رمان محله ممنوعه جلد دوم پارت 1

 
خلاصه:
مرگ ناگهانی حسام همه رو شوکه کرده. سیاوش، فرید و علی که به این مرگ مشکوکن؛
دنبال دلیل اصلی این اتفاق می گردن. پدرام، پسر مرموزی که ادعا می کنه دوست حسام
بوده، دنبالشون راه میوفته تا اونا رو از خطر دور نگه داره. اما چرا؟ جوابش فقط سه کلمه
است؛ پدرام همون حسامه.
مقدمه:
تغییر ناگهانی یه زندگی… تغییر شیوه ی زندگی… داشتن تمام چیز هایی که نداشتی و نداشتن
تمام چیز هایی که داشتی… گیج بودن… سردرگم بودن… دست و پا زدن بین یه دوراهی…
معلق بودن بین دو زندگی متفاوت… نمی دونم اسمش چی بود… سفر روح از جسمی به جسم
دیگه… یا شاید انتقال افکار و شخصیت یه فرد به فرد دیگه… من همون آدم بودم… با همون
اخلاق و رفتار و تفکر… با همون احساسات نسبت به اطرافیانم و همون نیروی خروشان
درونم… اما این وسط چیزی تغییر کرده بود …
جسمم… جسمی که مال من نبود اما متعلق به من بود… جسم پسری به اسم پدرام… با یه
خانواده ی خوشبخت و تعداد زیادی دوست… سخت بود که تو آینه نگاه کنی و هر بار به جای
تصویر خودت ،فردی رو ببینی که چهره اش برات غریبه س… به جای رنگ روشن
موهات، چشمت به تیرگی موهای توی آینه بیوفته… به جای دو جفت چشم شکالتی و آروم، با
دو جفت چشم توسی و شیطون رو به رو شی… من وسط زندگی قرار گرفته بودم که همه
چیزش برام غریبه بود… داشتن مادر مهربونی که من ته تغاریش بودم… داشتن پدر محکم و
آرومی که شوخی می کرد و می خندید و حتی یه بار هم سر بچه هاش داد نزده بود…
برادرایی که تو رو جزئی از خودشون می دونستن؛ باهات حرف می زدن و شوخی می
کردن… یه زندگی آروم… چیزی که بیشتر از همه باهاش غریبگی می کردم… تغییر ناگهانی
یه زندگی… تغییر شیوه ی زندگی… همه چیز عادی بود… جز منی که نمی تونستم زندگی
گذشته ام رو فراموش کنم… تو مراسم کفن و دفن خودم، جسم قبلم، حسام، شرکت کردم… با

چشم دیدم که حسام دفن شد… منی که کنار اون قبر ایستاده بودم، دفن شدم… به نظر خنده دار
بود که یه آدم، تو مراسم خودش شرکت کنه و به چشم بسته شدن زندگیش رو ببینه… زندگی
قبلی من تموم شد… بسته شد… با یه تغییر ناگهانی زندگی… یا یه سفر روح از جسمی به جسم
دیگه… حالا من پدرام بودم… پسر نوزده ساله ای
که حافظه اشو تو یه تصادف از دست داده بود… پسری از یه خانواده ی پر جمعیت… یه
پدر، یه مادر وسه برادر… کسی که زندگی آروم و عادی داشت… من حاال پدرام بودم… اما
پدرام الان کجا بود؟
****
همه جا تاریک بود… یه سیاهی عمیق و خالص… حس عجیبی بود… مثل تو فضا معلق
بودن… مثل پریدن از یه هواپیما از یه ارتفاع زیاد… دستمو، پامو، صورتمو، بدنمو،
هیچی رو حس نمی کردم …چشممو حس نمی کردم اما می دیدم… قبل از معلق شدن،
تاریکی که همه جا رو گرفت، حس کردم و بعد تمام احساساتم، حواس پنجگانه و
غ*ر*ی*ز*ه ام از بین رفت… زمان معنی نداشت… می شد گفت یه ثانیه س که این
احساس رو دارم و معلقم و می شد گفت هزاران ساله که تو این وضعیتم… من بودم و
من… شناور در تاریکی… بدون هیچ جسم و احساسی… هیچی معنی نداشت و برام افکار
قبل از این اتفاق، خنده دار بود… زندگیم از جلوم می گذشت و من همه رو حس می
کردم… انگار که همون لحظه اتفاق افتاده… لحظه ی تولدم… پرستاری که بغلم کرد و با
لحن شادی گفت پسره… دستای گرمی که رو سرم نشست و صدای مادری که می گفت
سالمه؟ پتویی که دورم پیچیده شد… صدای بوق بوق دستگاه های اتاق عمل… دست
بزرگی که حمایت گرانه دستمو فشرد و صدایی که با بغض بود: به زندگی خوش اومدی
حسام… ب*و*س*ه ی شیرینی که رو نصف صورتم نشست و صدای قدم های محکم
پدری که داشت دور می شد… نگاه های پر تنفر مرد جوونی که حتی یک بار دستمو
نگرفت… پسر کوچیک کنجکاوی که با لبخند کنارم نشست… لحظه های پر از حضور
مادر و خالی از حضور پدر… دختر کوچیکی که این بار من با تعجب نگاش می کردم…
دستای کوچیک و ظریف کسی که خواهرم بود و تو دستم گم می شد… مدرسه رفتن های

دوتایی با برادر بزرگم… پسر شیطونی که روز اول مدرسه کنارم نشست و گفت: من
سیاوشم. اسم تو چیه؟… صدای بلند معلم ها… تنفر مردی که هر لحظه بیشتر می شد…
گربه ی بزرگ و سیاهی که همیشه جلوی پنجره اتاقم می نشست… چشمای براقش که تو
تاریکی می درخشید… احساس حضور هر شبه ی آدمی تو تاریکی اتاقم… درس خوندنم
تو شب و نور کم اتاق …
نتیجه ی کنکوری که زیاد باب میلم نبود… همراه رفیق چندین ساله شدن… خنده های بلند
چهار نفره که تو خونه ی کوچیکی می پیچید… چشمای سبز شیطونی که برق می زد… گیج
بازیا و سوتی های پسر لاغر و درازی که می خندید… تشر زدن های پسر جدی و
اخمویی… طعنه های مرد میان سالی که همراه دختری پوزخند می زدند… دختر چشم عسلی
که می گفت: من از قانونای مزخرف متنفرم …
احساس خفه شده ای تو قلبم… پسر زخمی و خونی که گوشه ای افتاده بود… چشمای سبزی
که بسته
شدن… برف سفیدی که رو زمین می نشست… دست دختری که به سمتم دراز شده بود…
انرژی سیاهی که همه جا رو گرفت و معلق شدن… تکرار دوباره و دوباره تمام لحظه ها…
همه چیز برام جالب بود…
احساس کردم از پشت کشیده شدم… چیزی منو به سمت عقب می کشید… همراهش شدم و
برگشتم عقب و با انفجاری از سیاهی، احساس معلق بودن، از بین رفت و با ضربه ی
سنگینی، تمام احساسات وارد بدنم شد…
چشمامو یه دفعه ای باز کردم و نفس عمیقی کشیدم. چیزی جلوی نفس کشیدنم رو می گرفت.
دست بردم سمت دهنم که لوله ای که تو دهنم بود رو لمس کنم. با دیدن دستی که به سمتم دراز
شد، چشمام گشاد شد .
دستمو برای دور کردنش تکون دادم و با تعجب دیدم اون دست هم تکون خورد. در کمال
تعجب فهمیدم این دست کوچیک با پوست سبزه، مال منه.
پرده ی کنار تختم کشیده شد و دختر جوونی که لباس سفیدی تنش بود، چند لحظه با
تعجب به چشمای بازم نگاه کرد و بعد به سمت مخالف من دوید و از محدوده ی دیدم
خارج شد.

**
دست به سینه خیره شده بودم به پارسا که با کلافگی داشت اتاقمو زیر و رو می کرد و هر
از چند گاهی چشم غره ای به من می رفت. رو تختی رو برداشت و انداخت رو زمین و
تشک رو هم بلند کرد. تشک رو ول کرد و بدون توجه به صدای بدی که داد، رفت سمت
کتابخونه ام و دونه دونه کتابا رو انداخت رو زمین.
از سر و صدایی که پارسا راه انداخته بود، پایا از تو اتاقش بیرون اومد و کنار من
ایستاد. با دیدن وضعیت فجیع اتاق، ابرو بالا انداخت و با تعجب گفت:
-اینجا چه خبره؟
پارسا اونقدر بی حوصله و کلافه بود که حال جواب دادن نداشت. پایا برگشت سمت من و
منتظر خیره ام شد. شونه بالا انداختم و گفتم:
-فلششو گم کرده.
-پس چرا داره اتاق تو رو بهم می ریزه؟!
بی حرف دوباره به پارسا خیره شدم. از روزایی که از صبحش اعصابم بهم ریخته بود،
متنفر بودم. یکم عصبی تر شده بودم و کل خانواده مراعاتمو می کردن و کاری نمی کردن که
عصبی شم. اما امروز صبح پارسا با حرص از خواب بیدارم کرده بود و بعد افتاده بود به
جون اتاقم. تمام کتاب هام رو زمین ریخته بود و لباس هام همه جای اتاق به چشم می خورد.
رو تختی هم نصفش رو صندلی افتاده بود و نصفش زیر چرخای صندلی گیر کرده بود. فقط
کم مونده بود اجزای کمدم رو جدا کنه و بریزه کف اتاق!
پایا رفت سمت پارسا و دست گذاشت رو شونه اش و گفت:
-فلشت چه رنگی بود؟
-آبی. همونی که تازه خریده بودمش.
پایا هم مشغول گشتن شد و خدا رو شکر برعکس پارسا، به جای تخریب اتاق، مرتب ترش
می کرد. تنها چیزی که بهش فک می کردم، این بود که بعد رفتن پارسا چه طوری باید این
اتاق زلزله زده رو مرتب کنم.
صدای مامان از تو آشپزخونه بلند شد:
-بچه ها. بیاین ناهار.

پایا از زیر میز فلش پارسا رو پیدا کرد و داد دستش و گفت:
-پاشید بریم ناهار.
زودتر از اون دو تا رفتنم تو آشپزخونه و پشت میز نشستم. پشت سرم پارسا و پایا و پوریا
اومدن. مامان جلوی هر کدوممون یه بشقاب غذا گذاشت. بلافاصله صدای غر پوریا در
اومد:
-لوبیا پلو؟ وای مامان این چیه آخه؟ من اینو نمی خورم.
لبخندمو با خوردن یه قاشق غذا مخفی کردم. پوریا همیشه همین بود. نمی شد یه غذا بذاری
جلوش و غر نزنه. از هر غذایی یه ایراد پیدا می کرد و اونقدر غر می زد که غذا رو به
همه کوفت می کرد.
مامان کفگیر تو دستش رو تهدید آمیز بالا برد و گفت:
-غر نزن پوریا. سرتو بنداز پایین و غذاتو بخور.
پوریا سرشو انداخت پایین و با غرغرای زیر لبی مشغول خوردن شد. نمی دونستم زیر
لب داره چی میگه که باعث خنده ی پایا شده بود. احتمالاً داشت اجداد کسی که برای اولین
بار لوبیا پلو رو درست کرده رو مورد عنایت قرار می داد!
سرم پایین بود و با آرامش غذامو می خوردم که پایا پرسید:
-امروز میای دیگه؟
سرمو بلند کردم و وقتی نگاهشو به خودم دیدم، به این فک کردم که قرار بود کجا برم. یکم
خیره خیره نگاش کردم و وقتی دیدم یادم نمیاد در مورد چی حرف می زنه، پرسیدم:
-کجا؟
-ای بابا. مگه قرار نبود بیای مغازه بایستی تا من برم به کارام برسم؟
با اینکه بازم یادم نیومد کی این قرار رو گذاشته بودیم، سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم.
به هر حال من که این چند وقته بیکار بودم. می تونستم برم مغازه و سر خودمو گرم کنم.
تشکر زیر لبی از مامان کردم و مستقیم رفتم تو اتاقم و ولو شدم رو تختم. دستمو بردم زیر
کمرم و قاب عکسی که زیرم مونده بود رو برداشتم. معلوم نبود پارسا اینو از کدوم کشو در
آورده و انداخته رو تخت .

خیره شدم به پسر جوون توی قاب. پدرامی که چشمای توسی و موهای مشکی داشت.
بینیش انهنای کوچیکی به خاطر شکستگی داشت و لبش به لبخندی عمیق باز شده بود.
پوست سبزه اش قیافه اشو
شیطون تر کرده بود و از حالتش معلوم بود که بی هوا ازش عکس گرفتن. دستمو کشیدم
روی عکس و به این فک کردم من کیم؟ خیلی گیج کننده بود که هم زمان احساس می کردم
دو شخص متفاوتم.
اون اول که گیج بودم، در مورد این حالت هام به دکترم توضیح داده بودم و اونم می گفت به
خاطر
ضربه ای که به سرم خورده و از دست دادن حافظه ام، این چیزا طبیعیه. اما من که الان
می دونستم دلیلش چیز دیگه ایه.
عکس خودمو گذاشتم رو میز و چشمامو بستم. نمی خواستم به کی بودنم فک کنم. من پدرام
بودم و باید مثل پدرام رفتار می کردم. زندگی گذشته ی من چیزی نداشت که بخوام برگردم.
این زندگی آروم و عادی الان و خانواده ی پر محبتی که داشتم رو می خواستم حفظ کنم.
حتی اگه یه نفر تو ذهنم مدام بهم یاد آوری می کرد که اینا مال من نیست.
تازه چشمام داشت گرم می شد که چیزی خورد تو سرم. با اینکه درد نداشت اما به کل
خوابو از سرم پروند. چشم باز کردم و با دیدن مانی که با نیش باز بالا سرم ایستاده بود،
غریدم:
-زهرمار.
دوباره بالش تو دستش رو زد تو سرم و گفت:
-آقا خرسه خوابت میاد؟ پاشو لباس بپوش ببرمت ددر.
پشتمو بهش کردم و با چشمای بسته گفتم:
-خودت تنهایی برو. خوش بگذره!
بازومو گرفت و توپید:
-درد و خوش بگذره. پاشو حاضر شو ملت علافتن.
-کدوم ملت؟!
-با بچه ها اومدم. پایین ایستادن تا جنابالی تشریف بیارید.

-لشکر کشی کردی دوباره؟
-نه بابا. لشکر کشی کجا بود. فقط منم و ایمان و محمد و هومن!
نشستم رو تخت و با اخم بهش زل زدم.
-فقط؟! ایمان و محمد و هومن و تو، خیلی کمید؟! فک کن ببین کس دیگه ای رو
جا ننداختی؟ یکم فک کرد و گفت:
-حالا که فک می کنم می بینم کیارشم اومده!
اونقدر از این خونسرد حرف زدنش بدم میومد که دلم می خواست از پنجره پرتش کنم پایین.
از چند باری که دیده بودمش، بیشتر وقتا با یه لشکر اومده بود سراغم که بریم بیرون. اصلا
هم براش مهم نبود که نمی شناسمش و یادم نمیادش! موندم چطوری یه زمانی پدرام با این
پسر دوست بوده.
مانی رفت سمت کمد و یه پیرهن و شلوار در آورد و پرتش کرد تو صورتم و گفت:
-تا اینا رو می پوشی، وسیله هاتو جمع می کنم.
پیرهن رو انداختم رو تخت و متعجب پرسیدم:
-وسیله؟! مگه میریم سفر؟
-نه نابغه. میریم استخر. بلکه یکم این بی حوصلگی و گند اخلاق بودنت شسته بشه و بره!
دوباره دراز کشیدم رو تخت و پتو رو کشیدم رو سرم. از همون زیر گفتم:
-قیافه ی من شبیه آدمایی که حال استخر رفتن دارن؟ کی حوصله داره آخه!
-مشکل از قیافه اته! حوصله اتم غلط می کنه که نیست. پاشو یه تکونی به اون تن لشت بده
و حاضر شو که بچه ها یه لنگه پا دم در منتظرن.
-بیخیال مانی. خسته ام.
-رفتی کمک فرهاد و کوه کندی که خسته ای؟ حالا خوبه داداشت می گفت دو ساعت پیش
بیدار شدی.
کلافه پتو رو زدم کنار و بهش خیره شدم. هر چی می گفتم، یه جوابی براش داشت. داشت
از تو کشو مایوم رو بر می داشت و نگاهش به ساک بود. خیره بهش بودم که بدون این که
سرشو بلند کنه، گفت:
-مثه بز منو نگاه نکن. پاشو لباساتو بپوش. وگرنه با همین شلوارک و رکابی می برمت!

ناچار لباسامو عوض کردم و رو به مانی که با لبخند پیروزمندانه ای نگاهم می کرد، گفتم:
-گفتی ما از کی با هم رفیق بودیم؟
-از پنجم دبستان.
-موندم چطوری این همه سال تحملت کردم.
-اونی که داشت تحمل می کرد، من بودم. تو باعث افتخارتم بود که با من رفیقی!
سرمو تکون دادم و رفتم تو هال. پایا و پوریا پای تلویزون نشسته بودن و با هیجان والیبال
نگاه می
کردن. جلوشونم پر از پوست تخمه بود. مطمئنا مامان خونه نبود که اینا خیلی خونسرد
داشتن خونه رو کثیف می کردن.
مانی با هن و هن ساک آبی رنگ منو آورد تو هال. هر کی نمی دونست فک می کرد یه
چمدون سنگین
رو داره با خودش حمل می کنه! ساک رو از دستش گرفتم و با تعجب سبک سنگینش کردم.
اونقدر سبک بود که آدم حس می کرد خالیه! چشمکی به من زد و بلند گفت:
-سلام خاله. خوبین؟
پایا و پوریا از جا پریدن و با هول پشت سرشونو نگاه کردن. یکم خیره خیره من و مانی که
می خندیدیمو نگاه کردن و پایا توپید:
-مسخره های مزخرف.
رفتیم سمت در که پایا صدام زد:
-پدرام؟
بی حرف سرمو به سمتش چرخوندم و نگاش کردم. پاهاشو انداخت رو میز و گفت:
-نمی خواد ظهر بیای. خودم می مونم.
سرمو تکون دادم. چه بهتر… با مانی رفتیم بیرون. با دیدن کسایی که تو حیاط ایستاده بودن،
لبخند رو لبم ماسید. نگاهمو از کسی که کنار ماشین پایا ایستاده بود گرفتم و چشم غره ای به
مانی رفتم که مظلومانه لبخندی زد و گفت:
-به جون تو یادم رفت بگم.
-آره جون عمه ات! من نمیام.

از پله ها اومدم پایین و با سلام کلی، بدون این که اهمیت بدم کسی جواب داد یا نه، از بین
بچه ها رد شدم و رفتم سمت در. هنوز از حیاط خارج نشده بودم که مانی بازومو از پشت
کشید و گفت:
-هی پدرام. واستا.
بی حرف بهش خیره شدم. اخمی کرد و گفت:
-حالا میمیری تحملش کنی؟ تو استخر که نمی تونه بیاد!
آروم و با لحنی عصبی گفتم:
-نه نمی تونم. می دونی که نمی تونم. حتی یه دقیقه تحمل کردن اون دختر واسه من عذابه!
می فهمی؟
-به درک. دفعه ی پیشم این دختره رو همراه خودتون آوردین و گفتی حالا یه دقیقه تحملش کن￾این یه بارو تحمل کن برادر من. هومن ناراحت میشه ها.
. نتیجه اشم این بود که من واسه همون یه دقیقه تحمل این خانوم، کل شب رو سر درد
داشتم.
-واقعا نمی فهمم چرا انقدر از هیوا متنفر شدی!
-همینجوری. فرض کن با اون ضربه ای که خورده تو سرم، مخم جا به جا شده.
-اون که صد در صد.
-خدافظ.
بازومو از تو دستش در آوردم و رفتم بیرون. مانی چیزی ازم می خواست که واقعا نمی
تونستم انجام بدمش. نمی تونستم کنار هیوا بشینم و از سکوت کردنش حرص بخورم. کال
تحمل حضور ساکتش و اون لخندای همیشگیش سخت بود. به درک که هومن ازم ناراحت
می شد که از خواهرش متنفرم!
دستمو جلوی یه تاکسی تکون دادم و داد زدم:
-دربست.
جلو پام ایستاد و تا خواستم سوار بشم، مانی نفس نفس زنان کنارم ایستاد و گفت:
-منم میام.
-کجا؟

-همون جایی که جنابالی تشریف می برید.
-بچه ها ناراحت میشن مانی. برو پیششون.
نگاه چپکی بهم انداخت و لبخند کجی زد:
-نه که خیلی هم برات مهمه!
بعد زودتر از خودم سوار تاکسی شد و درو باز گذاشت. بی هیچ واکنشی بهش خیره شده بودم
که برگشت و گفت:
-سوار میشی؟
لحنش مثه این بود که بگه »سوار میشی یا به روش خودم سوارت کنم؟« از اون جایی که
تقریبا با این روشای مانی آشنا بودم، ترجیح دادم مثه آدم بشینم تو ماشین. مانی رو به مرد
جوون راننده گفت:
-سر چهار راه پیاده میشیم.
مرد سری به علامت موافقت تکون داد. در گوش مانی گفتم:
-کجا میریم؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:
-چه بدونم. پارکی، پاساژی، جایی.
سرمو برگردوندم سمت پنجره. یکم بینمون سکوت شد و مانی آروم صدام زد:
-پدرام.
بدون اینکه به سمتش برگردم، صدایی شبیه »هوم« از خودم در آوردم.
-میگم هفته ی پیش که رفتیم…
اونقدر ناگهانی برگشتم سمتش که حرفشو نصفه ول کرد و با چشمای گشاد شده یکم خودشو
عقب تر کشید و گفت:
-چته؟
-هفته ی پیش رفتیم کجا؟
خدا خدا می کردم که در مورد اون چیزی که بهش فک می کردم، حرف نزنه اما مانی تمام
امیدمو ناامید کرد:
-اون دوستت که فوت کرده بود و رفته بودیم ختمش…

-خوب؟
چشم غره ای به خاطر اینکه حرفشو قطع کردم، بهم رفت و ادامه داد:
-اون پسر افسردهه بود؛ که چشای سبز داشت.
سرمو تکون دادم که یعنی فهمیدم کی رو میگی.
-دیشب طرفای خونه ی شما دیدمش!
یه لحظه نفهمیدم چی گفت. با چشمای گرد شده بهش نگاه کردم. مانی، سیاوشو اطراف
خونه ی ما دیده بود؟ سیاوش اون طرفا چی کار می کرد؟ اخم کردم و گفتم:
-آدرس خونه ی ما رو از کجا آورده؟
-اتفاقا منم همین سوال برام پیش اومد. با مامانت که حرف می زدم، مثه اینکه دو روز
پیش یکی از دوستای شما بهش زنگ زده و آدرس گرفته. به مامانت گفته که از دوستای
دوران بچگیته و می خواد بیاد غافلگیرت کنه و از این حرفا.
مطمئنا با رفتن من به مراسم، سیاوش به حضورم شک می کرد. اصلا کاش اون روز شماره
ای از خودم به فرید نمی دادم که این طوری دوره بیوفتن واسه پیدا کردن خونه ام. با چشمای
ریز شده برگشتم سمت مانی و پرسیدم:
-تو دیشب نزدیکای خونه ی ما چی کار می کردی؟
حس کردم یکم هول شد اما زود خودشو جمع و جور کرد و با شوخی گفت:
-آمار همسایه هاتونو در میاوردم. می دونستی دختر همسایه کناری تون طلاق گرفته؟
با چشمای ریز شده بهش خیره شدم. لبخند شیطنت آمیزی تحویلم داد و نگاهشو ازم گرفت
و به کفشاش دوخت. تاکسی که ایستاد، از ماشین پریدم پایین و رو به مانی گفتم:
-من جایی کار دارم. خدافظ.
زود پول راننده رو داد و دنبالم دوید. وقتی بهم رسید، با حرص گفت:
-کجا به سلامتی؟
دستمو واسه یه تاکسی دیگه بلند کردم و وقتی ایستاد، گفتم:
-برو خونه مانی. وقتی برگشتم، میام پیشت.

برام عجیب بود که مانی بدون اعتراض دیگه ای، در سکوت تماشام کرد. حداقل فک می
کردم چهارتا غر سرم بزنه اما بی حرف خیره ام شد و فقط وقتی داشتم درو می بستم،
شنیدم که زیر لب می گفت:
-همیشه یه دیوونه بودی.
نفس عمیقی کشیدم و آدرس دادم. راننده سری تکون داد و راه افتاد. سرمو گذاشتم رو
شیشه و چشمامو بستم. دلم می خواست سرمو بکوبم به دیوار. اونقدر سوال و معما تو ذهنم
بود که گیج شده بودم. این وسط از هیچ کسم نمی تونستم کمک بخوام. خودم باید راه
میوفتادم و دنبال جوابای سوالام می گشتم.
ماشین ایستاد. کرایه رو دادم و پیاده شدم. سرمو بالا گرفتم و به ساختمون رو به روم نگاه
کردم. خونه ای که پر از خاطرات خوب و بد بود و الان دیگه من هیچ جایی توش نداشتم. دلم
می خواست در باز بشه و سیا یا فرید از اون خونه بیان بیرون. دلم براشون تنگ شده بود. دلم
واسه سر و صدا کردنای سیا و تشر زدن ها و اخم و تخم های علی تنگ شده بود.
یه قدم رفتم عقب و به خودم تشر زدم:
-اینطوری می خوای از گذشته ات دور بمونی؟!
با این حال باید می فهمیدم که سیاوش دیشب نزدیک خونه ی ما چیکار می کرده. حتی یه
درصدم نمی خواستم که به هویت من شک کنه. اما واقعا چه فکری کردم که بدون هیچ
برنامه ای پا شدم اومدم اینجا؟ می رفتم می گفتم: »سلام. دیشب چرا اطراف خونه ی ما پرسه
می زدی؟« سیاوشم یه »به تو چه« ی جانانه تحویلم می داد و می رفت. سری واسه این
حماقت خودم تکون دادم و عقب گرد کردم که از اون کوچه برم بیرون.
هنوز چند قدم نرفته بودم که صدای باز شدن در، باعث شد بایستم. دیدن سیاوش با اون لباس
سیاه و صورت ریشویی که داشت، تقریبا اشکمو در آورد. سرش پایین بود و داشت با دقت
در خونه رو قفل می کرد. قبل از اینکه سرشو بلند کنه و منو ببینه، پریدم پشت نزدیک ترین
ماشین و یواشکی نگاش کردم .
لاغر شده بود اما خوب به نظر می رسید. از اون کبودیای روی صورتش وگچ پاش هم
خبری نبود .

گوشیشو در آورد و به کسی زنگ زد و بعد چند ثانیه با حرص چیزی به فرد پشت خط گفت
و قطع کرد .نگاهم کشیده شد سمت ابتدای خیابون و چشمم خورد به ماشین فرید که این طرفی
میومد.
ناخوآگاه اخم کردم. من سیا رو می شناختم. اونقدر خوب که بدونم وقتی اونطوری با
پاش رو زمین ضرب گرفته، یعنی استرس داره. حالا سوال اینجاست: استرس واسه
چی؟
ماشین که جلوی در پارک کرد، علی رو هم توش دیدم. سیا در حالی که چیزی رو به بقیه می
گفت ،
سوار شد. دویدم سمت خیابون اصلی تا تاکسی بگیرم. قبل از اینکه فرید دور بزنه و بیاد، یه
تاکسی پیدا کردم و سوار شدم.
حس خوبی نسبت به این بیرون رفتن سه نفره اشون نداشتم. حس خطر می کردم و یاد
گرفته بودم احساساتمو جدی بگیرم. راننده رو به زور راضی کردم که دنبال ماشین
فرید راه بیوفته.
مسیری که داشتیم می رفتیم، برام یکم آشنا بود. هر چی جلوتر می رفتیم، مطمئن تر می شدم
که این
بیرون رفتنشون خیلی هم عادی نیست. کم کم از شهر خارج شدیم و افتادیم تو اتوبان.
راننده نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
-شرمنده مرد جوون. از این بیشتر دیگه نمی تونم برم.
با اینکه از کاری که می خواستم انجامش بدم، خوشم نمی اومد اما دستمو گذاشتم رو
پیشونی مرده و چشمامو بستم. آروم و شمرده شمرده گفتم:
-تا هر جا که میرن، تعقیبشون می کنی. بدون هیچ حرف و شکایتی.
دستمو برداشتم و لبخند کوچیکی زدم. گاهی وقتا از این نیروی درونم خیلی خوشم میومد. با
این که هنوز بلد نبودم زیاد ازش استفاده کنم اما انگار از وقتی به عنوان پدرام چشم باز کرده
بودم، یه سری اطلاعات در مورد قدرتم داشتم.
*****

هنوز تو بهت جایی که اومده بودیم، بودم. دستمو رو سرم گذاشتم و با سردرگمی به اطرافم
نگاه کردم .
باورم نمی شد سیا و فرید و علی بعد از تمام اون ماجرا ها بیان اینجا. دنبال چی بودن؟
از ماشین پیاده شدم و راننده مبهوت رو تنها گذاشتم. تا وقتی اون حالت هیبنوتیزم رو از
روش برنمی داشتم، همون جا می موند. آروم آروم رفتم جلو و از پله های کاهگلی خونه،
بالا رفتم. حدس می زدم
خونه ی حاج حیدر باشه. تا حالا اینجا نیومده بودم اما هاله ی مثبتی که دور خونه حس می
کردم، منو یاد حاج حیدر می انداخت.
سر و صدای بچه ها از تو خونه میومد. آروم از لای در نیمه باز سرک کشیدم و گوشمو تیز
کردم .
صدای سیا بود که داشت حرف می زد:
-این امکان نداره حاجی. مگه میشه ندونی اینجا چه خبره؟
حاج حیدر: بعد از اون انفجار، محله ممنوعه بسته شده پسر. من سعی کردم برم اونجا تا شاید
دلیل انفجار رو بفهمم اما هیچ راه ورودی نیست.
-حسام اون طرفا بوده. بدنش سوخته بوده. وقتی می گین صدای انفجار فقط از محله ممنوعه
اومده، یعنی اونجا بوده. پس چطوری پیداش کردین؟
-شاید قدرت انفجار پرتش کرده بیرون. من یه روز بعد از انفجار اون پسرو پیدا کردم.
یکم سکوت ایجاد شد و علی گفت:
-دیروز سیاوش یه چیزایی در مورد یه جایی به اسم گذرگاه بهمون گفت. ما حدس می زنیم
این گذرگاه همون محله ممنوعه س. سیاوشم یه چیزایی از حرفای حسام یادش میاد که در
مورد نابود کردن گذرگاه و نجات دادنش می زده.
محکم زدم رو پیشونیم. سیا چیکار کرده بود؟ حالا که اونا از خطر دور بودن، داشت همه
شونو با خطر درگیر می کرد. به هر حال با نابودی گذرگاه، همه جن ها که از بین نرفته بودن
و مطمئنا همه شون بیش از حد عصبانی بودن و اگه سیا و فرید و علی به این کنجکاوی بی
موردشون ادامه می دادن، پیداشون می کردن و حرصشونو سر این سه تا خالی می کردن.
اونوقت تمام کارای من واسه حفاظت ازشون ، هیچ می شد.

سیا چیزی از گیر افتادن روحش تو محله ممنوعه یادش نبود. اینو مطمئن بودم. اولین سفر
روح تو ذهن آدم نمی مونه. اما وقتی علی همچین حرفی می زنه پس یعنی سیا یه چیزای
محوی از حرفای من یادش مونده. اگه پیگیر این قضیه می شدن چی؟ من چی کار می
تونستم برای متوقف کردنشون بکنم؟ صدای علی بلند شد:
-در مورد اون سنگ چی می گید؟ ارزش
خاصی داره؟ حاج حیدر با شک پرسید:
-چطور؟ مگه اتفاقی افتاده؟
-دیشب همه ما خونه سیاوش بودیم. یهویی یه سنگ خورد به پنجره و شیشه شکست. ما
رفتیم سمت پنجره و مردی رو دیدیم که وسط خیابون ایستاده بود. چهره ی تقریبا عادی
داشت فقط بیش از حد
پوستش سفید بود. به پاهاش که نگاه کردیم، دیدیم چند سانتی متری از زمین فاصله داره.
مرده فقط یکم نگاهمون کرد و بعدم غیب شد. اون سنگی هم که پرت کرده بود، دیگه نبود.
سرجام خشک شدم. تقریبا می دونستم از چی حرف می زنن و همین متعجبم می کرد. با
حرف بعدی علی، حدسم به یقین تبدیل شد:
-یه تیکه سنگ از محله ممنوعه به چه دردشون می خورد آخه؟
حس کردم یه پارچ آب یخ خالی شد روم. آروم آروم از اون خونه فاصله گرفتم. گند زده
بودم. به معنای واقعی کلمه، گند زده بودم. من محله ممنوعه رو نابود کرده بودم. ورودیش
بسته شده بود این یعنی کارم رو درست انجام دادم اما یه تیکه سنگ مونده بود. از محله
ممنوعه یه چیز باقی مونده بود. باید هر چه سریع تر گند کاریم رو جمع و جور می کردم.
دویدم سمت تاکسی که راننده اش هنوز مات و مبهوت رو به روش رو نگاه می کرد. گفتم:
-زود برو سمت تهران. عجله کن.
چی کار می تونستم بکنم؟ چطور باید این افتضاح رو درست می کردم؟ فقط یه نفر به ذهنم
می رسید که می تونست کمکم کنه. باید کمکم می کرد. باید…
****
دستمو رو زنگ گذاشتم و بدون اینکه برش دارم، با پام کوبیدم به در. طولی نکشید که در
با شدت باز شد و مانی بهم توپید:

-چته بابا. سوخت. دستتو بردار.
محکم زد رو دستم و صدای زنگ قطع شد. نفس عمیقی کشید و گفت:
-علاوه بر حافظه ات، مختم از دست دادی؟ این چه وضعه زنگ زدنه؟ مامانم سکته کرد.
خودمم هول شدم تا اینجا رو دویدم به جا اینکه با آیفون درو باز کنم.
بی توجه به حرفاش، پرسیدم:
-می دونی هومن کجاست؟
ابرو بالا انداخت و با لبخند کجی گفت:
-هومن؟ تو همونی نبودی که صبح به خاطر هومن فرار کردی؟
-اولا من فرار نکردم. دوما به خاط هیوا بود نه هومن.
شونه بالا انداخت و گفت:
-چه فرقی داره. حالا هومن یا هیوا. بالاخره تو به خاطر اونا جیم زدی.
-می دونی کجاست یا نه؟
دستشو گذاشت رو چونه اش ادای آدمای متفکرو در آورد و گفت:
-از اون جایی که هر آدم نرمالی این ساعت کپه مرگشو گذاشته، حدس می زنم هومن و
هیوا هم الان دستشویی رفته و مسواک زده تو تختشون خوابن.
یکم خیره خیره بهش نگاه کردم که گفت:
-آها ببخشید یادم رفته بود تو آدم نیستی و با رفتار آدمیزادی میونه ای نداری. بذار کامل
برات توضیح بدم. روزا ما آدما کار و تفریح می کنیم و شبا به استراحت می پردازیم.
واقعا از قیافه ی من نمی فهمید چقدر کارم واجبه؟ یا اصلا یکم اون مخش رو به کار نمی
انداخت که اگه من ساعت ده شب اومدم در خونه شون، حتما یه کار فوق واجب دارم. بعد
ایستاده بود جلوم و مسخره بازی در میاورد.
دستمو گرفت و کشید تو حیاط و داد زد:
-مامان. مامان. مجرمو دستگیر کردم!
دستمو از تو دستش کشیدم بیرون و گفتم:
-چته؟ مجرم چیه دیگه؟ مگه دزد گرفتی؟

-آدمی که مامان منو از خواب بیدار کنه از دزد هم جرمش بیشتره. خودتو آماده ی تنبیه
های سخت کن!
همین لحظه مامانش اومد تو حیاط و همون طوری که با دست چادرشو جمع می کرد، اومد
سمتمون و با خوش رویی گفت:
-سلام پدرام جان. خوبی؟ اتفاقی افتاده پسرم؟
چشم غره ای به نیش باز مانی رفتم و با لبخند زوری گفتم:
-سلام. نه چیزی نشده.
زیر لب خدا رو شکری گفت و تعارف کرد که بریم تو. مستقیم با مانی رفتیم تو اتاقش
و نشستم رو تختش. کاغذای وسط اتاق و ماشین حساب و خرت و پرتاشو جمع کرد و
گفت:
-می بینی تو رو خدا. بابای ما هم منو بیکار گیر آورده داده حسابای شرکتو چک کنم. جون
تو احساس می کنم مخم هنگ کرده از بس اینو منهای اون و اونو ضرب در این کردم.
یکم تو جام جا به جا شدم و گفتم:
-شماره هومن رو داری بهم بدی؟
وسایلشو گذاشت تو کمد و اومد کنارم نشست. اخمی کرد و گفت:
-چته امروز؟ نوارت رو هومن گیر کرده؟ نه به صبح که به زور بهش سالم دادی و نه به
الان که هی هومن هومن می کنی.
-کار واجب دارم مانی. شماره شو میدی یا نه؟
-تا نگی چی کار داری باهاش، نوچ. شرمنده.
حقش بود همچین می زدم در گوشش که صدا خر بده. یکی نبود بگه الان وقت شوخی و
مسخره بازیه؟ یکم بهش نزدیک شدم و گفتم:
-مانی شماره شو داری یا نه؟
-دارم اما بهت نمیدم تا چشت دراد.
واقعا داشت اشکم در میومد. سر و کله زدن با این پسر صبر ایوب می خواست. نفس
عمیقی کشیدم تا خودمو آروم کنم و مشتمو تو صورتش فرود نیارم. با لحن آرومی گفتم:
-من جدا کارم واجبه مانی.

خدا رو شکر یکم جدی شد و گفت:
-چی شده؟
-هیچی. فقط شماره هومن رو بده. اگه شماره هیوا رو بدی که چه بهتر.
چشماش گشاد شد و با تعجب گفت:
-هیوا؟ تو یه چیزیت شده پدرام. شماره هیوا رو می خوای چیکار؟
-کارم در اصل با هیواست. شماره هومنم می خواستم که از خودش شماره خواهرشو بگیرم.
رسما مانی هنگ کرده بود. با چشمای گرد شده و دهن نیمه باز به من زل زده بود و حتی
پلک نمی زد .
تکونش دادم و گفتم:
-خوبی؟
از اون حالت بهت زده در اومد و گفت:
-چیکارش داری؟
مونده بودم چی بهش بگم. منی که می گفتم از هیوا متنفرم، حالا در به در دنبال شماره اش
بودم و این عجیب بود. از طرفی نمی تونستم به مانی بگم باهاش چیکار دارم. اگه هم بهش
می گفتم که نمی تونم بگم، خیلی ناراحت می شد. مثال دوستم بود و انتظار داشت همه
چیزو بهش بگم. همون طوری که خودش همه چیزو بهم می گفت.
یکم من و من کردم و گفتم:
-در مورد تصادف می خواستم ازش بپرسم… ام… خودتون گفته بودین هیوا اون لحظه پیشم
بوده و همه چیزو دیده… خب… ام… خب یه چیزای خیلی محوی تو ذهنم دیدم که خب… فک
کنم مال همون لحظه باشه.
نفس عمیقی کشیدم و لبخند زدم. با اینکه یکم زیادی ضایع بازی در آوردم اما خودمو به
خاطر دروغ هوشمندانه ای که گفتم، تحسین کردم. مانی با ابروی بالا رفته فقط نگام کرد.
نه حرفی زد و نه تکون خورد. بعد یکم سکوت گفت:
-یعنی یه چیزایی یادت اومده؟

سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم و به چشماش خیره شدم تا ببینم حرفامو باور کرده یا
نه و از اون جایی تو تشخیص دادن احساسات آدما از چشماشون هیچ استعدادی نداشتم،
هیچی نفهمیدم! یه دفعه ای مانی زد پس سرم و گفت:
-خیلی خری به خدا. می مردی از اول اینو بگی؟
با اخم سرمو مالیدم و چشم غره ای بهش رفتم. دستش خیلی سنگین بود. مغزم جا به
جا شد! مانی گوشیشو از رو میز کامپیوتر برداشت و بعد چند دقیقه گوشی رو کنار
گوشم گذاشت و گفت:
-هیواست.
گوشی رو گرفتم و منتظر شدم جواب بده. بعد چند بوق برداشت و با صدای آرومی گفت:
-مانی الان چه وقت زنگ زدنه؟ می دونی ساعت چنده؟
-سلام.
یکم سکوت کرد و بعد گفت:
-پدرام تویی؟
-فک کنم! بقیه که اینطور صدام می کنن!
دوباره مکث کرد. صدای بسته شدن دری رو از پشت خط شنیدم و اینبار صداش واضح تر
و بلندتر تو گوشم پیچید:
-اتفاقی افتاده؟
-اتفاق جدیدی نه.
سکوت کرد. قبل از اینکه حرفی بزنه، گفتم:
-می خواستم در مورد روز تصادف ازت بپرسم. ظاهرا اون روز با هم رفته بودیم کتاب
فروشی.
-آره. می خواستی چند تا کتاب بخری تا وقتی بیکاری بخونی. منم برده بودی که تو
انتخاب کتابا بهت کمک کنم.
-از لحظه ی تصادف بگو. دقیقا چه اتفاقی افتاد؟

-داشتیم از خیابون رد می شدیم که من کیفم به ترک یه موتور گیر کرد و تو که جلوتر از
من بودی ، برگشتی سمتم که یه ماشین بهت زد. منم زنگ زدم اورژانس و بعدشم رفتی
بیمارستان.
نفس عمیقی کشیدم. طوری جدی حرف می زد که خودمم داشت باورم می شد همین اتفاقا
افتاده. جلوی مانی نمی تونستم سوالمو واضح بپرسم. برای همین دوباره تکرار کردم:
-دقیقا چه اتفاقی افتاد؟
تاکیدم رو “دقیقا” اونقدر زیاد بود که دوباره مکث کرد. آروم گفت:
-تو بیهوش شدی و رفتی کما. حافظه تو از دست دادی و یادت نمیاد کی هستی. می دونم
که سردرگمی اما اینو بدون که تو الان پدرامی. سعی کن حافظه تو به دست بیاری.
اگه می خواستم جمله شو ترجمه کنم، این می شد:
»پدرام بیهوش شد و رفت تو کما. تو وارد جسمش شدی و نمی دونی کی هستی. می دونم که
سردرگمی اما اینو بدون که تو الان پدرامی. سعی کن مثه پدرام زندگی کنی.«آروم گفتم:
-احساس می کنم اون پدرام قبلی مرده. تو می دونی چه بلایی سرش اومده؟
-اون مرده. الان یه پدرام جدید متولد شده.
تو سکوت حرفاشو تجزیه و تحلیل کردم. حدس می زدم حرفش دروغه. یه دروغ محض
که فقط برای دست به سر کردن و خفه کردن من گفته شده. شاید هیوا نمی خواست من پی
این قضیه رو بگیرم. اما
نمی دونست من برای حل کردن تمام سوالای تو ذهنم، دست به هر کاری می زنم. از
طرفی باید سیا و فرید و علی رو از خطر دور نگه می داشتم و لازم بود اول راهش رو
پیدا کنم.
باید می فهمیدم پدرام واقعی کجاست. جسم من که دفن شده بود پس نمی شد گفت رفته داخل
جسمی که قبلا مال من بوده. باید پیداش می کردم و می فهمیدم چرا پدرام؟ چرا من اومد تو
جسم این پسر؟ بعد از اونم باید می افتادم دنبال قضیه ی اون تیکه سنگ و خراب کاری
بزرگم.
این وسط هیوا داشت ناز می کرد و حرف نمی زد. واقعا اعصاب یه حقیقت مخفی دیگه رو
نداشتم. آروم گفتم:

4.3/5 - (15 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
14 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Mahi
Mahi
20 روز قبل

اخجون حسام زندس 🥹

معصومه
معصومه
26 روز قبل

وای خداراشکر حسام نمرده

معصومه
معصومه
26 روز قبل

هر روز ساعت چند پارت میزاری

آرمی:)
26 روز قبل

خداروشکر که نمرده😹کلا چندپارته این فصل؟

مارال
مارال
27 روز قبل

مرسیی فاطمه جانی🥳😍

مارال
مارال
27 روز قبل

هورااااا پارت اووول فصل دووم 😃😃🥳

Zeinab
Zeinab
27 روز قبل

دیدین حسام نمرده 😉

مارال
مارال
پاسخ به  Zeinab
27 روز قبل

من که گفتم نمرده الکی گریه کردین 🥳😃

کی کی
کی کی
پاسخ به  Zeinab
26 روز قبل

من که گفتم نقش اصلی رمان هیچ وقت نمیمیره بقیه پارتاشو تو همین صفحه اصلی میزاری ؟

کی کی
کی کی
پاسخ به  Fatemeh
26 روز قبل

باشه مرسی گلم

14
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x