رمان رز های وحشی

رمان رز های وحشی پارت 51 4.5 (80)

بدون دیدگاه
    ×   توی راهرو کنار محمد راه می‌رفت و یونیفرم پوشیده بود، سلام های نظامی که سرباز ها بهش می گذاشتند اون رو یاد قدیم می‌انداخت. طاهر زندگیش در کارش خلاصه می‌شد و عاشق نه دیوانه ی کارش بود و آخر سر هم همین دیوانگی کار دستش داد.…
رمان رز های وحشی

رمان رز های وحشی پارت 50 4.4 (92)

بدون دیدگاه
        رز جوابی نداد و میکائیل سرش را بالا آورد و ادامه داد: – یادته روز اولی که اومدی بهت گفتم زیر دست من اسب وحشی زیاد رفته و اومده همشونم رام شدن؟     رز به چشم های میکائیل خیره شد، با تمام استرس و هیجانی…
رمان رز های وحشی

رمان رز های وحشی پارت 49 4.5 (117)

1 دیدگاه
          و میکائیل ولش کرد و دیگر نیستاد، از اتاق پرو بیرون رفت. فقط ساقی داخل اتاق بود و نگاهش به قیافه برزخی میکائیل که خورد جرعت حرف زدن نکرد. به جایش میکائیل جلو رفت و گفت: – یزدان کو؟     – رفت پی فیلما…
رمان رز های وحشی

رمان رز های وحشی پارت 48 4.4 (95)

8 دیدگاه
      منظور از آریا همچین دختری بود؟ شایان سمت میکائیل خم شد و در گوشش پچ‌ زد: – حاجی پشم و پیله هام آریاشونو     میکائیل در پهلویش ضربه ای زد و وقتی آریا سمتشان آمد به رسم ادب بلند شد و دست داد؛ آریا با لبخند…
رمان رز های وحشی

رمان رز های وحشی پارت 47 4.3 (113)

4 دیدگاه
      و ساقی ساکت شد، با تک خنده ای به رزی که اخم هایش بیشتر از این درهم نمی‌رفتند سلام داد و دستش را دراز کرد و گفت: – بابا سوگولیم که شدی   رز بی علاقه دستی داد و میکائیل لب زد: – کیا اومدن سر قرار…
رمان رز های وحشی

رمان رز های وحشی پارت 46 4.4 (92)

بدون دیدگاه
    میکائیل لیوان شیرش را بالا آورد و قلپی خورد: – کار دارم   لیوان را داخل سینک انداخت و سمت در که رفت رز از جایش پرید و سمتس تقریبا دوید: – واستا من میترسم   میکائیل نچی کرد: – تو این همه سال تنها بودی   –…
رمان رز های وحشی

رمان رز های وحشی پارت 45 4.4 (110)

3 دیدگاه
        چشمان خمار قرمز میکائیل که نشان می‌داد این سری این مرد کوتاه نمی‌آید و رز قلبش در سینه اش می‌کوبید و میکائیل لپ های رز را بیشتر فشرد و حالا لب های قلوه ای دخترک به جلو آمده بودند. و میکائیل در سرش دوره کرد بامزه…
رمان رز های وحشی

رمان رز های وحشی پارت 44 4.4 (117)

3 دیدگاه
        با پایان جملش قلپ قلپ از بطری با دهان آب خورد و رز نیم نگاهی بیشتر به میکائیل نکرد و باز رفت در لاکش؟!   میکائیل پوفی کشید و بطری آبش را سر جایش گذاشت و توپید: – قراره هر سری تا یکی بهمون بگه پخ…
رمان رز های وحشی

رمان رز های وحشی پارت 43 4.3 (98)

3 دیدگاه
        – بگذریم، حتما قسمت بوده زنده بمونه… کار داشتی اومدی؟     بعد از مکث طولانی جواب داده بود و میکائیل خیره شد به جز جز حرکات مرادی و سری به تأیید تکان داد و سوالش را پرسید: – شما تو دور و بریاتون مسعود می‌شناسید؟…
رمان رز های وحشی

رمان رز های وحشی پارت 42 4.3 (90)

2 دیدگاه
      با پایان جملش پیاده شد. سمت فروشگاه شانه به شانه رفتند و همین که وارد شدند رز واقعا انگار حالش بهتر شد. سریع چرخ‌دستی برداشت و هر چه دوست داشت و نداشت داخل سبد انداخت و از هر قفسه ای که رد می‌شدند رز دستش بیکار نمی‌نشست…
رمان رز های وحشی

رمان رز های وحشی پارت 41 4.2 (70)

11 دیدگاه
        رز چند بار پلک زد و ترجیح داد اتاق را ترک کند. حرف های میکائیل برایش مثل یک کتاب فلسفه ی سخت عمل می‌کردند و ذهنش به قدری آشفته بود که حوصله ی تجزیه کردن نداشت.   نگاهش را از میکائیل گرفت و به قصد رفت…
رمان رز های وحشی

رمان رز های وحشی پارت 40 4.5 (88)

3 دیدگاه
          رز چند بار پلک زد و ترجیح داد اتاق را ترک کند. حرف های میکائیل برایش مثل یک کتاب فلسفه ی سخت عمل می‌کردند و ذهنش به قدری آشفته بود که حوصله ی تجزیه کردن نداشت.   نگاهش را از میکائیل گرفت و به قصد…
رمان رز های وحشی

رمان رز های وحشی پارت 39 4.6 (80)

1 دیدگاه
        همراز نگاهش را گرفت ولی میکائیل چهره اش پر از نفرت شده بود و فک همراز را دوباره در دستش گرفت اما این بار فشار نداد بلکه صورتش را بالا گرفت: – پس اومدی منو با گرگای نر دور و برت شکار کنی اما غافل شدی…
رمان رز های وحشی

رمان رز های وحشی پارت 38 4.3 (78)

2 دیدگاه
        گوشیش را بی توجه روی مبلی از خانه انداخت و از پله های خانه ی میکائیل با حرص تمام بالا رفت… و این بار مصمم بود و همین طور که پله هارا بالا می‌رفت زیپ کنار لباس مجلسیش را باز کرد و حلقه های لباس را…
رمان رز های وحشی

رمان رز های وحشی پارت 37 4.1 (74)

6 دیدگاه
        پناه برد به میکائیل و سینه ی میکائیل را جایگاه اشک هایش قرار داد و این اتفاق برای بار دوم داشت می‌افتاد اما این بار دخترک از ته دل زاری می‌کرد… طوری گریه می‌کرد که انکار قیامت شده طوری که محمد هم چند لحظه بعد در…