رمان ناسپاس پارت 25

2
(1)

 

بطری آب معدنی رو ازش گرفتم و بعد چشمامو بستم و همه رو روی صورتم خالی کردم .حالا کم کم داشتم حس میکردن حالم داره جا میاد.
نفس عمیقی کشیدم و تا چشمام رو باز کردم سامی رو مقابل خودم دیدم که زل زده بود به صورتم.
تا چشمم بهش افتاد اشک تو چشمهام حلقه زد.
از پشت پرده ی اشک بهش نگاه کردم و اون تعجب کرد از اون چشمهای لباب از اشک و پرسید:

-مظفر کتکهارو خورده اونوقت تو ناراحتی!

با گریه خندیدم.تا به خودم اومدم گوله گوله اشک از چشمم سرازیر شد.
پشت دستمو روی گونه هام کشیدم وبا صدایی که از بغض می لرزید گفتم:

-تا حالا کسی اینجوری پشتم در نیومده بود!

پوزخند زد و گفت:

-واسه این اینجوری داری گریه میکنی؟ ک*خلی دیگه! چیکارت میشه کرد! حالا حالت جا اومد!؟

بغضمو قورت دادم و گفت:

-تو مسخره کن….ولی این واسه من….واسه من خیلی ارزشمنده!

-اینم از ک*خلیت…بگو دیگه بهتر شد حالت!؟

بلند شدم.سر بطری آب معدنی رو بستم و جواب دادم:

-آره اره من بهترم ولی تو نباید بیای خونه…

بادی در غبغبه انداخت و با قلدری پرسید:

-واس چی نباید بیام!؟

خدایااا! این پسر انگار نه انگار نصف بیشتر عمرشو جایی دور از ایران بوده.عین برو بچ قلدر جنوب شهر رفتار میکرد و غرورش از همون جنس غرورها بود.
با ترس جواب دادم:

-واسه یکی دو شب برو یه جای دیگه…نیا خونه…من عمومو میشناسم.به صبح نکشیده با پسراش و یا حتی مامور میاد دنبال من و تو…

پوزخند زد.رفت سمت موتورش و بعداز اینکه سوار شد گفت:

-به گور آقاش خندیده!

خیلی بیخیال بود و خبر نداشت…خبر نداشت مظفر خیلی ادم کثیف و رذلیه…
من اصلا نمی‌خواستم بیفته توی دردسر و نیومده بخاطرم بیفته بازداشتگاه…
باید هرجور شده راضیش میکردم بره و امشبو هرجایی غیره خونه پیش ما بگذرونه برای همین گفتم:

-من باهات نمیام…یعنی میام ولی شرط دارم واسه اومدنم!

باید راضیش میکردم بره و امشب رو هرجایی غیره خونه وپیش ما بگذرونه برای همین گفتم:

-من باهات نمیام…یعنی میام ولی شرط دارم واسه اومدن!

پاهاشو گذاشت روی زمین و سرش رو خیلی آروم به سمتم برگردوند.
نگاه هاش میر غضبانه و ترسناک بودن اما چیزی جز سلامتیش واسه من مهم و ارزشمند نبود.
ابروشو بالا انداخت و با طعنه پرسید:

-چیشد که باخودت فکر کردی میتونی واسه من شرط بزاری!؟

انگشتامو توهم قفل کردم وبعدبا کلی ترس و خجالت نگاهش کردم و گفتم:

-پس منو همینجا تو دل همین تاریکی رها کن برو…وسط همین جاده!

پووووفی کرد و گفت:

-حیف که نوه ی ننجونی وگرنه سوار موتورت میکردم یکم پایینتر یه پل هست…میبردمت همونجا خودم شخصا پرتت میکردم پایین!

جوری حدف میزد که انگار واقعا قصد انجام همچین کاری رو داشته.
با این حال من سفت و سخت سر حرف خودم موندم و گفتم:

-من واسه خودت میگم…من عموم رو میشناسم.مرسی که زدیش…مرسی که حالمو با کارت جا آوردی…ولی نباید بمونی چون من میدونم کله سحر با مامور میاد دم در خونه پس خواهش میکنم…نمون…منو برسون و برو یه جای دیگه و شیرینی کاری که کردی رو تلخ نکن واسم…

التماس و عجز توی کلامم رو که دید دلش به رحم اومد و گفت:

-باشه! بیا بشین…

خوشحال شدم و با زدن به لبخند به پهنای صورت دویدم سمت موتور و پشتش نشستم و گفتم:

-دمت گرم!!!

بازهم دستامو دور کمرش حلقه کردم و محکم‌گرفتمش و اونم موتور رو رونش کرد…
نفس عمیقی کشیدم.
حالا احساس بهتری داشتم و اگرهم قرار بود اتفاقی بیفته و مظفر تلافی بکنه چه بهتر که باخودم اینکارو بکنه نه با سامی…
درحالی که محکم نگهش داشتم گفتم:

-میگم‌میشه یه چیزی بگم!

-بگو

نگران پرسیدم:

-امشب رو کجا میخوای بمونی؟ میری مسافرخونه!؟ اصلا جایی رو داری بمونی!؟

بدون اینکه نگاهم‌کن گفت:

-میرم‌پیش رفیقم…

سرمو آهسته تکون دادم و لب زدم” آهان”! بازهم خیالم راحت شد.همین که مطمئن شدم قرار نیست سرگردون بشه خودش یه خاطر جمعی درست و حسابی بود….

* امیرسام*

لش کردم روی کاناپه و لنگهامو انداختم روی هم و دستهامو گذاشتم زیر سرم که روی کوسن بود.
به پشت انگشتام که نگاه کردم رد دندون مظفرو دیدم.
وقتی زدم توی دهنش یادگاری برام بجا گذاشت!
آخه اون دختر زدن داشت!؟
اونم دختری که نه بابا داره نه برادر…مرتیکه ی لاشی!
اشکان درحالی که مدام باسنشو قر میداد و آواز میخوند با دوتا لیوان آب هندوونه اومد سراغم و همزمان گفت:

-اگه از پیشم بری شمعدونی ها دق میکنن شکایت تورو به مرغ عاشق میکنن..و به به…داش سامی ببین چی برات آوردم.
بزن بر بدن جیگرت حال بیاد!

یکم تنمو کشیدم بالا و لیوان شیشه ای بلند آب هندونه رو ازش گرفتم.
رو تیکه ی ال کاناپه چهار زانو روبه روم نشست وبا نوشیدن یکم از آب میوه گفت:

-میدونی الان چی حال میده سامی!؟

میدونستم چی میخواد بگه برا همین جواب دادم:

-از نظر تو احتمالا یه دختر که هیچی تنش نباشه و لخت مادر زاد جلوت رژه بره!

شلوارکشو به عادت تیک واری کشید بالا.دستشو دو سه بار روی رون پاش زد و گفت:

-آخ لامصب گفتیااا…سامی تو نمیری یه دختر دیدم جیگررررر…

انگشتاشو جلو لبهای جمع شده اش گذاشت و با ماچ کردنشون گفت:

-آاااا هلو!یه چیزی میگم به چیزی میشنویاااا…وقتی واسه قضیه انبار تالار ،رفتم خونه ی فتاحی اونجا دیدمش….
لعبت بود اونم چه لعبتی…ساق پلهاشو میدیم دلم قیلی ویلی میشد…یه باسن داشت تو بگو ژله…
جنیفر کیلو چند بود جلوش!؟
لبا گوشتی چشما رنگی سگ دار….پوست لامپ مهتابی…مژه ها بهدبزن آقا بادبزن…سینه بزرگ…کمر نیکول کیدمن….خلاصه نگم برات سامی…

وقتی داشت توصیفش میورد ناخواسته ذهنم رفت پی همون عروسی که بی هوا پرید تو ماشین.اون هم‌تقریبا به همین مشخصات میخوند!
تو فکر بودم که حرفهای پراز حسرت اشکان توجه ام رو جلب کرد:

-نمیدونم فتاحی تخم جن از کجا تورش کرد اما وقتی من رسیدم خونه اش قشنگ معلوم بود داره حسابی با دختره حال میکنه…اووووف….خوشا اون لحظه ای که یکبار دیگه ببینمش

جوری از دختر تعریف میکرد انگار حوری بود.پوزخند زدمو گفتم:

-مثل اینکه خیلی تو کفشی!

چشمک زد و گفت:

-کادو پیچش میکنم برات داش سامی…تا اینجایی نمیزارم بی لعبت تو تهرون سر کنی….
هرجور شده واست پیداش میکنم میارمش دست بوست…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 2 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4 (8)

5 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (9)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (12)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

9 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
M.k
M.k
1 سال قبل

سلام
رمان کانال تلگرامم داره؟؟؟

ارام
ارام
1 سال قبل

ولی من موندم اگه این سلدا همون سلدایی ک این پسره لاشی دنبالشه عاشقشه پس چطوری نشناختش ؟

ادا
ادا
1 سال قبل

خیلی قشنگه ولی من از سلام متنفرم دختره خراب هرزه بی شوهر🤨

ارام
ارام
پاسخ به  ادا
1 سال قبل

بی شوهر 😂😂😂😂😂

ادا
ادا
پاسخ به  ارام
1 سال قبل

والا

ستایش
ستایش
1 سال قبل

باحال شد😀

anisa
anisa
1 سال قبل

سلداست

Negar
Negar
پاسخ به  anisa
1 سال قبل

نه باباااا تنهایی فهمیدی؟ چه با هووووش 😐

Mobin
Mobin
پاسخ به  Negar
1 سال قبل

وااااییییی آرهههه دیدی پروفسور جامعه رووو؟؟؟؟؟

دسته‌ها

9
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x