنگی زد و ته دلش قرص شد به ارسلان و دنیای که او در آن حضور داشت.

_واقعا دارم بهت هشدار میدم، فرداشب اتفاقی بیفته تو باید فاتحه ی خودتو بخونی!

یاسمین لب گزید و متوجه ی قطع شدن تماس او شد اما تا خواست در بزند دوباره صدای ارسلان درآمد.

_سلام منصور خان!

دست هایش را روی سینه جمع کرد و کلافه به در تکیه داد: حالا باید با همه ی دنیا حرف بزنه.

_نه همه چی ردیفه. فرداشب بعد از تموم شدن مهمونی محموله ی شاهرخ میره تو سوله های من. جنازه ی راننده اشم براش میفرستم.

یاسمین بلافاصله پلک بست و ته دلش لرزید.

_حواسم فقط بخاطر یاسمین پرته و نگرانم، وگرنه رو بقیه ی چیزا سوارم…

یاسمین کلافه موهایش را کنار زد و دوباره زیر لب غر غر کرد…

_بخاطر من نگرانی یکم به حرفامم گوش کن خب…

_به اصرار شما نبود امکان نداشت با خودم ببرمش. تنها لطفش اینه که سازمان مطمئن میشه بغل دست خودمه و توجهشون و از روش برمیدارن. و اِلا انقدر بازیگوش و سر به هواست که بردنش به هر مهمونی و مسافرتی ریسکه…

یاسمین با تعجب سر بلند کرد و یک آن تمام وجودش پر از خشم شد. دست مشت کرد و بی ملاحظه دستگیره ی در را کشید و داخل رفت.
ارسلان هنوز در حال مکالمه بود که با دیدن او، چشم گرد کرد…

یاسمین به خودش اشاره کرد: من بازیگوش و سر به هوام؟

زبان ارسلان با دیدن قد و قامت ظریفش در آن پیراهن بند آمده و حتی یادش نبود که باید اخم کند.

_من بهتون زنگ میزنم منصور خان!

موبایل را که پایین آورد یاسمین با عصبانیت قدمی جلو رفت: جواب بده، من سر به هوام؟

نگاه ارسلان از فرق سر تا نوک پاهایش را آنالیز کرد. یاسمین با دیدن برق چشم ها و بی قراری نگاهش به خودش آمد.

_به چی اینجوری زل زدی؟

ارسلان با مکث انگشت شستش را گوشه ی لبش کشید.
دخترک با زیبایی ذاتی اش در آن پیراهن مثل فرشته ها شده بود.

_به تو زل زدم به تو… تکرارش برات لذت بخشه؟

یاسمین تکانی خورد. قفسه ی سینه اش سنگین شد و انگار نفس هایش زیر سنگی بزرگ اسیر شد.
دستی به گلویش کشید و آب دهانش را قورت داد! خشم و عصبانیتش از ذهنش پر کشید…

آرام گفت: گفتم بیام ببینی لباس تو تنم چطوره!

ارسلان جلو رفت و یاسمین مثل برق گرفته ها نگاهش کرد. از حسی که ته چشمهای او جولان میداد، میترسید.

_اگه خوبه من برم.

ارسلان بی حرف مقابلش ایستاد و یاسمین زیر نگاه بی پروایش طاقت نیاورد و سر به زیر شد. دست او که روی یقه اش نشست انگار بهش برق سه فاز وصل شد.
سر بلند کرد و اخم های ارسلان بهم پیچید…

_چرا حواسم به یقه اش نبود؟ چقدر بازه.

یاسمین با تعجب نگاهش کرد: چی؟

_میتونی با شال بپوشونیش نه؟

یاسمین دستش را پس زد: شوخیت گرفته ارسلان؟ رفتی گشتی پوشیده ترین لباس دنیارو خریدی الان خودت روش عیب میذاری؟ اگه میخوای انقدر اذیتم کنی من اصلا نمیام!

ارسلان سرش را عقب کشید و نگاهش توی چشم های حرصی او دو دو زد: میشه یه بارم که شده جبهه نگیری و پنجول نکشی؟

یاسمین لب بهم فشرد و ارسلان با نفس عمیقی دست روی بازوهایش کشید: خیلی تو تنت قشنگه‌. حقیقتا فکر نمی‌کردم سلیقه ام انقدر خوب باشه.

لبخند روی لب هایش حرص یاسمین را درآورد.

پوزخند زد و سر تکان داد: درسته ارسلان خان شما سلیقه ات حرف نداره. حالا رخصت میدین برم؟

ارسلان به سختی جلوی لبخندش را گرفت: اون شالی که ست این لباس خریدم و دیدی؟

_اره.

_خوبه کلا این رنگ بهت میاد.

یاسمین متعجب از تعریف و تمجید او، نزدیک بود شاخ دربیاورد. چیزی نگفت و ارسلان به سختی خودش را کنترل کرد تا تنش را بغل نزند.

_اگه آنالیزت تموم شد من برم.

ارسلان با مکث سر تکان داد و وقتی از نگاه کردن بهش دل کند، دخترک به سرعت از اتاق خارج شد. قلب جفتشان آنقدر تند میزد که اگر نفس هایشان چند ثانیه بیشتر درهم ادغام میشد کار دستشان میداد!

حس میکرد همه نگاهش میکنند و سانت به سانت تنش را وجب میزنند. آنقدر معذب بود که از لحظه ی ورود تا همین الان حتی دست ارسلان را هم رها نکرده و چفت هم نشسته بودند.
هرکس ارسلان را می‌شناخت با دیدن این صحنه چشم گرد کرده و نزدیک بود دو شاخ روی سرش سبز شود.

_اون شال و برات نخریدم که همه ی موهات و مثل آبشار ول کنی رو کمرت.

با خونسردی و آرام جمله اش را بیان کرد اما یاسمین با حیرت نگاهش کرد: یعنی چی؟

_یعنی همین. بیشتر از این نمیتونستی موهات و بریزی میگفتی من کمکت کنم.

_واقعا با این پیراهن و شالی که خریدی هیچ جور دیگه ایی نمیتونستم درستشون کنم. لطفا وسط این بلبشو گیر نده بهم…‌ خودمم حس قشنگی ندارم!

ارسلان با تاسف لب بهم فشرد و سکوت کرد. یاسمین سرش را با مکث به او نزدیک کرد و آرام گفت…

_میگم ارسلان، چرا همه یه جوری نگامون میکنن انگار آدم فضایی هستیم؟

ارسلان با دست دیگر جلوی دهانش را گرفت و نگاهش را به او داد…

_چون از بودن یه زن کنار من تعجب کردن.

_وا یعنی چی؟ خب هر کسی ازدواج می‌کنه تعجب نداره که!

ارسلان ابروهایش را بالا انداخت: همه چی و نمیتونم برات توضیح بدم. توجه نکن!

یاسمین اخم کرد و همان لحظه خدمتکاری سینی نوشیدنی را جلویش گرفت. نگاه یاسمین به جام های رنگی ماند و ارسلان فقط یک جام برداشت و با اشاره ای به زن گفت که برود.
دست دخترک در هوا ماند و ارسلان لیوان را به بینی اش نزدیک کرد…

_چرا نذاشتی من بردارم ارسلان؟

_همشون مشروب بودن. میخوای بخوری؟

یاسمین با تعجب به لیوان در دست او خیره شد: واقعا؟

ارسلان بی توجه به او بار دیگر محتویات لیوان را بویید و بعد کمی از آن را مزه کرد.

_چرا بوش میکنی؟ میترسی مسمومت کنن؟

ارسلان خونسرد لیوان را روی میز مقابلش گذاشت و جوابش را داد…

_دوتا مهمونی قبلی که رفتم هم نوشیدنی و هم غذام مسموم بود.

یاسمین بهت زده سر چرخاند: واقعا؟

ارسلان سر تکان داد و دخترک سئوالات رگباری اش را شروع کرد: خب بعدش چیشد؟ اصلا از کجا فهمیدی؟ مسموم شدی؟

4.5/5 - (68 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
7 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
mehr58
mehr58
2 ماه قبل

یا خدا حالا سوالات دخترمون بی جواب بمونه ارسلان گیره 😂 

Tamana
Tamana
2 ماه قبل

آقااااا چرا نسبت به گذشته پارتا کمههه😬🚶‍♀️

اتاق فرمان
اتاق فرمان
2 ماه قبل
  • این پارتش خوبه ولی کوتاه…
  • سعی کن طولانی تر بنویسی!
kaylla
kaylla
2 ماه قبل

سوالات رگباری یاسی شروع شد 😂👏
این تیکش دوس دارم 🙂✊️

لیسا لاور
لیسا لاور
2 ماه قبل

دوستان کسی ادرس تلگرامی ملی.ر رو داره؟؟نویسنده به شیرینی مرگ

Hani
Hani
پاسخ به  لیسا لاور
2 ماه قبل

لطفا اگر پیدا کردی به منم بده

لیسا لاور
لیسا لاور
2 ماه قبل

ارسلان بی بخار 🙄 

7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x