رمان محله ممنوعه پارت 12

 
علی که از اتاق رفت بیرون، سیا گفت:
-شب میاي خونه من؟
-نه میرم خونه خودمون.
-غلط کردي. میاي خونه من. حال ندارم دوباره بیام جنازه تو از رو زمین جمع کنم.
بی حرف چشمامو بستم که سیا تشر زد:
-باز می خواي بتمرگی؟
“؟
“باز می خواي بتمرگی
-مگه من چقدر خوابیدم که میگی
-همون که کل دیشبو خوابیدي، از سرتم زیادیه.
-خوب حالا من فرضا نخوابیدم. چه کار مهمی هست که انجام بدم؟
-هیچی. تو فقط نخواب.
چشمامو باز کردم و صاف نشستم. لحن سیا مطمئنم می کرد که نمی ذاره بخوابم. با بی حوصلگی کل اتاق رو
نگاه کردم. از اینکه رنگ بیشتر وسایل یه اتاق سفید باشه، متنفر بودم. به نظرم سفید کنار سفید اصلا ترکیب
جالب نیست. چشمم به کتاب قطوري که کنار فرید بود افتاد. جلدش قهوه اي سوخته بود و از این فاصله نمی
تونستم عنوان کتاب رو بخونم. از فرید پرسیدم:
-اون کتابه چیه؟
-اینو می گی؟ هیچی کتاب آشپزیه.
سیا مشکوك به فرید نگاه کرد و در حالی که چشماشو ریز کرده بود، پرسید:
-تو چرا یهویی به اشپزي علاقه مند شدي؟ _ گفتم که تو این دوسال غذای درست و حسابی نخوردم خودم باید دست به کار شم
سیا هنوز خیره خیره نگاش می کرد. کم کم یه لبخند رو لبش شکل گرفت و چشماش برق زد. نگاشو از فرید
گرفت و به دستاش دوخت. من و فرید نگاه گیجی رد و بدل کردیم و به سیا خیره شدیم. خواستم چیزي بگم
که با ورود علی، حرفمو عوض کردم:
-چی شد؟
علی: گفت میاد یه معاینه می کنه و اگه مشکلی نبود، مرخصی.
-ایول.

معاینه کردن دکتر خیلی طول نکشید و منو مرخص کرد. موقع لباس پوشیدن، سیا و علی دقیقا داشتن رو
اعصابم رژه می رفتن. فرید رو به رومون نشسته بود و با بیخیالی کمپوت می خورد. سیا و علی هم اصرار داشتن
تو لباس پوشیدن کمکم کنن. حالیشونم نمی شد که خودم می تونم لباس بپوشم. بعد از کلی اعصاب خوردي،
لباسامو پوشیدم و رو تخت نشستم.
-میگم سیا.
جلوي یخچال ایستاده بود و کمپوتا رو تو کیسه می ریخت. بدون اینکه نگام کنه، گفت:
-ها؟
-به مامانینا خبر دادي مرخص شدم؟
علی: من زنگ زدم.
-خوب چی گفتن؟
-به داداشت زنگ زدم و گفتم مرخص شدي. اونم گفت به سلامتی.
سیا در یخچال رو بست و با طعنه گفت:
-اصلا داشت سکته می کرد از نگرانی. وقتی علی بهش خبر داد، خیالش راحت شد.
خنده ي کوتاهی کردم:
-سام کلا این جوریه. اینکه این مدتم تریپ نگرانی برداشته بود، به خاط جو موجود بود و اونم جوگیر شده بود.
فرید پوزخندي زد و گفت:
-من اصلا سام رو درك نمی کنم.
سیا: ما هم نمی تونیم درکش کنیم. سام از همون بچگی همین طوري بود. فقط تو برخورد اول ازش خوشت
میاد. تو برخورداي بعدي می فهمی چه آدم مزخرفیه.
از بیمارستان رفتیم بیرون. وقتی که تو ماشین فرید نشستیم، بچه ها هنوز داشتن در مورد شخصیت سام بحث
می کردن.
سیا: من که میگم تمام این مدت که در مورد کاراي حسام کنجکاوي می کرد، صرفا فقط به خاطر کنجکاوي
بوده.
یقه لباسمو صاف کردم و گفتم:
-سام انقدرم آدم بیشعوري نیست.

دوباره دستی به یقه ام کشیدم و پرسیدم:
-کدومتون واسه من لباس آورده؟
فرید: من.
-از کجا آوردي؟
-با سام رفتیم خونتونو و من از تو کمد خودت برداشتم. همون دیروز رفتیم.
-میشه بپرسم این لباس کاموایی کجاي کمد بوده؟ یقه اش داره عذابم میده.
-این تنها لباس یقه اسکی بود که داشتی.
-من حاضرم با همین گردن کبود برم تو خیابون اما دیگه این لباسو نپوشم.
سیا بی ربط به بحث منو و فرید، به علی گفت:
-من می مونم خونه. شما برید.
با کنجکاوي پرسیدم:
-کجا؟
یه جوري نگام کرد که یه لحظه ترسیدم بزنه تو سرم.
-دانشگاه. همه که مثه تو سالی یه بار نمیرن اونجا.
-خوب حالا. بیا منو بزن. _ اگه الان از بیمارستان مرخص نشده بودی همین کارو میکردم
اگه این حرفو علی می زد، صد در صد می ترسیدم اما سیا زورش اندازه خودم بود. از پسش بر می اومدم. فرید
تمام حواسش به رانندگیش بود. سیا هم با خستگی از پنجره بیرونو نگاه می کرد. علی جلو کنار فرید نشسته بود
و سرش تو گوشیش بود. از اونجایی که کنجکاو بودم علی با کی داره چت می کنه و لبخند می زنه، سرشو جلو
بردم و پیاماي رو صفحه رو خوندم. چون دقیقا پشت سرش نشسته بودم، مشکلی نداشتم. طرف فرستاده بود:
-موندم چی بپوشم.
علی هم جواب داده بود:
-اون مانتو آبیه خیلی بهت میاد. شبیه فرشته ها میشیو اونو بپوش.
-باشه. شال و شلوارم مشکی باشه یا سفید؟
-من فقط با سفیده دیدمت. همونو بپوش.

-باشه عزیزم. الان شما کجایید؟
-داداشتو از بیمارستان داریم می بریم خونه سیاوش.
-حالش خوبه؟
با تعجب ابرو بالا انداختم. سیما حال منو می پرسید؟ از یه طرفم خنده ام گرفته بود. براي اینکه خنده ام لوم
نده، دستمو محکم رو دهنم گذاشتم و با بینیم نفساي عمیق کشیدم. علی تایپ کرد:
-آره از من و تو خیلی بهتره.
فرستاد و منتظر جواب سیما شد. سیا با آرنج زد تو پهلوم و آروم گفت:
-چی کار می کنی؟
دستمو برداشتم و با لبخن و پچ پچ وار گفتم:
-داره با سیما چت می کنه.
سیا هم خنده ي بی صدایی کرد و سرشو کنار سر من گذاشت و به گوشی علی خیره شد. سیما فرستاده بود:
-خیلی نگرانش بودم. اما مامان نذاشت بمونیم تو بیمارستان.
علی تند تند تایپ کرد:
-همین مهربونیاته که منو عاشقت کرده.
من و سیا داشتیم از خنده منفجر می شدیم. سیا که دید دیگه نمی تونه خنده شو نگه داره، سرشو برد عقب و با
صداي نسبتا بلندي که فرید و علی بشنون، گفت:
-حسام این جوکه رو شنیدي.
بعد گوشیشو جلو صورتم گرفت. من سرمو عقب کشید و بلند زدم زیر خنده. علی برگشت و ما رو با تعجب نگاه
کرد. فریدم از تو آینه نگاهی به من و سیا که داشتیم می خندیدیم، انداخت و گفت:
-جوکه رو بگو ما هم بخندیم.
سیا برید بریده گفت:
-بی… تربیتیه… نمیشه.
علی اخم کرد و دوباره با گوشیش مشغول شد. فریدم حواسشو داد به رانندگیش. خندمون که قطع شد، دوباره
گردن کشیدیم و بقیه چتا رو خوندیم.
سیما یه استیکر خجالتی فرستاده بود. علی هم نوشته بود:

_قربون اون خجالت کشیدنت برم راستی بابات کی میاد من باهاش حرف بزنم؟
خدایی ابراز علاقه اصلا به علی ساکت و آروم نمی اومد. اونم ابراز علاقه ي مستقیم. فوق فوقش من فک می
کردم علی اگه عاشق بشه، به عشقش میگه:
تو مال منی. رو حرف منم حرف نزن.
اگه هم طرف بهش جاب منفی بده، به باد کتک بگیرتش. در کل انتظار این مدلیشو نداشتم. سیما فرستاد:
-گفته آخر این هفته میاد.
-پس باید خودمو واسه آخر هفته آماده کنم. اینو بدون که من هر جور شده، باباتو راضی می کنم. تو مال منی.
فقط مال من.
دوباره سیما همون استیکر خجالت رو فرستاد. فرید جلو در خونه پارك کرد و برگشت عقب. با تعجب گفت:
-شما دارید چیکار می کنید؟
با این حرفش علی هم به سمت ما برگشت. یکم خیره خیره نگامون کرد و بعد انگار تازه فهمیده ماجرا از چه
قراره، آروم گفت: _ داشتید چتای منو می خوندید؟
لحنش آروم ولی تهدید آمیز بود. می دونستم در مواقع عادي علی فقط بهمون اخم و تخم می کنه اما هنوز یکم
به خاطر ماجراي دیروز کلافه و عصبانی بود. یه لبخند کجکی تحویلش دادم و ترجیح دادم حرف نزنم. سیا با
شیطنت گفت:
-چون تو دوست حسامی، یکم تو راضی کردن باباش مشکل داري. اما مطمئن باش سیما مال توئه. فقط مال
تو.
علی اخم غلیظی کرد و دستشو بالا آورد که سیا داد زد:
-برو پایین حسام. برو پایین.
با هول درو باز کردم و پایین پریدم. سیا هم سریع پشت سرم اومد و درو بست. علی که دید پیاده شدیم،
بیخیالمون شد و از پشت شیشه با اخم نگامون کرد. سیا دوباره شیطنتش گل کرد و داد زد:
– همین مهربونیاته که منو عاشقت کرده.
علی که اینو شنید، دست برد که دستگیره رو باز کنه. فرید با خنده به ما نگاه کرد و سریع حرکت کرد. سیا به
سمت در رفت تا بازش کنه. کنارش ایستادم و گفتم:

-مرض داري پسر؟
با خنده ي شیطانی گفت: _ عصبانی کردنش خیلی کیف داره
سرمو تکون دادم و پشت سرش وارد خونه شدم. داشتم درو می بستم که چیزي مانع شد. نگاه کردم و دیدم ی
کفش مشکی و براق لاي دره. سرمو بالا آوردم و به صاحب اون کفشا نگاه کردم. یه پسر تقریبا هم سن و
سالاي خودم بود. پوستش سبزه و موهاش مشکی بود. چشماي مشکیشم به من خیره شده بود. قیافه اش برام
اصلا آشنا نبود. نگاهی به سر تا پاش انداختم و گفتم:
-فرمایش؟
با لبخند به من خیره شده بود و چیزي نمی گفت. دوباره نگاهی به سر تا پاش انداختم و گفتم:
-کاري داري؟ _ شما دوس آقا سیاوشید؟
یه لحظه نفهمیدم منظورش کیه. بعد که دوزاریم افتاد، خنده ام گرفت. تا حالا کسی رو ندیده بودم که به سیا
بگه آقا سیاوش. یه لبخند ملیح تحویلش دادم و گفتم:
-بله. شما؟
-من از انتشاراتی اومدم. قرار داشتم با آقا سیاوش.
-یه لحظه صبر کنید.
درو نیمه باز گذاشتم و رفتم تو خونه. سیا تو هال نبود پس مستقیم رفتم تو آشپزخونه. جلو یخچال ایستاده بود و
کمپوتا رو توش می ذاشت. لباساشم عوض کرده بود. نگاهی به من انداخت و گفت:
-کجا بودي دو ساعته؟
-دم در.
-گدایی می کردي؟
با تعجب چشمامو گرد کردم و گفتم:
-ها؟
-تو این محله گدایی شغل پر درآمدیه. حالا چقدر کاسب شدي؟
-برو بابا. مسخره. یکی دم در کارت داره.

در یخچالو بست و یه ساندویچ پرت کرد سمتم.
-بگیر اینو بخور. از بس غدا نمی خوري، شبیه قحطی زده ها شدي.
-ساندویچ چی هست؟
-می خواستی چی باشه؟ تخم مرغ و گوجه. چیز دیگه اي تو یخچال من پیدا میشه؟
شونه هامو بالا انداختم. یکم مکث کرد و گفت:
-گداهاي محله رو شاکی کردي اومدن دم در خر منو بگیرن؟
-سیا یه بار دیگه گدا گدا کنی، همچین می زنمت صدا مس بدیا.
-من صداي آهن می دم.
به دنبال حرفش، لبخندي زد و کنارم نشست. یه گاز به ساندویچ خودش زد و گفت:
-گفتی کی پشت دره؟
-نگفتم. یه پسره س. میگه از انتشاراتی اومدم. خیلیم مودبه.
با دستاچگی از جا پرید و دوید سمت اتاق. صداش از تو اتاق واضح شنیده نمی شد اما فهمیدم داره سر من غر
می زنه:
-احمق. میمیره زودتر بگه از انتشاراتیه. نشسته واسه من صداهاي جدول مندلیفو میگه. اّه این فلش کدوم
گوریه؟
صداشو بلندتر کرد و گفت:
-حسام تو یه فلش مشکی کوچیک ندیدي؟
-نه.
یه چند دقیقه بعد با اخماي درهم اومد بیرون و رفت سمت در. صداشون تا اینجا نمی اومد. اما حدس می زدم
سیا داره کلی تعارف تیکه پاره می کنه. از تعارف بدش میومد اما به کسایی که باهاشون رودربایستی داشت، کلی
تعارف می کرد. وقتی سیا همراه اون پسره اومدن تو خونه، فهمیدم درست حدس زدم. ساندویچ مو پرت کردم
رو کابینت و رفتم تو هال. پسره با دیدن من، گفت:
-نمی خواستم مزاحم بشم.
سیا خیلی مودبانه گفت:
-مزاحم چیه. بفرما بشین الان برات یه چاي داغ می ریزم کیف کنی.

پسره با لبخند نشست رو مبل تک نفره و سرشو انداخت پایین. سیا از کنارم رد شد و در گوشم گفت:
-من جلو این آبرو دارم. مواظب چیزایی که میگی باش.
بعدم زود رفت تو آشپزخونه. همچین میگه مواظب چیزایی که میگی باش، هر کی ندونه فک می کنه من تا
دهنمو باز می کنم، فحش ازش میاد بیرون. با اخم رو به روي پسره نشستم و نگاهمو به صفحه سیاه تلویزیون
انداختم. بدي خونه سیا این بود که اصلا آفتاب گیر نبود. یه پنجره تقریبا کوچیک پشت تلویزیون بود که سمت
غرب بود و هیچ نقشی تو نور خونه نداشت. واسه همینم چراقاي خونه سیا همیشه روشن بود و شبا که چراغا
خاموش می شد، چشم چشمو نمی دید. با صداي پسره نگام به سمتش کشیده شد.
-ببخشید اسم شما چیه؟
یاد برنامه کودك افتادم که مجریه خیلی لوس از بچه می پرسه “عزیزم اسمت چیه؟” با سرفه جلوي خندمو
گرفتم. همیشه از برنامه کودك بدم میومد. بچه ترم که بودم، با سیا فیلم جنایی نگاه می کردیم. برخلاف من؛
سام و سیما عاشق کارتون بودن. سام پلنگ صورتی دوست داشت و سیما، تام و جري. با یادآوري خاطرات
بچگی هامون، لبخند محوي زدم. تازه متوجه شدم تمام این مدت که من دارم تجدید خاطره می کنم، پسره
کنجکاوانه به من خیره شده و منتظر جوابه.
-من حسامم.
لبخند ژکوندي تحویلم داد. احتمالا داره فک می کنه با چه آدم خنگی طرفه.
-منم عباسم.
با بی حوصلگی سرمو تکون دادم. تا سیا با سینی چاي از آشپزخونه بیاد، صد بار خودشو اجدادشو مستفیض کردم
که الکی تعارف می زنه. موندم براي چی این پسره رو آورده تو خونه. سیا به عباس تعارف کرد و کنار من
نشست.
سیا: خوب چه خبرا؟ ببخشید انداختمت تو زحمت. این دوستمو می بینی؛ همین الان از بیمارستان مرخص شده.
منم نمی تونستم بیام.
عباس سري تکون داد: _ اصلا اشکالی نداره تو خیلی کارا در حقم کردی حالا یه بار یه چیزی ازم خواستی
چشمامو تو حدقه چرخوندم و گوشیمو از تو جیبم در آوردم. حال و حوصله حرفاي این دو تا رو نداشتم. از طرفی.
هم دوست داشتم در مورد خودم بیشتر بدونم. در مورد اینکه دورگه جن و انسانم. می دونستم چیز زیادي پیدا

نمی کنم اما عبارت “دورگه جن و انسان” رو تو گوگل سرچ کردم. یکم تو سایتا چرخیدم که چشمم به این
متن افتاد:
“دو رگه جن و انس وجود دارد. اما نه به اون شکلی که بتوانند انسان گونه زندگی کنند. مگر اینکه بیش از 7
نسل دو رگه جن و انس با انسان بیامیزد و از ارث نژاد جن کم شود. نسل اول 90 درصد جن،نسل دوم 81
درصدجن، نسل سوم 73 درصد جن، نسل چهارم 66 درصد جن، نسل پنجم 59 درصد جن، نسل ششم 53
درصد جن، نسل هفتم 48 درصد جن که قابلیت انسانیش بیشتر از جن بوده و میتواند در جامعه زندگی کند.”
ابرو بالا انداختم. من از نسل چندم بودم؟ نمی دونم. اما فک کنم نسل هفتم یا همین حدودا باشم. متن پایینی
رو خوندم:
“نسل انسان به این صورته که….نسل از پدر گرفته میشه اما در جنیان این برعکسه و از مادر گرفته میشه اگر
مرد انسان و زن جن باشه….نوزاد میشه دورگه اي که مایل به انسانه که در قدیم به اونا میگن دیو. اگر مرد جن
باشه و زن انسان…نوزاد میشه دورگه اي که مایل به جنه که کاملا شبیه جنیان هستش اما دوست داره همیشه
پیش آدما باشه.”
با صداي فریاد بلندي که شنیدم، سرمو بالا گرفتم. سیا و اون پسره عباس، تو هال نبودن. در اتاق بسته بود و
صداي داد سیا و یکی دیگه که فک کنم همون عباس بود، از پشت در اتاق میومد.
اینا کی رفتن تو اتاق که من نفهمیدم؟ گوشی رو انداختم رو میز و دویدم سمت در اتاق. با مشت کوبیدم به در و
داد زدم:
-سیا. عباس.
محکم می زدم به در و صداشون می زدم اما جز فریادهاي بلندشون، جوابی نمی دادن. از سوراخ کلید نگاهی به
داخل اتاق انداختم. یه چیزي جلوي سوراخو گرفته بود. تنه ي محکمی به در زدم و داد زدم: _سیا
خودمو محکم می کوبیدم به در به این امید که بشکنه. تلاشم کاملا بی فایده بود. در باز نمی شد. با کلافگی
صاف ایستادم و سعی کردم با وجود صداي بلند سیا، یکم فکر کنم. اتاق پنجره داشت. یه پنجره که رو به
خیابون باز می شد و همیشه خدا باز بود. خیابون جلوي پنجره هم خلوت بود. تا جایی که یادمه، ارتفاع پنجره تا
زمین زیاد نبود. با خوشحالی برگشتم تا برم بیرون که کسی مچ پامو گرفت و کشید. تعادلم بهم خورد و با مخ
افتادم زمین. یکم سرم گیج رفت اما زود به خودم اومدم. تا خواستم از جام بلند شم، همون یارویی که پامو

گرفته بود، منو رو زمین کشید. سرم محکم خورد به لبه ي میز عسلی و بی اختیار آخ بلندي گفتم. یارو بی توجه
به من، هنوز داشت منو می کشید. صداي خرخر نفس هاشو می شنیدم. کنجکاو بودم قیافه این کسی که اومده
سراغم رو ببینم اما حرکت کردن وقتی یکی مچ پاتو گرفته و رو شکم داره می کشتت، خیلی سخت تر از
گفتنشه. بدون اینکه کاري از دستم بر بیاد، مثه یه تیکه گوشت رو زمین کشیده می شدم. جلوي آشپزخونه
متوقف شدم. به این امید که اون یارویی که منو رو زمین می کشید، یه دزد احمقه؛ سریع از جام پا شدم و از رو
کابینت یه چاقو برداشتم. پشت سرمو نگاه کردم و منتظر بودم یه مرد یا حداقل یه آدم رو ببینم اما کسی اونجا
نبود. با چشماي گرد شده اطرافو نگاه کردم. تازه متوجه شدم دیگه صداي سیا و عباس نمیاد. از ترس خشکم
زده بود. عرق سردي رو سرو صورتم نشست. قدرت هیچ حرکتی رو نداشتم. فقط به رو به رو خیره شده بودم و
به سختی نفس می کشیدم. سعی کردم طوري نفس بکشم که صداش مانع شنیدن صداهاي دیگه نشه؛ اما به
خاطر هیجان تند تند نفس می کشیدم و از یه طرف به خاطر ترس نفسم بالا نمی اومد. با خودم درگیر بودم که
صداي مشت زدن کسی به در اتاق اومد و پشت سرش صداي خش دار سیا شنیده شد:
-حسام… تو رو جون هر کی دوست داري منو از این تو درار… حسام… جان مادرت بیا… لعنتی این درو باز کن.
صداش از ترس می لرزید. خدا می دونه الان تو چه وضعیتیه. بعد چند لحظه دیگه صدایی ازش شنیده نشد.
ترسیدم که نکنه اتفاقی براش افتاده باشه که خیلی هم بعید نبود. یه قدم به سمت اتاق برداشتم که از گوشه
چشم حرکت سریع یه نفر رو دیدم. رومو بر گردوندم اما بازم کسی رو ندیدم. یه قدم دیگه به سمت اتاق رفتم
که لامپ هال ترکید و همه جا تاریک شد. چون من خیلی به لامپ نزدیک بودم، یه تیکه از شیشه اش پرید و
گوشه چشممو برید. گرمی خونی که از کنار چشمم جاري شد رو حس کردم. آروم آب دهنمو قورت دادم و زیر
لب براي دل داري خودم گفتم:
-چیزي نیست… آروم باش.
تا اومدم یه قدم دیگه بردارم، ضربه ي محکمی به بینیم خورد. حس کردم بینیم خرد شد. دردي تو صورتم
پیچید و خون گرمی که با شدت از بینیم خارج می شد رو قشنگ حس می کردم. از پشت رو زمین افتادم و سرم
محکم به عسلی خورد. دستم شل شد و چاقو افتاد رو زمین. زود سر جام نشستم و دستمو رو زمین کشیدم.
مطمئن بودم که چاقو نزدیکم افتاده اما هر چی دستمو حرکت می دادم، چیزي پیدا نمی کردم. متاسفانه به
خاطر ترکیدن لامپ هم چشمم جایی رو نمی دید. یه طرح مبهمی از مبلا و تلویزیون دیده می شد اما نور
اونقدر نبود که یه چاقوي میوه خوري رو بتونم پیدا کنم.همش می ترسیدم که دستم به یه چیز دیگه غیر از چاقو

بخوره. صد در صد همون لحظه سکته می کردم. همون لحظه دستم یه چیز سفت خورد و وقتی فهمیدم
چاقوئه، برداشتمش و سریع بلند شدم. با بیچارگی اطرافمو نگاه کردم. حضور کسی رو نزدیکم حس می کردم اما
کسی رو نمی دیدم. اگه یه آدم اونجا بود حداقل سایه شو می دیدم. سرجام می چرخیدم و چاقو رو با دو دستم
جلوم گرفته بودم. یه چند دقیه همین طوري دور خودم چرخیدم که یاد سیا افتادم. چون داشتم دور خودم می
چرخیدم، گیج شده بودم که اتاق کدوم وره. نگاهی به مبلا که مثه پیکراي سیاه و مخوف دیده می شد انداختم
و از روي اونا جهت اتاق رو تشخیص دادم. خواستم حرکت کنم که چشمم به سایه بلندي که دقیقا کنار من رو
دیوار بود، افتاد. با چشماي گرد شده به سایه نگاه کردم و با حرکتش به خودم اومدم. خیلی آروم سرمو چرخوندم
و با دیدن چیزي که رو به روم بود، تمام انرژیمو از دست دادم. جلو روم یه پیکر بزرگ ایستاده بود. خیلی شبیه
بدن آدم بود اما بزرگی و هیکلی بودن غیر طبیعیش، مطمئنم کرد این یارو هر کی هست، آدم نیست.دستام
بدجور می لرزید. چاقو رو طوري گرفته بودم ك انگار می خوام سیب پوست بکنم. هر احمقی این چاقو رو تو
دستم ببینه، می فهمه نمی تونم ازش استفاده کنم. بی حرکت به پیکر رو به روم خیره شده بود. فقط دعا دعا
می کردم سحر اینا بفهمن من گیر افتادم و خودشونو بهم برسونن. خون بینیم بند نمی اومد و کم کم انرژیم
تحلیل می رفت. حالم از این ناتوانیم بهم می خورد اما کاري از دستم بر نمی اومد جز اینکه به اون یارو خیره
شم و با هر حرکتش، از خودم دفاع کنم. صداي سیا و عباس دیگه شنیده نمی شد و خونه تو سکوت عجیبی
فرو رفته بود. همین سکوت عصبیم می کرد. ترجیح می دادم صداي داد سیا رو مخم باشه تا اینکه این سکوت
رو تحمل کنم. یارو که حدس می زدم یه مرد باشه، آروم به سمتم اومد. چاقو رو محکم تر فشار دادم و سعی
کردم ترسمو نشون ندم. آروم گفتم: _بیای جلو با همین می زنمت
صدام می لرزید و خش داشت. حس کردم صداي پوزخند ضعیفی رو شنیدم اما چون تاریک بود، صورتشو نمی
تونستم ببینم. بی توجه به تهدید پوچ من، به حرکتش ادامه داد. صداي قدماش رو نمی شنیدم اما لرزش زمین
رو زیر پام حس می کردم. چاقو رو تکون دادم و سعی کردم یکم تهدید آمیز به نظر بیام؛ اما فک کنم بیشتر
شبیه یه بچه دوساله بودم که با پیچ گوشتی داره بازي می کنه. نفس هام تندتر شده بود. مرده هر لحظه نزدیک
تر می شد و چشماي من گشاد تر. وقتی مرده به فاصله ي یه متریم رسید، نمی دونم چرا اما با یه حرکت پریدم
روش و چاقو رو تو جایی که فک می کردم شکمش باشه، فرو کردم. صداي فریاد مهیبی تو کل خونه پیچید.

قبل از اینکه بفهمم کارم موفق آمیز بوده یا نه، با مخ افتادم زمین و سرم به سرامیکا خورد. چشمام سیاهی رفت
و دیگه نفهمیدم چی شد.
***
یه چند دقیه بیشتر بیهوش نبودم. وقتی چشمامو باز کردم، هنوز خونه تاریک تاریک بود و هیچ صدایی شنیده
نمی شد. اونقدر بی حال بودم که حتی انگشتامم نمی تونستم تکون بدم. حسم بهم می گفت خطر رفع شده.
منم بهش اعتماد کردم و با خیال راحت همون جور که صورتم رو کف سرد خونه بود، چشمامو بستم. گ.شامو
تیز کردم تا با شنیدن هر صدایی، سریع از جام بلند شم. زیاد در مورد سریع بودنم مطمئن نبودم اما حداقل
امیدوار بودم که فرصت واکنش دادن رو داشته باشم. احساس خستگی و خواب آلودگی می کردم. حتی حال
نداشتم برم ببینم چه بلایی سر سیا و عباس اومده. نفس هام خیلی آروم و عمیق بود. انگار نه انگار که همین
چند دقیقه پیش نفسم بالا نمی اومد. صداهاي گنگی می شنیدم که از بینشون صداي قدم هاي سریعی که به
سمتم اومد رو تونستم تشخیص بدم. حضور کسی رو کنارم حس کردم. با بی حالی دستم دور چاقو حلقه کردم و
خواستم به اون کسی که کنارم بود، ضربه بزنم. کسی مچ دستمو گرفت و بعد صداي آشنایی به گوشم خورد:
-آخ آخ. می خواي منو بکشی پسر؟
با بی حال نگاهی به سینا انداختم و زیر لب گفتم:
-دیر کردید.
-تو بدون ما هم از پسش بر اومدي. ایول داري بابا.
منظورشو نمی فهمیدم اما انرژي پرسیدنشم نداشتم. سینا یه چیزي رو بینیم گذاشت و گفت:
-این باعث میشه خون بند بیاد. ماشااالله کل خونه رو خونی کردي.
بعد سوزشی رو تو دستم حس کردم. آروم گفتم:
-سیا و همکارش تو اتاقن.
-سپهر و ساتیار رفتن سراغشون. تو فعلا به فکر خودت باش.
خیلی طول نکشید که حالم بهتر شد و تونستم سرجام بشینم. نگاهی به دستم کردم. سینا بهم خون وصل کرده
بود.
-میگم تو گروه خونی منو می دونستی؟
-گروه خونی انسانیتو نه؛ اما این خونی که بهت زدم رو همه دورگه ها تاثیر داره.

-یه وقت نزنی منو بکشی.
-اگه می خواستم بمیري، راه هاي بهتري پیدا می کردم.
ساتیار با اخماي درهم و در حالی که به سیا کمک می کرد راه بره، از اتاق بیرون اومد. از جا پریدم و رفتم طرف
سیا. باورم نمی شد. داشت گریه می کرد. ناباور گفتم:
-سیا. خوبی؟
سري تکون داد و با صداي گرفته اي گفت:
-وحشتناك بود. خیلی وحشتناك بود. _ چی ؟؟چی وحشتناک بود؟
ساتیار بردش سمت مبل و کمکش کرد بشینه. سیا بدون اینکه حرفی بزنه، اشکاشو پاك کرد و به یه نقطه خیره
شد. از ساتیار پرسیدم:
-این چشه؟
-شوکه شده. کمی طول می کشه تا حالت طبیعی پیدا کنه.
نگام به عباس بیهوش افتاد که سپهر به زور می آوردش.
سپهر: سینا بیا ببین این چشه.
سینا سریع به سمتشون رفت و دستشو رو سر عباس گذاشت. سرشو نزدیک صورت عباس برد و با دقت به
چشماي نیمه بازش خیره شد. مکثی کرد و گفت:_ از ترس بیهوش شده بذارش رو مبل تا خودش بهوش بیاد
سپهر بی حرف عباسو روي مبل کنار سیا گذاشت و خودش جلوي مبل، روي زمین نشست. سینا به سمت سیا
رفت و با خنده گفت:
-اي جانم. داري گریه می کنی؟ چشمات وقتی گریه می کنی چه باحال میشه.
سیا بی حال نگاهی بهش انداخت و بی حال تر گفت:
-برو بابا.
ناخودآگاه نیشم باز شد. سیا حالش خوب بود وگرنه جواب سینا رو نمی داد.
سپهر: اینو چه خوشحاله.
نیشمو بستم و اخم کردم. از ساتیار پرسیدم:

-چرا زودتر نیومدید؟
-بابات گفته. مثه اینکه قدرتات فعال شدن. تبریک میگم.
-بابام گفته؟ گفته حسامو ول کنید تا خودش از پس این جناي زبون نفهم بربیاد؟
سینا: دقیقا. زدي تو خال.
-اما من تقریبا داشتم میمردم.
-حالا که نمردي.
-سیا و عباس داشتن سکته می کردن.
-حالا که سکته نکردن.
-اون جنه داشت منو می گرفت.
-حالا که نگرفته.
با خشم به سینا خیره شدم. خوشم نمی اومد وقتی دنبال یه جواب قانع کننده می گردم، یکی مسخره بازي در
بیاره. سپهر با آرامش گفت:
-تو باید از قدرت هات استفاده می کردي. خودت باید خودتو نجات می دادي.
“خودت” رو با تاکید خیلی زیادي گفت. ساتیار کنار سپهر نشست و گفت:
-محافظا حق ندارن خودشونو به ولید نشون بدن. هیچ ولیدي تا به حال محافظ هاشو ندیده. محافظ ها حق
دخالت مستقیم تو مشکلات ولید ندارن. چون تا حالا قدرت هات غیرفعال بودن، این نقص قانون طبیعی و لازم
بود. اما حالا تو خودت تنهایی باید از پس مشکلاتت بربیاي.
-اما این یه جنگه. خودتون گفتید. یه جنگ بین جنا و دورگه ها.
-که عاملش تویی. جنا با بودن تو مخالفن. وگرنه قبل از تولد تو ما بدون جنگ زندگی می کردیم.
-شما به کمک من نیاز دارید. پس باید ازم محافظت کنید.
ساتیار با جدیت گفت:
-اگه تو نبودي، هیچ جنگی هم نبود. حالا که هستی و وجودت مایه جنگه، باید کمکمون کنی.
-میشه بگی چطوري؟
-دو راه داري. یا خودتو از بین ببر… یا تا زمانی که قدرتات کامل بشن، از خودت دفاع کن و بعدش همه رو
نجات بده.

با چشماي گشاد شده بهش خیره شدم. چی گفت؟ خودمو از بین ببرم؟ یعنی خودکشی کنم؟
سپهر با عصبانیت گفت:
-ساتیار قرار بود در این مورد چیزي بهش نگیم.
ساتیار با سردي به من نگاه کرد و خطاب به سپهر گفت:
-اون باید می دونست که وجودش باعث دردسر همه س. انتخاب به عهده ي اونه. یا راه ساده رو انتخاب می
کنه و خودشو می کشه… یا راه سخت رو انتخاب می کنه و بهمون تو این جنگ کمک می کنه.
سینا بی توجه به ما عباس رو معاینه می کرد. حدس می زدم سینا باید یه جورایی پزشک باشه. همیشه اون بود
که در مورد بیماري ها نظر می داد و اونا رو معاینه می کرد. وقتی سینا گفت که حال من و سیا و عباس کاملا
خوبه، عزم رفتن کردن. سیا هنوز به یه نقطه خیره شده بود و عباس هم بیهوش بود. به ناچار از جا بلند شدم و
تا دم در بدرقه شون کردم. سینا چشمکی بهم زد و گفت:
-امیدوارم دفعه ي بعد، با جنازه ات رو به رو نشم.
سپهر خیلی محکم بهم دست داد و گفت:
-موفق باشی. شاید دیگه ما رو زیاد نبینی.
وقتی اون دوتا رفتن، ساتیار دستشو رو شونه ام گذاشت و تو چشمام خیره شد. یه لحظه از ذهنم گذشت که
چقدر رنگ چشماش شبیه چشماي سیاوشه.
-حسام. همیشه راه هاي ساده، بهترین راه ها نیست.
یکم خیره خیره نگام کرد و رفت. درو بستم و زیر لب گفتم:
این یعنی راه سخت ترو باید انتخاب کنم.
*****
رو تخت دراز کشیده بودم و به سقف اتاق خیره شده بودم. یه نقطه سیا رو سقف بود و سعی داشتم کشف کنم
اون نقطه چیه. از صبح که بیدار شده بودم، از اتاق بیرون نرفته بودم. حتی نرفته بودم صبحونه بخورم. می
ترسیدم مامان نگاهش به من بخوره و عین خر ازم کار بکشه. امروز بابا می اومد خونه و مامان و سیما و سام
داشتن خونه رو تمیز می کردن. سر و صداشون از پایین میومد. مامان مرتب دستور می داد که اینو بذار اونجا و
اونو بذار اینجا. فک کنم داشت دکور عوض می کرد. دست راستمو گذاشتم زیر سرم و دقیق تر به اون نقطه
خیره شدم. با حرکتی که اون نقطه کرد، تازه فهمیدم یه سوسک بوده. پوفی کشیدم و از رو تخت بلند شدم.

دمپاییمو از زیر تخت برداشتم و رفتم رو تخت. دستم به سقف نمی رسید. بیخیال دمپایی شدم و رفتم از تو
سرویس اتاق، یه اسپري سوسک کش پیدا کردم و نصف بیشترشو رو سر سوسک بدبخت خالی کردم. سوسکه
بی حال شد و از رو سقف مستقیم افتاد رو تخت. با دستمال برداشتمش و انداختم تو سطل آشغال. همین موقع
صداي زنگ گوشیم بلند شد. با دیدن اسم سیا، سریع جواب دادم:
-چی شد؟
-بی تربیت سلامت کو؟
-سیا مسخره بازي در نیار بگو ببینم چیزي دستگیرتون شد؟
-تا سلام ندي، هیچی نمیگم.
با حرص غریدم:
-سلام.
-آها حالا شد. علیک سلام. خوبی؟ خانواده خوبن؟
-سیا.
-باشه. باشه. خون خودتو کثیف نکن الان میگم.
سکوت کرد. صداي نفس کشیدنشو می شنیدم اما حرفی نمی زد. _ بنال ببینم چیشد
-مردي خدا رو شکر؟
-خونه پسره رو پیدا کردیم.
ناخودآگاه نیشم باز شد و با ذوق گفتم:
-جدي؟ خودشم پیدا کردید؟
-خونه شونو عوض کردن.
-سیا داري جدي میگی یا بازم داري مسخره بازي در میاري؟
-آخه من در مورد این موضوع با تو شوخی دارم؟
تمام ذوقم کور شد و نشستم رو تخت. با ناامیدي گفتم:
-یعنی کسی نمی دونه کجا رفتن؟
-چرا. از همسایه ها پرسیدیم. آدرسشو بهمون دادن.
-جدي؟

-من با تو شوخی دارم؟
-پس رفتید سراغش؟
-نه پس. الکی خودمونو کشتیم تا پیداش کنیم.
-دیدینش؟
-آره. وضعیتش از اون چیزي که باراد می گفت بدتره.
-یعنی چی؟
-یعنی فقط افسردگی نیست. انگار یه مجسمه س. نه حرف می زنه و نه تکون می خوره. مامان غذا می کنه تو
حلقش. دسشویی رفتن هم هر یه ساعت یه بار باباش می بره. خودش هیچ حرکتی نمی کنه.
-شما باهاش حرف زدید؟
-آره اما واکنش نشون نداد. علی یه سري سوال از مامانش پرسید که جواباشون خیلی جالب بود.
-چه سوالایی؟
-این پسره اسمش اکبره. اسم دوستشم اصغره.
از لحن سیا فهمیدم که داره شوخی می کنه. با حرص گفتم:
-واقعا حال و حوصله شوخی کردن ندارم سیا.
-باشه بابا. اسم دوستش محسنه. این محسنه تو کار جن و روح بوده و اکبرم همراهیش می کرده. _ یعنی جن گیر بودن؟
-نه. فقط فضولی می کردن. مثه ما که تا قبل از این ماجراها همش در مورد جنا تحقیق می کردیم. فقط این
دوتا کارایی بیشتر از تحقیق انجام می دادن.
-مثلا چه کارایی؟
-مامانش می گفت دقیق اطلاع نداره اما وقتی اتاق اکبر رو تمیز می کرده، یه تخته وي یا پیدا کرده.
زیر لب گفتم:
-احضار روح.
-دقیقا. اما این تخته ها به جاي احضار روح، جن هاي شرور رو احضار می کنن.
-یعنی یه جن بهشون در مورد اون خرابه اطلاعات داده که اینا کنجکاو شدن برن توش؟

-نمی دونم اما احتمالا اینا هم مثه خودت فضول بودن. چون اینکاره هم بودن، بدشون نمی اومد یه نگاهی به
اون خرابه بندازن. چون تو دانشگاه ما درس می خوندن، این احتمال که مثه تو کنجکاو شده باشن، قوي تره.
-خود محسن چی؟ اگه اونو پیدا کنیم، خیلی چیزا دستگیرمون میشه.
-از مامان اکبر آدرس تیمارستان رو گرفتم اما بازم فک نمی کنم چیز بیشتري بفهمیم.
-رفتید تیمارستان؟
-نه. بعد ناهار راه میوفتیم. علی و فریدم ناهار خونه منن. تو هم بیا.
-نمیشه. بابا داره میاد. اگه ناهار نمونم، مامان خرخره مو می جوه.
-باشه. عصر که میاي؟
-ببینم چی میشه.
-ببینم چی میشه و کوفت. منتظرتم. خدافظ. _فعلا
گوشی رو انداختم کنارم رو تخت و یه خمیازه طولانی کشیدم. دیشب تقریبا نخوابیدم. از آخرین باري که آرشیدا
رو دیده بودم، دیگه ندیدمش. نمی دونستم چرا نیست اما فعلا چیزاي مهم تري بود که بهش فکر کنم. از وقتی
که سپهر جلوي من به ساتیار گفته بود «قرار بود در این مورد چیزي بهش نگیم» شک کردم که شاید خیلی
چیزا هست که بهم نگفتن. این شد که افتادم دنبال ماجراي اون خرابه. تمام بدبختیاي من از اونجا شروع شده
بود. سیا و فرید و علی رفته بودن دنبال اون پسرایی که باراد در موردشون حرف زده بود.
همونایی که یکیشون دیوونه شد و کارش به تیمارستان کشید و دوستش افسردگی گرفت. امیدوار بودم حداقل
از طریق اینا یه چیزي بفهمیم. هیچ کدوممون نمی دونستیم دقیقا دنبال چی می گردیم. اما من مطمئن بودم
اون خرابه باید یه پل ارتباطی بین دنیاي اجنه و دنیاي ما باشه یا تقریبا یه همچین چیزي. این فکر وقتی به
ذهنم اومد که براي بار دوم بابامو دیدم. داشت با یه پسر جوون و بور حرف می زد و پسره رو الکس صدا می
کرد. با هم در مورد یه گذرگاه حرف می زدن. یه پل ارتباطی. یه چیزي که اگه نباشه، جنا دیگه انقدر راحت
نمی تونن گروهی وارد دنیاي ما بشن و به دورگه ها آسیب بزنن. از حرفاشون فهمیدم که جنا از اون گذرگاه
شدیدا محافظت می کنن. همین شد که فکرم رفت سمت خرابه. مگه نه اینکه کسی به یه مخروبه هیچ وقت
شک نمی کنه؟ طبق چیزایی که تا الان فهمیده بودیم، هر کی وارد اون خرابه شده، یه بلایی سرش اومده.
البته من یه استثناي سگ جون بودم که تا الان جون سالم به در بردم. از همه ي اینا نتیجه گرفتیم که اون

خرابه یه مکان مهمی می تونه باشه. حالا شاید دقیقا همون گذرگاه نباشه اما حداقل میشه از طریقش گذرگاه رو
پیدا کرد.
رفتم در تراس رو باز کردم تا هواي اتاق عوض شه. چشمم افتاد به مبلاي سالن که تو حیاط بودن. با تعجب
ابرو بالا انداختم. مامان داشت دکور عوض می کرد یا کلا خونه تکونی می کرد؟ از اونجایی که هیچ صفتی به
اسم کنجکاوي در من وجود نداشت، زود از اتاق زدم بیرون و رفتم پایین تا بفهمم ماجرا چیه. با دیدن چند مرد
غریبه که دو دست مبل سلطنتی رو می آوردن تو خونه، سرجام با تعجب ایستادم. مامان که کنار در ورودي
ایستاده بود، با دیدن من گفت:
-چه عجب از خواب بیدار شدي. مثلا بابات داره میادا.
لبخند طعنه آمیزي زدم و گفتم:
-بابام؟
مامان بدون اینکه جوابمو بده، روشو برگردوند. نگام به سیما و سام افتاد که با خستگی رو یکی از مبلا افتاده
بودن و صورتشون خیس عرق بود. رفتم سمتشون و گفتم:
-نکنه رئیس جمهور داره میاد که انقدر تدارك می بینید؟
سام چشماشو باز کرد و با حرص گفت:
-چه عجب چشممون به جمال شما روشن شد. خوب خوابیدي؟ اگه کمبود خواب داري بیا برو بالا و خوابتو
ادامه بده. اصلا هم به اینکه این پایین چه خبره، فکر نکن.
-آروم تر بابا. سکته می کنیا.
پوف کلافه اي کشید و دوباره چشماشو بست. کنار سیما نشستم و گفتم:
-بابا دقیقا کی میاد؟
با لحنی مثه آدم گفت:
-هر وقت کار سالن تموم شد.
-خوب کار سالن کی تموم میشه؟
-هر وقت بابا اومد.
با اخم بهش نگاه کردم. منو دست می اندازه؟ لبخند شیطنت آمیزي که زد باعث تعجب من شد. نه بابا بهش
امیدوار شدم. پس جز عشوه، شیطنتم سرش میشد!

-حسام پاشو برو اینا رو بخر.
با درموندگی به مامان نگاه کردم. بدون اینکه تغییري تو حالتش بده، کاغذي سمتم گرفت و گفت:
-پاشو حداقل یه کاري کرده باشی.
لبامو جمع کردم و کاغذو گرفتم. چشمم که به لیست بلند بالاي مامان افتاد، با تعجب گفتم:
-مهمونی گرفتی؟
-انتظار داشتی بعد چند هفته که بابات میاد، یه خوش اومدي خشک و خالی بهش بگم؟
-حالا کیا دعوتن؟
-کل فامیل. تو هم به اون دوستت علی زنگ بزن بگو با خانواده تشریف بیارن.
-براي خواستگاري؟
مامان چشم غره ي بدي بهم رفت و سیما نیشگونی از بازوم گرفت. با اعتراض گفتم:
-چرا به آدم حمله می کنید؟
مامان: هنوز این پسره با بابات حرف نزده، چه خواستگاري بیان آخه؟
-اینا رو می تونستید ملایم تر به آدم بفهمونید.
-حسام پاشو برو تا اون روم بالا نیومده.
لبخند کجکی تحویلشون دادم و رفتم تو اتاق تا حاضر شم. می دونستم از این اتاق بیام بیرون و مامان چشمش
بهم بخوره، یه کاري برام می تراشه. یه تیشرت قهوه اي و یه شلوار مشکی پوشیدم و بعد از برداشتن گوشی و
کیف پولم، رفتم پایین. مامان تو سالن نبود. سرمو گردوندم تا پیداش کنم که صداشو از کنارم شنیدم:
-بیا اینا رو بگیر و برو.
با ترس از جام پریدم و با چشماي گرد به مامان خیره شدم که الان دقیقا کنارم ایستاده بود. سوئیچ و کارتی که
به سمتم گرفته بود رو گرفتم و گفتم:
-چرا اینطوري اعلام وجود می کنی؟ سکته کردم.
-تو یکی انقدر سگ جونی که با این چیزا سکته نمی کنی.
ابرو بالا انداختم و بی حرف به مامان نگاه کردم. اینم فهمیده بود من چقدر سگ جونم.
-برو دیگه. دیر شد.

سرخوش از خونه رفتم بیرون و نشستم تو ماشین سام. آخرین بار که پشت فرمون رو نشسته بودم رو یادم نمی
اومد. این مدت یا با ماشین فرید بودیم یا با تاکسی. همینم باعث می شد منِ عشق رانندگی با نیش باز ماشینو
روشن کنم و به سمت نزدیک ترین فروشگاه برونم. ماشینو تو یکی از کوچه هاي خلوت پارك کردم و رفتم
سمت فروشگاه. سرم پایین بود و با تعجب داشتم لیستی که مامان داده بود رو می خوندم. هر کی این لیست رو
می دید، فک می کرد دارم براي مجلس عروسی خرید می کنم. نمی دونم اومدن بابا چیش مهمونی گرفتن
داره. به نظر من که باید عزاي عمومی اعلام کنن. بدترین قسمت مهمونی، بودن و دیدن کل فامیل بود. هر
وقت همه یه جا جمع می شدن، من تو جمعشون نبودم. آخرین بار که مجبور شدم با مامانینا برم تو جمع فامیل،
خونه ي عمه کتایون بود که با اون اتفاقی که برام تو حیاط افتاد، بدون دیدن کسی، از اونجا رفته بودم. حالا به
اجبار باید تن به این دیدار می دادم.
حواسم نبود که با سر رفتم تو شکم یه نفر و هر جفتمون افتادیم زمین. گوشیم از دستم افتاد و چند تیکه شد. با
غصه نگاش می کردم که دست یه نفر جلو صورتم قرار گرفت. یه نگاه به پسري که رو به روم ایستاده بود،
انداختم و دستشو گرفتم و بلند شدم. باقی مونده ي گوشیمو گرفت سمتم و با شرمندگی گفت:
-متاسفم. عجله داشتم. ندیدمتون.
سري تکون دادم:
-مهم نیست. منم حواسم نبود.
باهام دست داد و گفت:
-بازم شرمنده.
بعدم سریع ازم دور شد. سیم و رمم رو از تو گوشی برداشتم و لاشه شو انداختم تو سطل آشغال و رفتم تو
فروشگاه.
وقتی تمام چیزایی که تو لیست رو خریدم، نگام افتاد به هشت تا کیسه ي پر از خرید که باید تا ماشین به
تنهایی خرکش می کردم. با هر دستم، چهار تا کیسه رو برداشتم و با هزار بدبختی خودمو به ماشین رسوندم.
کلی هم فحش بار فامیل کردم که می خواستن خونه ما چتر بشن. به خونه که رسیدم، دو تا از کیسه ها رو
برداشتم و رفتم بالا تا یکیو پیدا کنم بیاد کمکم که بدبختانه با مامان رو به رو شدم. شاکی به من نگاه کرد و
گفت:
-دو ساعته رفتی فقط همینا رو خریدي؟

-بقیه اش تو ماشینه. زورم نمی رسید همه رو با هم بیارم.
با این حرفم عصبانیتش خوابید و سري تکون داد.
کیسه هاي تو دستمو گذاشتم تو آشپزخونه و سام رو فرستادم دنبال بقیه کیسه ها. بی حوصله رفتم تو اتاق و ولو
شدم رو تخت. برنامه داشتم عصر وقتی مهمونا اومدن، یکم بمونم و بعد برم خونه سیا. اینطوري هم زیاد پیش
فامیلا نمی موندم و هم می تونستم برم سراغ اون پسره؛ محسن.
واقعا جاي تعجب داشت که دو تا دیوونه مثه من و سیا پیدا شده بود که در مورد جنا تحقیق می کردن. یادمه ما
خیلی چیزا فهمیده بودیم و در مورد جنا زیاد می دونستیم اما هیچ وقت به چیزي مثه دورگه بر نخورده بودم.
البته می دونستم قبل از پیامبر، ازدواج جن و انسان بوده اما نمی دونستم بچه دار هم می شدن. در که باز شد،
سرمو از رو بالش برداشتم و به سیما که با دو تا لباس تو دستش، جلوي در ایستاده بود، نگاه کردم. تو سکوت
منتظر شدم بگه که چی می خواد. اومد جلوتر و گفت:
-میگم حسام؛ تو می دونی علی از چه جور لباسی خوشش میاد؟
-چه جور لباسی؟ فک کنم پیژامه.
چشم غره اي بهم رفت و با حرص گفت:
-مسخره نکن. می خوام بدونم کدومشونو بپوشم.
بعد لباسایی که دستش بود رو بهم نشون داد. یه پیراهن مجلسی مشکی و بلند که آستین سه ربع بود و روش
سنگ دوزي شده بود. اون یکی هم کت و دامن سبز یشمی و براقی بود که خیلی ساده و شق و رق به نظر می
رسید. لبامو جمع کردم و گفتم:ام
این حرفو فقط براي اذیت کردنش زدم وگرنه سیما با اون پوست سفید و موهاي قهوه اي روشن و چشماي.. سیما تو بهترین لباسا رو هم بپوشی، بهت نمیاد.
قهوه اي، جز دختراي قشنگ محسوب می شد.
سیما پاشو رو زمین کوبید و گفت:
-حسام می زنمتا. جدي باش.
-من جدي ام.
-حالا بگو من کدومو بپوشم.
-صبر کن از خود علی بپرسم.

تلفن اتاقو برداشتم و شماره علی رو گرفتم. خیلی طول نکشید که جواب داد و با صداي خسته اي گفت:
-بله؟
-سلام علی. خوبی؟
-سلام. چیزي شده؟ باز بهت حمله کردن؟
تند تند گفتم:
-نه نه. اصلا موضوع این نیست. من فقط یه سوال مهم ازت داشتم.
-خب؟
-خب چی؟
-خب بپرس دیگه.
-آها. میگم علی. تو از سبز یشمی بیشتر خوشت میاد یا از مشکی؟
یکم سکوت کرد و بعد با شک پرسید:
-حسام خوبی؟
-آره. ممنون. نگفتی.
-تو چیکار داري که من از چه رنگی خوشم میاد؟
اگه سیما پیشم نبود قطعا می گفتم:
«مرض بگیري. به جاي این حرفا یه کلام جواب منو بده.»
اما خیلی مودبانه گفتم:
-سبز یشمی یا مشکی؟
دوباره علی سکوت کرد. صداي سیا از اون طرف خط اومد که می گفت:
-بیا دیگه علی. با کی داري حرف می زنی؟ نکنه سیما خانومه؟
علی خطاب به سیا گفت:
-برو بابا. حسامه.
-حسام؟ چیکار داره؟
قبل از اینکه علی جوابی به سیا بده، گفتم:
-علی من کار دارم. زود بگو کدوم رنگ؟

با تردید گفت:
-خوب از بین سبز یشمی و مشکی، از سبز خوشم میاد. تو که می دونی رنگ تیره دوست ندارم.
-اینو از اول می گفتی دیگه. راستی.
-چیه؟
-امروز خونه ما دعوتی.
با تعجب تقریبا داد زد:
-من؟
-و البته به همراه خانواده ات.
-واسه چی؟
-بابا اومده و مامان یه مهمونی گرفته.
-باشه. باشه. کاري نداري؟
-نه. فقط حدود پنج شیش اینجا باشید دیگه.
-باشه. خدافظ.
-فعلا.
گوشی رو قطع کردم و به سیما که مشتاق و کنجکاو منو نگاه می کرد، گفتم:
-سبز یشمی.
سرشو تکون داد و با یه مرسی زیر لبی، به سمت در رفت. هنوز از اتاق خارج نشده بود که صداش زدم:
-سیما.
رو پاشنه پا چرخید و منتظر نگام کرد.
-چی شده که یهو با من مهربون شدي؟
-چون فعلا بهت نیاز دارم.
-نیاز داري؟
-تو دوست علی.
از این همه صداقتش، ابرو بالا انداختم و سکوت کردم. سیما هم بدون هیچ حرف دیگه اي، از اتاق خارج شد.
خودمو انداختم رو تخت و خواستم با گوشی برم تو اینترنت که یادم افتاد گوشیم نابود شده. حال و حوصله ي

اینکه پاشم و کارامو با کامپیوتر انجام بدم هم نداشتم. بیخیال چشمامو بستم و به این فک کردم که سیما از
وقتی موضوع علی جدي شده، کمتر میره رو اعصابم و دیگه با اون لحنی که من ازش متنفرم، حرف نمی زنه.
اگه می دونستم ازدواج با علی همچین تغییري توش به وجود میاره، زودتر این دو تا رو به هم می رسوندم. حالا
سیما هنوز ازدواج نکرده و انقدر تغییر کرده. ازدواج کنه فک کنم یه تحول عظیم در راه باشه.
***
-البته دستمزدایی که می گیرن هم خیلی زیاده. _بله دستمزداشون میلیاردیه
با بی حوصلگی نگاهمو از عمو و دایی که در مورد دستمزد بازیگراي هالیوودي بحث می کردن گرفتم. یکی
نیست بگه آخه دستمزد اونا به شما چه ربطی داره؟ علی کنار بابا حامد نشسته بود و باهاش حرف می زد. از
قیافه بابا حامد می شد فهمید که از علی خوشش اومده. خوب این از خوش شانسی علیه. معمولا بابا حامد به
این زودي از کسی خوشش نمیاد. مطمئنم الان داره فک می کنه که علی که انقدر پسر خوب و آقاییه، چرا با
الدنگی مثه من رفیقه! پوفی کردم و سرمو به طرف زهرا و فاطمه که در مورد چیزي با رضا بحث می کردن،
برگردوندم. رضا چیزي می گفت که نمی شنیدم و دخترا رو حرص می داد و بعد با صداي بلند می خندید. با قرار
گرفتن سینی چاي جلوي صورتم، نگاهم به سیما افتاد. یه شال سفید پوشیده بود که خیلی بهش میومد و یه
لبخند خجالت زده رو لبش بود. آروم بهش گفتم:
-خوب دل مادر شوهرت رو به دست آوردیا.
چشم غره اي بهم رفت و سینی رو جلوي محمد، داداش علی، گرفت و آروم گفت:
-بفرمایید آقا محمد.
محمد: ممنون زن داداش.
از نیش باز شده ي سیما معلوم بود که با همین حرف محمد کلی ذوق کرده. تو همین چند ساعت همچین
خودشو تو دل خانواده ي علی جا کرده بود که سیما سیما از دهن مادر علی نمی افتاد. سیما به بقیه چاي تعارف
می کرد و نگاه پر محبت مادر علی هم دنبالش بود. وقتی علی رو می دیدم که با لبخند به سیما نگاه می کنه و
سیما هم بهش لبخند می زنه، دلم می گرفت. نه اینکه بهشون حسودي کنم یا از این حرفا. فقط یادم می فاتاد
که یه نفر از گروه چهار نفره مون داره کم میشه. می دونستم که علی کلا ما رو کنار نمی ذاره اما چه بخواد چه
نه؛ وقتی ازدواج کنه، مجبوره رفیق بازیاشو کمتر کنه. علی عاقل ترین ما بود. وقتی من و سیاوش و فرید کار

4.6/5 - (17 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
14 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
آذرخش
آذرخش
1 ماه قبل

وای آدم نمیدونه بخنده یا از ترس سکته بکنه😑😬😂

fatemeh_jj
fatemeh_jj
1 ماه قبل

وای
من و دوستم همیشه دنبال همین اطلاعاتی بهم که میرسیم شروع میکنیم از جن و روح گفتن میترسم آخر به سرنوشت حسام دچار بشیم😣

آذرخش
آذرخش
پاسخ به  fatemeh_jj
1 ماه قبل

تو که دورگه نیستی

mahshid
پاسخ به  fatemeh_jj
1 ماه قبل

این داستان خیالیه

mahshid
1 ماه قبل

من نمیدونم این جنا که میبینن این حسام انقد سگ جونه چرا دست از سرش بر نمیدارن

آرمی:)
1 ماه قبل

عالی بود فقط من نفهمیدم چه اتفاقی برا سیا افتاده بود که اونجوری ترسیده بود؟:/

mahshid
پاسخ به  آرمی:)
1 ماه قبل

به احتمال زیاد ی جنی چیزی دیده بود

آرمی:)
پاسخ به  mahshid
1 ماه قبل

اها👍

مارال
مارال
1 ماه قبل

این رمان که میخونم یاد یکی از اشنا هامون میوفتم یه زمانی میگفتن دنبال جن میگرده تو روستا تو بیابونا هم جا نصفه شبی میرفت تا جن پیدا کنه حتا یه بار میگفت که تو یه روستای جن دیدم مردم اون روستا مردن تا بهش فهموندن اونی که دیدی جن نبود ادم بود شبا میاد تو روستا میگردع یه بارم تو یه روستایی نصفه شبی رفته بود مردم اون روستا که دیدن یه غریبه نصفه شبی امد تو روستاشون فکر کرده بودن دزده به جایه دزد گرفتنش😂😂😂

مارال
مارال
پاسخ به  Fatemeh
1 ماه قبل

😂😂😂
فاطمه جان میشه پارت های رمان ساعت ۱۱:۳٠بذاری یا ۱۲ شب دیگه شبه چراغ هاهم خواموش بیشتر میشه رفته تو حس 😃

مارال
مارال
پاسخ به  Fatemeh
1 ماه قبل

😂😂😂

آذرخش
آذرخش
پاسخ به  مارال
1 ماه قبل

وایی 🤣🤣🤣🤣

14
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x