IMG 20240122 234816 135

رمان آبشار طلایی پارت 18 4.5 (123)

بدون دیدگاه
        شخصیتی که با بدبختی جمع و جورش کرده بودم را لِه کرده و بی‌شک نفرت انگیزترین آدمی بود که تا به حال دیده‌ام!     به سختی کمر صاف کردم و پشت دستم را به صورتم کشیدم.     همین که نگاهش به صورتم و خونی…
IMG 20240122 234816 135

رمان آبشار طلایی پارت 17 4.3 (149)

9 دیدگاه
      -منو ببین آهو کوچولو یک، وقتی با من حرف می‌زنی مراقبه تن صدات باش. دو، اون آدم دوست من نه فقط یه آشنای قدیمی بود. سه، لازم نیست به من یاد بدی که چطوری حواسم به بچه هام باشه گنده‌تر از تو هم نمی‌تونن پدر بودن منو…
IMG 20240122 234816 135

رمان آبشار طلایی پارت 16 4.3 (141)

5 دیدگاه
        چشمان دنیز بسته و گونه هایش هنوز هم خیس بودند.     -ما می‌ریم بیرون استراحت کن آخر شب می‌رسونمت.     همراه احسان از اتاق بیرون رفتند و آرام در را پشت سرش بست.     قبولش سخت بود اما در کمال تعجب از اینکه…
IMG 20240122 234816 135

رمان آبشار طلایی پارت 15 4.4 (172)

6 دیدگاه
        -منم… منم نترس!     شهراد ماجد اینجا بود؟!     -گوش کن ببین چی میگم جلو نمیری دخترجون فهمیدی؟ حق نداری تو رابطه شون دخالت کنی.     شوکه سرم را به چپ و راست تکان دادم و دوباره تقلا کردم.   این هم یک…
IMG 20240122 234816 135

رمان آبشار طلایی پارت 14 4.4 (148)

6 دیدگاه
        مرد جاوید نام غرید:   -دهن منو باز نکن شهراد تو…     زن سریع جلو آمد و بینشان ایستاد.     -باشه… باشه می‌ریم. اصلاً از اولم اومدنمون اشتباه بود می‌ریم. همین الآن می‌ریم قول میدم!     لحن زن پر از حس ترس بود…
IMG 20240122 234816 135

رمان آبشار طلایی پارت 13 4.3 (154)

3 دیدگاه
        -دنیزجون واقعاً همه چیز خیلی قشنگ شده نمی‌دونم چطوری ازت تشکر کنم.     همانطور که در تلاش بودم تا ضربان بلند قلبم را بخاطر موزیک کنترل کنم، به سختی لبخندی به روی شیلا ماجد زدم.     -خواهش می‌کنم کاری نکردم.     با طنازی…
IMG 20240122 234816 135

رمان آبشار طلایی پارت 12 4.2 (166)

8 دیدگاه
        دقیقاً همانطور که انتظارش را داشت، کامل و زیبا اما نکته حائز اهمیت قسمت خاصی بود که دنیز برای بچه ها تدارک دیده بود. استخر بادی‌ای که پر از انواع و اقسام اسباب بازی و بادکنک آرایی بود.   هر روز که می‌گذشت این دستیار جدید…
IMG 20240122 234816 135

رمان آبشار طلایی پارت 11 4.2 (156)

5 دیدگاه
        احسانی دستش را کشید و من تند چرخیدم.   شهراد ماجد با اخم های درهم نگاهش را بین من و احسانی می چرخاند.     -احسانی سریع گفت:   -قبل اینکه شروع کنی من برم عمل دارم، بعداً می‌بینمتون فعلاً.   تقریباً فرار کرد و من…
IMG 20240122 234816 135

رمان آبشار طلایی پارت 10 4.3 (137)

2 دیدگاه
        شهراد:     -زود دستاتونو بشورید بیاید من همین بیرون وایمیستم.     – شهلادجون گهل کلده؟(شهرادجون قهر کرده)     سر خم کرد و با جدیت به مایا خیره شد.     -بیخود شیرین زبونی نکن خانوم کوچولو برو دستاتو بشور بیا بیرون.    …
IMG 20240122 234816 135

رمان آبشار طلایی پارت 9 4.4 (135)

3 دیدگاه
        -مرسی عزیزم.   -اووف خداروشکر که اومدین!     شیلا با لبخند دست شوهرش را گرفت و گفت:   -ببخشید که دیر کردیم خیلی اذیت شدی؟!   -خیلی!     دستش را دور شکم مایا محکم‌تر کرد و متاسف سر تکان داد.     -خیرسرت با…
IMG 20240122 234816 135

رمان آبشار طلایی پارت 8 4.4 (157)

4 دیدگاه
        خیره به نفس بند آمده‌‌ام مقابله صورتم غرید:   -سه روزه، درست سه روزه که رو مخمی و جلوی شهراد نتونستم حالتو بگیرم وزه اما سکوتم دلیل بر این نیست که مقابلت خفه خون گرفتم! فقط کافیه می‌شنوی؟ کافیه حس کنم به بیتا چیزی گفتی اونوقت…
IMG 20240122 234816 135

رمان آبشار طلایی پارت 7 4.3 (152)

3 دیدگاه
      -بشینید.     دختر دنیزنام همانطور که دستش را دور گردن خواهر نوجوانش حلقه کرده بود، شوکه سر تکان داد و حیران پرسید:   -چی؟ چرا؟!   -چرا داره؟ بچه سردشه بشینید زود.     خوب می‌دانست لحن جدی و خالی از هر گونه احساسش که مانند…
IMG 20240122 234816 135

رمان آبشار طلایی پارت 6 4.3 (162)

10 دیدگاه
        -سلام آقای دکتر   -آقای دکتر خسته نباشید.   -وای آقای دکتر خیلی ممنون از اینکه دوباره تو این ماه بهم وقت دادین.     کیف سامسونتش را در دست جا به جا کرد و همانطور که با کسانی که در پذیرش کلینیک منتظر بودند، سلام…
IMG 20240122 234816 135

رمان آبشار طلایی پارت 5 4.3 (124)

7 دیدگاه
        نالان گفت:   -آبجی من از صداهاشون می‌ترسم، میشه هدفون بذارم؟!     دلم داشت از غصه می‌ترکید و چرا هردویمان باید این چیزها را تجربه می‌کردیم؟!     -نمیشه دورت بگردم می‌دونی که باید هشیار باشی تا اگر یه وقت کسی تونست بیاد تو اتاق…
IMG 20240122 234816 135

رمان آبشار طلایی پارت 4 4.4 (129)

1 دیدگاه
          -می‌دونم چقدر حساسید اما دلم می‌خواد بدونید ما و مجموعه کوچکترین قصوری ازمون سر نزده. بچه ها خودشون با هم دعوا کردن وگرنه مربی ها همیشه حواسشون جمعه دیگه فکر کنم اینو خودتون خیلی خوب متوجه شده باشید آقای دکتر!     ضیایی مشغول رفع…