رمان آق بانو

رمان آق‌بانو پارت ۳۷ 4.3 (162)

15 دیدگاه
دست بی‌جانم روی سرم نشست.     – چرا زودتری نگفتی خانوم‌جان؟! چرا توی کاغذ… توی تلفن نگفتی چه خاکی به سرم شده؟! اعتبار و آبروم خانوم‌جان، آبروی آقام خدا بیامرز… ای داد…     انگاری سرم هم داشت زیر برف‌ها می‌رفت. هیکلش را پیش کشید و تکانم داد.  …
رمان آق بانو

رمان آق بانو پارت ۳۶ 4.3 (161)

24 دیدگاه
      تکرار کرد:     – فرهاد… فخرشوکت… از ته دل راضی هستی؟     بلند شده و عقب سرم آمده بود، برم گرداند.     – آره خانوم؟!       معذب و لرزان از شرم چشمان براقش گفتم: – ها… بله… فرهاد فخرشوکت!      …
رمان آق بانو

رمان آق بانو پارت ۳۵ 4.3 (153)

23 دیدگاه
    نگاهش هزار حرف داشت اما دهان باز نکرد. سکوتش دلم را زیادی می‌لرزاند.     – خانوم‌جان، ارواح خاک میرزا آقام بگو چه پیشامد کرده؟     صدای تک سرفه‌ی آرام والا، نگاه متصل ما را به خودش کشید. هلن خواب رفته را روی دست داشت، اخم آرامی…
رمان آق بانو

رمان آق بانو پارت ۳۴ 4.4 (150)

14 دیدگاه
صدای اتول، بی‌وقتی توی باغ پیچید و گل خاتون در اتاق را با روی گشاده باز کرد.   – مشتلق بده که مسافرت رسید!     نفهمیدم چه‌طور بلند شدم که هول‌زده پیش آمد، بچه را از بغلم گرفت و هلن را هم یک دستی از تخت پایین گذاشت.  …
رمان آق بانو

رمان آق بانو پارت ۳۳ 4.3 (158)

13 دیدگاه
  به قلم رها باقری   دست کشید روی پیشانی و موهایش.     – خودش نه؛ اما کاری که کرد… .     دست دراز کردم، آستین پیراهن تمیز و سفیدش را گرفتم.     – ببخشیدش تا دل خودتون آرام بگیره آقای… .     لبخند آرامی که…
رمان آق بانو

رمان آق بانو پارت ۳۲ 4.4 (183)

14 دیدگاه
    نفسی گرفتم تا گریه نکنم.     – تمام نشد آقای دکتر، زن سابق شما فرنگی بوده… طبیب بوده… عین پنجهٔ آفتاب قشنگ بوده، من با شکم بالا آمده و کاری که برارم کرده… کنار شما عین… عین…   – قرص ماه…     مات نگاه دلخور و…
رمان آق بانو

رمان آق بانو پارت ۳۱ 4.5 (148)

17 دیدگاه
    همان‌طور که به تالار می‌رفت، بلند گفت:   – آقا تاجرونه بزن… این دختر، سوای دخترای سانتال مانتال فرنگیه.   تکیه دادم به دیوار و صدای دکتر هم آمد. – تاجرونه‌تر از این بزنم، نمی‌شنوه.     پچ‌وواپچ گل خاتون، قابل‌فهم نبود اما مجدد صدای دکتر را شنیدم.…
رمان آق بانو

رمان آق بانو پارت ۳۱ 4.5 (145)

12 دیدگاه
    با سلام من، استاد و شکوفه سر بالا گرفتند. پیرمرد لبخندی زد و شکوفه بی‌معطلی نگاه به سهراب داد.     سهراب صندلی چوبی را نزدیک تخت‌خواب گذاشت.     – بفرما آق بانوخانوم… سرپا سخته برات.     نگاه کردم به دکتر که با چشم‌های ریز شده،…
رمان آق بانو

رمان آق بانو پارت ۳۰ 4.3 (152)

11 دیدگاه
    نگاهش کردم، تمجید کرد؟! مهیای رفتن شد و همان‌طور که وقت آمدن فقط سر جنبانده بود، دم رفتن هم فقط سری تکان داد.   مریم صورتم را بوسید و کنار گوشم لب زد:     – ببخش بی‌خبر شد… به دل نگیری؟     و بلندتر گفت:  …
رمان آق بانو

رمان آق بانو پارت ۲۹ 4.3 (156)

15 دیدگاه
    پشت چشم نازک کردم.     – دیگ شیریکی و یوش نا یَه… شما بفرمایید خواب جا کنید.     چشم‌های خواب‌زده‌اش گرد شد.   – چی؟!     پشت کردم تا خنده‌ام را پس و پنهان کنم. – به وقتش آقای دکتر!     – یادم می‌مونه.…
رمان آق بانو

رمان آق بانو پارت ۲۸ 4.4 (158)

8 دیدگاه
    لحظه‌ای صدایش قطع و وصل شد.   – چه خبری؟! فعلاً که امن و امان… رفیق همایون گفت از برارات خبر داری، رفتن فرنگ؟     چشمم مانده بود به دکتر و بخار و دودی که از دهانش بیرون می‌آمد.     – ها همایون رفته فرنگ پی…
رمان آق بانو

رمان آق بانو پارت ۲۷ 4.4 (153)

18 دیدگاه
    بالاش پشت چشم نازک کردم.     – طبیب نیست، قابله‌ست. خنده‌اش کامل شد.   – مقصودم خانوم ابراهیم نبود.     خودش را پیش کشید و نوک پنجه گذاشت دور استکانم.     – چایت سرد نشه.     استکان خالی‌اش را روی میز گذاشت. نمی‌خواستم گل…
رمان آق بانو

رمان آق بانو پارت۲۶ 4.4 (132)

19 دیدگاه
    به قلم رها باقری     پالتویی که دورم را گرفته بود، بوی مردانه‌ی دکتر را می‌داد. عطرش به میلم خوشبو و خاش آمد.   – دوست داری برای من حرف بزنی؟   – از چی؟   نگاهم به پیش پایم بود. آرام پرسیدم، آرام گفت:   –…
رمان آق بانو

رمان آق بانو پارت ۲۵ 4.3 (146)

20 دیدگاه
نگاهش کردم، چهره‌اش مثل اکثر مواقع آرام بود.   – فهمیدم.     – خانوم ابراهیم اومد؟ ویزیتت کرد؟   فقط سر تکان دادم.     – گفت توصیه‌ها رو به شما میگه… گمانم بچه‌م عیب و علتی کرده.     بالای سرم ایستاد و اخم بی‌جانی کرد.    …
رمان آق بانو

رمان آق بانو پارت ۲۴ 4.4 (154)

15 دیدگاه
  *** بعد از عق زدن‌های پر از شرم سر صبحی، به باغ رفته بودم تا نسیم خنک، دل‌آشوبم را آرام کند. وقتی به تالار برگشتم، گل خاتون بچه به بغل کنار پنجره بود.   – صبح به خیر، جان‌جان چه وقت بیدار شد؟     سر بچه را روی…