رمان گلادیاتور پارت 2

 

– مگه نخوردی گندم ؟

– نه .

– چرا ؟

– لقمم و هوشنگ به زور از دستم گرفت خورد .

یزدان اخم کرده سر جایش توقف کرد و به عقب چرخید و نگاهش را بین هفت هشت بچه ای که دنبالش می آمدند چرخاند و بالاخره توانست چشمان تقس و کنجکاو هوشنگ را میان بچه ها که به او خیره شده بودند را ، ببیند .

– هوشنگ ، بیا جلو .

هوشنگ بدون ترس و تعللی جلو آمد ……. هشت سالش بود ، اما قد کوتاه و جثه لاغرش ، او را کمتر از هشت سال نشان می داد .

– بله آقا یزدان .

– لقمه گندم و تو خوردی ؟

– آره من خوردم .

– چرا ؟

– خب گشنم بود.

– یعنی فقط تو گشنت میشه ؟ این بچه گشنش نمیشه ؟ …….. اصلا مگه اکرم یه لقمه جداگونه برای تو درست نکرده بود و تو کیفت نذاشت ؟ مگه نخوردیش ؟

– چرا اونم خوردم .

– پس چه مرگت بود که برای گندمم خوردی ؟

با دیدن سکوتِ بی جواب هوشنگ ، ابروان یزدان درهم رفته تر شد :

– از این به بعد بفهمم یا به گوشم برسه که لقمه گندم و یا لقمه یکی دیگه از بچه ها دیگه رو به زوری گرفتی و خوردی ، میگم جیره غذایی دو روزت و قطع کنن هوشنگ ، تا بفهمی کار کردن از صبح تا شب با شکم گرسنه یعنی چی .

– خب گشنم بود …….. اصلا چرا اکرم بهمون غذای بیشتر نمیده ؟

– بهت غذا بده یا نده ، این دلیلی نمیشه تا لقمه گندم و به زور بگیری و بخوری ……. تو بزرگتر از گندمی ، وقتی من نیستم تو باید مراقبش باشی ، نه اینکه اذیتش کنی .

و بدون اینکه منتظر جوابی از هوشنگ بماند ، چرخید و به راهش ادامه داد ……… گندم که تمام لحظه هایی که یزدان ، هوشنگ را موأخذه می کرد سر از دوش او برداشته بود و به هوشنگ نگاه می کرد ، با راه افتادن یزدان ، باز سر روی دوش او گذاشت و حلقه دستانش را به دور گردن او تنگ تر کرد .

– مطمئنم امشب می یاد من و می زنه .

– کی ؟

– هوشنگ .

– نگران نباش . نوک انگشتش بهت بخوره ، دعواش می کنم .

گندم کنجکاو ، سر از دوش او برداشت و چشمان عسلی اش را در چند سانتی چشمان سیاه یزدان قرار داد ، به گونه ای که یزدان مجبور شد گردن به عقب بکشد تا بهتر بتواند او را ببیند .

– یعنی می زنیش ؟؟؟

– دوست داری بزنمش ؟

– اوهوم ……. آخه خیلی اذیتم می کنه . تازه هر دفعه هم موهام و می کشه ، سرم درد می گیره .

– باشه ، اندفعه اگه اومد سمتت ، بهش بگو یزدان گفت اگه موهای من و بکشی ، یزدانم می یاد گوش تو رو می کشه .

گندم ذوق زده خندید و سر جلو برد و محکم و صدا دار ، گونه استخوانی یزدان را بوسید و مجدداً سر روی دوش او گذاشت .

با رسیدن به خانه امید ، یزدان گندم را روی زمین گذاشت و سر سمت بچه ها چرخاند و دست به کمر گرفت و بلند به طوری که صدایش به گوش همه بچه ها برسد ، گفت :

– به صف می شید و مثل هر شب ، یکی یکی میرید پیش کاووس خان و پولایی که کاسبی کردید و می دید بهش ، فهمیدید ؟

4.6/5 - (89 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
10 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
سوگل
سوگل
1 ماه قبل

ساعت چند پارت ها رو میزاری برا گلادیا تور

محدثه
محدثه
1 ماه قبل

سلام چجوری باید عضو بشم توی وبسایت نمیشه

محدثه
محدثه
پاسخ به  Fatemeh
1 ماه قبل

چندبار پر کردم هی میپره بیرون

سولومون
سولومون
1 ماه قبل

ینی یزدان با گندم میشه؟

Elham
Elham
1 ماه قبل

ی چیزی..
چرا یکی دوتا از رمان ها اسمشون تو لیست نیست؟ مثلا همین رمان قطعا باید بین گرگها و گلاویژ باشه اما نیست

eli
eli
1 ماه قبل

رمان خوبی به نظر می رسه من که دوسش دارم♥️

ساحل
ساحل
1 ماه قبل

کمه☹️😓
حداقل دوتا فقط دوتا خط بیشترش کن

10
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x