رمان محله ممنوعه پارت 10

 
-تنها کسی می تونه قدرت خاموش شده رو فعال کنه که اونو خاموش کرده باشه. که در مورد تو اون فرد
پدرته. اما جز پدرت، منم می تونم این کارو کنم.
با گیجی سرمو خاروندم و گفتم:
-من یکم گیج شدم. یه چیزي تو وجودم همه ي اینا رو قبول می کنه اما عقلم قبول نمی کنه. این منو گیج می
کنه.
-اون چیزي که مجبورت می کنه این حرفا رو قبول کنی، همون نیروي کم فعالته. و اون چیزي که این حرف
رو قبول نمی کنه، منطق انسانیته. انسان ها دوست دارن همه چیزو باور کنن جز چیزایی که مربوط به جن و
روح و اینا باشه. وقتی تمام نیروت فعال شد، این مشکل هم بر طرف میشه.
-یه چیز دیگه.
ارشیدا با دست اشاره کرد که ادامه بده و کنجکاوانه به من خیره شد. اخم کردم و گفتم:
-این چند وقته همه در مورد پدرم و قدرتاي من حرف می زنن اما کسی نمیگه اسم پدرم چیه یا قدرتام چین.
-حسام. اسم ها قدرت دارن. مخصوصا اسم هاي دورگه ها. اسم اونا بر اساس توانایی هاشون انتخاب میشه.
همون طور که گفتم پدر تو قدرتمند ترین دورگه س. پس اسمشم قدرت زیادي داره. کسی اسم اونو به زبون
نمیاره. یا بهش میگن رهبر یا رئیس. اما اینجا اسما قدرت خودشونو از دست میدن. پس اشکالی نداره که اسم
پدرتو بهت بگم. اسمش بارمانه… در مورد قدت هاتم باید بگم چون از زمان تولد خاموش بوده، کسی نمی دونه
چه قدرت هایی داري. اما من می دونم.
-تو می دونی؟ از کجا؟
-من نه انسانم و نه جن و نه دورگه. من یه روحم و خیلی راحت قدرت ها رو حس می کنم. حتی اگه غیر فعال
باشه.
از جا پریدم و تقریبا داد زدم:
-روح؟
آرشیدا با خونسردي به من نگاه کرد و گفت:
-از الان باید یاد بگیري از چیزي که بهت آسیب نمیرسونه، مثل من، نترسی. من دارم بهت کمک می کنم پس
نباید ازم بترسی.

آروم سرجام نشستم و بهش خیره شدم. خوب هیچ چیزش شبیه روح نبود. دقیق نمی دونستم روح چه شکلیه اما
هیچ چیزي در مورد ارشیدا منو اذیت نمی کرد. ظاهرش خیلی انسانی بود. یه صدایی ته ذهنم گفت:
-نه که دورگه ها شکل غیر انسانی دارن.
آرشیدا بدون اینکه چیزي ازش بپرسم، توضیح داد:
-قبل از خلقت انسان، روح ها وجود داشتن. بعضی انتخاب کردن وارد کالبد انسان ها بشن و زندگی کنن و
بعضی ترجیح دادن همون زندگی قبلی رو ادامه بدن. من جزو گروه دومم.
-میگم دورگه ها هم روح دارن؟
-بله اما اونا نصف وجودشون جنه، پس روحشون به کاملی روح انسان ها نیست. تو تنها دورگه اي هستی که
روح کاملی داري. البته نمیشه گفت تو یه دورگه اي. تو جسمت انسانیه و قدرتاي دورگه ها رو داري.
زیر لب گفتم:
-اینو قبلا بهم گفتن.
آرشیدا دستاشو کوبید بهم و گفت:
-زیاد حرف زدیم. بهتره بریم سراغ کار خودمون.
-کدوم کار. _ فعال کردن نیروهای تو.
با این حرفش ترس برم داشت. مطمئن نبودم فعال کردن یه انرژي، چطوریه اما خوب فک نمی کردم زیاد
خوشایند باشه. آرشیدا با دستاش سرمو گرفت.
-میگم چیکار داري می کنی؟
چشماشو بست و گفت:
-اگه تو بذاري، تمرکز.
-دقیقا براي چی تمرکز می کنی؟
شاکی به من نگاه کرد و با لحن جدي گفت:
-می ذاري کارمو بکنم؟
من که انتظار این واکنشو ازش نداشتم، حسابی شوکه شدم و فقط تونستم بگم:
-ببخشید.

هنوز چند ثانیه نگذشته بود که احساس کردم یه چیزي تو دلم داره تکون می خوره. انگار که یه ماهی زنده رو
قورت داده باشم و اون تو معده ام هی اینور و اونور بره. آرشیدا با لبخند دستشو کنار کشید و گفت:
-حسش می کنی؟
-منظورت این احساس حالت تهوعه؟
-آره. فک کنم همون باشه.
-خوب الان چی شد؟
-هیچی. فقط بهتره برگردي به جسمت.
-جسمم؟
-آره دیگه. پس فکر کردي چطوري میارمت اینجا؟ روحتو از جسمت جدا می کنم دیگه.
-فک کنم سپهر یه همچین چیزي رو بهم گفته بود.
مکثی کردم و گفتم:
-اینجا دقیقا کجاست؟
-سرزمین ارواح.
نزدیک بود دوباره با تعجب داد بزنم “ارواح؟” که متوجه شدم این حرکت زیادي احمقانه س. زود جلو خودمو
گرفتم و به دستام نگاه کردم. دو تا دستامو تو هم قفل کردم. هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد… طبق تصوراتم از روح،
انتظار داشتم دستام از هم رد بشن. یادم افتاد که ارشیدا هم یه بار بهم دست زده بود و با اینکه اونم یه روح بود،
دستش از تو سرم رد نشده بود. شاید اینجا روح ها هم زندگی عادي دارن و فقط تو دنیاي آدماس که از همه
چیز عبور می کنن.
آرشیدا یهو از جا پرید و با نگرانی گفت:
-تو باید بري حسام. بخواب.
-اما… آخه چرا؟
-گفتم بخواب.
بعد با نگرانی به اطراف نگاه کرد. دور و برمون پر از درخت بود و اگرم کسی اونجا بود، به راحتی می تونست
پشت درختا پنهان بشه تا من نبینمش. صد در صد چیزي که آرشیدا رو نگران کرده، زیاد خوشایند نیست. پس
مثه بچه آدم چشمامو بستم و خیلی زود خوابم برد.

***
یه صداي تق تق ضعیفی رو اطرافم می شنیدم اما هیچ تصوري نداشتم که اون صداي چی می تونه باشه. از
اون طرفم انقدر خوابم میومد که حاضر نبودم چشمامو باز کنم. صداي تق تق ضعیف بود اما وسطاش یهو یه
صداي تق بلند شنیده می شد که تا چشمام گرم می شد، بیدارم می کرد. کم کم صداي پچ پچ به صداي تق
تق اضافه شد. خاطره ي خوبی از این صدا ها نداشتم اما ترجیح می دادم از جام تکون نخورم. شاید اگه خودمو
به خواب می زدم، این صدا ها هم قطع می شد. اما هر چی می گذشت، صدا ها بیشتر می شد. تا جایی که
دیگه نتونستم تحمل کنم و چشمامو باز کردم. با دیدن صحنه ي رو به روم، دست و پام شل شد و مات مبهوت
به جلوم خیره شدم. یه پیکر بلند قد و هیکلی جلوي تخت ایستاده بود. یه پارچه ي سیاه شنل مانند تنش بود و
کلاه بزرگ شنل تا روي بینیش کشیده شده بود. فقط می تونستم دهنشو ببینم که اونم صحنه ي جالبی نبود.
دهنش یه دایره ي کوچیک اندازه یه سکه 500 تومنی بود که دور تا دورش، دندوناي سوزنی شکل قرار داشت.
یه لحظه به این فکر کردم که اگه گازم بگیره، گوشت تنم کنده میشه؛ اما با نگاه کردن به اطرافم، این فکراي
مسخره از ذهنم رفت. حدود بیست تا پیکر شنل پوش مثه همون یارویی که جلو روم بود، گوشه کناراي اتاق
ایستاده بودن. نمی تونستم چشماشونو ببینم اما حالتشون هیچ شکی باقی نمی ذاشت که دارن به من نگاه می
کنن. اون لحظه هیچ فکري از ذهنم نمی گذشت. تنها کاري که از دستم بر میومد، این بود که گوشه ي تخت
جمع بشم و با ترس آب دهنمو قورت بدم و با چشماي گشاد شده، تک تک شونو نگاه کنم. دستمو روي قلبم
که تند تند می زد، گذاشتم. یادم اومد یه جا خونده بودم جنا از بعضی چیزا می ترسن. یکی شون بسم االله
الرحمن الرحیم بود. تند تند تو دلم بسم االله می گفتم اما انگار فایده اي نداشت. اون یارو که جلوي تخت بود،
آروم خم شد طرفم. نمی دونم از کجا اما مطمئن بودم اگه دستش بهم بخوره، کارم تمومه. از ترس اشکم در
اومده بود. هر لحظه بهم نزدیک تر می شد.
پتو رو تا گردنم بالا کشیدم و با ترس بهش خیره شدم. نا خودآگاه صداي هق هقم بلند شد. اگه قرار بود
اینطوري بمیرم، مرگ خیلی مزخرفی بود. صداي سیا تو گوشم پیچید:
-احمق اگه خواستی خودتو به کشتن بدي، منو هم خبر کن. نیام ببینم تنهایی مردیا!
سعی کردم جلوي هق هقم رو بگیرم. حداقل موقع مرگ یکم با ابهت به نظر بیام اما نمی شد. آب دهنمو قورت
دادم و از پشت پرده ي اشک به اون یارو خیره شدم. دیگه تقریبا دستش نزدیک پام رسیده بود. تا جایی که می

شد پامو جمع کردم. اونم زیاد واسه رسیدن به من عجله نداشت. انگار مطمئن بود که بالاخره دستش به من می
رسه و می خواست فقط منو تا حد مرگ بترسونه. آخرین تلاشمم کردم و با التماس گفتم:
-تو رو خدا… تو رو به قران… ولم کن… بسم االله الرحمن الرحیم… بسم االله الرحمن الرحیم.
هق هق نمی ذاشت بیشتر از این ادامه بدم. با ترس منتظر مرگم بودم که متوجه شدم حرکت جنه متوقف شده.
شاید به خاطر حرفاي من صبر کرده! دوباره با ترس گفتم:
-ولم کن… بسم االله الرحمن الرحیم… تو رو خدا برو… بسم االله الرحمن الرحیم.
چند قدم ازم دور شد و شروع به جیغ زدن کرد. صداي جیغش زیاد بلند نبود اما همون صداي ضعیفش گوش
خراش بود. یهو فهمیدم که چه خبره. با دستاي لرزون اشکامو پاك کردم و با صداي خش داري گفتم:
– بسم االله الرحمن الرحیم.
هر چقدر که من این حرفو تکرار می کردم، صداي جیغ اونم بلند تر می شد. بقیه جنا هم که اطراف اتاق
ایستاده بودن، شروع به جیغ کشیدن کردن. دستامو روي گوشم گذاشتم تا صداشونو نشنوم. چشمامو محکم رو
هم فشار دادم و تقریبا با داد بسم االله می گفتم. اونقدر داد زدم که دیگه صدام در نمی اومد و صدایی هم شنیده
نمی شد. با ترس گوشه چشممو باز کردم و کل اتاق رو زیر نظر گرفتم. همه چی عادي بود و اگه ضربان تند
قلبم و لرز بدنم نبود، می گفتم خواب دیدم. در اتاق به شدت باز شد و سیا سراسیمه وارد شد. با نگرانی اطرافو
نگاه کرد و وقتی چشمش به من که با ترس گوشه ي تخت مچاله شده بودم، افتاد؛ به سمتم اومد. نشست رو
تخت و با لحن مهربونی گفت: _ حالت خوبه حسام چیشده؟؟
تا اومد دستمو بگیره، بی اختیار داد زدم و دستمو عقب کشیدم. یه چیزي بهم هشدار می داد تا جایی که می
تونم از سیا دور شم. این لحظه با حضور سیا نه تنها احساس امنیت و آرامش نمی کردم، بلکه بیشتر احساس
خطر می کردم. سیا با تعجب به من نگاه کرد و گفت:
-منم حسام؛ سیاوش. چرا داد می زنی؟
با این حرفش دوباره زدم زیر گریه. سیا اومد طرفم و بغلم کرد و آروم در گوشم گفت: _نگران نباش همه چی اروم تموم میشه
بعد این حرف دستاشو دور گردنم حلقه زد؛ طوري که داشتم خفه می شدم. کل وزنشو انداخته بود رو من نمی
تونستم تکون بخورم. سرمو به سختی تکون می دادم و با دستام سعی می کردم دستاشو از دور گردنم باز کنم.

اشکام با سرعت بیشتري ریختن و می تونستم هجوم خون رو به صورتم احساس کنم. نگام به صورت سیا افتاد؛
اما اون سیا نبود. از پشت پرده ي اشک نمی تونستم چهره شو دقیق ببینم اما مطمئن بودم که این یارو، سیاوش
نیست. دستشو بشکون می گرفتم، مشت می زدم، چنگ می زدم؛ اما دست بردار نبود. کم کم تمام انرژیم
تحلیل رفت و دست از تقلا برداشتم. به طور مبهمی نیشخندشو می دیدم. می دونستم جنه و براي نزدیک شدن
به من خودشو شبیه سیا در آورده تا من فرصت هیچ کاري نداشته باشم. بدنم شل شد و با اخرین انرژي براي
نفس کشیدن، دهنمو باز و بسته می کردم. داشتم خودمو براي مرگ آماده می کردم و تو دلم اشهدمو می
خوندم که احساس کردم یهو یه نیروي خیلی زیادي وارد بدنم شد. دستامو بالا گرفتم و با شدت گردنمو از
حصار دستاي اون یارو در آوردم. از پشت روي تخت افتادم و تا اکسیژن بهم رسید، شروع به سرفه کردم. دوست
داشتم تا مدت ها یه جا دراز بکشم و سرفه کنم. انرژیم تحلیل رفته بود و ناي بلند شدن نداشتم. اما وقت نبود…
اگه کاري نمی کردم، دوباره به سمتم حمله می کرد و این دفعه می دونستم که هیچ شانسی ندارم. بین سرفه
هام، با صداي ضعیفی بسم االله گفتم. تا ذکر گفتنام شروع شد، جنه ازم دور شد و مثه دفعه ي قبل جیغ کشید.
حتی انقدر انرژي نداشتم که دستامو بالا بیارم و گوشامو بگیرم. آروم ذکر می گفتم و به اون جنه که مبهم و تار
می دیدمش، نگاه می کردم. طولی نکشید که صدا ها قطع شد… اون رفته بود.
در با شدت باز شد و اینبار خود سیاوش و فرید وارد اتاق شدن. مطمئن بودم این خود سیاوشه چون دیگه
احساس بدي نداشتم. چشمامو که به زور باز نگه داشته بودم، بستم و با تقلا نفس کشیدم. صداي خرخر نفسام
تو اتاق می پیچید. دستی به سرم کشیده شد و بعد صداي نگران سیا رو از فاصله ي نزدیکی شنیدم:
-حالت خوبه حسام؟
تنها تونستم لبخند بی رمق و کمرنگی بهش بزنم.
سیا: فرید زنگ بزن اورژانس.
آروم گفتم:
-من خوبم.
-آره تو در حال مرگم باشی همینو می گی. فرید مگه با تو نیستم؟ پاشو دیگه.
واقعا دلیلی نمی دیدم که بیمارستان برم. من فقط یکم شوکه شده بودم و نمی تونستم جلوي گریه مو بگیرم.
یکمم نفسم سخت بالا میومد. وگرنه حالم خوب بود. فرید از اتاق رفت بیرون. سیا دستی به گردنم کشید و
گفت:

-اوه اوه. اینجا چه خبر بوده؟ چرا انقدر گردنت کبوده؟
-دیدم چند دقته اتفاقی برام نیوفتاده، گفتم خودمو خفه کنم.
-زر مفت نزن. تو این وضیعیت حس شوخ طبعیش گل کرده.
-خواب بودي؟
-آره با سر و صداي تو بیدار شدم.
-نمی خواستم بیدارت کنم. ببخشید.
-برو بابا. عذاب وجدان گرفته واسه من. حالا چی شده؟
-هیچی. مثه همیشه؛ یه چند تا جن قصد کشتنمو داشتن.
-هر جا بریم، اگه این سحر و خانواده اش دست از سرمون بردارن، این جنا بر نمی دارن.
سرفه ي خشکی کردم و خواستم چیزي بگم که سیا بهم توپید:
-ببند دهنتو دیگه. حالا تو مواقع عادي باید التماسش کنیم تا حرف بزنه.
فرید اومد تو اتاق و گفت:
-زنگ زدم. یه چند دقیقه دیگه می رسن.
سیا با خونسردي سري تکون داد و گفت:
-فک کنم تا چند دقیقه ي دیگه زنده بمونه.
اگه حال داشتم، پا می شدم دو تا محکم می زدن تو سرش. اما حیف که نمی تونم. فرید از سیا پرسید:
-چی شده؟
سیا: همون اتفاقاي دفعه هاي پیش. حالا خوبه این دفعه جاییش نشکسته.
فرید: اما فک کنم مجراي اشکش آسیب دیده که اشکش بند نمیاد.
سیا: تو نگران نباش. این از همون بچگی گریه اش که می گرفت، تا یه دل سیر گریه نمی کرد، اشکش بند
نمیومد.
خیلی زود آمبولانس اومد و بعد یه سري معاینات، یه کپسول اکسیژن بهم وصل کردن و رفتن. من که از خواب
داشتم می مردم، چشمامو رو هم گذاشتم و خوابیدم.
**

از اینکه یکی بشینه بالا سرم و موهامو بهم بریزه، متنفر بودم. با حرص چشمامو باز کردم و به علی که بالا سرم
نشسته بود و با موهام ور می رفت، نگاه کردم. غریدم:
-می دونی من از این حرکت متنفرم؟
زود دستشو کشید و گفت:
-کی موهاتو کوتاه کردي؟
فکري کردم و گفتم:
-یه چند هفته پیش. سام برام کوتاه کرد.
-خیلی نا جور بلند شده. امروز بریم کوتاهش کن.
تو جام نشستم و دستی به گردنم کشیدم. یکم درد می کرد. حدس می زدم الان یه دست بنفش شده باشه. به
علی گفتم:
-یه آینه میدي من؟
-اونجا یه دونه هست.
به سمت جایی که نشون می داد رفتم و نگاهی به گردنم انداختم. جاي دستاي اون جنه کبود شده بود. با
صداي بلند غرغر کردم:
-حالا من با این ریخت چطوري بیام تو خیابون؟
علی: یقه اسکی بپوش. نزدیک زمستونم هستیم، ضایع نیست.
-من از یقه اسکی متنفرم.
شونه اي بالا انداخت و گفت:
-از اون آینه دل بکن بیا بریم پایین.
یه نگاه دیگه به گردنم انداختم و با علی از پله ها پایین رفتم. تو آشپزخونه، فرید و سیا دور یه میز نشسته بودن
و حرف می زدن. تا ما وارد شدیم، ساکت شدن. کنار سیا نشستم و با خنده گفتم:
-غیبت منو می کردین؟
سیا لقمه اي براي خودش گرفت و گفت:
-باید از اینجا بریم.
-چرا؟ چیزي شده؟

سیا: فرید امروز رفته بود نون بخره، سینا رو با یه پسر دیگه این اطراف دیده. فک کنم اون پسره هم سپهر بوده.
دارن دنبالمون می گردن.
-شانس نداریم که. از این همه حیوون، سگش باید گیر ما بیوفته.
سیا با این حرفم زد زیر خنده. فرید و علی که چیزي در مورد دورگه ها نمی دونستن، با ابرو هاي بالا رفته به ما
نگاه می کردن.
فرید: سگش؟
سیا: می گم این چند روزه حس شوخ طبعیش گل کرده، شما بگید نه.
مکثی کرد و رو به من گفت:
-راستی امروز می ریم دانشگاه.
نالیدم: دانشگاه؟
یه نگاه به هر سه تاشون کردم. قیافه هاشون که خیلی مصمم بود. با یکم امیدواري گفتم:
-اما اونجا رو سحر اینا بلدن.
بر خلاف تصورم، سیا لبخندي زد و گفت:
-می دونم. اما اگه امروز نیاي، درساتو حذف میشی.
غریدم: به درك.
فرید: بدبخت اگه حذف بشی، بابات پول یه ترم دیگه رو بهت میده؟
سرمو انداختم پایین و با ناامیدي صبحونه رو خوردم و حاضر شدم. بابا حامد در مورد دانشگاه شوخی نداشت. از
ترم اول باهام اتمام حجت کرده بود که پول اضافی نداره برام خرج کنه. پس مجبور بودم مثه آدم درس بخونم
تا حداقل از هر درس ده رو بگیرم. مخصوصا الان که دیگه آخراش بودم، نمی خواستم بیوفتم. از فرید یه لباس
یقه اسکی و شلوار ستش رو گرفتم و پوشیدم.
قرار شد با ماشین فرید بریم. فرید و علی جلو نشستن؛ من و سیا هم عقب. علی کج نشست جوري که به ما دید
داشته باشه و گفت:
-بچه ها یه موضوعی هست که باید بهتون بگم.
ما ها با نگرانی بهش خیره شدیم.
علی: خبر بدي نیست.

سیا: خوب بنال دیگه. _من میخوام ازدواج کنم
یه چند لحظه سکوت برقرار شد و بعد من و سیا و فرید، پوکیدیم از خنده. فرید که دید با خنده نمی تونه ماشینو
کنترل کنه، زد کنار و راحت مشغول خندیدن شد. علی با اخم واکنش ما رو نگاه می کرد.
سیا: خیلی شوخی باحالی بود.
علی با همون اخم جواب داد:
-من شوخی نکردم.
به زور جلوي خنده مو گرفتم تا علی بیشتر از این دلخور نشه. فرید همچنان مشغول بود. علی زد تو سرش و با
حرص گفت:
-ببند دهنتو دیگه.
تا خنده فرید قطع شد، ادامه داد:
-از یه دختري خوشم اومده.
سیا با شیطنت گفت:
-باهاش حرف زدي؟
-آره. اون موافقه. فقط گفت که باید از برادراش اجازه گیرم.
فرید: اجازه گرفتی؟
علی با جدیت خیره شد تو چشمام و گفت: _ اجازه میدی با خواهرت ازدواج کنم؟
یه چند ثانیه هیچ فکري از ذهنم نگذشت. به معناي کامل کلمه هنگ کردم. فرید و سیا هم با دهن باز به علی
خیره شده بودن. یه چند بار پشت سر هم پلک زدم و گفتم: _سیما؟
با جدیت سر تکون داد. اگه علی رو نمی شناختم، می گفتم داره شوخی می کنه. اما علی آدمی نبود که سر این
جور مسائل شوخی کنه. یه لحظه سیما و علی رو کنار هم تصور کردم؛ خنده دار بود. من همیشه برام سوال بود
که کدوم احمقی با سیما ازدواج می کنه. هیچ وقت فک نمی کردم اون احمق، دوست خودم باشه. فرید یه خنده

ي کوتاه کرد و ماشین رو راه انداخت. سیا هم از پنجره به بیرون خیره شد. فقط علی بود که همچنان متنظر به
من نگاه می کرد. با شک پرسیدم:
-مطمئنی؟
-خیلی زیاد. _پس من دیگه چی می تونم بگم؟
علی یه لبخند ذوق زده اي تحویلم داد و صاف سر جاش نشست. خاك بر سر واسه ازدواج با سیما چه ذوقی می
کنه. می گن عاشقا کورن، راسته به خدا. نمونه اش همین علی. نفس عمیقی کشیدم و به بیرون نگاه کردم.
فرید جلوي آرایشگاه نگه داشت و گفت:
-بریزید پایین.
￾چرا اومدیم اینجا؟
سیا: اومدیم سیب زمینی بخریم. خوب اومدیم موهامونو کوتاه کنیم دیگه.
-همه تون؟
سرشونو به نشونه ي تایید تکون دادن و از ماشین پیاده شدن. درو باز کردم و دنبالشون راه افتادم. پسره دوست
سیا بود و بدون اینکه به حرفاي من گوش بده، موهامو طبق خواسته ي سیا کوتاه کرد. البته زیادم بد نشد. کار
بچه ها یه نیم ساعتی طول کشید و بعد از اون به سمت دانشگاه راه افتادیم. حیاط دانشگاه مثه همیشه شلوغ
بود. از بین جمعیت رد شدیم و رفتیم تو ساختمون. نگاهی به سیا کردم و گفتم:
-الان با حکمتی کلاس داریم؟
سیا طوري بهم نگاه کرد که انگار به جاي من، یه موجود ناشناخته و عجیب رو می بینه.
سیا: تو از کجا می دونی؟
-خوب حدس زدم.
-می دونستم تو بمیري هم نگاهی به برنامه کلاسات نمی اندازي.

نیشخندي زدم و به دنبال بچه ها وارد کلاس شدم. رو صندلی کنار پنجره نشستم و سرمو رو میز گذاشتم. سیا
زد تو سرم و گفت:
-قوز نکن.
-قوز نکردم که. خم شدم.
سیا دوباره زد تو سرم:
-صاف بشین، قوز نکن.
حرصی نگاش کردم و محکم زدم تو سرش.
سیا: چرا میزي؟
-به همون دلیلی که تو منو می زنی.
-من که قوز نکردم.
بدون اینکه چیزي بگم، چند ثانیه خیره خیره نگاش کردم. سیا همیشه انقدر جواباي چرت و پرت می داد که آدم
جلوش کم میاورد. با ورود استاد دوباره سرمو رو میز گذاشتم. حال و حوصله ي گوش دادن به حرفاشو نداشتم.
از بابت آخر ترمم خیالم راحت بود. علی راحت می تونست بهم برسونه. وضعیت درسیش از ما سه تا بهتر بود.
مثه ما سر کلاس به حرف استاد گوش نمی کرد اما همیشه نمره ي خوبی می گرفت. صداي آروم استاد براي
منی که دیشب راحت نخوابیده بودم، مثه لالایی بود و چشمام گرم شد.
***
نفس کم آورده بودم. علفاي بلندي که جلومو گرفته بودن، تند تند کنار می زدم. چشمام به خاطر خاکی که
توش رفته بود، می سوخت. قدمام سریع و با احتیاط بود. مواظب بودم که کسی تعقیبم نکنه. دسته ي دیگه اي
از علفا رو کنار زدم و وارد محوطه ي باز و بدون علف شدم. وسط این همه علف غیر قابل عبور، یه محوطه ي
کوچیک دایره اي شکل بود که از دید دیگران پنهان بود. نگاهی به آسمون انداختم. سیاه و بدون ستاره بود.
تنها نور ماه اطرافو روشن می کرد. با دیدن پیکر سیا پوش دختري که وسط محوطه ایستاده بود، لبخند زدم.
پشتش به من بود و من فقط موهاي بلندش که با وزش باد، پشت سرش تاب می خوردن رو می دیدم. دستی
به موهاي نامرتب خودم کشیدم و دوباره لبخند زدم. نفسی تازه کردم و آروم آروم به سمتش رفتم. دختر به
سمتم برگشت. چهره اش تو نور مهتاب می درخشید. زمزمه وار گفتم:
-سلام.

صداي آرومم تو زوزه ي باد گم شد. لبخند روي لب هاي دختر مسري بود. به تقلید از من، زمزمه وار گفت:
-سلام. دیر کردي.
-یه مشکلی برام پیش اومد.
دختر با قدم هاي آروم به سمتم اومد و گفت:
-مشکل؟
اخم کمرنگی کردم:
-یه چند تا مزاحم داشتم.
کنار دختر شروع به قدم زدن کردم. چمن هاي کوتاه، زیر پامون له می شدن و ما بی توجه به اونا، به راهمون
ادامه می دادیم. خیلی آروم حرکت می کردیم و هیچ عجله اي نداشتیم. سکوت بینمون رو شکست:
-همون طور که تو براش نگرانی، منم هستم. اون برام خیلی عزیزه.
دستی به لبم کشیدم و گفتم: _اینکه یهو غیبش بزنه خیلی عجیبه برام سواله که چرا نمی خواد منو ببینه؟
دختر ایستاد اما موهاي بلندش لجوجانه به حرکت ادامه دادن و با باد تاب خوردن. تو این فاصله ي کم، چشماي
قهوه ایش براق تر از همیشه بودن. تو چشمام خیره شد و گفت:
-می خواي بگی که نمی دونی کجاست؟
-چرا می دونم اما تا وقتی که اون نخواد منو ببینه، منم آزارش نمی دم. فقط چرا نمی خواد منو ببینه؟
-محافظا می گفتن قبل از اینکه فرار کنه، یکی روحشو از بدنش خارج کرده بوده. تنها کسی که این توانایی رو
داره، آرشیداست. ممکنه آرشیدا چیزي بهش گفته باشه که نمی خواد تو رو ببینه.
با کلافگی به موهام چنگ زدم و گفتم:
-آرشیدا طرف ماست. اون کاري نمی کنه که به ضرر ما تموم بشه.
-پس چرا جلوي دیدار تو و پسرتو می گیره؟ چرا نمی خواد نیروهاش فعال بشن؟
-شاید این وسط مشکلی هست.
دختر شروع به حرکت کرد و منم دنبالش راه افتادم. نگاهی به اسمون تاریک کرد و گفت:
-وضعیت خیلی خرابه. این وسط فقط حسام می تونه کمک کنه.
-دخالت من اوضاع رو بدتر می کنه.

-الکس هم با تو هم عقیده س.
با کنجکاوي سرمو کج کردم:
-چی میگه؟
-فرضیه اي وجود داره. اینکه نیروهاي پسرت چون دست نخورده ان، مثه یه بمب عمل می کنن.
-بمب؟
-درسته. الکس میگه ممکنه با نزدیک شدن تو به حسام، نیروهاش تحریک بشن و چون هنوز قفلن، نتونن آزاد
بشن و در آخر یه انفجار رخ بده.
-منظورت اینه که حسام منفجر میشه؟
سرشو به نشونه ي تایید تکون داد:
-شاید به همین خاطره که آرشیدا حسام رو از تو دور کرده.
با عصبانیت دستمو مشت کردم:
-من الان از این موضوع باید خبر دار بشم؟
دستشو روي بازوم گذاشت و با لحن آرامش بخشی گفت:
-آروم باش بارمان. بعد از فرار حسام، الکس رو این موضوع تحقیق کرد و به این نتیجه رسید.
پوف کلافه اي کردم و گفتم:
-پس در این صورت من هیچ کاري نمی تونم براي حسام بکنم. من می تونم باعث مرگش بشم.
-من سعی می کنم با آرشیدا ارتباط بر قرار کنم اما بعید می دونم موفق بشم.
سرمو آروم تکون دادم:
-خوبه.
-من و حسام نیروهامون یکسان نیست؛ پس من می تونم ازش مراقبت کنم.
به دنبال این حرفش لبخند پر مهري به من زد و با چشماش بهم اطمینان داد که مواظبش هست. در جوابش
لبخندي زدم. بهترین کسی که می تونست از حسام مراقبت کنه، همین دختر بود.
-به محافظا بگو فعلا کاري بهش نداشته باشن. بذار یکم آزاد باشه.
-باشه.
مکثی کرد و ادامه داد:

-در مورد اونا می خواي چیکار کنی؟
با عصبانیت گفتم:
-فعلا هیچی. اونا منو کامل می شناسن و با تمام تکنیکام آشنان. تنها امیدم حسامه.
-اوه راستی یه فکري به حال اون دختر محافظ بکن.
-کدومشون؟
-دختر پادرا؛ سحر.
-مگه چی شده؟
-یکم زیاد از حد داره فضولی می کنه و یه اتفاقایی بین سحر و حسام داره رخ میده.
اخم کردم. فقط امیدوار بودم حدسم درست نباشه که امید واهی بود. من همیشه حدسام درست از آب در
میودمد.
-یه سري اتفاقاي احساسی. هنوز اونقدر شدت نگرفته و سحر این وسط هیچ نقشی نداره. همه چیز از حسام
شروع شده. اگه جلوشو نگیریم، حتی اگه تو جنگ هم پیروز بشیم، جامعه دچار آشوب و هرج و مرج میشه.
با درموندگی سرمو تکون دادم و گفتم:
-فعلا که نمی تونم به حسام نزدیک بشم. بذارش براي بعد._فقط امیدوارم اون موقع دیر نشده باشه
در چشم بهم زدنی، دختر دیگه نبود. تنها من بودم که وسط محوطه ي بدون علف، به آسمون بی ستاره خیره
شده بودم و به صداي زوزه ي باد گوش می دادم.
***
با تکوناي شدید سیا از خواب بیدار شدم. سیا با دیدن چشماي باز من غرغر کرد: _ سلام علیک زیبای خفته انشالله به خواب ابدی رفته بودی که بیدار نمیشدی؟
با گیجی به اطراف نگاه کردم. کلاس خالی شده بود و فقط ما چهار تا توش بودیم. با یادآوري خوابم، با هیجان
رو به بچه ها کردم و گفتم:
-من خواب بابام رو دیدم.
فرید اخم کرد و گفت:
-از اونجا که بابات خیلی آدم آرومیه، حدس می زدم داشتی کابوس می دیدي.

-بابا حامد رو نمیگم که. باباي خودم.
سیا با کنجکاوي گفت:
-چه شکلی بود؟
لبخند بی معنی زدم:
-قیافه شو ندیدم. یه جورایی من تو بدن خودش بودم.
نگاه سریعی بینشون رد و بدل شد. علی با شک پرسید:
-یعنی تو بدن بابات بودي؟
سرمو تکون دادم. سیا از جاش بلند شد و گفت:
-خواب دیدنتم مثه آدم نیست. محض اطلاعت باید بگم هیچ کس تا حالا ندیده بچه تو شکم باباهه باشه.
-تو شکمش نبودم که. یه جورایی من خودش بودم.
سیا ابرویی بالا انداخت و رو به علی و فرید گفت:
-پاشید بریم خونه که این از بس محیط دانشگاه بهش فشار آورده، داره خل میشه.
از جام بلند شدم و زیر لب غریدم:
-خل عمته.
دیگه کلاس واجبی اون روز نداشتیم. همین کلاس استاد حکمتی رو اگه نمی اومدم، حذف می شدم. سوار
ماشین شدیم و اینبار علی پشت فرمون نشست. می گفت حال مسخره بازي هاي فریدو پشت فرمون نداره. به
علی گفتم:
-منو ببر خونمون.
سیا: اونا که خونتونو بلدن.
-می دونم. اونا دانشگاه رو هم بلد بودن اما نیومدن. خطر رفع شده. دیگه دنبالم نمی گردن.
فرید: تو از کجا می دونی؟
-بهم الهام شده.
سیا مشتی به بازوم زد و گفت:
-مسخره.
علی بی حرف فرمون رو چرخوند و به سمت خونه ي ما رفت. جلوي در خونه که پارك کرد، گفتم:

-می بینمتون. خدافظ.
بچه ها جوابمو دادن. از ماشین پیاده شدم و به سمت در رفتم. چند بار زنگ زدم اما کسی درو باز نکرد. ظاهرا
خونه نبودن. یه نگاه به کوچه انداختم و وقتی مطمئن شدم کسی نیست، از دیوار پریدم تو حیاط. حیاط رو دویدم
و در ساختمون رو باز کردم. بلند گفتم:
-مامان. سیما. مهراد. کسی خونه نیست؟
جوابی نشنیدم. شونه اي بالا انداختم و به سمت اتاقم رفتم.
در اتاقو بستم و روي تخت نشستم. چند تقه به در خورد. به در خیره شدم و گفتم:
-بیا تو.
به جاي اینکه در باز بشه، دوباره چند تقه به در خورد. دوباره با حرص گفتم:
-بیا تو.
دوباره چند تقه به در خورد. با عصبانیت پوفی کشیدم و از جام بلند شدم و درو باز کردم. هیچ کس پشت در
نبود. نگاهی به راهرو و سالن انداختم. کسی نبود. اخم کردم و از اتاق زدم بیرون. همون طور که از پله ها پایین
میومدم، داد زدم:
-مامان، سیما، مهراد.
فقط انعکاس صداي خودمو شنیدم. ظاهرا نیومده بودن و من توهم زده بودم. صداي ضعیف سیما رو از کتابخونه
شنیدم. فک کنم داشت منو صدا می کرد. لبخند زدم و به سمت کتابخونه رفتم. کتابخونه دقیقا تو راهروي کنار
پله ها بود و چراغشم سوخته بود. اما راحت جلومو می دیدم. در زدم و بدون اینکه منتظر اجازه بمونم، وارد شدم.
کسی تو کتابخونه نبود. آروم صدا زدم:
-سیما.
هیچ صدایی نیومد. کل اتاق رو نگاه کردم و دوباره صداش زدم اما انگار واقعا کسی تو اتاق نبود. عقب گرد
کردم و به سالن برگشتم. کم کم داشتم دیوونه می شدم. سرمو به چپ و راست تکون دادم و نگاهی به ساعت
کردم و با دیدن عقربه ي کوچیک که روي 3 ایستاده بود، یادم افتاد چقدر گشنمه. رفتم تو اشپزخونه و خودمو با
غذا پختن سرگرم کردم. داشتم گوشت خرد می کردم و دستام کثیف بود که صداي زنگ آیفون رو شنیدم. بی
حواس داد زدم:
-سام. درو باز کن. من دستم کثیفه.

یه چند دقیقه اي گذشت که تازه یادم افتاد تو خونه تنهام. با همون دستاي کثیفم کوبیدم رو پیشونیم و از جا
بلند شدم. دستامو شستم و تا خواستم از آشپزخونه خارج شم، مامانو جلو روم دیدم. ابروهام بالا رفت و با تعجب
پرسیدم:
-کلید داشتین؟
مامان: نه.
-پس چطوري اومدین؟
-با پاهام.
-منظورم اینه که کی درو باز کرد؟
مامان چشم غره اي به من رفت و گفت:
-آلزایمر گرفتی؟ خودت درو باز کردي دیگه.
با بهت انگشت اشاره مو گذاشتم رو سینه ام و گفتم:
-من؟
-بله شما. اومدي تو حیاط و درو باز کردي. مگه آیفون نداریم؟
-من که درو باز نکردم.
نگاهی به اطراف انداختم و گفتم:
-پس سیما و مهراد کوشن؟
مامان آروم اومد سمتم و گفت:
-حسام از خونه برو بیرون. اینجا پر از جنه.
با این حرف مامان خیلی تعجب کردم: _ شما از کجا میدونید؟
مامان پوزخندي زد و با یه جهش پرید رو من که باعث شد بیوفتم زمین و سرم به سرامیکا بخوره. با صداي
جیغ مانندي فریاد زد:
-چون منم یکی از اونام.
چشماي گشاد شده ام به صورت مامان بود. اون چهره شباهت زیادي به مامان داشت اما از چشماش و پوستش
معلوم بود که مامان نیست. پوستش یه حالت چسبناك چندشی داشت. چشماشم یه دست مشکی بود و هیچ

4.7/5 - (23 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
آرمی:)
1 ماه قبل

عالیییی

mahshid
1 ماه قبل

اونجا که اون جنه که به مامان حسام تبدیل شده بود گفت چون منم یکی از اونام یاید داستان شنل قرمزی افتادم که از گرگ پرسید چرا دندونات بلنده گفت چون گرگم

انیسا
انیسا
1 ماه قبل

اولین نفری باشید که نظر می دهید!
عالیییییییییی

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x