رمان بگذار اندکی برایت بمیرم پارت 257
ستاره بعد از دیدن رستا و گریه هایش نتوانست طاقت بیاورد و بیهوش شد… سایه هم تازه...

ستاره بعد از دیدن رستا و گریه هایش نتوانست طاقت بیاورد و بیهوش شد… سایه هم تازه...

سرهنگ منظورش را درک کرد. -فکر نکنم رحمتی اونقدر احمق باشه که با پای خودش بیاد تو تله…؟!...

فرشته با غم نگاه صورت شکسته پسرش کرد و ناخودآگاه نگاهش به موهای پسرش افتاد و چند تار...

ستاره حال و روز خوبی نداشت و زیر چشمانش گود افتاده بود… او اینجا چه می کرد...

آخر نتوانست و روی زمین زانو زد. سرش را روی دست رستا گذاشت و آرام گریه کرد. باید...

دهان عماد بسته شد… درست بود نمی توانست تحمل کند اما زندگی هم به آخر نرسیده که بخواهد...

امیر میان ان حالش می خندد. خوب با یاد دارد که رستا بلایی نبود که بر سرش نیاورد…!!!...

باورش نمی شد. انگار خواب می دید… قدمی سمت سرهنگ برداشت. -رستا چی سرهنگ…؟! سرهنگ اشک...

سرش درد می کرد. امروز زیاد از حد نقش یک بیشرف را بازی کرده بود. چطور یک آدم...

هیچ خبری نشد و او هم داشت مستقیما وارد عمل می شد. -فعلا هیچی اما به زودی پیداش...

گفته بود پسر و دختر رحمتی را بیاورند. دقیقا همان ترسی را که به رستایش داده بودند به...

کمرش شکست و اولین هق مردانه اش را زد. بدجور تحت فشار بود و امان از دلی که...

-بله قربان…؟! امیر خسته گفت: -توتستی اون ردیاب رو فعال کنی…؟! محمدی تمام تلاشش را...

امیریل دیوانه شد… عقب عقب رفت که پشتش به دیوار خورد و دست به سرش گرفت. -دروغ… میگی…!!!...

حاج رضا دلش به شور افتاد اما خواست توجه نکند. -شاید رفته یه چرخی اطراف بزنه…؟! ...