آبشار طلایی

رمان آبشار طلایی پارت 75 4.4 (46)

بدون دیدگاه
        باید هم خودش و هم افکارش را جمع و جور می‌کرد و در عین حال هم برای به دست آوردنِ بخشش دنیز تلاش می‌کرد.   اما نباید ضعیف میشد! تا وقتی که قدرت نداشت، نمی‌توانست کوچک ترین فایده‌ای نه برای خودش و نه برای هیچکس دیگر…
آبشار طلایی

رمان آبشار طلایی پارت 74 4.4 (136)

2 دیدگاه
      شهراد:     نیمه شب بود که زنگ خانه‌ی شیلا را زد و لحظه‌ای بعد آریا در را باز کرد.     -شهراد؟ چی شده پسر؟!     سرووضع آشفته، چشمان سرخ و حال خراب چیزی نبود که همیشه از او دیده شود! برای همین حتی با…
آبشار طلایی

رمان آبشار طلایی پارت 73 4.3 (130)

1 دیدگاه
        دنیز:     -به نظر می‌رسه معذبید!     با سوالش سر بلند کردم و نفس عمیقی کشیدم.     -نه همچین چیزی نیست.   -مطمئن باشم؟   -مطمئن باشید.     برای اینکه بیشتر از این به حرفم نکشدم، نگاهم را در کافه‌ی دنج و…
آبشار طلایی

رمان آبشار طلایی پارت 72 4.3 (145)

5 دیدگاه
        -سلام     با کیلو کیلو اخم یک کلمه گفت و به سختی خودم را جمع و جور کردم.     -س..سلام بفرمایید؟   -کیف مدارکمو گم کردم می‌خواستم ببینم اینجا نیفتاده؟   -نه… نه یعنی من چیزی پیدا نکردم. اگه پ..پیدا کرده بودم زنگ می‌زدم…
آبشار طلایی

رمان آبشار طلایی پارت 71 4.3 (145)

4 دیدگاه
        صورت هر دویشان خیس از اشک بود!     -چه خبره اینجا؟ چیکار دارید می‌کنید شما؟!     صدای پر از جدیتش باعث شد با سرعت از هم فاصله بگیرند و وقتی اخم های درهمش را دیدند، ماهین لوس شده بیشتر زیر گریه زد و مایا…
آبشار طلایی

رمان آبشار طلایی پارت 70 4.5 (121)

5 دیدگاه
      اخم هایش خیلی کم درهم رفت.   -این چه طرز برخورد با ارباب رجوع خانوم محترم؟ این حق طبیعی منه که وقتی به یه دکتر مراجعه می‌کنم داخل مطبش هم منتظر بمونم!     افسار گسیخته‌تر از هر زمانی گفتم:   -جدی؟ چه خوب که از حق…
آبشار طلایی

رمان آبشار طلایی پارت 69 4.3 (158)

1 دیدگاه
        با وجود زخم هایم، برای خوشحالی دریا و مایا و ماهین حاضر به این ارتباط بودم اما با خواهرم که هرگز حمایت های پدرانه را تجربه نکرده و حال با کلی حسرت و شوق به شهراد خیره بود، باید چه می‌کردم؟!     با نزدیک شدن…
آبشار طلایی

رمان آبشار طلایی پارت 68 4.4 (149)

4 دیدگاه
        -مراقبش می‌مونم. همونطوری که مراقب تو بودم!   -چی؟     نگاه دزدید و در حالی که لب هایش را روی هم می‌فشرد، گفت:   -من مراقبت بودم. مطمئنم… تا وقتی پیش من بودی هنوز یه دختر تر و تمیز بودی. دست نخورده نشده بودی!  …
آبشار طلایی

رمان آبشار طلایی پارت 67 4.2 (150)

12 دیدگاه
        با پیچیدن بویی آشنا در مشامم هشیار شدم.     بوی اَلکل و محیط بیمارستان را در هر حالتی می‌توانستم تشخیص دهم.     به سختی چشم باز کردم. صورت نگران و مهربان شیلا مقابلم بود.     -بیدار شدی؟   -چه خبر شده؟!    …
آبشار طلایی

رمان آبشار طلایی پارت 66 4.2 (152)

7 دیدگاه
      -اگه دوست داری ببینیش… اگه واقعاً اینو می‌خوای، یه جوری ترتیبشو میدم ولی باید حواسمون رو کاملاً جمع کنیم. عطا نباید اینجارو پیدا کنه!     و دریای معصومم برای بار هزارم نشانم داد که برخلاف سن کمش چقدر بزرگ شده و درکش نسبت به همه چیز…
آبشار طلایی

رمان آبشار طلایی پارت 65 4.3 (129)

بدون دیدگاه
        خواهرش در مورد زندگی خصوصی و روابطش هیچ چیز نمی‌دانست برای همین بالاجبار قسمت هایی را سانسور کرد اما در نهایت همه چیز را به تنها یاور همیشگی‌اش گفت.     در عین صداقت اشتباهات دنیز و نقشه‌هایش و کارهای خودش را تک به تک برای…
آبشار طلایی

رمان آبشار طلایی پارت 64 4.2 (138)

2 دیدگاه
        -می‌دونم دوست نداری منو ببینی اما زخمی شدی بذار کمکت کنم.     خدایا من دیوانه شده بودم یا او؟!     چطور می‌توانست آنقدر نرمال و طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده رفتار کند؟!     ناباور سرم را به چپ و راست تکان دادم.…
آبشار طلایی

رمان آبشار طلایی پارت 63 4.4 (143)

1 دیدگاه
        بعد از گرفتن کمی شیر و تنقلات برای دریا از فروشگاه بیرون زدم و با قدم های آرام به سمت خانه روانه شدم.     خسته بودم اما فکر به اینکه حال دریا منتظرم است و چقدر با دیدن شکلات مورد علاقه‌اش خوشحال می‌شود، قوت به…
آبشار طلایی

رمان آبشار طلایی پارت 62 4.3 (148)

6 دیدگاه
        دخترش آنقدر باهوش بود که بداند نباید به چیزی که گفته اعتراف کند اما اعتراف نکردنش این حقیقت که او در دنیای بچگانه‌ی خود به دنیز عنوان مادر را داده از بین نمی‌برد!     لعنتی… حتی اگه خودش هم می‌خواست دیگران اجازه نمی‌دادند چشم آهویی…
آبشار طلایی

رمان آبشار طلایی پارت 61 4.3 (141)

2 دیدگاه
        و بالأخره بعد از ده روز بغضی که خیال شکستن نداشت و هر لحظه شبیه یک غده سرطانی بزرگتر میشد، ترکید و قطرات اشک روی صورتم جاری شدند.       دست هایم را بلند کردم و دریا شوکه شد.     خدا می‌دانست در این…