رمان گلادیاتور پارت 295

4.2
(121)

 

 

با درست کردن شکمش ، بار دیگر سرش را به عقب چرخاند و نگاهی به یزدانی که با یکی از،ماموران در حال صحبت بود نگاه انداخت و گوشه لبش را از استرس گزید و پوست لبش را کند .

 

 

 

چشمانش معطوف یزدان بود که با آمدن یکی از سرباز ها به سمت ماشین ، قلبش فرو ریخت و ضربان قلبش تساعدی بالا رفت .‌

 

 

 

نمی دانست برای سوال و جواب کردن از او به سمت ماشین می آیند یا برای گشتن ماشین .

 

 

 

سرباز کنار شیشه او ایستاد و با دست اشاره کرد تا شیشه را پایین دهد . گندم نفسی گرفت و در حالی که سعی می کرد آرام به نظر برسد ، شیشه را پایین داد و آرام سلامش کرد .

 

 

 

– میشه پیاده شید ؟

 

 

گندم لبخند تصنعی زد و با مکث سری برای او تکان داد و در حالی که حس می کرد انگشتانش به وضوح به لرز افتاده اند ، دست به دستگیره گرفت و در را باز کرد و یک دست به کمر و دست دیگر به در ماشین ، با تنی که انگار بسیار سنگین است ، هن هن کنان ، از ماشین پیاده شد .‌

 

 

نگاه سرباز در همان ابتدا معطوف شکم بزرگ و برجسته او شد :

 

 

– می تونید تا کنار سروان بیاید ؟

 

 

گندم سری به معنای تایید تکان داد و در حالی که یک دست به شکم بزرگ قلابی اش می گرفت و یک دست به کمرش تکیه داده بود ، همچون زنان حامله با هر گام ، به چپ و یا راست متمایل میشد ، به سمت یزدان و دو مامور کنار او راه افتاد .

 

#part798

#gladiator

 

 

یزدان که با رفتن سرباز به سمت ماشین ، تمام هوش و حواسش به آن سمت رفته بود ، به دیدن گندم و آن شکم بزرگ و بیرون زده اش ، برای یک آن نگاهش بر روی شکمش خشک شد .‌

 

 

گندم با همان قدم های تاتی وار و سنگین خودش را به کنار یزدان رساند و نگاهش را میان او و ماموران چرخاند :

 

 

 

– طوری شده ؟

 

 

مامور نگاهی به چشمان ساده و نگران گندم و در انتها شکم جلو زده اش ، انداخت و پرسید :

 

 

– نسبت شما با این آقا چیه ؟

 

 

 

گندم نگاهی به چشمان یزدان که چیزی از آن مشخص نبود انداخت . می دانست زیاده روی کرده ……… اما باز هم معتقد بود که زن حامله باور پذیرتر است .

 

 

 

– شوهرمه و پدر این بچه تو راهیمون . مسئله ای به وجود اومده قربان ؟ اتفاقی افتاده ؟

 

 

 

مامور نگاهش را چرخی روی ظاهر آراسته گندم داد :

 

 

– خیر خانم ، نگران نباشید . فقط یه بازرسی ساده است .‌…….. کجا داشتید می رفتید ؟

 

#part799

#gladiator

 

 

 

گندم همان چیزهایی که یزدان برایش دیکته کرده بود را گفت :

 

 

– میریم زاهدان ……… بله برون خواهرمه .

 

 

 

و بعد انگار که بچه خیالی اش لگدی به شکمش زده باشد ، چهره از درد درهم کشید و دست به زیر شکمش گرفت و لب گزید .

 

 

 

یزدان متعجب از این بازی گندم ، دست به دور کمرش حلقه کرد و خودش را به او نزدیک تر کرد و یک جورهایی او را به خودش چسباند .

 

 

 

– میشه خانمم تو ماشین بشینه ؟ می بینید که شرایطش یه ذره خاصه ……… راه زیادی و اومدیم و خیلی خوب نیست که الانم بخواد زیاد وایسه .

 

 

 

مرد سری تکان داد :

 

 

– باشه بفرمایید .‌ فقط صندوق عقب و بدید بالا لطفاً که بچه ها یه نگاهی بندازن ، بعد می تونید برید .

 

 

 

یزدان هم سری به معنای تایید تکان داد و همراه با قدم های پنگوئن وار گندم ، آرام به سمت ماشین راه افتادند و در جلو را برای نشستن او باز کرد و کمک نمود که گندم درون صندلی اش جای بگیرد و ثانیه ای بعد به سمت صندوق عقب رفت و بعد از باز کردن در صندوق ، فضا را برای بازرسی سرباز باز گذاشت .

 

 

 

سرباز نگاهی سر سری به دو کوله ساک کوچک درون صندوق ، که درونشان چیزی جز لباس شخصی نبود ، انداخت و بعد از پیدا نکردن مورد مشکوکی ، سری به معنای منفی ، برای مافوقش تکان داد و مامور از همان فاصله ده متری ، بلند رو به او گفت :

 

 

 

– می تونید برید . سفرتون خوش .

 

#part800

#gladiator

 

 

 

یزدان در صندوق عقب را بست و پشت فرمان نشست و استارت زد و به راه افتاد .

 

 

 

با دور شدن از ایست بازرسی ، انگار که گندم از خطر دور شده باشد ، به صندلی اش تکیه داد و همچون عروسک های پوشالی بادش خالی شد و پلک های سستش بر روی هم افتاد و نفس حبس کرده اش را آزاد نمود .‌

 

 

 

با گذشت دو کیلومتر از ایست بازرسی ، یزدان توانست ماشین های پارک شده گوشه جاده که با فاصله های چند صد متری از هم توقف کرده بودند را ببیند .

 

 

 

بدون اینکه توقفی کند ، خم شد و بیسیمش را از زیر صندلی بیرون کشید و شاسی اش را فشرد و مقابل دهانش قرار داد :

 

 

 

– جلال . صدای من و داری ؟

 

 

 

خیلی زمان نبرد که صدای جلال هم از آن سوی خط ، در فضای ماشین پیچید .

 

 

 

 

– بله قربان دارم .‌ همه چیز مرتبه ؟

 

 

 

– آره . راه بی افتید .

 

 

 

– چشم قربان .

 

 

 

یزدان بیسیم را روی داشبرد انداخت و نگاهش را به سمت گندم وا رفته بر روی صندلی و پلک های بسته اش و آن شکم بزرگ و برجسته ای که برای خودش درست نموده بود که او را به واقع شبیه زنان حامله کرده بود ، انداخت .

 

#part801

#gladiator

 

 

 

گندم خدای خیره سری و نافرمانی بود .‌

 

 

 

– فکر کنم فقط گفتم خودت و زن من معرفی کنی و بگی که داریم برای بله برون خواهرت به زاهدان میریم …………. یادم نمیاد حرفی از این شکم گنده ای که برای خودت درست کردی و اون تئاتری که برای من راه انداختی ، زده باشم .

 

 

 

گندم میان پلک هایش را باز کرد ………… او با هیجان های این مدلی بیگانه بود .‌ او توان کشیدن چنین استرس هایی را نداشت ………. مانده بود که یزدان مگر چندبار در این چند سال در چنین موقعیت هایی گیر افتاده بود که این چنین نترس و آب دیده شده بود .‌

 

 

 

او که علناَ با یک بازرسی ساده ، پس افتاده بود .

 

 

 

گندم همانطور ولو شده بر روی صندلی ، نگاهش کرد و جوابش را داد :

 

 

 

– همه آدما حرف زن حامله رو راحت تر از بقیه افراد قبول می کنن . چون اونا زیادی مظلوم و بی پناه به نظر میرسن ………. اینم یکدفعه ای به ذهنم رسید . مگه حالا بد شد ؟

 

 

 

نگاه یزدان بار دیگر به سمت شکم بزرگ و بالا آمده گندم کشیده شد .

 

 

 

در این یک مورد ، حق با گندم بود .‌مامورها بعد از دیدن گندم و حال و روز او بود که به یک گشت ساده اکتفا کردند و از گشتن جز به جز ماشین منصرف شدند .

 

#part802

#gladiator

 

 

 

– این یکبار و شانس آوردی که فکرت درست از آب در اومد ……… اما گندم برای صدمین بار میگم که هیچ دلم نمی خواد بدون اطلاع من کاری رو انجام بدی ………. فقط کافی بود اونجا یه سوال راجب همین بچه خیالی تو راهت بپرسن تا حرفمون دوتا بشه و بهمون مشکوک بشن ……… شانس آوردی که بخیر از سرمون گذشت ، وگرنه من می دونستم تو .

 

 

 

– خیله خب فهمیدم . دیگه تکرار نمیشه .

 

 

 

– هزاربار تو این مدت این و ازت شنیدم ………. ای کاش واقعاَ این حرفات اثر هم داشت .

 

 

گندم با خنده نصفه نیمه ای نگاهش کرد ……….. با خودش که رو در بایستی نداشت ، یزدان راست می گفت . او در این مدت کم خود سری نکرده بود .

 

 

 

– نه اندفعه رو واقعاً راست میگم .

 

 

 

یزدان باز هم نگاهش کرد .

 

 

 

– حالا این شکم قلمبه رو چطوری برای خودت درست کردی ؟ اون مدلی که تو دست به کمرت گرفته بودی و گشاد گشاد راه می اومدی ، منم باور شد که حامله ای و پا به ماهی .

 

 

 

گندم پایین پیراهن بلندش را اندکی بالا زد و لباس هایش را که گوله کرده بود و به زیر پیراهنش فرستاده بود را مقابل ابروان بالا رفته یزدان و چشمان متعجبش که مدام میان او و جاده پیش رویشان در رفت و آمد بود ، ذره ذره بیرون کشید و به او نشانشان داد .

 

#part803

#gladiator

 

 

 

 

– اینا رو تو هم کردم که شبیه توپ بشه ، بعد فرستادمش زیر این پیراهنه .

 

 

 

یزدان با همان ابروان بالا رفته ، سری برای او تکان داد و گندم تن ولو شده اش را از روی صندلی جمع کرد .

 

 

 

– حالا از کی یاد گرفتی که ادای زنای حامله رو به این خوبی یاد بگیری ؟

 

 

گندم لباس های درون دستش را دوباره به درون کیسه برگرداند و کیسه را زیر پاهایش انداخت و نفس عمیقش را صدا دار بیرون فرستاد .

 

 

 

همیشه فکر به خانه امیدی که تمام کودکی هایش را در آن گذرانده بود ، درد عمیقی را در قلبش می نشاند .

 

 

– قبل از اینکه بخوام از اون خونه امید فرار کنم و از پیش کاووس برم ، اکرم حامله بود ……….. یعنی وقتی که فرار کردم پا به ماه بود .

 

 

 

یزدان همانطور متفکر سری برای او تکان داد :

 

 

 

– اکرم ازدواج کرد ؟ با کی ؟

 

 

 

گندم شانه ای بالا انداخت …….. در آن خانه نفرین شده هیچ چیز نه مشخص بود و نه اصول و قانونی داشت .‌

 

 

 

– من که شوهری ندیدم ……….. یعنی هیچ کس نفهمید که شوهر اکرم کیه . کلاً اکرم با تنها مردی که زیادی سَر و سِر داشت ، کاووس بود .

 

#part804

#gladiator

 

 

 

پوزخندی بر روی لبان یزدان جان گرفت ……… همه چیز برایش واضح تر از آن بود که بخواهد با دلیل و برهان و دو دو تا چهارتا کند تا به جواب برسد .

 

 

 

– اینطور که مشخصه ، اکرم با کاووس روی هم ریخته بود که هم بچه های جدید درست کنن ، هم خودش به یه نون و نوای بیشتری برسه ……….. احتمالاً دیگه کرایه کردنِ بچه و نوزادا براشون نمی صرفیده که خودشون مستقیماً زدن تو خط تولید .

 

 

گندم به آسمان سیاه و ظلمانی بالا سرش و تصویر خودش که در شیشه کنارش نقش بسته بود ، خیره شد .

 

 

 

– هر چند این فیلم بازی کردن منم فقط به حاملگی اکرم مربوط نمیشد ……….. کاووس وقتی دید مردم به زنای حامله سر چهار راه بیشتر کمک می کنن و بیشتر توجه دارن ، هر چند وقت یک بار ما رو هم مجبور می کرد که شکم شبیه زن حامله ها برای خودمون درست کنیم و سر چهار راه ها وایسیم و دستمال کاغذی و فال و آدامس بفروشیم …………. منم چندباری اینکار و کردم . به یه بچه دوازده سیزده ساله که از قضا شکم حامله ها رو هم داشت ، کم کمک نمی کردن .‌

 

 

 

نفس عمیق و پر صدای دیگری کشید تا این درد کهنه شده نشسته در جانش کمی التیام یابد .‌…….. ادامه داد :

 

 

 

– دیگه راه رفتن شبیه زنای حامله و در آوردن اَداشون برای من کاری نداره . کاووس نقش بازی کردن و ترحم خریدن و خوب به همه ما یاد داد .

 

#part805

#gladiator

 

 

 

 

یزدان از گوشه چشم نگاه کوتاهی به او انداخت ……… نگاه خیره و چشمات مات شده در آسمان ظلمات پیش رویشان می گفت که گندم غرق در خاطرات تلخ گذشته شده .

 

 

 

زندگی خودش هم پر بود از همین خاطراتی که جز بوی تعفن چیز دیگری از آن به مشام نمی رسید .‌……….. حال گندم را خوب درک می کرد ………… درد نشسته در جان گندم را هم همچنین .

 

 

 

اما او یزدان بود . ناجی زندگی گندم . همان یزدانی که زمین و زمان را برای گندمش بهم می ریخت تا فقط لبخند را روی لبان او بنشاند و قلبش را از هر دردی پاک کند .

 

 

 

سعی کرد مسیر حرف هایشان را تغییر دهد تا گندم را از آن خاطرات تلخ گذشته بیرون بکشد .‌

 

 

 

– اما من هیچ تصوری از حاملگی تو نداشتم . به نظرم تو بانمک ترین و شیرین ترین زن حامله دنیا میشی .

 

 

 

همان چیزی که انتظارش را داشت اتفاق افتاد ……….. لبخندی هر چند نصفه و نیمه و بی جانی از این نظری که داد ، بر روی لبان گندم نشست و نگاه او را از آسمان جدا کرد و به سمت خودش کشید .‌

 

 

 

– صحبت از حاملگی من ، اونم وقتی که حتی یه شوهرم ندارم ، بیهوده است یزدان خان ………. مگر اینکه …….

 

 

 

🌸🌸عضو گیری vip  گلادیاتور باز شد 🌸🌸

 

با توجه به درخواست زیاد شما دوستان عضو گیری vip گلادیاتور به طور محدود و تنها برای ۵۰ نفر دوباره باز شد .

 

این عضو گیری تنها برای ۴۸ ساعت می باشد و بعد از آن به هیچ عنوان عضو گیری انجام نمی شود ‌.

 

عزیزانی که تمایل به خرید اشتراک vip گلادیاتور رو دارن ، می توانند به آیدی زیر پیام بدهند 👇❤️

 

@Pro2021admin

 

………..

 

❌❌تعداد بسیار محدودی باقی مانده ❌❌

 

#part806

#gladiator

 

 

 

 

و خنده دیگری کرد که اینبار نگاه یزدان از جاده پیش رو کنده شد و برای ثانیه ای سمت او چرخید :

 

 

 

– مگر اینکه چی ؟

 

 

 

– مگر اینکه مریم مقدس باشم .

 

 

 

– بالاخره ، یه روزی ، یه مردی پیدا میشه که قاپت و بدزده و تو دل به دلش بدی و باهاش ازدواج کنی .

 

 

 

گندم نفس عمیقی کشید و نگاه از او گرفت . انگار تا یزدان او را شوهر نمی داد و او را بیخ ریش مردی نمی بست ، ول کنش نبود .‌

 

 

 

نمی دانست این چه گیری است که یزدان به شوهر کردن او داده .

 

 

 

– لطفاً از این فکر و خیالا برای خودت بکن . من نه قصد دارم با مردی وارد رابطه بشم ، نه قصد ازدواج دارم ……….. بهت قول میدم که تا آخر عمرت بیخ ریش خودت بسته شدم ……….. اصلاَ می دونی چیه یزدان خان ؟

 

 

 

یزدان باز نگاهش کرد ……… ماجرا داشت جالب میشد . از اینکه گندم تا اخر عمر بیخ ریش خودش بسته شود ، خوشش می آمد .

 

 

 

– چیه ؟

 

 

 

– من جز پیش تو کنار هیچ احد و الناسی حس امنیت ندارم . اصلاً دلم نمی خواد پیش  آدم دیگه ای باشم …………… در نتیجه برات متاسفم که هیچ وقت نمی تونی من و اون شکلی که تو تصوراتت داری ، ببینی . من شوهر بکن نیستم .

 

#part807

#gladiator

 

 

 

 

لبخند رضایت یک طرفه ای بر روی لبان یزدان شکل گرفت ………….. چی از این بهتر که گندم را برای تمام عمر ، تنها برای خودش داشته باشد و بس .

 

 

 

ـ پس داری میگی سر هر مردی که قدم جلو گذاشت و پیشنهادی داد ، محکم به طاق بکوبم .

 

 

 

گندم بدون هیچ شک و تردید و دو دلی سری به معنای تایید برای او تکان داد .

 

 

 

او هیچ شکی نداشت . گندم ، بودنِ با یزدان را ، به بودن با هر آدم دیگری ترجیح می داد ……………… و این به یک اصل غیر قابل تغییر در زندگی اش تبدیل شده بود .

 

 

 

بعد از عبور از زاهدان ، مسیر پیش رویشان اندک اندک آنقدر تاریک و ظلمانی شد که گندم ترسیده خودش را جمع کرد و پاهایش را بالا آورد و لبه صندلی گذاشت و دستانش را به دورشان حلقه نمود و تنها چهار چشمی جاده ظلمات پیش رویش که فقط با چراغ های ماشین یزدان و ماشین نگهبانان اندکی نمایان شده بود ، نگاه می کرد .

 

 

 

جاده آنقدر تاریک و سوت و کور و بعضی جاها آنقدر آسفالت های نامناسبی داشت که عموماً نمیشد با سرعتی بیش از پنج کیلومتر پیش رفت .

 

 

 

بالاخره به میرجاوه رسیدند و یزدان ماشین را آرام به سمت محل اقامتشان کشید و بعد از گذشت ساعاتی نچندان زیاد بعد از ورودشان به میرجاوه ، ماشین را وارد کوچه ای پهن کرد و مقابل خانه ای آجریِ قدیمی توقف کرد .

 

 

 

گندم به خانه مقالبش با آن آجرهای رنگ و دو رفته و در قُر شده سفید رنگ زنگ زده اش نگاهی انداخت و بی اختیار سر به عقب چرخاند و نگاهی به ماباقی ماشین ها که همه وارد کوچه شده بودند انداخت ‌و نگاهش را به سمت معین که از ماشین پیاده شده بود و کنار ماشینش ایستاده بود و جلالی که میان ماشین ها می گشت و هر چند دقیقه یکبار سر در پنجره ماشینی می کرد و احتمالاً مواردی را به آنها گوش زد می نمود کشید ……. این محله زیادی خوف انگیز بود .

 

#part808

#gladiator

 

 

 

این کوچه با آن خانه های قدیمی و زمین خاکی و محیطی ظلمانی که حتی یک تیر چراغ برق در آن وجود نداشت ، در این ساعت از شب ترسناک به نظر می رسید . مخصوصاً که جز صدای زوزه دست جمعی سگ های ولگردی که احتمالاً در همان حوالی می چرخیدند ، صدای دیگری به گوش نمی رسید …………… این کوچه سوت و کور و درب و داغان او را زیادی به یاد محله ای که در آن بزرگ شده بود می انداخت .

 

 

 

گندم به خانه ای که نور ماشین دقیقاً روی در آن افتاده بود ، اشاره ای کرد :

 

 

 

ـ قراره این چند وقت و اینجا بمونیم ؟

 

 

 

یزدان در حالی که چشمانش به آینه وسط ماشین بود و ماشین های پشت سری اش را می پایید ، سری برای او تکان داد و ثانیه ای بعد در حالی که رو به جلو خم می شد تا بیسیم را از روی داشبرد بردارد ، در را باز کرد و او هم از ماشین پیاده شد .

 

 

 

گندم هم به تبع از ماشین پیاده شد و کنارش ایستاد و به نگهبانانی که از ماشین پیاده شده بودند و در سکوت کامل ، اسلحه ها و مهمات جاساز کرده در صندلی های عقب را بیرون می کشیدند و به داخل خانه ها می بردند ، نگاه انداخت .

 

 

 

یزدان با دست به جلال اشاره کرد تا به سمتشان بیاید .

 

 

 

ـ بله قربان ؟

 

 

 

ـ به بچه ها بگو تا فضا امنِ و فعلاً کسی نیست ، پلاکاشون و با پلاکای میرجاوه تعویض کنن و ماشین ها رو ببرن تو حیاط خونه ها پارک کنن . نمی خوام هیچ ماشینی بیرون باشه ………….. بگو پلاک ماشین منم عوض کنن . به یکی از بچه ها هم بسپر ساک اسلحه و وسایل من و گندم و هم از ماشین خارج کنن بیارن داخل و ماشین من و هم ببرن تو یکی از حیاطا پارک کنن .

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 121

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۹ ۱۸۳۶۵۷۴۴۷

دانلود رمان سکوت تلخ pdf از الناز داد خواه 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         نیکا دختری که تو یه شب سرد پاییزی دم در خونشون با بدترین صحنه عمرش مواجه میشه جسد خونین خواهرش رو مقابل خودش میبینه و زندگیش عوض میشه و تصمیم میگیره انتقام خواهرشو بگیره.این قصه قصه یه دختره دختری که وجودش…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۴۵۰۶۴۴۶

دانلود رمان بن بست pdf از منا معیری 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     دم های دنیا خاکستری اند… نه سفید نه سیاه… خوب هایی که زیر پوستشون خوب نیست و آدمهایی که همه بد میبیننشون و اما درونشون آینه است . بن بست… بن بست نیست… یه راهه به جایی که سرنوشت تو رو میبره… یه…
IMG 20240623 195232 003

دانلود رمان بازی های روزگار به صورت pdf کامل از دینا عمر 4.3 (4)

بدون دیدگاه
          خلاصه رمان:   زندگی پستی و بلندی های زیادی دارد گاهی انسان ها چنان به عمق چاه پرتاب می شوند که فکر میکنن با تمام تاریکی و دلتنگی همانجا میمانند ولی نمیدانند که روزی خداوند نوری را به عمق این چاه میتاباند چنان نور زیبا…
رمان اوج لذت

دانلود رمان اوج لذت به صورت pdf کامل از ملیسا حبیبی 4 (38)

بدون دیدگاه
  خلاصه: پروا دختری که در بچگی توسط خانوادش به فرزندی گرفته شده و حالا بزرگ شده و یه دختر ۱۹ ساله بسیار زیباست ، حامد برادر ناتنی و پسر واقعی خانواده پروا که ۳۰ سالشه پسر سربه زیر و کاری هست ، دقیقا شب تولد ۳۰ سالگیش اتفاقی میوفته…
InShot ۲۰۲۳۰۶۲۱ ۱۳۰۷۵۶۸۷۷

دانلود رمان سیاه سرفه جلد اول pdf از دریا دلنواز 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         مهری فرخزاد سال ها پیش به خاطر علاقه ای که به همکلاسیش دوران داشته و به دلیل مهاجرت خانوادش، تصمیم اشتباهی میگیره و… دوران هیچوقت به اون فرصت جبران نمیده و تمام تلاش های مهری به در بسته میخوره… دختری که همیشه توی…
IMG 20230127 013646 0022 scaled

دانلود رمان نیمی از من و این شهر دیوانه 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   نفس یه مدل معروف و زیباست که گذشته تاریکی داره. راهش گره می‌خوره به آدم‌هایی که قصد سوءاستفاده از معروفیتش رو دارن. درست زمانی که با اسم نفس کثافط‌کاری های زیادی کرده بودن مانی سر می‌رسه و…
InShot ۲۰۲۳۰۷۰۴ ۲۳۱۴۳۵۵۹۹

دانلود رمان حبس ابد pdf از دل آرا دشت بهشت و مهسا رمضانی 2.7 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:     یادگار دختر پونزده ساله و عزیزدردونه‌ی بابا ناخواسته پاش به عمارت عطاخان باز شد اما نه به عنوان عروس. به عنوان خون‌بس… اما سرنوشت جوری به دلش راه اومد که شد عزیز اون خونه. یادگار برای همه دوست شد و دوست بود به جز توحید……
520281726 8216679582

رمان باورم کن 0 (0)

بدون دیدگاه
دانلود رمان باورم کن خلاصه : آنید کیان دانشجوی مهندسی کشاورزی یه دختر شمالی که کرج درس میخونه . به خاطر توصیه ی یکی از استاد ها که پیشنهاد داده بود که برای بهتر یادگیری درس بهتره کار عملی انجام بدن و به طور مستقیم روی گل و گیاه کار…
IMG 20230127 013752 8902 scaled

دانلود رمان نیم تاج pdf از مونسا ه 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       غنچه سیاوشی،دختر آروم و دلربایی که متهم به قتل جانا ، خواهرزاده‌ی جهان جواهری تاجر بزرگ تهران و مردی پرصلابت می‌شه، حکم غنچه اعدامه و اما جهان، تنها کس جانا… رضایت می‌ده، فقط به نیت اینکه خودش ذره ذره نفس غنچه‌رو بِبُره!

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
آدم معمولی
آدم معمولی
1 ماه قبل

فکر نمی کنی دیگه خیلی الکی داری کشش میدی و بیراه شده؟

فهیمه
فهیمه
1 ماه قبل

آنقدر همه درگیر همستر شدن دیگه کسی نمیاد رمان بخونه،نویسنده انتخاب با خودته میتونی تند تند پارت بدی و پر هیجان میتونی راه قیلیتو بری همه هم گلادیاتور از یادشون بره؟! تنور رقابت داغه بچسبون وگرنه بازنده به نظرت کیه؟!ما آدمای عادی دنبال سرگرمی هستیم این روزا هم ربات های سرگرمم کننده و پول ساز جذابتر از قصه های کم جون بی محتوا و دیر به دیراند،چای که سرد بشه میریزنش دور داستان تو گرم نگهدار

دسته‌ها

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x