رمان آووکادو

رمان آووکادو پارت 161 4.5 (21)

1 دیدگاه
      بوسه‌ای روی گونه‌ام می‌زند:   – خوبم عزیزم، تو چطوری؟   – منم خوبم.   – منم این‌جا هستما…   صدای اعتراض امید باعث می‌شود فهمیه خانوم شاکی شود:   – ان‌قدر حسود نبودی که پسر…   و سپس به سمت امید می‌رود و او را بغل…
رمان آووکادو

رمان آووکادو پارت 160 3.9 (20)

2 دیدگاه
        نگاه پر از حرفم را به چشمان گستاخش می‌دهم:   – خجالت نمی‌کشی!؟ کارگر نیاوردی که می‌خوای بیگاری ازش بکشی. جمع کن خودتو… از این‌جا برو بیرون!   سرش را نزدیک صورتم می‌آورد. انگار از حرف‌هایم خوشش نیامده بود. با اخمی که او را جذاب‌تر می‌کرد،…
رمان آووکادو

رمان آووکادو پارت 159 4.8 (22)

بدون دیدگاه
        بعد از یک گاز دیگر از خیار، من را کنار می‌زند و وارد خانه می‌شود. در را می‌بندم و او با دهان‌پر جوابم را می‌دهد:   – تو سن بلوغی، نگران شدم شاید باهاش برای ارضا کردن…   ” خفه‌شو” را قبل از آن‌که جمله‌ی کوفتی‌اش…
رمان آووکادو

رمان آووکادو پارت 158 4.8 (22)

1 دیدگاه
          – کی گفته من راضیم!؟ مگه من بهت نگفتم این دختره رو ببر شهرش؟ ببر پیش کس و کارش تا از شرش خلاص بشیم؟ بعد تو و بابام دست به یکی کردید، باهم نامزد شیم؟ اصلا بابام هیچی، تو توی مغزت چی می‌گذره رهام!؟  …
رمان آووکادو

رمان آووکادو پارت 157 4.5 (20)

4 دیدگاه
        همین جمله‌، نور امید را در دل اصلان‌خان روشن‌ می‌کند. حرفشان که تمام می‌شود، امید با ذهنی مشغول از اتاق کار پدرش بیرون می‌آید.   در راه شهیاد را می‌بیند، دل خوشی از مرد پیش رویش نداشت. گذشته نمی‌توانست فراموش شود!   شهیاد سلام بلندی می‌گوید،…
رمان آووکادو

رمان آووکادو پارت 156 4.2 (28)

7 دیدگاه
        اصلان خان با فکری که در ذهنش جولان می‌داد، لبخندی روی لب‌هایش می‌نشنید. لبخندی که از چشمان نگران امید دور بود.   – خیره، نگران نباش. حاله آلاله خوبه؟ فهیمه می‌گفت زیادی رو به راه نبوده انگار…   بی توجه به جمله‌ی اول پدرش، جوابِ جمله‌ی…
رمان آووکادو

رمان آووکادو پارت 155 4.2 (16)

2 دیدگاه
      〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰   نمی‌داند برای چندمین بار است که ” حضورت به اندازه‌ی کافی اذیت کننده هست!” در ذهنش بانگ می‌زند. از کاری که انجام داده بود، پشیمان بود!   آن حالی‌ هم که آلاله داشت، عذاب وجدانش را دو چندان می‌کرد.   از وقتی آلاله آن را…
رمان آووکادو

رمان آووکادو پارت 154 4.4 (19)

1 دیدگاه
          مگر داشتیم فرار می‌کردیم؟! مردک بعد از تصادف جنی شده بود!   فهیمه خانم که تا الآن مانند پسرش مشغول بررسی لیست غذاها بود، با شنیدن صدای هیجان انگیز امید، نگاهش را از منو گرفت:   – چی شد امید؟   – به سلیقه‌ی من…
رمان آووکادو

رمان آووکادو پارت 153 4.5 (22)

3 دیدگاه
        این‌ مرد نمی تواند به این سادگی‌ها از اتفاق دیشب بگذرد! امکان ندارد!   – ناهار چی بخوریم فهیم جون؟   – فهیم جون و نقل و نبات، مثلا من مهمون توام، از من می‌پرسی؟   امید می خندد و سر مادرش را محکم می‌بوسد:  …
رمان آووکادو

رمان آووکادو پارت 152 3.9 (21)

2 دیدگاه
        این روزها چقدر حس غریبی دارم!   آرنجش را به چهارچوب در تکیه داده است و با چشم های ریز شده، به من و مادرش نگاه می‌کند:   – نه قربونتون برم من.. همه چی خوبه..   لبخند‌ کج امید آزارم می‌دهد و هیچوقت تا حد…
رمان آووکادو

رمان آووکادو پارت 151 4.6 (18)

1 دیدگاه
        – حالا هر چی!   با آرنج هایم، روی سینه‌اش فشار می‌آورم و بدنش را به عقب می‌رانم:   – واسه چی اومدی؟   بار دیگر نگاهی در اطراف می‌چرخاند و دست توی جیب می‌کند   – اومدم بگم از اونجایی که زنگ نزدی به مادر…
رمان آووکادو

رمان آووکادو پارت 150 4.4 (22)

1 دیدگاه
      〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰 – پاشو؟   – پا نمی‌شی؟   – با تو ام مصیبت!   – آلاله! پاشو.. چرا اینجا خوابیدی مصیبت؟   با احساس ضربه های ممتد کسی به ساق پایم، چشم هایم را باز می‌کنم. پلک باز می‌کنم و اولین چیزی که می‌بینم، دو پای کشیده…
رمان آووکادو

رمان آووکادو پارت 149 4.4 (25)

2 دیدگاه
    〰〰〰〰〰〰〰〰〰   مغزش خسته تر از آن است که بتواند اتفاقات چند دقیقه پیش را تحلیل کند، فقط می داند مصیبتی به نام آلاله، کمر به جهنم کردن زندگی اش بسته و قصد پا پس کشیدن هم ندارد!   اصلا دختر چطور وارد خانه ش شده بود؟ چطور…
رمان آووکادو

رمان آووکادو پارت 148 4.4 (18)

2 دیدگاه
      – لابد دیگه.. زمینو ببین!   امید به پشت سرش اشاره می‌کند و متاسفانه نمی توانم واکنش نفس را ببینم.   قبل از اینکه امید روی کاناپه رهایم کند، از شدت گریه، بی اختیار عوق می‌زنم و چشمان امید گرد می‌شود:   – دوباره نه!   و…
رمان آووکادو

رمان آووکادو پارت 147 4.3 (19)

2 دیدگاه
        با آرامش نگاهم می‌کند:   – چی گفت؟   – گفت تکون نخورم..   مظلومانه زمزمه می‌کنم و سرم را پایین می اندازم، نگاهم به گند و کثافت روی زمین میفتد و گریه ام شدت می گیرد..   – گفت تو تکون نخوری.. به من که…