رمان آس کور

رمان آس کور پارت 152 4.4 (108)

2 دیدگاه
        با عجله خودش را به بیرون خانه رساند و حاج آقا را پشت فرمان دید. کنارش نشست و یک وری سمت او چرخید و با دقت تمام حالاتش را زیر نظر گرفت.   یک جای کار این پیرمرد می لنگید و او جان میداد برای فهمیدنش!…
رمان آس کور

رمان آس کور پارت 151 4.4 (117)

4 دیدگاه
        _ چرا؟!   صدای گرفته و زمخت حامی باعث شد تکخندی زده و کمی از طبع شوخش را به کار گیرد.   _ اون قسمت از حرفمو که گفتم چیزی نپرسی رو نشنیدی؟ گوشات گزینشی کار میکنن پسر؟!   حامی هم به تقلید از او، تکخندی…
رمان آس کور

رمان آس کور پارت 150 4.3 (132)

3 دیدگاه
        نجواهای آرام کننده ی حاج آقا با آن صدای لرزان و پر از تشویش، بیشتر پریشانش میکرد.   او آرام شدن با وعده های پوچ و توخالی را نمیخواست. فقط میخواست درکش کنند، همین‌…   _ گریه نکن سراب جان، یکم آروم باش بیا این لباسو…
رمان آس کور

رمان آس کور پارت 149 4.3 (138)

6 دیدگاه
        چند لحظه در همان حالت ماند و رفته رفته چین های پیشانی اش عمیق تر شدند.   چشمانش از سر دقت ریز شد و نگاهش را از اعداد پشت سر همی که روی سینه ی سراب خالکوبی شده بودند بالاتر برد.   خیره در مردمک لرزان…
رمان آس کور

رمان آس کور پارت 148 4.3 (120)

8 دیدگاه
      در برابر نگاه بهت زده ی سراب، سر پایین انداخت و آرام شروع به گریستن کرد.   _ دیگه نمیتونم… شما نباید تقاص گذشته ی ما رو بدین… شرمندتم بابا، حلالم کن… زود خوب شو تا قلبم نترکیده… خوب شو باباجان…   چانه ی سراب از بغض…
رمان آس کور

رمان آس کور پارت 147 4.3 (123)

4 دیدگاه
        حال او هم دست کمی از سراب نداشت و شاید همه ی واقعیات را برعکس نشان میداد.   گلویی صاف کرده و دست روی شانه ی حامی گذاشت. مشکوک و نامطمئن چند باری صورتش را برانداز کرد و با آرامشی تصنعی پرسید:   _ باباجان… تو…
رمان آس کور

رمان آس کور پارت 146 4.3 (120)

2 دیدگاه
        سراب چاقوی آشپزخانه ی بزرگی را میان مشتش داشت و مقابل شکمش گرفته بود.   چشم بسته و نیم رخش خیس از اشک بود. مقابل نگاه ماتم زده ی حامی دستان لرزانش را بالا برده و همین که خواست چاقو را داخل شکمش فرو کند، حامی…
رمان آس کور

رمان آس کور پارت 145 4.4 (115)

4 دیدگاه
        چند ساعتی با محمد وقت گذراند و حسابی با هم رفیق شدند. در حدی که موقع خداحافظی محمد او را «مشتی» خواند!   از حامی قول گرفت که بعد از تولد کودکش حتما به او سر بزند، چرا که به گفته ی خودش برای دیدن بچه…
رمان آس کور

رمان آس کور پارت 144 4.3 (124)

4 دیدگاه
        با شانه هایی افتاده و کمری خمیده از پدرش دور شد. انگار چند ماهی را در رویا زندگی میکرد و تحمل این کابوس دهشتناک برایش سخت بود.   عمیقا بازگشت به همان رویای شیرین و رنگارنگ را میخواست، حتی اگر واقعی نبود، حتی اگر سراب بود……
رمان آس کور

رمان آس کور پارت 143 4.3 (139)

10 دیدگاه
        _ بابا… اینجایین؟ تموم شد کارا؟   حاج خانم وحشت زده و از پس شانه ی همسرش به حامی نگاه کرد و آرام نالید:   _ تو اینجا چیکار میکنی؟   حساسیت سراب روی حامی را فهمیده بودند و تا جای ممکن او را از سراب…
رمان آس کور

رمان آس کور پارت 142 4.3 (124)

11 دیدگاه
        تقه ای به در خورد و حاج خانم دستپاچه و هول، خیسی صورتش را گرفت.   _ آماده این خانمم؟   صدای حاج آقا را که شنید، خم شد و صندل های راحتی را پای سراب کرد. گلویی صاف کرده و در حالی که گونه ی…
رمان آس کور

رمان آس کور پارت 141 4.5 (128)

7 دیدگاه
        حامی وا رفته دست روی صورتش گذاشت و زیر لب نالید:   _ بابا زنمه، میخوام پیشش باشم چرا نمیفهمین؟   بردیا وارد اتاق شد و رها بازوی حامی را چسبیده او را روی صندلی نشاند. دست دور گردنش انداخت و با لحن شوخی گفت:  …
رمان آس کور

رمان آس کور پارت 140 4.3 (92)

4 دیدگاه
        چنان سفت و محکم سراب را به آغوش کشیده بود که انگار میخواست به همه بفهماند دیگر از او جدا نخواهد شد.   بردیا و رها سعی کردند سراب را از میان دستانش بیرون بکشند تا از چند و چون حالش مطلع شوند اما حامی رهایش…
رمان آس کور

رمان آس کور پارت 139 4.3 (136)

12 دیدگاه
        _ تو کی هستی؟ دنبال چی ای؟   _ عزرائیلتون! میخوام جون دادن تک تکتونو ببینم!   بردیا کمی دورتر مشغول صحبت با رها شد و حواس یاشا تمام قد به او بود که پس از چند ثانیه انگشت شستش را بلند کرده و لب زد:…
رمان آس کور

رمان آس کور پارت 138 4.2 (120)

7 دیدگاه
        بار هزارم بود که طول و عرض سالن انتظار را بالا و پایین میکرد. چند باری سرش را به دیوار کوبید و کنارش روی زمین سر خورد.   _ دیر میشه، به خدا دیر میشه…   یاشا رسیده بود اما به دلایل امنیتی برای سوال و…