رمان گلادیاتور پارت 292

4.4
(135)

 

 

 

 

یزدان سرش را به سمت شیشه مقابلش نزدیک کرد و با دقت کوچه مورد نظرش را از نگاه گذراند و آرام در آن پیچید و ماشین را مقابل خانه ای با در چوبی دو لنگه بزرگی متوقف کرد و از آینه میانی ماشین به جلالی که از ماشین معین پیاده شده بود و به سمتشان می آمد نگاه انداخت .

 

 

 

ـ نه اینجا ماشین ها و لباسامون و عوض می کنیم و باز راه می افتیم . تا میرجاوه چیز زیادی نمونده . احتمالاً تا دو سه ساعت دیگه می رسیم .

 

 

 

گندم نگاهش را به سمت او و چشمان قرمز اما جدی اش چرخاند .

 

 

 

می دانست دوازده ساعت یک ضرب آن هم بدون هیچ کمک راننده ای ، رانندگی کردن ، بسیار خسته کننده است . اما یزدان بلد بود که چگونه تا آخرین ثانیه خودش را سرپا و خستگی ناپذیر نشان دهد .

 

 

 

اما گندم هم بهتر از هر آدم دیگری این مرد کنارش را می شناخت و می دانست پشت این نقاب جدی اَش ، چه خستگی بزرگی نشسته .

 

 

 

خیلی دلش می خواست تا می توانست برای کمک به او پیشنهاد نشستن پشت فرمان را به دهد ، اما می ترسید پنهان کاری هایش لو برود و یزدان از او بپرسد که اوی ننشسته پشت فرمان ، چگونه حالا می خواهد رانندگی کند .

 

 

 

جلال به سمت در چوبی بزرگ خانه رفت و زنگ را فشرد و دقیقه ای طول نکشید که در توسط مردی با لباسی بلند و سفید رنگ به رویشان باز کرد و بعد از سلام علیک با جلال دو لنگه در را باز کرد و برای یزدانی که اولین ماشین مقابل در بود ، سلامی داد و کمری به نشانه احترام برایش خم نمود و یزدان ، خسته از مسیر بلندی که پیموده بود ، تنها به تکان دادن سری برای او اکتفا کرد .

 

#gladiator

@part779

 

 

 

یزدان نگاهش را به کیسه هایی که جلال میان نگهبانان پخش می کرد ، انداخت .

 

 

 

ـ اینا همون لباساییه که خواسته بودم ؟

 

 

 

ـ بله قربان . این کیسه هم برای شماست .

 

 

 

و مشمای پلاستیکی بزرگی که متفاوت از ماباقی کیسه ها بود را به دستش داد .

 

 

 

ـ لباس خانم چی ؟

 

 

 

ـ داخلش هست قربان . هم یه دست لباس مردونه ، هم یه دست لباس زنونه .

 

 

 

یزدان سری به معنای تایید تکان داد و نگاهش را چرخی در دور و اطرافش داد :

 

 

 

ـ کجا می تونه لباس عوض کنه ؟

 

 

 

مرد خودش را کنار کشید و با دست به ساختمان پشت سرش اشاره کرد .

 

 

 

ـ تو خونه قربان …………. لطفاً همراه من بیاین .

 

 

 

یزدان دست پشت کمر گندم قرار داد و پشت سر مرد به راه افتادند .

 

 

 

خانه بزرگ اما خشتی بود . با حیاطی بسیار وسیع و بزرگ ، و درختان موزی که گندم تا حالا در تمام طول عمرش نظیر آن را ندیده بود .

 

 

 

پشت سر مرد دو پله جلویی ایوان را بالا رفتند و مرد در خانه را باز کرد و پرده سفید توری جلوی در را کنار زد و آنها را به داخل دعوت نمود .

 

 

 

ـ بفرمایید داخل آقا . این راهرو رو یه ذره جلو برید اولین اطاق دست راست و می تونید واردش بشید و لباساتون و عوض کنید .

 

#Part780

#gladiator

 

 

 

گندم غافلگیر شده از افتادن لباس ها در بغلش ، با ابروانی بالا انداخته ، زیر لب گفت :

 

 

 

ـ خب چرا ؟

 

 

 

یزدان هم لباس های مردانه خودش را از درون کیسه بیرون کشید و کف اطاق انداخت و در حالی که دستانش به سمت دکمه پیراهن مشکی در تنش می رفت ، گفت :

 

 

 

ـ از زاهدان به بعد ، ایستای بازرسی سر راهمون بیشتر میشن . همیشه غریبه مشکوک تر از یه هم محله ایه . حالا عوض کن .

 

 

 

گندم نفس عمیقی کشید و به لباس های درون دستش نگاه انداخت .

 

 

 

یزدان که پیراهن در تنش را درآورده بود و با بالا تنهای برهنه مقابلش ایستاده بود ، با بی حرکت دیدن او ، نچی کرد و ابرو درهم کشید .

 

 

 

به حد زیادی خسته بود و بی حوصله و تا حدودی هم عصبی .

 

 

 

 

ـ الان لباسا رو نگاه می کنی که چی بشه ؟ این لباسا با نگاه کردن تو تنت نمیره ………….. ایستادی برای من استخاره می کنی ؟ بپوششون دیگه .

 

 

 

گندم هم سر بالا کشید و با ابروانی درهم نگاه به اویی که بی حوصله و عصبی نگاهش می کرد ، انداخت :

 

 

 

ـ جلوی تو عوض کنم ؟ خب برو بیرون .

 

#Part781

#gladiator

 

 

 

یزدان بی حوصله پفی کشید ……………. آنقدر ذهنش خسته بود که حتی به مغزش خطور نکرد که گندم برای تعویض لباس هایش احتیاج به یک فضای خصوصی دارد .

 

 

 

پشتش را به گندم کرد و خم شد و پیراهن بلندی که بر روی زمین بود را برداشت و در حالی که بالا می برد تا تنش کند ، جواب او را داد :

 

 

 

ـ جلوی این همه نگهبان که نمی تونم برم بیرون …………….. پشتم و می کنم بهت . بپوش .

 

 

 

گندم نامطمئن به اویی که پشتش را کرده بود نگاه انداخت .

 

 

 

ـ برنگردی ها یزدان .

 

 

 

یزدان حرصی و بی حوصله غرید :

 

 

 

ـ عوض کن گندم . وقت ندارم که نیم ساعتم برای لباس عوض کردنت وایسم . باید قبل از یازده به میرجاوه برسیم .

 

 

 

ـ اینجا پنجره رو به حیاط داره . نگهبانات نیان یه وقت ببیننمون .

 

 

 

یزدان لباس را به تن کرد و در همان حال گفت :

 

 

 

ـ می دونن اگه چنین غلطی کنن ، من چه بلایی به سرشون در میارم ، برای همین جرات انجام چنین کاری رو ندارن .

 

#Part782

#gladiator

 

 

 

 

گندم مانتو در تنش را درآورد و در حالی که خیره خیره او را می پایید تا یک دفعه ای به سمتش نچرخد ، دست به زیر تیشرت در تنش برد و تیشرتش را بالا کشید و از سرش رد کرد و پیراهن سنتی بلند لیمویی رنگ در دستش را با بالاترین سرعت به تنش نمود .

 

 

 

در حال صاف و صوف نمودن پیراهن لیمویی رنگ در تنش بود که با دیدن دستان یزدان که پایین و به سمت دکمه شلوار لی در پایش می رفت ، چشم گرد کرد و به سرعت سرش را به سمت دیگری چرخاند و نگاه از او گرفت و شلوار لی خودش را هم به همان سرعت با شلوار سنتی لیموییِ ست لباس عوض نمود و لباس های ریخته شده بر روی زمینش را جمع کرد و به درون کیسه ای که کمی آن طرف تر قرار داشت ، فرو نمود .

 

 

 

ـ تموم کردی ؟

 

 

 

گندم با شک ، نگاهش را به سمت او چرخاند …………… این مرد نمی دانست که نباید در مقابل چشمان یک دختر ، شلوارش را عوض کند ؟؟؟؟

 

 

 

با دیدن تن پوشیده شده اش ، نفس عمیق و راحتی کشید .

 

 

 

ـ آره پوشیدم .

 

 

 

یزدان هم لباس هایش را از روی زمین برداشت و به سمت او چرخید و به گندمی که در آن لباس لیمویی سنتی که با دست دوزی های خاص طرح بته جقه رنگی رنگی زیادی جلب توجه می نمود ، نگاه انداخت و بی اختیار ابرو درهم کشید .

 

#Part783

#gladiator

 

 

 

این لباس به هیچ عنوان لباسی نبود که او می خواست و در نظر داشت .

 

 

 

به مرد تاکید کرده بود یک لباس ساده می خواهد که زیادی جلب توجه نکند ……………. اما این لباس به گونه ای بود که انگار گندم قصد رفتن به عروسی را دارد .

 

 

 

به نوار های قرمز رنگ گلدوزی شده بسیار زیبا که به دور آستین ها و دور یقه و لبه های پایینی پیراهن و لبه پاچه شلوارِ در پایش دوخته شده بود نگاه انداخت و حرصی زیر لب غرید :

 

 

 

ـ من نمی دونم این مرتیکه از بین این همه لباس و این همه رنگ چرا باید چنین لباس و رنگی رو انتخاب کنه .

 

 

 

گندم نگاهش را به سمت لباس در تنش پایین کشید و دستی به پارچه کار شده و زیبای لباس کشید .

 

 

 

ـ قشنگه که .

 

 

 

یزدان همانطور ابرو درهم کشیده ، قدم دیگری به او نزدیک شد و رخ به رخش ایستاد و نگاه حرصی و کلافه شده اش را روی تن او چرخی داد .

 

 

 

ـ بهش گفتم یه لباس می خوام که زیاد جلب توجه نکنه …………… بلند شده یه لباسی برای من انتخاب کرده که انگار داری میری عروسی .

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 135

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۸۰۵۳۰۲۵۷

دانلود رمان ارتعاش pdf از مرضیه اخوان نژاد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     روزی شهراد از یه جاده سخت و صعب العبور گذر میکرده که دختری و گوشه جاده و زخمی میبینه.! در حالیکه گروهی در حال تیراندازی بودن. و اون دختر از مهلکه نجات میده.   آیسان دارای گذشته ای عجیب و تلخ است و…
InShot ۲۰۲۳۰۶۲۶ ۱۱۰۶۰۷۴۴۳

دانلود رمان کنعان pdf از دریا دلنواز 1 (1)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:       داستان دختری 24 ساله که طراح کاشی است و با پدر خوانده اش تنها زندگی می کند و در پی کار سرانجام در کارخانه تولید کاشی کنعان استخدام می شود و با فرهام زند، طراح دیگر کارخانه همکار و …
unnamed

رمان تمنای وجودم 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان تمنای وجودم خلاصه : مستانه دختر زیبا و حاضر جوابی است که ترم آخر رشته عمران را می خواند. او در این ترم باید در یکی از شرکتهای ساختمانی مشغول بکار شود. او و دوستش شیرین با بدبختی در شرکت یکی از آشنایان پدرش مشغول بکار میشوند.…
IMG 20230123 225708 983

دانلود رمان ستاره های نیمه شب 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   مهتاب دختر خودساخته ای که با مادر و برادر معلولش زندگی می کنه. دل به آرین، وارث هولدینگ بزرگ بازیار می دهد. ولی قرار نیست همه چیز آسان پیش برود آن هم وقتی که پسر عموی سمج مهتاب با ادعای عاشقی پا به میدان می…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۱۵۹۹۴۸

دانلود رمان پالوز pdf از m_f 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     این داستان صرفا جهت خندیدن نوشته شده و باعث می‌شود که کلا در حین خواندن رمان لبخند روی لبتان باشد! اين رمان درباره یه خانواده و فامیل و دوستانشون هست که درگیر یه مسئله ی پلیسی هستن و سعی دارن یک باند بسیار خطرناک…
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۵ ۱۷۳۲۳۶۸۷۷

دانلود رمان شاهکار pdf از نیلوفر لاری 0 (0)

4 دیدگاه
    خلاصه رمان :       همه چیز از یک تصادف شروع شد، روزی که لحظات تلخی و به همراه خود آورد ولی می ارزید به آرزویی که سالها دنبالش باشی و بهش نرسی، به یک نمایشگاه تابلوهای نقاشی می ارزید، به یک شاهکار می ارزید، به یک…
رمان در پناه آهیر

رمان در پناه آهیر 0 (0)

2 دیدگاه
خلاصه رمان در پناه آهیر افرا… دختری که سرنوشتش با دزدی که یک شب میاد خونشون گره میخوره… و تقدیر باعث میشه عاشق مردی بشه که پناه و حامی شده براش.. عاشق آهیر جذاب و مرموز !    
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۸۰۲۲۰۷۴۴

دانلود رمان آشوب pdf از رؤیا رستمی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     راجبه دختریه که به تازگی پدرش رو از دست داده و به این خاطر مجبور میشه همراه با نامادریش از زادگاهش دور بشه و به زادگاه نامادریش بره و حالا این نامادری برادری دارد بس مغرور و …
عاشقانه بدون متن 6

دانلود رمان نیکوتین pdf از شقایق لامعی 0 (0)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان :       سَرو، از یک رابطه‌ی عاشقانه و رمانتیک، دست می‌کشه و کمی بعد‌تر، مشخص می‌شه علت این کارش، تمایلاتی بوده که تو این رابطه بهشون جواب داده نمی‌شده و تو همین دوران، با چند نفر از دوستان صمیمیش، به یک سفر چند روزه می‌ره؛…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۷ ۱۶۱۹۳۵۹۶۰

دانلود رمان خشت و آیینه pdf از بهاره حسنی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   پسری که از خارج میاد تا یه دختر شیطون و غیر قابل کنترل رو تربیت کنه… این کار واقعا متفاوت خواهد بود. شخصیتها و نوع داستان متفاوت خواهند بود. در این کار شخصیت اولی خواهیم داشت که پر از اشتباه است. پر از ندانم…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
لیلا
لیلا
2 ماه قبل

سلام عزیزم میشه زود به زود پارت گذاری کنی ممنون میشم و این که خیلی این رمان رو دست دارم ❤️❤️

خواننده رمان
خواننده رمان
2 ماه قبل

ممنون فاطمه جان فکر نمیکردم به این زودی پارت بیاد

دسته‌ها

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x