رمان زادهٔ خون جلد دوم پارت 15

2 دیدگاه
  دیگھ حرفی نزدم و با بیشترین سرعتی کھ میتونستم، بھسمت قصر دوئیدم. نمیخوام بیشتر از این سرما رو تحمل کنھ! کنار تخت ایستادم و بھ حرکت سریع دستھای زئوس…

رمان زادهٔ خون جلد دوم پارت 13

6 دیدگاه
  _ھنوز خیلی از دستت بھ خاطر اینھمھ مخفی کاری ناراحتم. اما نمیخوام ھنوز چیزی رو برام توضیح بدی! نیاز دارم زمانی کھ حرف میزنیم کاملا ً سالم و قوی…

رمان زادهٔ خون جلد دوم پارت 12

3 دیدگاه
  جشنی برای بھ تعادل رسیدن ناردن و ھمپیمان شدن نژادھای مختلف اون بود. سیدنی: دیر کردی! یھ لحظھ فکر کردم نکنھ واقعا ً نخوای بیای. ھرچی کھ نباشھ این…

رمان زادهٔ خون جلد دوم پارت 11

4 دیدگاه
  _نظرت درباره ی دوئیدن توی جنگل چیھ؟ دوس داری سوار گرگم تا آبشار شاردا بدوئیم؟ میخوام” رو ” جیغ بلندی از خوشحالی کشید و در ھمین حین ھم کلمات…

رمان زادهٔ خون جلد دوم پارت 10

2 دیدگاه
  توی آینده خیلی بھ دردتون میخوره! فقط میخواستم این رو بھت بگم. از روی تخت بلند شد و در ادامھ گفت: _من دیگھ باید برم. نزدیک غروبھ و زمان…

رمان زادهٔ خون جلد دوم پارت 9

9 دیدگاه
  درعرض یک ساعت ھمھ ی اونھا روی زانو افتاده بودن و از ترس بھ خودشون میلرزیدن! چیزی کھ مسلم بود حکم بھ مرگشون بود. اما پدربزرگم با تصمیمی کھ…

رمان زادهٔ خون جلد دوم پارت 8

2 دیدگاه
  کھ چیزھای عجیبی رو از طرف “گرایدن”ھا شنیدم! برای ھمین تصمیم گرفتم بھ دیدنت بیام کھ نزدیکی خونھ با پدرت مواجھ شدم و اینجوری شد کھ با ھم بھ…

رمان زادهٔ خون جلد دوم پارت 7

2 دیدگاه
  _تو نمیتونی من رو لمس کنی. تاوان این کار، درد و رنج زیادیِ کھ الآن یھ نمونھ از اون رو چشیدی. من ھنوز ھم سر حرفم ھستم، من نمیخوام…

رمان زادهٔ خون جلد دوم پارت 5

1 دیدگاه
  بوی خوبی کھ از آشپزخونھ میومد مثل یک طناب نامرئی من رو بھ اون سمت کشوند و اونجا بود کھ با جمع خیلی شلوغ و البتھ شادی روبھ رو…

رمان زادهٔ خون جلد دوم پارت 4

2 دیدگاه
  گرگم با وجود مطمئن بودن از امنیت لونا و اون بچھ باخیال راحتتری میتونست از حس آرامشی کھ دوئیدن بھش میداد لذت ببره! نمیدونم چھ مدت بود کھ بھ…

رمان زادهٔ خون جلد دوم پارت 3

2 دیدگاه
  با اومدن دکتر، کناری ایستادم تا کارش رو انجام بده. دست گیب روی شونھ م نشست و گفت: _رین… حالت خوبھ؟! بھ چشمھایش نگاه کردم. حالم خوب بود؟! احساس…

رمان زادهٔ خون جلد دوم پارت 2

5 دیدگاه
اما یک چیزی تھ قلبم اجازه نمیداد کھ بخوام ھمچین ریسکی انجام بدم. اونم برای ھمچین موضوع بی اھمیتی.بھ من چھ ربطی داره کھ پدرش کیھ مھم اینھ کھ ازالان…
فهرست