توی سکوت به دریا زل زده بودم.. مدام صدای اون زن توی گوشم می پیچید وآزارم میداد.. یه زمانی معتقد بودم که حتی نگاه های کوهیارهم برای منه و هیچ جنس مونثی حق زل زدن به چشم هاشو نداره.. اما حالا چی؟؟ چطور باورکنم یکی دیگه اومده توزندگیش؟ یکی که من نیستم..
یکی که بجای من دست هاشو میگیره.. بغلش میکنه.. عطرتنش رو استشمام میکنه.. آخ عطر تنش.. دلم هول میشه خدایا.. کمکم کن بتونم با رفتنش کناربیام کمکم کن ای خدا…
توی همین فکرهابودم که لیوان چایی جلوی چشمم تکون خورد..
به آرش که واسم چایی آورده بود نگاه کردم و بالبخند بی جونی تشکرکردم!_دستت دردنکنه!
_نوش جونت.. دلم نمیخواست آرامشت رو بهم بزنم اما دیگه داشت سرد میشد!!
خندیدم و گفتم:
_اصلا مهربونی بهت نمیاد..
اخم هاشو توهم کشید و گفت:
_من مهربونی بلدنیستم.. اما آدم بدی هم نیستم و سعی کردم به کسی آسیب نرسونم!
به زخم سرم اشاره کردم وگفتم:
_البته بجز من!
باهمون اخم ها لبخندکجی زد وگفت:
_اونو دیگه ازدستم خارج شد!
چاییتو بخور زودتر بگردیم.. یه ذره غیبتمون طولانی شد نگرانمون میشن!
ازجام بلند شدم و شن هایی که به لباس هام چسبیده بود رو تکون دادم وگفتم؛
_بریم من توی راه چاییمو میخورم!
سری به نشونه ی رضایت تکون داد و باهم به طرف ماشینش رفتیم…
صبح زود.. قبل از اینکه کسی بیدار بشه آرش بهم زنگ زد وگفت بریم بیرون و حرف بزنیم…
ازاونجایی که باتموم وجودم به تصمیمی که گرفته بودم مطمئن بودم فورا قبول کردم و یواشکی اومدیم خلوت ترین ساحل رو انتخاب کردیم و بعداز اینکه مطمئن شدم دهنش قرص و حرف هامون بین خودمون میمونه
نشستم از سیرتا پیاز ماجرای مریضی بابام و گرفتن پول ونقشه ی پندار و اومدنم به اون خونه رو واسش تعریف کردم..
اولش خیلی عصبی شد و میخواست بره سراغ مامان باباش و یه دعوای حسابی راه بندازه اما خداروشکر تونستم جلوشو بگیرم و آرومش کنم…
به ماشین رسیدیم.. لیوان خالی شده از چاییمو توی سطل زباله های کنار ساحل انداختم و رفتم سوار شدم..
_دستت دردنکنه چایی به موقعه ای بود!
_نوش جان..
دیگه حرفی نزد و ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد..
تموم مسیرسکوت توی ماشین حاکم بود و تموم مدت به کوهیار و زنی که نمیدونستم کیه و چه شکلیه فکرکردم..
چنددقیقه بعد جلوی هتل نگهداشت وگفت:
_من نیم ساعت دیگه میام..
_میشه خواهش کنم هرچی گفتم بین خودمون راز بمونه؟
_میمونه! فقط باید طبق نقشه ای که من کشیدم عمل کنی…
_نقشه؟ چه نقشه ای؟ قرار نبود نقشه ای باشه و من دوباره درگیر یه ماجرای جدید بشم.. من همه ی این هارو بهت گفتم تا کمکم کنی و از این نقشه کشیدن ها خلاصم کنی!
حالا خودت شدی دردسر که!
_سارا خانوم چند وقته که اومدی خونه ما؟
گیج نگاهش کردم و سری به نشونه ی گیجی تکون دادم وگفتم:
_این سوال چه ربطی به حرف های من داشت؟
_ربط داره دیگه! شما مجبوری در نهایت برای نجات از این مخصمه یک نقشی رو بازی کنی!
اگه برای بابام باشه که حدود ده ماه دیگه اش مونده و من به جرات میگم پایان خوشی نداره و به همون راحتی که گفته دست از سرت برنمیداره!
اما اگه برای من باشه نهایتا ۲ یا ۳ ماه دیگه ادامه میدی وبعدش شما به خیر و ماهم به سلامت! و برای این گزینه هم به جرات میتونم بگم که خیالت راحت باشه بعداز تموم شدنش هیچ رد ویا نشونی از ما توی زندگیت نخواهد موند!
_خب.. پس.. میشه بدونم از چه نقشه ای حرف میزنی؟
_چیز سختی نیست! از امشب لج بازی رو کنار میذاریم و به هم دل وقلوه میدیم و کم کم عاشق هم میشیم! یه جوری که باور کنن داری موفق میشی و توی این مدت هم جلوی پای من سنگ نمیندازن و من هم به کارهای خودم میرسم!
_اما آقای پندار درصورتی اون سفته هارو پس میدن که شما ازدواج نکنین و من ازهم جداتون کرده باشم!
_نگران نباش سفته ای در کار نمیمونه و از بین می برمشون!
حتی لازم باشه کل پول رو جور میکنم و بدهیت رو صاف میکنم! به من اعتماد کن!
به این رمان امتیاز بدهید
روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!
میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا 3
تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.
اممم رمان بدی نیس ولی سعی کنین ایدهای جدیدی بیارین تو پارتا …اینا واقعااا خیلیی کلیشه ای شدن …من اونقد رمان خوندم دیدمو شنیدم ازاین موضوع ها ک حفظم بیشترشونو ک اخرش چی میشعههه ….کمی خلاقیت ب خرج بدید لطفا تا خواننده هم یه چی یاد بگیره از داستان هم لذت ببره بگه ارزششو داشت ک وقت گذاشتم …. ولی متاسفانه رمانا ببشترشون آبکی شدن ….
امیدوارم شما باز تحولی ایجاد کنید …