رمان آس کور پارت 17

5
(5)

 

 

خنده اش را خورد و سمت عقب برگشت و رو به پدرش ایستاد. حاج آقا با قدمهایی که روی زمین میکوبید خشمش را به رخ میکشید اما این حامی را چیزی نمیترساند!

 

با نوک پا روی زمین ضرب گرفت و وقتی پدرش نزدیکش شد گفت:

 

_ چه زود مهمونی تموم شد حاجی!

 

حاج آقا دستش را بالا برد تا حرصش را سر حامی خالی کند اما صدای تهدیدگر همسرش بلند شد.

 

_ مبادا دستت به بچم بخوره مرد.

 

نفس زنان چشم بست و دستش در هوا مشت شد. حامی لبخندی یک وری زد و به مادرش که پشت سر پدرش ایستاده بود نگاهی انداخت.

 

_ چیکارش داری مامان جون؟ این دست، تازه مزه ی سیلی زدن رفته زیر دندونش! بذار بزنه…

 

نگاهش را با طمانینه به چشمان پدرش داد و صورتش را سمتش گرفت.

 

_ بزن بابا، تو نزنی کی بزنه؟ بزن ناز شستت!

 

پدرش دندان قروچه ای کرد و انگشت اشاره اش به تهدید بالا آمد.

 

_ من آبرومو ذره ذره جمع کردم حامی، اجازه نمیدم تو با بچه بازیات خرابش کنی. حواست به کارات باشه، بزرگ شو یکم.

 

حامی در تایید حرفهای پدرش سر تکان داد.

 

_ اتفاقا دارم بزرگ میشم بابا…

 

ابرویی بالا انداخت و لب تر کرد.

 

_ اما نه اون بزرگ شدنی که تو فکر شماست!

 

دکمه ی اول پیراهنش، راه گلویش را بسته بود انگار. بازش کرد و نفس عمیقی کشید.

 

_ من احمق نیستم که عمر و زندگیم رو سر بچه ی حروم زاده ای که تا چند روز پیش روحمم ازش خبر نداشت بذارم بابا!

 

_ فکر کردی خودم حواسم به این چیزا نیست؟ به وقتش بحث آزمایشم پیش میکشیدم اما الان وقتش نبود و تو با این وقت نشناسیت، طبق معمول گند زدی.

 

حامی طلبکارانه گردن کشید.

 

_ کی وقتش بود؟ ها بابا؟ میشه روشنم کنی لطفا، کی وقتش بود؟

 

 

 

سکوت پدرش را که دید، جرات بیشتری پیدا کرد و نزدیک تر شد.

 

_ اگه روت نمیشه بگی بذار من بگم!

فرضو بر این میگیریم که آقا حامی گل و گلابمون یه رابطه ی نامشروع داشته، از اون رابطه ام یه بچه به وجود اومده.

حالا اینکه خودش میگه همه ی این حرفا مزخرفه مگه مهمه؟! نه، حامی حق اظهار نظر نداره!

بعدش… بعدش پشت گوشای مخملیشو یه نگاه میندازیم و بعله، کی خرتر از حامی؟!

دختره رو با وعده ی آزمایش مینشونیم سر سفره ی عقد و دیگه تمام!

زد و یه درصد، حرف حامی درست از آب دراومد و اون بچه، مال حامی نبود. حالا چی؟ طلاق؟!

 

لب پایینش را گزید و هینی گفت.

 

_ نه نه نه، طلاق نه! طلاق تو خانواده ی اسم و رسم دار حاج سلطانی، حاجی معتمد محل؟ حرفشم زشته!

میزنیم تو سر حامی و مجبورش میکنیم بشینه سر زندگیش، برای بچه ای که معلوم نیست باباش کیه پدری کنه!

 

درد قلبش به چشمانش سرایت کرده و سرخ شده بودند. اشک هایش پشت پرده ای نازک به هم فشار می آوردند تا زودتر بیرون بریزند و منتظر اشاره ای کوتاه بودند.

 

نقاب بی تفاوتی اش کنار رفته بود اما قصد شکستن مقابل پدرش را نداشت. بدون پلک زدن خیره ی پدرش ماند و چند باری کف دستانش را به هم کوبید.

 

فکش از فشار دندان هایش در حال خرد شدن بود و مادرش نگران نگاهش کرد. زیر لب مشغول ذکر گفتن شد، کار بیشتری از دستش برنمی آمد.

 

هم حامی را خوب میشناخت و هم همسرش را. مشکل بین خودشان بود و با دخالت او فقط گره ها کورتر میشدند.

 

پس در سکوت فقط نگاهشان میکرد که حامی پوزخندی زد و در ادامه ی حرف هایش گفت:

 

_ خوب نقشه ای چیدی بابا، بی نقصه! کارت حرف نداره اما یه مشکلی این وسط هست!

 

 

 

با دقت واکنش های پدرش را زیر نظر گرفته بود، پلکش که پرید سوزش قلبش بیشتر شد.

تنها وقتی که پلک پدرش میپرید، وقتی بود که دستش رو میشد!

 

پس درست حدس زده بود، پدرش طی نقشه ای حساب شده او را به این خانه کشانده بود و قرار نبود هیچگاه طلاقی بینشان انجام شود.

 

خیر سرش خواست یک دستی زده و نیت واقعی پدرش را بفهمد. ته قلبش هنوز کمی امید داشت که حدسیاتش اشتباه باشند.

 

احمقانه بود اما امیدوارانه به لب های پدرش زل زد تا چیزی بگوید. چیزی، حرفی که خط بطلانی روی حدسیاتش کشیده و خیالش را راحت کند.

 

اما پدرش سکوت پیشه کرد و حامی ناامید از او، اشاره ای به خودش زد و با جدیت گفت:

 

_ من مثل یه مهره تو صفحه ی شطرنجت، نمیشینم تا تو تکونم بدی و هر جا دلت خواست ببریم.

حرفمو زدم حاجی. اگه قرار به عقد و ازدواج بود، تعهد محضری میخوام که بعد از مشخص شدن اصل ماجرا، بدون حرف و حدیث بتونم طلاقش بدم.

اگه همه اوکی بودین، قرار بعدی رو تو محضر بذارین که کارو یه سره کنیم.

دیگه منو واسه این جلسات مسخره اینجا نکشونین…

 

لبخندی مضحک روی لب نشاند و در پایان حرف هایش گفت:

_ لطفا!

 

عقب گرد کرد و در ماشینش را باز کرد. قبل از نشستن دستش را کنار شقیقه اش گذاشت و با تمسخر و بلند گفت:

 

_ یا حق حاجی!

 

دیگر نماند تا خرد شدنش را ببینند. پا روی پدال گاز گذاشت و در کسری از ثانیه، از آن کوچه ی لعنتی بیرون رفت.

 

پرده را کنار زد و به چشمانش اجازه باریدن این غصه را داد. دردش چیزی فراتر از این ها بود…

شاید دردش تصوری بود که بعد از سالها، رنگ واقعیت گرفته بود…

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 5

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (2)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4 (8)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (9)

2 دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
yegan
yegan
10 ماه قبل

سلام..کی پارت جدیدو میذاری؟؟

هیام
هیام
11 ماه قبل

نویسنده ی عزیز نمیدونم پیاممو میبینی یا نع اگه امکانش هس هر شب پارت بزارین 💖اخه تا شما پارت بزارین من موهام رنگ دندونام میشه 😒

Leyla ❤️
Leyla ❤️
11 ماه قبل

چه پسر باشی چه دختر خیلی سخته که خانوادت تو رو قبول نداشته باشن و بهت بی اعتماد باشن

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x