رمان گرگها پارت ۲۵

۶۹)

دو روز بود که کامیار بازم رفته بود تو جلد سرد و بیتفاوتش..
نه به اون شبی که نوتلا گذاشت تو دهنم و صبحش اون شکلی بیدارم کرد و به زور برد کله پاچه پزی، نه به الانش که بازم طبقه بالا خودشو حبس کرده بود و هواش یخبندان بود..

بعد از دو سه روز که پایین نیومد، یه روز صبح نگار جون عصبانی شد و از پایین پله ها داد زد که یا همین الان برای صبونه میای پایین یا دیگه نه من نه تو.. دقم دادی تو بچه..

نیم ساعت بعدش بیحوصله اومد پایین و بعد از پنج روز دیدمش..

چرا اینکارو میکرد هنوزم نتونسته بودم کشف کنم..
همیشه بعد از یه اتفاق خوب، دور و سرد میشد باهام..

منم دیگه بخاطر این رفتار ضد و نقیضش افسرده شده بودم..
مثل کسی که نوسان فشارخون داره و با بالا پایین شدن فشارش حالش بد میشه، منم با نوسان رفتار کامیار خراب میشدم..

مشغول امتحانات بودم و اکثرا از اتاق خارج نمیشدم..
وقتایی که کامیار میومد پایین من از قصد میرفتم تو اتاقم..
حتی قرصاشم میدادم منیر میبرد براش، با اینکه اینبار نگفته بود نیا بالا ولی دیگه منم دلم شکسته بود و نمیخواستم برم و بیتفاوتیشو ببینم..

ندیدن اون چشمای سرد و بیروح بهتر بود و کمتر عذاب میکشیدم..
گاهی وقتا دلتنگی خیلی بهتر از دیدن و زخمی شدنه..

از جلسه امتحان خارج شدم و با فریبا و نسرین توی سالن مشغول صحبت بودیم که بهرام و حسین بهمون نزدیک شدن..
_امتحان چطور بود خانما؟

نگاه بهرام به من بود ولی همه رو مخاطب قرار داده بود..
نسرین گفت
_وای بهرام من گند زدم.. این فریبای نامرد طوری خیمه زده بود روی ورقه ش که حتی وسط امتحان نیم خیز شدم که شاید چیزی ببینم ولی بازم نشد

همه مون خندیدیم به دلقک بازیه نسرین و بهرامم باز رو به من گفت
_من بد نبود، پاس میکنم.. شمام که حتما مثل همیشه نمرهء کامل خانم ستوده، بله؟
_نه آقای قاسمی دو تا سئوالو اشتباه زدم
_چرا؟..‌باورم نمیشه شما دو تا اشتباه اونم تو این درس داشته باشین
_یکم تمرکز ندارم اینروزا متاسفانه

صورتش جدی شد و گفت
_مشکلی هست؟.. خانواده خوبن؟..خودتون خوبین؟
_نه اونا خوبن، خودم یکم گرفتارم
_کاری از دست من برمیاد؟
_نه ممنون از توجهتون

رو کردم به دخترا و گفتم
_خب دیگه بچه ها من برم کار دارم، خدافظ فعلا

_خانم ستوده
برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم.. بهرام بود که با صدا زدنم نزاشت ازشون فاصله بگیرم..
_بله؟
_لطفا چند لحظه صبر کنین

وایسادم..
_بفرمایید

_خانم ستوده، من میخواستم.. میخواستم ازتون اجازه بگیرم با خانواده بیام منزلتون

بالاخره بعد از دو سال حرفشو زد.. اوفف کاش نمیزد..
پسر خوب و مودبی بود.. تو این دو سال که میدونستم دوستم داره ولی حتی یه بارم مزاحمت ایجاد نکرده بود برام و دورا دور زیر نظرم داشت..
خوشقیافه و خوش لباس بود ولی حسی نداشتم بهش..

دل که کاری به قیافه و خوشتیپی نداشت.. جایی، وقتی، برای کسی می سرید که آدم خودشم تعجب میکرد چرا و کی گرفتار اون آدم شده..
دل من برای کامیار سریده بود و چشمم دیگه هیچ کسو بین هفت میلیارد نفر جمعیت دنیا نمی دید..

بهرام دلشو به دریا زده بود و گفته بود که میخواد بیاد خواستگاریم.. و الان منتظر جواب من بود..
باید طوری میگفتم که کاملا ناامید بشه ازم و ولم کنه.. اگه شل و با تعارف میگفتم به حساب ناز کردنم میزاشت و بیخیال نمیشد..

_آقای قاسمی من قصد ازدواج ندارم، قبلا هم سر قضیه دکتر صداقت پرسیدین و اونموقع هم گفتم که فعلا فقط قصد ادامه تحصیل دارم
_خوب منم قصد ادامه تحصیل دارم، ازدواج مانع تحصیل نیست، میتونیم با هم ادامه بدیم
_نه.. جوابم منفیه.. لطفا دیگه درخواستتونو تکرار نکنین

راه افتادم که برم ولی بازم اومد دنبالم..
_دلیل جواب منفیتون چیه خانم ستوده؟.. کس دیگه ای تو زندگیتون هست؟

باید میگفتم آره تا دست برداره..
_راستش بله، کسی هست که بهش قول دادم و منتظرم درسم تموم بشه

رنگش پرید و دستاشو مشت کرد..
_دکتر صداقت؟
_نخیر.. از دانشگاه نیستن.. الان میتونم برم؟
_من همیشه حواسم بهتون بوده خانم ستوده، هیچوقت داخل و خارج دانشگاه شما رو با مردی ندیدم.. چرا دروغ گفتین؟ تا این حد میخواین منو از سرتون وا کنین؟

_دروغ نگفتم آقای قاسمی، مگه شما ۲۴ ساعته دنبال منین که از هر جیک و پوک زندگیم خبردار باشین؟

کلافه شد و دستشو کشید به موهاش..
گفتم با اجازه و سریع از کنارش رد شدم و رفتم بیرون از ساختمون دانشکده..

بیحوصله و دمغ بودم.. کامیار با رفتار عجیبش از زندگی دلسردم کرده بود..
دلم نمیخواست برم خونه ش و بازم بیتفاوتیشو ببینم..
رفتم خونهء خودمون.. به نوازشهای پدرم نیاز داشتم..

مامان طبق معمول مثل بیشتر زنای ایرانی تو آشپزخونه بود و بوی خوش غذا توی خونه پیچیده بود..
یاد حرف یه مجری تلویزیونی افتادم که همیشه آخر برنامه ش میگفت الهی که هیچوقت بوی غذا از آشپزخونتون کم نشه..
دعای خوبی بود.. بوی غذا، بوی خانواده و مادر بود..
رفتم تو آشپزخونه و بغلش کردم..

۷۰)

_یواش دختر دستام چربه الان لباست کثیف میشه
_بزا بشه
خندید و تقلا کرد که ولش کنم تا برگرده و صورتمو ببینه..
_دیوونه ولم کن.. از کجا پیدات شو یهویی
_ما اینیم دیگه یهویی میایم یهویی میریم
_خوب شد اومدی لیلی، میخواستم زنگ بزنم بهت

ولش کردم و نشستم روی صندلی پشت میز..
_چرا؟ چیزی شده؟.. بابا خوبه؟
_نه چه زود نگران میشی.. بابات خوبه رفته آقای فرامرزی رو ببینه
_مامان، بابا این ماه وقت چکاپش بود، آزمایش داد؟
_آره مادر پریروز رفتیم آزمایش داد جوابشو امروز میبریم دکترش ببینه
_حالش خوبه دیگه نه؟
_خوبه لیلی.. اگه ناپرهیزی نکنه و مربا نخوره بهترم میشه
_خب مامان تو اصلا نباید مربا درست کنی، بیچاره میبینه دلش میخواد
_وا یعنی چی که نباید مربا درست کنم؟.. خوب اون نباید بخوره وقتی براش سمّه.. من برای تو برای لاله برای دو تا مهمونی که تو این خونه میان و میرن باید درست کنم یا نه؟
_نخیر نباید درست کنی.. اولویت شما باید بابا باشه.. مگه عشقت نیست؟‌ ول کن بقیه رو اینقدر قانونمند و باید نبایدی نباش مامان
_مثل تو باشم که همه مونو بیخیال شدی و اولویتت شده آقا کامیار؟

اوپس.. مامان موشک زد بهم، بدم زد.. خورد به هدف..
با تته پته گفتم
_مامان منظورت چیه؟ چرا تیکه میندازی؟
_تیکه نیست حقیقتو گفتم
_چه حقیقتی؟.. شما نمیدونی من برای کمک به یه آدم زخمی این کارو کردم؟
_منم این فکرو میکردم لیلی.. ولی بعد از اینکه جناب کامیارو دیدم نظرم عوض شد

یه خندهء موذی روی لبش بود..
_عه.. مامان! چرا میخندی چی میخوای بگی؟
_میخوام بگم فکر نمیکردم آقای بیمار زخمی اونقدر خوشقیافه باشه

واااای مامان داشت رک و راست میگفت عاشقش شدی برا همین موندی پیشش..
قرمز شدم خودمم فهمیدم..

_مامان به من چه که خوشقیافه س؟
_آره جون عمه نرگست
_ماماااان
_بچه من تو رو زاییدم، بچه مو نمیشناسم؟ کم منو رنگ کن من خودم قناری فروشم
_یعنی چی که قناری فروشی؟
_یعنی جوجه خروس رنگ میکنم جای قناری میفروشم

صدای خنده ش آشپزخونه رو برداشته بود.. منم خنده م گرفت و گفتم
_عجب کلاهبرداری هستی مامان
_آره.. توام رفتی به خودم
_مامان من کلاهبردار نیستم
_چرا هستی.. هستی که سر من و بابات کلاه گذاشتی و گفتی بخاطر پایان نامه و مشاهده مستقیم رفتار یه بیمار روانی میخوام نزدیکش باشم و کمکش کنم.. مام باور کردیم.. باید میگفتی تو بازدید تیمارستان یه دیوونه دیدم و عاشقش شدم
_مامااان!!.. کامیار دیوونه نیست
_عه عه نیگا تو رو خدا، بجای اینکه بگی ماماااان عاشقش نشدم میگی مامااان اون دیوونه نیست

مامانم چقدر تیز و ناقلا بود که سوتیامو فوری میگرفت.. خندیدم و سرمو تکون دادم..
_من دیگه هیچی نمیگم.. تو همش تهمت میزنی به من
_آره آره تهمته.. تو راس میگی، من دیگه بچه ی خودمو نشناسم باید سرمو بزارم بمیرم
_عه خدا نکنه.. مامان ادامه بدی میرما
_واه واه چه تهدیدیم میکنه میرم میرم.. باشه بابا بیا این لواشکو بگیر بخور فهیمه آورده بود برات

عاشق لواشکای زن داییم بودم و اونم هر سال سهمیه ی منو میاورد.. آخ جونی گفتم و حمله ور شدم به لواشک..
_اوخ چقدر ترشه.. به به
_آره شیرین و ملسشم درست کرده برات، میدم برا کامیار جونتم ببر

لواشک پرید تو گلوم و به سرفه افتادم..
_خوب بابا چرا هول میشی دختر

میخندید به حالم و منم بیشتر سرفه میکردم..
یه لیوان آب داد دستم و زد به پشتم..
_مامان واقعا که
_واقعا که به خودت که اینقدر تابلویی و خودتو رسوا میکنی بچه.. پیش خودشم اینجوریی؟
_عه مامااان.. از این خبرا نیست چرا شایعه درست میکنی؟
_باشه باشه قبول کردم.. بیا بریم تو هال، فهیمه کارت عروسیه مینو رو آورده بود، نشونت بدم
_عروسی؟ چه زود.. مگه قرار نبود نامزد بمونن؟
_چرا، مراسم اصلی رو گزاشتن برا دو سال بعد، الان یه جشن کوچولو برا خودی ها و فامیل نزدیک میخوان بگیرن، فهمیمه میگفت مینو میخواد چند بار لباس عروس بپوشه
_چه حوصله ای داره
_دخترا عاشق لباس عروسن لیلی خانم.. خودتو نگا نکن که عجق وجقی و مثل دخترا نیستی
_خدا رو شکر که نیستم
_چی میخوای بپوشی؟.. اون لباس صورتیتو بپوش

_من نمیام مامان، حوصله عروسی مروسی ندارم
_یعنی چییییی؟ وااا.. لیلی دیگه شورشو دراوردیا
_مگه زوریه آقاجان؟.. دلم عروسی نمیخواد خب.. کار دارم درس دارم، برا عروسیه اصلی میام ایشالا
_تو بیخود کردی.. میخوای بگن لیلی چشم نداشت ببینه دختر داییه دو سال کوچیکتر از خودش ازدواج کرده و اون هنوز مونده خونه ی باباش؟
_مامان این حرفای خاله زنکی چیه؟ شما مثلا تحصیلکرده ای آخه
_این حرفا ربطی به تحصیل نداره خانوم.. از اولش بوده بین مردم، تا آخرشم خواهد بود
_منم که خییییلی به ورمه این جور حرفا
_آخه تو ور داری دختر؟.. این اصطلاحاتت منو کشته
_خب به ورِ نداشته م

خنده ش گرفت و گفت
_خیلی بیحیایی لیلی
منم با خنده از رو مبل بلند شدم و گفتم
_میدونم
_من به مینو میگم لیلی نمیاد دیگه خودتون حل کنین

_مامان تو رو جون بابا اون دخترهء سیریش و پرچونه رو ننداز به جون من
_جون شوهر نازنین منو چرا قسم میخوری؟.. معلومه که میندازم.. تو اگه نیای دهن زنای فامیل بسته نمیشه منم حرص میخورم
_بابا من نمیخوام ازدواج کنم.. آخه این چه ربطی به زنای فامیل داره؟
_ربط داره.. انسان یه موجود اجتماعیه و همه چیزش به همه ربط داره
_عاشق استدلالتم مامی
_منم عاشق پرروییتم هانی

خنده م گرفت از حاضر جوابیه مامان و یاد کامیار افتادم که همش بهم میگفت زبون دراز.. اگه اینجا بود میفهمید که زبونِ درازمو از مامانم به ارث بردم..

_بابا کی میاد؟
_نمیدونم میخوای یه زنگ بزن بپرس

شماره موبایلشو گرفتم و منتظر جوابش شدم.. دو روز بود که ندیده بودمش و دلم براش تنگ شده بود..
_جانم لیلی
_سلام بابا
_سلام دلبر
_بابا کی میای خونه؟.. من باید برم ولی دلم برات تنگ شده میخوام ببینمت
_دارم میرسم دخترم، بشین میام

وقتی بابام اومد حسابی خودمو براش لوس کردم و از بغلش درنیومدم..
وقتی میدیدم از بودن با بابام سیر نمیشم به این فکر میکردم که چقدر کامیارو دوست دارم که بخاطرش حاضر شدم از پدر و مادرم دور بمونم..
این فکر باعث شد از خودم خجالت بکشم.. یعنی من عاشق کامیار شده بودم؟..
عشق این بود؟..
چه حس دیوثی بود که اینطوری کله پام کرده بود..

یه بار جایی خوندم که اگه هر شب قبل از خواب به کسی فکر میکنی و با فکر اون میخوابی، و صبحم تا چشمتو باز میکنی اول اون به ذهنت میاد، این یعنی که عاشق اونی..

تعریف ساده ای از عشق بود ولی گویای همه چیز بود..
با این حساب من عاشق کامیار شده بودم چون هر شب و روزم با فکر اون میگذشت..

چقدر قشنگ بود عشق.. چقدر قشنگ بود دوست داشتن اون بداخلاق چموش و فکر کردن بهش..

اگه لازم میشد تا آخر عمرم تو خونه ش میموندم و پرستارش میشدم..
ازدواج و این کلیشه ها برای من مثل بقیه ی دخترا مهم نبود.. من فقط میخواستم پیشش باشم و هر روز ببینمش..

بعد از یک ساعتی که با بابام و مامان گذروندم قصد رفتن کردم..
هر چند پای رفتن به خونه ی کامیار و دیدن سردیش رو نداشتم ولی باید میرفتم.. یه ساعت بعد وقت قرصش بود و خودشم انقدر بیتفاوت بود که یادش نمیموند به موقع بخوره..

عصر بود که رسیدم خونه و خدا خدا کردم که کامیار پایین باشه و ببینمش..
شانس با من یار بود که دیدم نشسته توی هال پیش مادرش و چای و شیرینی میخورن‌..
سلام کردم.. نگار جون مثل همیشه با محبت جوابمو داد و گفت خسته نباشی لیلی جان..
ولی کامیار هنوزم بد بود و جواب سلاممو زیر لبی وز وز کرد..

منیره از آشپزخونه اومد بیرون و گفت
_بیا شیرینی بخور لیلی همین الان از فر دراومده بود خریدم، خیلی خوشمزه ست بیا
_باشه منیر میخورم.. لباسمو عوض کنم بیام

رفتم تو اتاقم، میترسیدم که بلند بشه بره بالا..
سریع مانتو و مقنعه مو درآوردم و موهامو باز کردم و دوباره مرتب بستم بالای سرم و رفتم تو هال..
نرفته بود.. داشت شیرینی میخورد..

_لیلی از اینا بردار خیلی خوشمزه ن
یه دونه برداشتم و تشکر کردم از منیره..
یواشکی چشمم به کامیار بود که اصلا نگام نمیکرد..
منیر بازم شیرینی گزاشت تو بشقابش و اونم گفت

_منیر پنج تا خوردما.. ولمون کن بابا دیابت گرفتم
_نمیگیری قربونت برم.. بخور تقویت بشی تو اون تیمارستان هیچی نخوردی

نگار جون قوطی شیرینی رو گرفت مقابل من و گفت
_یکی دیگه م بردار مادر با چایی میچسبه
یکی دیگه برداشتم و تشکر کردم..

صدای کامیارو شنیدم که گفت
_دخترا معمولا دومین شیرینی رو برنمیدارن و مواظب تناسب اندامشونن ولی پرستار ما عین خیالشم نیست که یه وقت گامبو بشه

بیشعور بازم میخواست حرص منو دربیاره.. مثل خودش با لحن بیتفاوتی گفتم
_اولا من هر چقدر بخورم چاق نمیشم، دوما تو قید و بند این چیزا نیستم، کاریو که دلم بگه بکن میکنم.. منیر یه شیرینی دیگه م بده بخورم به کوری چشم حسودا

نگار جون و منیره میخندیدن به حرفامون ولی کامیار نمیخندید و زیرزیرکی نگام میکرد..

_امروز رفتی خونتون لیلی جان؟
_بله نگار جون بعد از امتحان رفتم خونه
_بابا و مامانت خوب بودن عزیزم؟
_خوب بودن سلام رسوندن
_چه خبرا؟.. بابات خوب بود؟ منکه از دیابت میترسم تازگیا قند خونم رفته بالا
_خوبه ولی بیچاره همش پرهیز میکنه و هیچ چیز شیرینی نمیخوره دیگه
_ایشالا که خوب باشن همیشه، مامانت چیکار میکرد؟ بازم بیتابی میکنه برای نبودن تو؟ حق داره بیچاره
_نه دیگه عادت کرده.. الانم گیر داده بهم که باید بیای عروسی
_عروسیه کی؟ به به مبارکه پس عروسی افتادی، مگه نمیری که میگی گیر داده؟
_عروسیه دختر داییمه، یه عروسیه خصوصی و جمع و جور فعلا.. نه نمیرم نگارجون حال و حوصله شو ندارم

ناخودآگاه کامیارو نگاه کردم.. سرش پایین بود و استکان چایشو تو دستش فشار میداد..
انگار نگاهمو حس کرد که سرشو بلند کرد و نگاهمو شکار کرد..
سریع رومو برگردوندم ازش و به مادرش نگاه کردم..

_چرا حوصله نداری بری مادر؟.. عروسیه دخترداییته زشته نباشی
_لیلی اگه نمیری من به جات برم، من عاشق عروسیم ولی خیلی وقته که عروسی نیفتادم
_دوست داری با مامانم اینا برو منیر.. من این روزا حوصلهء این چیزا رو ندارم

بازم ناخودآگاه نگاهم چرخید سمت کامیار.. کنترل چشمام دست خودم نبود انگار..
دیدم که اونم میخ منه.. با دقت و عمیق نگاهم میکرد.. دید که دیدم ولی نگاهشو ازم نگرفت..
با صدای آهسته ای پرسید
_مگه اینروزا چی شده که حوصله نداری خانم دکتر؟

منم مثل خودش زیرزیرکی و با دقت نگاش کردم و گفتم
_چیزی نشده آقای کیان.. همینجوری بدون دلیل حوصله ندارم
چیزی نگفت و سرشو انداخت پایین، انگار میدونست بخاطر رفتار خودشه که دپرسم..
استکانشو گذاشت روی میز و بلند شد و بدون حرفی رفت بالا..

دو روز بود که مینو پدر درآورده بود ازم و دهنمو صاف کرده بود از بسکه زنگ زده بود به موبایلم و اصرار و فحش و بد و بیراه که چرا نمیای عروسیم و این چه کاریه..
آخرش مجبور شدم بهش بگم پرستار یه کسی شدم و اون مرخصی نمیده بهم..
شوکه شد از اینکه گفتم پرستار شدم و دیگه چیزی نگفت و قطع کرد..
فکر میکردم راحت شدم از دستش تا اینکه اتفاقی افتاد که اصلا انتظارشو نداشتم..

ظهر بود ناهارمونو خورده بودیم و کامیار هنوز پایین بود که در زدن.. منیره آیفونو نگاه کرد و گفت
_یه دختره، حتما اشتباهی اومده
بعدم آیفونو برداشت و گفت بله..
با جوابی که شنید منو نگاه کرد و گفت
_بله اینجاست.. بفرمایید
درو باز کرد و آیفونو گذاشت سر جاش..
_لیلی یه خانمیه میگه من با خانم ستوده کار دارم

از تعجب چشام گرد شد و گفتم
_کی میتونه باشه؟.. از دوستای من کسی اینجارو نمیشناسه

کامیار و نگار جون هم درو نگاه میکردن و منتظر بودن ببینن کی اومده خونشون..
منیره در ورودی رو باز کرد و خانم تشریف اوردن داخل..

مینو بود.. سیریش.. تا اینجام اومده بود ای خدا..
با شور و نشاط همیشگیش سلام کرد به همه و گفت من دختر داییه لیلی ام و اجازه خواست بیاد تو..
نگار جون بلند شد و رفت استقبالش و با محبت خوشامد گفت بهش..
ولی من انگار خشک شده بودم..
کامیار یه نگاه به من یه نگاه به مینو میکرد ولی نگاه مینو روی کامیار ثابت بود..
حتما اونم مثل مامانم انتظار دیوونه ای به این خوشتیپی رو نداشت..

رفتم جلو و یواشکی و با حرص گفتم
_مینو اینجا چرا اومدی؟
حواسش از کامیار به من معطوف شد و با خنده گفت
_اومدم شخصا از رئیستون اجازه بگیرم برات

با شنیدن کلمه رئیس دیدم که کامیار خنده ش گرفت ولی زود جمع کرد لبخندشو و بازم جدی نگامون کرد..

_رئیستون چیه خنگ خدا.. آخه کی گفت تو بیای اینجا دختر
_از عمه گرفتم آدرس محل کارتو.. منکه گفتم ول کنت نیستم و باید بیای
نگار جون رو به من گفت
_لیلی جان زشته دخترداییتو جلوی در نگه داشتی مواخذه میکنی.. بفرمایید بشینید دخترم خیلی خوش اومدی

مینوی پررو رفت نشست روی مبل پیش نگار جون و قبل از نشستن هم با کامیار دست داد و گفت
_شما باید آقای کیان باشید..‌ خیلی خوشحال شدم از آشناییتون
کامیار هم خشک و سرد گفت
_منم همینطور خانم

مینو رو کرد به نگار جون و با آب و تاب و شلوغ بازی همیشگیش گفت
_والا راستش من اومدم ازتون مرخصی بگیرم برای لیلی جونم چون گفت شما بهش مرخصی نمیدین تا بیاد عروسیه من.. اومدم شخصا ازتون خواهش کنم

ای خداا این دخترهء بی مخ داشت آبروی منو میبرد..
نگارجون خندید و منو نگاه کرد، گفت
_مرخصی؟.. ما مرخصی نمیدیم به لیلی؟

مینو هم هاج و واج منو نگاه کرد و گفت
_آره دیگه.. اینطوری گفت به من
عصبانی شدم و گفتم
_مینو من دروغ گفتم بهت که دیگه گیر ندی.. من نمیتونم بیام عزیزم کار دارم وظایفی دارم اینجا که باید انجام بدم ایشالا برا عروسیه اصلیت میام

_دروغ گفتی؟.. خجالت نمیکشی الان؟ واقعا که.. منو باش که بین هزار تا کار و گرفتاریم پاشدم اومدم اینجا
نگار جون گفت
_ناراحت نشو عروس خانم، لیلی میاد حتما خودم میفرستمش

_جدی میگین حاج خانوم؟.. وای خیلی خوشحالم کردین
و پرید و نگار جونو بغل کرد..
مشنگ بود دیگه بیچاره پسری که داشت اینو میگرفت..

شرمنده بودم از مزاحمت و کارای مینو و یه طرف وایساده بودم که شنیدم مینو به کامیار گفت
_آقای کیان من از شمام خواهش میکنم که تشریف بیارین و افتخار بدین به ما.. شاید اگه شما بیایین لیلی هم بیاد

اینبار نوبت کامیار بود که چشاش گرد بشه..
با تعجب گفت
_من؟.. من تو عروسیه شما چیکار دارم خانم؟.. نخیر دختر عمه تون خودشون تنها میان، شما نگران نباشین

_ولی من دوس دارم شمام بیاین.. خواهش میکنممم آقای کیان.. عروس خودش شما رو خصوصا داره دعوت میکنه ها

نگار جون خندید به لحن مینو و گفت
_کامیار مادر دعوت خاص عروس خانمو رد نکن، زشته
_شمام دعوتین حاج خانم و شما خانمی که اسمتونو نمیدونم.. لطفا بیایین خوشحال میشم
نگار جون با خنده گفت

_اسم اون خانم منیره ست عزیزم.. اونم اگه دوست داشت میاد ولی من نمیتونم بخاطر درد پام زیاد یه جا بشینم.. مرسی از دعوتت

بالاخره مینو رفت و نگار جون رو به من و کامیار گفت
_شما دوتا برین زشته اینقدر اصرار کرد

چشمای کامیار گشاد شد از حرف مادرش..
_حالت خوبه حاج خانوم؟

از حاج خانوم گفتنش که ادای مینو رو درمیاورد خندیدیم هممون و نگار جون گفت
_خوبم شکر

_نه خوب نیستی، راستشو بگو چی زدی؟ منم میخوام

_فقط شیرینی خوردم الان، چیزی نزدم والا

میخندید به پسرش.. میدونست که داره مسخره ش میکنه چون گفته برو عروسی..

_منیر چی دادی به مادر من که فکر میکنه من ممکنه برم عروسی؟ هان؟ بابا شمارهء ساقیتونو به مام بدین

منیرم مثل نگار جون میخندید به حرفای کامیار و گفت
_منم فکر میکنم یه چیزی زده یواشکی

کامیار سری تکون داد و رو به مادرش گفت
_منیرو با خانم دکتر بفرست بره یکم برقصه، دلش عروسی میخواست.. من باید آخرالزمان بشه که برم عروسی مادر من

چقدر دلم میخواست با کامیار برم.. منی که از دست مینو فرار میکردم که نرم عروسیش، الان بخاطر رفتن با کامیار دل تو دلم نبود..
یعنی قبول میکرد که بیاد با من؟..

4.6/5 - (27 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
38 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Mahad
Mahad
1 سال قبل

مهرناز جون امشب پارت نمیزاری؟

فاطمه
فاطمه
1 سال قبل

خانم مهندس پس پارت جدید چی شد؟؟

فاطمه
فاطمه
پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

ممنون. منتظرم.

1 سال قبل

👍
.
.
ساقیس مارال بوده مهرناز جونم 😜😁

Yalda
Yalda
1 سال قبل

مثل همیشه عالییییی مرسی از نویسنده خوبش به خاطر این رمان عالی

1 سال قبل

عالی مثل همیشه عشق جانم …

موفق باشی ….خواهری قشنگم

پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

قربونت برممم

ریحان
ریحان
1 سال قبل

اردیبهشت41
اردیبهشت41
1 سال قبل

عالی مثل همیشه
ممنون

1 سال قبل

مهرناز جونم ، مثل همیشه عالی عالی بود . خسته نباشید نویسنده ی بزرگ .

پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

خواهش می کنم ، شکست نفسی می کنی بانو 🤨🤨🤨

1 سال قبل

عالیه نازی جونم
خسته نباشی عزیزم😘

پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

خدا نکنه عچقم

Tina
Tina
1 سال قبل

مهرنازی این عکسی که گذاشتی خیلی خوچکله دلم باهاش قیلی ویلی میره😍😍

Tina
Tina
1 سال قبل

وای قلبم 😍😍خیلی خوب مهرناز جون مثل همیشه کارت حرف نداره😘😘

Mahad
Mahad
1 سال قبل

مرسی فدات شم🥰
مهرناز جون تو پارتایی که قبلا مینوشتی شعر زیاد استفاده میکردی… الان چیشد؟
راستی دخترا ممنون که راهنماییم کردین بابت سوالم 🔥🔥🖤🖤

1 سال قبل

با این پارته خیلی چیزا یادم اومد
بحث ور😂
تعریف عشق که برام گفتی
مثل همیشه عالی و بی نقص👌🏻👏🏻

فاطمه
فاطمه
1 سال قبل

وای مهرناز جون چقدر خوبی تو اخه. مرتب کی بودی تو؟

1 سال قبل

خسته نباشید مهرناز خانوم
عالی بود💙

پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

یهو زده به سرم متفاوت باشم مهرناز خانوم😁

پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

سلامت باشی😂😂😂😂

ghzl
1 سال قبل

من عاشقتم مهرناز جون مرسی که بازم مرتب پارت میزاری

38
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x