رمان خان زاده پارت 18
ماشین و توی یه ڪوچه ی متروڪه و تاریڪ نگه داشت. محڪم به در ڪوبیدم و با تمام توانم جیغ زدم اما دستشو جلوی دهنم گذاشت.زیپ شلوارش و باز ڪرد و گفت _هیش… هار نشو خوشگله! نفسم برید… خدایا نجاتم بده. راننده از آینه نگاه ڪرد و گفت _هوی ڪاری به بڪارتش نداشته باشی ڪه ناجور حال تو میگیرم.